خوک

امروز چهار هفته شد که روی دریا هستم. دلم برای خانه و زندگی‌ای که جا گذاشتم تنگ نشده. حتی به نوعی ناراحتم چون شاید یک هفته دیگر مجبور بشوم که برگردم. شرایط زندگیم در اینجا با ایده‌آل فاصله بسیاری دارد و عجیب است که چرا دلم می‌خواهد باز هم بمانم. اینجا توی کابینی دو در دو با پیرمردی به نام اُسوالد می‌خوابم. او شبها خرناس می‌کشد و ۱۸ کیلو هم اضافه وزن دارد. فشار خونش را هم باید مرتب اندازه بگیرد. بعضی وقتها که بیخوابی به سرش می‌زند صدای خش‌خش‌اش را می‌شنوم که با دستگاه فشار خونش ور می‌رود و نفس‌های منقطع و بیمارگونه می‌کشد. می‌ترسم که اگر بمیرد روی دستم بماند ولی بعد یادم می‌افتد که بهیار طبقه پایین‌مان است و اگر اسوالد بمیرد تنها سختی‌اش این است که تا طبقه پایین بروم و بهیار را مطلع کنم. من هیچ وابستگی نسبی و سببی با اسوالد ندارم و می‌توانم بگویم به این خاطر خوشحالم، چون بود و نبودش یا مرگ احتمالیش فرق زیادی در آینده زندگیم ندارد، نهایتش می‌شود چند تا کابوس با موضوع مرگ توده گوشتی ۱۱۸ کیلویی در نیمه‌شبی تابستانی.

البته بیشتر شبها اسوالد مثل چناری پیر و قطور می‌خوابد. نفس‌های بویناک می‌کشد و صبح اتاق خالی از اکسیژ‌ن و پر از ملوکولهای بدبوی گوشت خوک هضم شده در اسید‌معده‌ی اسوالد است. صبح‌ها که از خواب بیدار می‌شوم این بو را نمی‌فهمم و فقط می‌فهمم که کمی سنگین نفس می‌کشم. آن اوایل یک روز صبح از کابینم خارج شدم و پنج دقیقه بعد به هوای خودکاری که جا گذاشته بودم برگشتم. وارد کابین که شدم بیهوش روی زمین افتادم. پس از بهوش آمدن تازه فهمیدم که شب تا صبح توی چه منجلاب بویناکی می‌خوابیم. علاوه بر این متوجه شدم چرا نظافتچی کشتی با ماسک وارد کابین‌ها می‌شود و اولین قدم نظافتش این است که چشمهایش را محکم ببندد و با اسپری خوشبو کننده به فضای کلی کابین نشانه برود. بعد از آن تجربه دیگر پس از خارج شدن تا چند ساعت به کابین برنمی‌گردم؛ خودکار که سهل است، مادرِ پیر یا حتی یک چنگه کُپل اسکناس هم جا گذاشته باشم بر نمی‌گردم. اینها درسهای زندگی روی دریاست.

شاید راه صحیح این باشد که به اسوالد بگویم حین شام کمی مراعات بکند؟ چند روزی روی جمله‌بندی‌ام برای این تذکر دوستانه کار کردم اما هنوز به شکل ایده‌آلش نرسیده بودم. علاقه‌ای نداشتم که باعث رنجش خاطرش شوم. جفت‌مان می‌دانیم که تقدیر ما اشتراک این کابین تا انتهای پروژه است و گزینه دیگری هم وجود ندارد. توی همین افکار بودم که اسوالد را توی راه‌پله دیدم. از غذاخوری برمی‌گشت. با دست چپش زیر شکمش را گرفته بود و با دست راستش نرده‌های راه‌پله را. اینها جزو دروس امنیتی برای هر دریانوردی هستند. همیشه حین بالا و پایین رفتن از راه‌پله باید نرده‌ها را بگیریم تا با تکانهای احتمالی کشتی به پایین پرت نشویم. در صورت پرت شدن‌ آسیب می‌بینیم و اعتبار حرفه‌ای شرکت زیر سوال می‌رود. همچنین شرکت‌های بیمه هم از پرداخت بیمه‌ی نقص عضو یا فلج کامل به کارگر ناراحت می‌شوند. به این دلایل، امنیت اولویت اول در کار ماست. کارگر امن و راضی (یا ناراضی، فرق خاصی ندارد)، سرمایه‌گذار هم خندان و راضی. علاوه بر نرده‌ی راه‌پله، اسوالد زیر شکمش را هم می‌گیرد تا با تکانهای احتمالی کشتی شکمش از جا کنده نشود. با توجه به اینکه شکمش به صورت عضوی مجزا از بقیه بدنش رشد و حرکت می‌کند تدبیرش به نظر درست می‌آید.

اسوالد رشد و نمو غیرعادی شکمش را به پارسال نسبت می‌دهد که مادر پیرش زمین‌گیر شده بود و او یک سال کار نکرده بود تا از مادرش مراقبت کند. بخشی از مراقبتش هم این بوده که مادر و پسر نهار با هم فیش‌اند چیپش بخورند. در انتهای آن سال مادرش در سن ۹۹ سالگی می‌میرد و اسوالد هم با ۱۸ کیلو اضافه وزن سر کار بر می‌گردد. باید سر کار بر می‌گشت تا هزینه دانشگاه و اسب‌سواری دختر ۲۱ ساله‌اش را بدهد. عکس دخترش در کنار اسبی خاکستری را بهم نشان داد. اسم جفتشان را هم گفت اما طبعاً عکس‌العمل ذهنی من تنها برآورد امکانات آشنایی با دختر سوارکارش بود. به نظر خودش و دکترش و دختر اسب‌سوارش باید آهسته و بدون عجله روی کاهش این ۱۸ کیلو کار کند. کاهش وزن سریع برای فشار خونش مضر است. من علاقه‌ای به شنیدن مشکلات پزشکی دیگران ندارم. علاقه‌ای به شنیدن هیچ نوعی از مشکلات دیگران ندارم. اما با اینحال حین شنیدن‌شان لبخند ناراحتی می‌زنم، یعنی در حال همدردی هستم. در مواقع مقتضی هم صدای «آه» یا «اوه» در می‌آورم. در بعضی مواقع حتی با «اووووه زتس نات گود» گوینده را همراهی می‌کنم. احساس می‌کنم مجموعه این نمایش دروغین باعث شده که آدمها مرا شنونده خوب و مهربانی تصور کنند. این در صورتی است که موقع شنیدن چگونگی رشد شکم ۱۸ کیلویی‌اش به دوست‌دختر اسوالد فکر می‌کنم که باید این توده گوشتی را لایه لایه کنار بزند، پشمهای خاکستری که مثل علف هرز روییده‌اند را دسته دسته کنار بزند، شاید که در انتهای این کاوش به آلتی پژمرده و ناامید برسد. انتهای این کاوش احتمالاً با جمله‌ی «زتس ایت مای گِرل» از طرف اسوالد همراه می‌شود. بعضی اوقات هم به دختر اسب‌سوارش فکر می‌کنم و به نظرم می‌رسد اصلاً بدم نمی‌آید دستم به آن باسنی که احتمالاً بعد از سالها سوارکاری کمی پهن ولی ورزیده شده برسد. از آن طرف تصور پدرزنی مثل اسوالد هم باعث پیچیده شدن روده‌ام به دور قلبم می‌شود و ترجیح می‌دهم کل تصویر را خط‌خطی کنم.

معمولاً که نمی‌شود اینها را به مخاطب دردمند گفت؛ مخاطب دردمند همدردی و احیاناً نسخه می‌خواهد. در مورد خاص اسوالد بهش توصیه کردم که گرپ‌فروت بخورد. هم برای وزنش خوب است و هم برای فشار خونش. مصرف گرپ‌فروت را تقریباً به تمام مخاطبانم توصیه کرده‌ام. در خانواده ما درمان هر دردی از نازایی تا سرطان ریه با بدیهی‌ترین خوراکی‌های طبیعی امکان‌پذیر است. شاید به همین دلیل در خانواده‌ام هر کوچکترین سرماخوردگی‌ای حداقل دو ماه طول می‌کشد و حتی در مواردی اینقدر پیشروی کرده که فرد بیمار کارش به جراحی و برداشتن سینوس‌هایش انجامیده. در این موارد باز هم ما به جادوی طب بدوی شک نمی‌کنیم: میوه،‌ آب‌میوه، بُخور گیاهان در حال انقراض، ویکس، پیچیدن شال‌گرم دور پهلو، و مصرف زیاد مایعات (با این فرض که ادرار پشت‌بندش ویروسها را از بدن «خارج» می‌کند). هر چقدر هم در مداوا شکست بخوریم شاید نهایتاً غری بزنیم از کیفیت بد مرکبات و بالاخص گرپ‌فروت‌هایچینی. اما بهرحال مطلقاً سمت موادی سمی مثل قرص و آمپول و آنتی‌بیوتیک و دیگر دستاوردهای پزشکی مدرن نمی‌رویم. با توجه به چهره مرموز شرقی‌ام اسوالد توصیه گرپ‌فروت را خیلی جدی گرفت و سریع پرسید که فشار خون را بالا می‌برد یا پایین. ایده‌ای نداشتم و پاسخم برای مخاطب ساده‌لوحی که توصیه‌هایم را جدی گرفته این است که گرپ‌فروت کلاً فشار را «تنظیم» می‌کند؛ بالا یا پایینش فرقی ندارد، جفت‌شان را «متعادل» می‌کند. توصیه‌های پزشکی تنها موردی هستند که در دادن‌شان اعتماد به نفس کافی دارم.

همانجا توی راه‌پله که اسوالد را دیدم احساس کردم شاید بد نباشد بحث بوی بد صبحگاهی کابین را پیش بکشم. از غداخوری برمی‌گشت و به نظر خوشحال بود. راه‌حل مشخصی برای مشکل‌مان نداشتم. شاید همان مراعات خورد و خوراک سر شام؟ یا شاید حتی اینکه قبول کند قبل از خواب مسواک ته گلویش بیندازد و کمی استفراغ کند تا شکمش سبک‌تر شود و بوی ناشی از هضم کمتر بشود؟ در همین گیر و دار مطرح کردن یا نکردن، اسوالد هن‌هن‌کنان به پاگرد طبقه دوم فرود آمد و خودش سر صحبت را باز کرد:

هی، چطوری مردِ جوون؟ شام خوردی؟

آدمهای زیادی مرا «مرد جوون» خطاب می‌کنند. نمی‌دانم چرا. مشکلی با جوان بودن ندارم ولی مشکلی که دارم این است که دیگر جوان نیستم. بدم نمی‌آید با شنیدن «مرد جوون» شلوارم را پایین بکشم، دست چپم را زیر آلتم بگیرم، دست راستم را به حال وعظ و خطابه به چشم مخاطبم نشانه بروم و بهش بگویم «ببین، عمو جون کار نمی‌کنه، چطوری بگم بهت؟ باشه، اصن من جوون، ولی این سگ مصب که کار نمی‌کنه…» ولی می‌دانم که مشکلات پزشکی‌ام ربطی به دیگران ندارد. کاش بقیه هم می‌دانستند که مشکلات پزشکی‌شان ربطی به من ندارد. تلاش کردم با شادابی یک «مرد جوون» بهش پاسخ بدهم:

نه، تازه دارم می‌رم غذا بخورم.

برو، برو که غذا عالی بود. وای عالی بود. من خوک خوردم و مرغ و سیب‌زمینی و بعد هم که می‌خواستم بیام بیرون دیدم پای سیب هم هست و نتونستم نخورم. البته سوپش هم عالی بود، اونم حتماً امتحان کن.

هممم. باشه، حالا برم ببینم چی می‌خورم.

ببین، اشتباه نکن، همه داشتن استیک می‌گرفتن، ولی خوک تنوری بگیر. خوکش عالی بود. عالی. با سس فلفلوای اون سس فلفل

در این لحظه اسوالد از شدت احساسات نتوانست جمله‌اش را با فعل مناسبی تمام کند و به جایش دو تا خرناس کشید و پس از ناز کردن شکمش با دو دستش گفت که «اوووه، آی واز عه پیگ…» خندیدم و چاره‌ای جز این نداشتم که قول بدهم من هم خوک تنوری با سس فلفل می‌خورم. بعد از این رویارویی متوجه شدم هوای سنگین و بویناک کابین واقعیتی است که باید با آن کنار آمد. واقعیتی مثل بقیه واقعیت‌هایی که باهاشان کنار آمده‌ام. همانند جهان سومی بودن، همانند تنها بودن، همانند شرقی و مرموز بودن، همانند اعتقاد به جادوی گرپ‌فروت، همانند پیری،‌ همانند این واقعیت عجیب که دوست ندارم برگردم سر خانه و زندگیم توی خشکی.

Advertisements

31 Responses to “خوک”


  1. 1 خشی ژوئیه 14, 2012 در 5:20 ب.ظ.

    گفتم اولین نفری باشم که تا کرکره مغازه رو میدی بالا بیام سلامی عرض کنم.

  2. 3 kati ژوئیه 14, 2012 در 5:49 ب.ظ.

    سلام دستت رو خوندم اول مطلب پایینی رو خوندم بعد اومدم سراغ این یکی .
    میخواستم بگم چشمم به وب سفید شد کجا بودی این همه مدت ?

  3. 4 kati2 ژوئیه 14, 2012 در 5:49 ب.ظ.

    سلام دستت رو خوندم اول مطلب پایینی رو خوندم بعد اومدم سراغ این یکی .
    میخواستم بگم چشمم به وب سفید شد کجا بودی این همه مدت ?

  4. 5 hasan ژوئیه 14, 2012 در 6:05 ب.ظ.

    فوق العاده بود خرس جان دمت گرم مخصوصا قسمتی دستتو بکشی به باسن دختره
    و گرفتن آلتت که بگی دیگه جوون نیستی هاهاها

  5. 6 collapsedbird ژوئیه 14, 2012 در 9:22 ب.ظ.

    بعد از این رویارویی متوجه شدم هوای سنگین و بویناک کابین واقعیتی است که باید با آن کنار آمد. واقعیتی مثل بقیه واقعیت‌هایی که باهاشان کنار آمده‌ام. همانند جهان سومی بودن، همانند تنها بودن، همانند شرقی و مرموز بودن، همانند اعتقاد به جادوی گرپ‌فروت، همانند پیری،‌ همانند این واقعیت عجیب که دوست ندارم برگردم سر خانه و زندگیم توی خشکی.

  6. 7 alefjan ژوئیه 15, 2012 در 3:49 ق.ظ.

    خيلي سخته که به شدت خسته و خواب الود باشی و هم زمان موبایلت ونگ ونگ بزنه و بگه خرس دو تا پست پشت سر هم آپ کرده و تو با چه بدبختی از رو کاناپه که در حال چرتی بلند شی و بیای پشت سیستم بشینی و تو عالم خلسه دو تا پست گنده رو تا ته بخونی . چرا اين كار رو با ما ميكني آخه

  7. 8 جکیل ژوئیه 15, 2012 در 4:34 ق.ظ.

    با توجه به چهره( مرموز شرقی‌ام )اسوالد توصیه گرپ‌فروت را خیلی جدی گرفت
    خیلی جالب بود-خیلی

  8. 9 مهشید ژوئیه 15, 2012 در 8:39 ق.ظ.

    گرپ فروت بخور مهندس خوبه برات چون کلن همه چیو تنظیم میکنه همه چیو.

  9. 10 شادی ژوئیه 15, 2012 در 1:23 ب.ظ.

    عالی بود عالی……راستی مرد جوون نگفتی چرا کار نمی کنه؟

    • 11 وبلاگ بارباپاپا ژوئیه 15, 2012 در 9:00 ب.ظ.

      قبلا گفته بود که هر کسی عقیده داره چرا کار نمیکنه
      البته فکر کنم خالی بندیه و کار میکنه
      خرس دچار بازی من بیچاره شده ;)

  10. 12 negar ژوئیه 15, 2012 در 3:35 ب.ظ.

    من در اتاق اینطوری نبودم، اما چندین بار در ماشینهایی نشستم که بوی وحشتناک میدن و از خوندن این مطلب گلوم درد گرفت و حالم بد شد. ببینم این اتاق شما تهویه ای چیزی نداره؟ درجه air conditioner رو نمیشه بالا پایین کرد؟ لای در رو نمیشه باز بذاری؟ بوگیر پیدا نمیشه؟ بگرد یه راه حل مهندسی براش پیدا کن. پیری چاره نداره اما اتاق بویناک حتما راه حلی داره! در ضمن گرد زیره گویا ضد نفخ هستش.

  11. 13 وبلاگ بارباپاپا ژوئیه 15, 2012 در 8:57 ب.ظ.

    دکمه اکسلنت کن رو زدم برو حال کن
    هاهاها نیست تو اصلا این واکنش ها رو به تخمت هم حساب میکنی این بود که توضیح دادم :D

  12. 14 بهروز ژوئیه 15, 2012 در 9:46 ب.ظ.

    سلام. خیلی ممنون که این ارکتایل دیس‌فانکشن را مرتب به ما یادآوری می‌کنید. رخ دادن این قضیه برای یک جوان سی ساله این‌قدر چیز مهمی نیست که نیاز به این همه روضه‌خوانی داشته باشد. نتیجه‌ی طبیعی بی‌تحرکی و افسردگی است، و به محض این‌که دختر مقبولی پیدا شود (نه که حتی وارد زندگی شما شود. همین که پیدا شود) هر دو عامل آن با هم برطرف می‌شود. تا زمانی هم که دختر مقبولی پیدا نشده باشد، کار نکردنش یک موهبت است نه یک بلا.

  13. 15 ناشناس ژوئیه 17, 2012 در 12:48 ب.ظ.

    In hamuni nist k ruzaye aval e ashnayitun, dust dokhtaresho shosti gozashti kenar?

  14. 17 ش ژوئیه 18, 2012 در 5:34 ق.ظ.

    الان یه مدتی هست که نوشته هاتو دنبال می کنم ولی از شدت تنبلی کامنت نمی گذاشتم …می خواستم بگم خیلی خوب می نویسی (مطمئنم که خودت هم اینو خوب میدونی )…توصیه گریپ فروتت محشر بود ..:)

  15. 18 ساحل غربی ژوئیه 19, 2012 در 8:26 ق.ظ.

    این یکی رو دوست نداشتم…. در کل که خوب قلمت عالیه ولی نسبت به نوشته های قبلی خودت ضعیف بود… یا حداقل من دوست نداشتم….
    خیلی درگیرم نکرد….
    ولی ای کاش می شد ازت بخوام بیشتر پست بذاری … مردم انقدر وبلاگتو ریفرش کردم…. ولی می دونم باید مودش باشه….
    سیگار فکر کنم نمی کشی وگرنه می گفتم سیگار شب لب عرشه رو هیچ وقت از دست نده….

  16. 19 hadi ژوئیه 19, 2012 در 11:00 ب.ظ.

    in akhmalooeee chie….. vase khande shared kardi….

  17. 20 کیوان ژوئیه 20, 2012 در 2:14 ب.ظ.

    مثل همیشه حرص درآور از نظر مضمون و عالی از نظر نثر.
    برقرار باشی.

  18. 22 parykateb ژوئیه 21, 2012 در 2:34 ق.ظ.

    حالا واقعن کارنمیکنه خرسک؟

  19. 24 قدیسه ژوئیه 21, 2012 در 8:39 ب.ظ.

    کی فکرشو میکرد ماجرای اسوالد بی اهمیت میتونه این همه جذاب و خوندنی باشه… واقعا لذت بردم… مثل الباقی کنتراست های زندگی…

  20. 25 س . ژوئیه 22, 2012 در 9:34 ب.ظ.

    خدا خيرش بده اونى كه پستت رو گذاشته بود توى فيس بوك ! توى هر جهنم دره اى كه هستى خدا رو شكر كن كه لااقل به وى پى ان محتاج نيستى . فيلتر شكن من البته شرطى شده و فيس بوك رو باز ميكنه اما ديگه هيچ كجا رو نميتونم برم و ببينم و بخونم . از جمله نوشته هاى جناب عالى رو
    گفتم جهنم دره چون كه توى پست هاى قبليت راجع به نپال و اونورا حرف زده بودى ! به هر حال چند تا نوشته ى īخرت رو يك جا بلعيدم و البته نوش جانم !

  21. 26 meykade66 ژوئیه 23, 2012 در 9:50 ب.ظ.

    سلام دادا یا ابجی یا اصن دوست من . من خیلی وقته که وبلاگم رو درست کردم البته خیلی وقتم نیست ولی اصن بازدید ندارم . داغون اصن هاا . من لینکت میکنم شما هم عزیزم اگه میشه منو لینک کن . مرسی بلکه فرجی شد goorebabash.wordpress.com

  22. 27 بی نام ژوئیه 24, 2012 در 7:20 ق.ظ.

    من می فهمم کامنت گذاران عزیز چرا فکر میکنن نوشته هات خنده دار و عالین… ما ایرانیا ظاهراً یه جمعیت سادو-مازوخیست هستیم که از بوی هضم شبانه خوک در معده یه پیرمرد و کارنکردن قوه بای یه مهندس رو کشتی لذت می بریم…خوشمون میاد از بدبختی و در به دری یه آدم… من لذت نمی برم از نوشته هات ولی خوشم میاد از اینکه بدبختی رو به مسخره میگیری و حس بدبختی دوستیم ارضا میشه

  23. 29 جوجه تیغی ژوئیه 24, 2012 در 7:24 ق.ظ.

    نمی‌خوای آپ کنی آیا؟؟؟ وبلاگت جزء تاپ تنامه. منتظرم

  24. 30 RS232 ژوئیه 28, 2012 در 5:04 ق.ظ.

    خوشحالم که دوست عزیزی وبلاگ شما را به من معرفی کرد. بسیار زیبا و روان می نویسید.

  25. 31 سينكاف اوت 14, 2012 در 7:19 ب.ظ.

    سلام خرس جان
    من تازگيا نوشته هاتو دارم ميخونم , به نظرم عالي هستن , واقعا دستت درد نكنه و هميشه پايدار باشي .


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




KHERS’s Twitter

بایگانی

Blog Stats

  • 1,056,020 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: