ماجرای مه‌آلود میترا ماجد

سه‌شنبه صبح از خواب بیدار پریدم و متوجه شدم کسی توی ایوان خانه‌ام گردو می‌شکند. فکر کنم از یک قندشکن دسته‌قرمز ساخت زنجان استفاده می‌کرد. هر گردو را با دو ضربه می‌شکاند. گردوی با پوستِ لق شده را می‌انداخت توی سبدی صورتی‌رنگ که برای این کار سمت راستش گذاشته بود. بعد دست می‌کرد توی ظرف گردوهای نشکسته، کمی صدای لغزیدن گردوها روی هم می‌آمد، یکی‌شان را بدون دلیل خاصی انتخاب می‌کرد و با دو ضربه‌ی پیاپی قندشکن پوستش را می‌پُکاند. خیلی آرام و خیلی ممتد. فکر کنم بعد از گردوی بیستم بود که قندشکن را گذاشت زمین، یعنی صدای برخورد آرام تیغه‌ی قندشکن با موزاییک‌های ایوان را شنیدم. سبد صورتی را کشید جلویش و شروع کرد به مغز کردن گردوها. پوست‌ها را توی سبد نگه می‌داشت و مغزها را می‌ریخت توی کاسه‌ای لب‌پَر شده. فکر کنم مغز گردوی پنجم را کمی نگاه کرد و بعد خوردش. صدای جویدنش را شنیدم و کمی بعد هم بوی چرب گردو را. معنی کارش را نمی‌فهمیدم. من تنها زندگی می‌کنم و آن عفریته‌ای هم که گاهی شبها پیشم می‌خوابد فقط پول خرج می‌کند و غذا می‌لُمباند. او از آن موجوداتی است که از گردو عبور می‌کنند، از آنهایی که گردو برای‌شان هم‌اندازه‌ی گرد و غبارهای بیابان گوبی بی‌ارزش است. اما الآن صدای واضح گردو شکستن از توی ایوانم می‌آمد، و این اتفاقی غیر مترقبه و هیجان‌انگیز در زندگیم بود.

من ترجیح دادم توی تختخوابم بمانم و به صدای شکستن گردو گوش کنم. حتی احساس کردم اگر خودم را به نشنیدن و نفهمیدن بزنم ممکن است گردوشکن که از قضا یک پورن‌استار است دست از کار بکشد و بیاید داخل خانه. توی همین افکار از لای پرده به دودکش‌های پشت‌بام روبرویی نگاه کردم و دوباره شمردم‌شان. ده تا بودند، مثل دیروز. صدای گردو شکستن متوقف شده بود. نفهمیدم کی آمده کنارم. دیدم با یک قندشکن و یک کاسه لب‌پَر کنار تختم ایستاده. «می‌شه اینا رو بذارم اینجا؟» بهش خیره شدم و بعد از سه ثانیه مکث، بدون فکر کتابها و دستمال‌های کثیف روی میز کنار تخت را هل دادم به کناری و سه بار سرم را به علامت تایید تکان دادم. «لازم نبود پرت‌شون کنی پایین. چی می‌خوندی حالا؟» هنوز کامل آمادگی حرف زدن نداشتم، اما سوالش ساده، واضح و نیازمند جواب بود. «نمی‌دونم، هیچی، کتابا مال من نبودن، دستمالا مال منن. شبا قبل خواب فین می‌کنم توشون، می‌گن خوبه واسه مویرگای مغزلبه‌ی لحافم را کنار زد، به پاهایم نگاه کرد و پرسید «چرا با شلوار خوابیدی؟» آیا بازپرسم بود؟ حتی اگر اینطور بود باز هم احساس بدی نداشتم. «معمولاً با شلوار می‌خوابم، چون دوست ندارم پاهام عرقی شن بچسبن به لحافبا اینکه نمی‌شناختمش ازش نمی‌ترسیدم و ادامه دادم «تازه معمولاً اینجا سرده، خیلی وقتا اصن با جوراب پشمی می‌خوابممعلوم بود که خودش از آن گرمایی‌ها است، از اینهایی که مدام روسری‌شان را کنار می‌زنند تا گل و گردن‌شان بادی بخورد. دامن طرح چاپی پایش بود. طرح یک درخت کاج و یک گاو و یک دودکش را دیده بودم اما وقت نشد تمام طرحش را ببینم چون خیلی تر و فرز دامنش را در آورد. احتمالاً طرحِ کامل دامنش چیزی شبیه پوسترهای دامنه‌های آلپ بود که قهوه‌خانه‌های بین‌راهی به دیوارشان زده‌اند. شاید برای همین زود درش آورد.

سلیقه خاصی توی لباس زیر ندارم ولی در معدود مواقعی که باهاشان مواجه می‌شوم بیشتر به این فکر می‌کنم که زیرشان چی هست. با اینحال ازش پرسیدم «چرا شورت نخی پوشیدی؟» شاید می‌خواستم وانمود کنم که تحولات جامعه را دنبال می‌کنم و به چیزی کمتر از آخرین مُد روز قانع نیستم. بعد یادم افتاد خودم با گرمکن سورمه‌ای خوابیده‌ام و در جایگاه پرسیدن چنین سوالی نیستم. «نمی‌دونم، چون راحت‌ترهبرام هم مهم نیست کسی بخواد با شورت نایلونیِ بندی تحریک بشه یا نه، من با همین نخی راحتمراحتیم اولویت اول زندگیمه، البته بعد از گردوجوابی برایش نداشتم. بدون شرم به پاهایش نگاه می‌کردم و فکر کردم اولویت اول زندگی من هم نگاه کردن به پاهای زن گردویی است. «اگه نگاه کردنت تموم شده می‌خوام یه چیزی بهت بگمبعد از آن خیرگی اولیه به صورتش این دومین باری بود که نگاهش کردم. شاید رفتارم درست نبود. «در مورد گردو؟ من از گردو بدم نمیاد ولی دنبال اطلاعات خاصی هم در موردش نیستمجوری نگاهم کرد که فهمیدم زیادی حرف زده‌ام و برای اولین بار بعد از شنیدن صدای گردو شکستنش ترسیدم. ترسیدم که برود. «نه، در مورد اینکه اومدم این صبح طولانی رو توی این تختخواب بی‌روح به ظهر برسونم. چون کار دیگه‌ای ندارم و همه‌ی گردوهام رو هم شیکوندمخیلی سریع رفتم کنار و سمت چپ تخت را برایش خالی کردم. با دستم لبه‌ی لحاف را بالا نگه داشتم، انگار درِ ماشین است و منتظرم بیاید داخل و در را ببندم، «آره، آره، بیا، منم کاری نداشتم، معمولاً روزا تا ظهر توی تختم هستم، خوشحال می‌شم کنارم دراز بکشی. البته من معمولاً سمت چپ تخت می‌خوابم، ولی اشکالی نداره، تو چپ بخواب، من راست می‌خوابم. سمت راست دیواره، آدم یا سردرد می‌گیره یا گرسنه‌ش می‌شه، ولی اشکالی نداره

بعضی‌ها با ورودشان به تخت، سازمان همه چیز را به هم می‌ریزند. از لحاف و ملافه بگیر تا خود چهارچوب تخت که به لرزه می‌افتد. گاهی حتی مساحت‌شان اینقدر زیاد است که آدم ترجیح می‌دهد روی زمین بخوابد تا در کنارشان. میترا ماجد قطعاً جزو این دسته از آدمها نبود چون حتی نفهمیدم چطور توی تخت خزید و کِی لحاف را روی جفت‌مان کشیدم. همزمان با کشیدن لحاف دستم هم دور گردنش حلقه شده بود. دست راستم همینطور توی هوا مقابل سینه‌های میترا ماجد آویزان بود و نمی‌دانستم چکارش کنم. از طرفی موقعیت استراتژیک و مطلوبی بود و از آنطرف می‌دانستم تا غروب هم جرات نخواهم کرد دستم را از این موقعیت معلق جابجا کنم. همانطور که من بدون پرسش مشخصی اسمش را فهمیده بودم، میترا ماجد هم بدون پرسش فهمید که موقعیت دستم نامتعادل است. با دست راستش پشت دست راستم را گرفت، داخل یقه‌اش کرد و گذاشت روی سینه‌ی راستش. نیازی به دیدن‌شان نداشتم، همین که توی مشتم بود کافی بود و آرامم می‌کرد. «چرا دوست داری این کارو کنی؟» به نظرم زمان مناسبی برای سوال نبود، و از لحاظ فنی من حتی کاری نکرده بودم. ولی ترسیدم اگر جواب ندهم ناراحت بشود و برود، یا حداقل دستم را از یقه‌اش به بیرون پرتاب کند. «نمی‌دونم چرا، واقعاً نمی‌دونم، اما اولویت من هم توی زندگی راحتیمه، البته بعد از آرامشم و الآن هم خیلی آرومم

این آخرین مکالمه من و میترا ماجد در آن صبح بهاری بود. بعد از آن همدیگر را مالیدیم و وقتی خسته شدیم ظهر شده بود. «به نظرت با این ۱۹تا گردوی باقیمونده چیکار کنم؟» هر دوی‌مان می‌دانستیم که موقع نهار است و این سوال هم در نهایت به بحثی در مورد نهار و چند و چونش می‌رسید. واضح بود که نهارمان باید گردو داشته باشد، اما چه غذایی می‌توان با گردو درست کرد که نیازی به پیاده شدن از تختخواب نداشته باشد؟ این سوال بزرگی است که شاید بتوان تا غروب به آن فکر کرد. آن موقع دیگر جفتمان پیر شده‌ایم اما اشکالی ندارد، چون هم این صبح طولانی به انتها رسیده و هم اینکه میترا ماجد بدنش را به من مالیده و با انگشتانش که بوی گردو می‌دهند موهایم را شانه کرده. با همه این احوال سوالش ناراحتم کرده بود. من هیچ برنامه‌ای و هیچ امکانی برای تدارک نهار نداشتم. پا شدم که پرده‌ها را بکشم. خانه زیادی آفتابی شده بود. شاید هم سوال نابجایش باعث شد از تخت بلند شوم. میترا ماجد هم به خوبی من از همه امکانات‌مان برای نهار آگاه بود اما با اینحال باید در مورد سرنوشت ۱۹تا گردویش سوال می‌کرد. به خوبی می‌دانست که یخچال خالی‌ام را دو هفته است از برق کشیده‌ام. می‌دانست که توی کابینت‌هایم چیز دندان‌گیری پیدا نمی‌شود و کابینت‌ها دو هفته است که فقط به وظیفه اصلی‌شان یعنی جا دادن بشقابها و قابلمه‌ها مشغولند. علاوه براین واضح است نباید از مردی که ۱۱ صبح وسط هفته با گرمکن سورمه‌ای توی تختش دراز کشیده در مورد نهار سوال کرد. «پرده‌ها رو کامل نکش، بذار یک کم نور بیاد، بعدشم برگرد، و بعدشم ببخشید که در مورد گردوها حرف زدم، الآن وقت پیاده شدن از تخت نبودبعضی‌ها حتی معذرت‌خواهی‌هایشان هم اعصاب آدم را بیشتر بهم می‌ریزد، از بس که تصنعی‌اند است و از بس که معذرت‌خواهی‌شان را با «اگه ناراحتت کردم…» آلوده می‌کنند. میترا ماجد قطعاً از این دسته نبود. می‌دانست که نباید در مورد ۱۹تا گردویش حرف می‌زد و نبایستی به نهار اشاره می‌کرد. الآن هم صاف و ساده معذرت‌خواسته بود و با اگر و مگر آلوده‌اش نکرده بود. من هم از مراسم نکبت قبول عذرخواهی چشمپوشی کردم. میترا ماجد به سمت راست تخت خزیده بود و لبه‌ی لحاف را برایم بالا نگه داشته بود. گرمکن سورمه‌ایم را پای تخت در آوردم و شوتش کردم به سمت کمد. از توی کاسه لب‌پر یک مغز گردو برداشتم و نصفش را خوردم و نصفش را برگرداندم توی ظرف و خزیدم زیر لحاف. «به منم گردو بدهمنتظرش بودم و نصفه‌ی مغز گردو را بهش دادم.

این آخرین اصطکاک من و میترا ماجد در آن بعدازظهر بهاری بود. بعد از آن دوباره همدیگر را مالیدیم و وقتی خسته شدیم غروب شده بود. جایی وسطهای عصر کاسه لب‌پَر را برداشتم و بی‌مهابا به مغز گردوها حمله کردیم. فکر کنم آخرینِ گردوها را که می‌خوردیم جفت‌مان به این فکر می‌کردیم هیچ بعید نیست که شب بخوابیم و صبح بیدار شویم و دوباره داستان‌مان مثل داستان پریروز بشود. در داستان پریروز زن گردویی چیزی بیش از گرد و غبارهای بیابان گوبی نبود. همین جا بود که خیلی آرام کاسه را برگرداندم سر جایش روی میز کنار تخت، کنار قندشکن دسته‌قرمز. «خورشید داره غروب می‌کنهچرخید به سمتم و گفت «آره، داره غروب می‌کنه. راستی، تو چیکاره‌ای؟» این سوالی است که بالاخره زمانی پرسیده می‌شود. تا دو هفته پیش، فراخور حالم، پاسخهای متنوعی برای این سوال داشتم. «سابقاً کارمند تمام‌وقت بودمنمی‌خواستم پاسخم به بیشتر پرسیدن تحریکش کند، ولی متاسفانه محدودیت زمانی در پاسخ دادن معمولاً باعث انحراف بحث سمت به موضوع‌های خسته‌کننده می‌شود. «الآن کارمند پاره‌وقتم. یعنی تصمیم گرفتم هفته‌ای دو روز کار کنم، مثه دوران غارنشینی. اون موقعا هفته‌ای دو روز شکار کافی بوده. ولی هنوز که کسی پیدا نشده استخدامم کنهالآن که از هیبت مرموز یک مرد گرمکن‌پوش خارج شده بودم چاره‌ای جز مقابله به مثل نداشتم، «تو چی؟ خودت چیکار می‌کنی؟ غیر از پوست کندن گردو…» خندید و آرام گفت «منم تا چند وقت پیش فاحشه بودم، ولی از پول در آوردن از راه سینه‌های بزرگم دیگه خسته شده بودم

احساس کردم که استدلالش را می‌فهمم. من هم از پول در آوردن از راه مدرک دانشگاهی‌ام خسته شده بودم، یا حداقل از معامله‌ی ناجوانمردانه ۴۰ ساعت کار ثابت هفتگی در مقابل یک زندگی متوسط خسته شده بودم. داشته‌های موروثی میترا ماجد سینه‌هایی بزرگ بود و داشته‌های موروثی من خانواده‌ای متوسط و هوشی متوسط‌تر. سال اول دبیرستان من متوجه شدم مسئله حرکت شتابدار جسم روی سطح شیبدار را راحت‌تر از مرتضی می‌فهمم و میترا ماجد در همان سن فهمید آدمها بیشتر به سینه‌های او نگاه می‌کنند تا به سکینه و ثریا. این داشته‌های موروثی شد مبنای ادامه زندگی‌مان. تا دو هفته پیش جفتمان زندگی میان‌مایه‌مان را بر اساس همین داشته‌های موروثی‌مان ادامه می‌دادیم. حرفه‌هایمان ظاهراً ربطی بهم نداشتند اما توی آن غروب طولانی، جفت‌مان فهمیده بودیم که خیلی شبیه هم هستیم.

من از غروب متنفرم، اما متاسفانه آنجا پشت پرده‌ها خورشید درحال غروب بود. از طلوع هم متنفرم. با هر حالت گذاری مشکل دارم. روز و شب مشکل خاصی ندارند، اما طلوع و غروب بیمارم می‌کنند؛ همانطور که پرواز هواپیما ایرادی ندارد اما نشست و برخاستش چرا. تا سالها فکر می‌کردم صدای اذان باعث این می‌شود که سر غروب کلیه‌هایم تیر بکشند. ولی الآن مدتهاست که گوشم نسبت به فرکانسهای زبان عربی کَر شده، اما کماکان سر غروب کلیه‌هایم تیر می‌کشند. دم غروب، زمان شمردن دودکشهای پشت‌بام روبرویی است. از لای شکاف پرده دقیقاً نصف‌شان معلوم بودند. «می‌خوای دودکشا رو بشمریم؟ من معمولاً دم غروب که می‌شه دودکشا رو می‌شمرممیترا ماجد هم بدون حرف پیشنهادم را تایید کرد. تاییدش را از اینجا فهمیدم که دستش را برد سمت میز پای‌تخت و از توی کاسه لب‌پَر یک دانه مغز گردو بهم داد و بعد انگشتهایش که بوی گردو می‌داد را توی موهایم فرو کرد و خوابید.

 

Advertisements

27 Responses to “ماجرای مه‌آلود میترا ماجد”


  1. 1 hasan ژوئیه 14, 2012 در 5:42 ب.ظ.

    دو تا پست پشت سر هم آخ جووووون دمت گرم اینو خوندم برم سراغ بالایی…
    ‏………..

    ساده و پیچیده بود به شدت دوست داشتم توجه به جزئیات خیلی کوچیک، قشنگش کرده بود… دیگه جونم واست بگه که… عالی بود خوب بود زیبا بود و از این جور حرفا ولی واقعا زیبا بود جوری وصف کرده بودی انگار خودم اونجا بودم مخصوصا اونجایی که گفته بودی » دست راستم همینطور توی هوا مقابل سینه‌های میترا ماجد آویزان بود و نمی‌دانستم چکارش کنم . از طرفی موقعیت استراتژیک و مطلوبی بود و از آنطرف می‌دانستم تا غروب هم جرات نخواهم کرد دستم را از این موقعیت معلق جابجا کنم»
    حس همزاد پنداری عجیبی بهم دست داد اون موقع هایی که میخوای یه کاری بکنی ولی روت نمیشه یا جرئتشو نداری درکل دمت گرم که مینویسی بنویس که یکی اونطرف ایران نوشته هات، اون اخلاق و شخصیتتو به شدت دوست داره خب بسه دیگه بریم پست بالایی رو بخونیم ببینیم چیکار کردی یه بوس از طرف من به خرس عزیزم

  2. 6 hasan ژوئیه 14, 2012 در 6:13 ب.ظ.

    وای در پوست خودم نمیگنجم وای خرس بزرگ بوسم کرد وای وای هالالای لای ها لا لا لا ی لالالای قربون خرسم برم که اینقدر نازه هالالالالالای لای لالا…

  3. 7 تیر ژوئیه 14, 2012 در 7:52 ب.ظ.

    آقا همواره از خوندن وبلاگهای فارسی این احساس بر ما می یاد که یکی نشسته داره فقط در مورد اتفاقات روزانه اش حرف می زنه (با احتساب نظر شخصی من، «وِررر» می زنه) و من چون به زندگی بقیه علاقه ای ندارم وبلاگ کم می خونم… اما این پست تو بسیار جذاب بود… آخه آدمی که وبلاگ می نویسه باید انصاف داشته باشه و در نظر بگیره که این آدمها اگر به جای این پست برن کتاب بخونن چی عایدشون میشه…حالا درسته که آدمها احتمالا نمی رن این وقت رو صرف خوندن کتاب کنن ولی حداقل چیزی که می شه بهشون داد یک کم توجه به کیفیت نوشته است ، یعنی کلا وقتی که صرف نوشتن بشه یه طور احترام به خواننده است دیگه، نیست؟! در هم این راستا… این پست شما جای تشکر داره… که ما می کنیم… ای وَل!

  4. 8 ناشناس ژوئیه 14, 2012 در 8:24 ب.ظ.

    دمت گرم :)

  5. 9 زیتون ژوئیه 14, 2012 در 9:34 ب.ظ.

    نوشته‌هاتو دوست دارم. مثل همیشه عالی بود…

  6. 10 جهان ژوئیه 15, 2012 در 4:18 ق.ظ.

    کارت درسته بعضی وقها که جزییات اشیا رو میگی کیف میکنم ! مثل قند شکن دسته قرمز زنجان! ما یکی از اینا داشتیم مادرم قند خرد میکرد هنوز هم این مارو میکنه و هر بار من میرم ایران برام گذاشته کنار این قند شکن ما فکر کنم 30 سالشه.

    نوشته هات بی نظیرن پسر!

  7. 11 یزدان ژوئیه 15, 2012 در 6:11 ق.ظ.

    اون قسمت ک گفتی دست راستت معلق بود خیلی به ذهنم فشار آورد! چون فکردم اگه سمت راست باشی باید با دست چپت لحافو روش بکشی. میدونی چرا؟؟
    چون وختی این پستو میخوندم سمت راست تخت و روی شیکمم دراز کشیده بودم!
    ساچ إ دوش!!!

  8. 12 شادی ژوئیه 15, 2012 در 1:39 ب.ظ.

    خیلی چسیبید…میگم خوبه حالا کار نمی کنه از صب ح تا شب مشغول مالیدن بودی اگه کار میکرد چی میشد

  9. 13 negar ژوئیه 15, 2012 در 5:00 ب.ظ.

    داستان کوتاه قشنگی بود مثل بالایی.. البته طبق معمول تکنیک رو پسندیدم و محتوا رو نه چندان :D حالا امیدوارم اتفاقات مختلف در زندگیت باعث بشه گاهی هم چیزایی بنویسی که محتواش رو هم بتونم بپسندم..

  10. 14 وبلاگ بارباپاپا ژوئیه 15, 2012 در 8:39 ب.ظ.

    ای ول خرس این عالی بود
    منکه اون دخترک گردو دار رو حس میکردم.

  11. 15 http://www.brief-encounter.blogspot.ca/ ژوئیه 15, 2012 در 9:22 ب.ظ.

    پاراگراف یکی به آخر ترکوندی دیگه

  12. 17 رعنا ژوئیه 16, 2012 در 10:41 ب.ظ.

    آهان. من جای اشتباهی کامنت گذاشتم فککنم. این وردپرسس کلن برام ثقیله

  13. 18 kati2 ژوئیه 17, 2012 در 6:18 ب.ظ.

    سلام اقای خرس نثر سنگین ولی قشنگی بود چند بار خوندم حس می کنم استعاره های زیادی توش بود , من دوست دارم بدونم گردو ,دودکش ها و دستای معلق نشونه چی بودند ? تردید ,گذر زمان و نصف شدن عمر لذت ها? خرس واقعا حیف توست کاش می شد کتاب بنویسی و ما بتونیم موقع خواب زیر نور چراغ و روی تخت بخونیمش

  14. 19 سروناز ژوئیه 20, 2012 در 1:08 ب.ظ.

    داشتم فکر می کردم که چرا شخصیت زن داستان باید قبلا فاحشه بوده باشه؟ بعد دیدم خیلی هم فرق نمی کنه … به هر حال هر کسی چیزی برای فروش داره که باهاش زندگی کنه …
    خرس! داری اوج می گیری … این نوشته خیلی خیلی خوب بود.

  15. 22 تلخك ژوئیه 28, 2012 در 12:30 ب.ظ.

    برای اولین بار طولانی بودن نوشته ات ادم رو جان به لب نمی کرد. ممنون

    • 23 KHERS ژوئیه 28, 2012 در 3:06 ب.ظ.

      ببین مرسی بابت روحیه دادن. ولی خب اگه پست بلند دوست نداری نخون و اینجوری می‌تونی از خودت ممنون باشی، چون دیگه جون به لب نمی‌شی.
      :)

      • 24 تلخك ژوئیه 28, 2012 در 6:17 ب.ظ.

        دوست دارم بخوانم و دوست دارم غر هم بزنم.. اینهمه ثناگو دارید یک غرغرو ناقابل را تحمل بفرمایید خرس عزیز

      • 25 KHERS ژوئیه 28, 2012 در 6:30 ب.ظ.

        انتخاب خودته عزیزم. من صرفن یه راهکار بهت ارائه دادم. اگه خودآزاری رو دوست داری خب می‌تونی بخونی و هی «جون به لب بشی». ربطش به اینهمه ثناگو رو هم نفهمیدم راستش. اگه به کامنت شما جواب میدم دلیلش این نیست که فقط به قول شما «ثناگو» می‌خوام. کسی که می‌گه به‌به و چه عالی، خب چیزی در جوابش ندارم. چیزی که شما نوشتی به نظرم یه مشکل اومد که یه راه‌حل خیلی ساده داشت و راه‌حلش رو هم گفتم. اگه یه «ثناگو» هم چیزی بگه که بتونم با راه حلم از اذیت شدن بی‌موردش جلوگیری کنم حتمن بهش جواب می‌دم. در مورد «تحمل» کردن هم دقیقن نمی‌دونم منظورت چیه. من که در اینجا رو نبستم. درش بازه هرکی دوست داره می‌خونه دیگه. چیو باید «تحمل» کنم یا نکنم؟ این که شما «جون به لب» بشی رو باید تحمل کنم؟ اینم که خب فرقی نداره خیلی. من که «جون به لب» نمی‌شم. شمایی که هر بار میشی و خوب خیلی استوار هم تا حالا تحملش کردی.
        یه چیز جنبی دیگه هم بگم در مورد پاسخ دادنم به کامنت شما. راستش من این اواخر هی بی توجهی کردم و هی -به زعم خودم- کامنتای مهمل می‌گیرم. می خوام شروع کنم اینا رو جواب بدم. چون هرچی هم آدم جواب نده هی بیشتر تکرار می‌شن. یه نمونه دیگه‌ش کامنت «فرم و محتوا» هستش. البته لابد این پاسخ دادن رو هم میشه بازم با بحث علاقه به «ثناگو» و سرکوب مخالف توجیه کرد. ولی خب چندان فرقی نداره.

      • 26 تلخك ژوئیه 28, 2012 در 7:12 ب.ظ.

        کامنت مهمل؟؟؟ توصیه می کنم جواب ندی.. از کوزه داره بد چیزایی میتراوه

      • 27 KHERS ژوئیه 28, 2012 در 11:18 ب.ظ.

        ببین اگه به جای سه تا علامت سوال شش تا هم بذاری بازم فرقی نمی‌کنه، جواب فرقی نمی‌کنه. آره، کامنت مهمل. بعدشم، یکم ببخشید، ولی فکر نمی‌کنم شما توی جایگاهی باشی که توصیه کنی توی وبلاگ خودم چی بنویسم و چی ننویسم و به چی جواب بدم یا ندم یا چجوری بدم. اگه منظورت از «کوزه» هم مخ منه، خب شرمنده که «تراوشاتش» رو دوست نداری، ولی همینه دیگه.


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




KHERS’s Twitter

  • RT @i_entry: کاش مثل قدیم دوباره خرس حمله کنه به تایملاین. 1 day ago
  • تنها خوبى اينترنت ضعيفم اينه كه توى اينستا همون عكساى محو رو لايك ميزنم و سر ميدم ميرم پايين زودتر كارم تموم شه. 5 days ago
  • بعلت ترک سیگار شامه‌م انقدر تیز شده که گاهی فکر می‌کنم این دیگه دماغ نیست، شمشیره. 6 days ago
  • قاطی کردن سالاد کهنه و نو جرمه. 6 days ago
  • اصل پول و سود پول دو تا چيز متفاوتن. 1 week ago

بایگانی

Blog Stats

  • 1,089,959 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: