اختلاف طبقاتی از منظر آقا لهستانی

یک روز خوب دیگر در کشتی شروع شده و مطابق معمول ۱۴ روز گذشته ساحل را در فاصله ۱۳۵۰ متری‌ام می‌بینم. امروز با دیروز فرق دارد و فرقش در این است که امروز به بدنسازی می‌روم. ولی واژه بدنسازی همیشه سیلی از سوالات فلسفی را به ذهنم سرازیر می‌کند. در موقعیت‌های متنوعی از زندگی بهم ثابت شده که من آدم بدنسازی نیستم. با اینکه در وهله اول هیچ دشمنی به‌خصوصی با محیط باشگاه نداشتم، و حتی چند بار هم تلاش کردم که به صورت منظم تمرین کنم، اما با این‌حال در این سن و سال می‌دانم که «من نمی‌توانممثل هر تن‌پرور دیگری، قدم بعدیم تئوریزه کردن این نتوانستنم بود؛ اینکه به خودم و به مخاطب احتمالیم ثابت کنم که «نتوانستن» من نه تنها نقطه ضعف نیست، بلکه «توانستن» دیگران در حقیقت نشانه حماقت‌شان است.

اگر این رفتار ناپسندِ تئوریزه کردن را عمومیت بدهی، متوجه می‌شوی چرا آدمهای دیگر از من «دفع» می‌شوند. درست است که در ظاهر قائل به آزادی آدمها در انتخاب سکنات زندگی‌شان هستم، اما مکالمه از دقیقه ۱۵ که می‌گذرد مخاطبم می‌فهمد که با آدمی طرف است که منطق‌اش (بخوانید روش حمله‌اش) «حذفی» است. شاید بتوان گفت که یک بسیجی بی‌باتوم و چفیه هستم یا شاید هم یک روحانیِ بدون عبا و عمامه. ظاهراً بنابر سلیقه شخصی کارهایی را انجام نمی‌دهم اما در واقع دلایل محکمی دارم در حماقت یا ابتذال آدمهایی که آن کار را انجام می‌دهند. گویا کافی نیست که چیزی را نخواهم. بایستی آدمهای خواهان آن چیز را هم نابود کنم. هیچ جمله خبری با «من دوست ندارم» یا «من اینطوری نیستم» تمام نمی‌شود. این جملات تنها شروع موجی از استدلالهای معمولاً چرندیهستند برای کوبیدن کسانی که آن کار به‌خصوص را دوست دارند. ۴ ماه پیش بود که متوجه این بیماریم شدم ولی با نگاهی به تاریخ تولدم متوجه شدم کمی برای اصلاح دیر شده. علاوه بر اینکه که طلاق‌مان هم که تمام شده و دیگر اصلاح کردن شخصیتم معنی ندارد.

بعدها متوجه شدم تمام آن لبخندهایی که مخاطب‌مانم حواله‌ام می کردند در حقیقت ابزاری بوده برای ایمنی و فاصله گرفتن از یک حیوان وحشی. حق داشتند که متوجه نشوند چرا باید ساعتها در مورد بوی بد باشگاه‌های بدنسازی حرف بشنوند. حق داشتند که تلاش کنند با یک لبخند سر و ته قضیه را هم بیاورند. اما خب جنبه دیگر این حالتم این است که هر رفتار مخاطب را به علاقه در شنیدن ادامه تئوری‌هایم تفسیر می‌کنم. شاید این لبخندش یعنی دوست دارد بیشتر بداند؟ شاید دوست دارد برایش دقیقاً توضیح بدهم وقتی از پله‌های باشگاه پایین می‌روم و آن اولین هُرم بوی گرم که توی صورتم می‌خورد چطور مغزم مچاله می‌شود؟ شاید او هم مثل من به سرنوشت این همه عرقی که توی این فضای بسته از بدن آدمها ترشح می‌شود علاقمند است؟ شاید او هم وقتی توی رختکن، بغل‌دستی‌اش کفشش را در می‌آورد دقیقاً ابر متراکمی که از توی کفش بلند می‌شود و پخش می‌شود را می‌بیند و دنبال می‌کند؟ از نظر من لبخند مخاطبم یعنی پاسخ به تمامی این سوال‌ها مثبت است. او هم دوست دارد ساعتها در مذمت این اتاقهای شکنجه و دینامیک پخش بو و عرق حرف بزنیم. ولی تجربه بهم نشان داده که آن لبخند عموماً معنای دیگری دارد. همین معنای گنگ لبخند در دنیای مدرن هم هست که من به صورت ساختاری با این تغییر فرم لبها که به لبخند معروف است مشکل دارم. آیا داری می‌خندی؟ آیا در آستانه خنده هستی؟ آیا پس‌لرزه‌های خنده‌ات به یک لبخند آرام منتهی شده؟ لبخندت یعنی چه؟ همین نفهمیدن معنی لبخند هم باعث و بانی نیمی دیگر از مشکلاتم است. در دنیای ایده‌آل من لبخند جا و تعریفی ندارد. با اینحال خودم به وفور از این ابزار استفاده می‌کنم و با همین شگرد مگس‌های زیادی را از دور و برم رانده‌ام، یا حداقل ویزویزشان را خفه کرده‌ام.

علیرغم همه این مشکلات ساختاری، این روزها هفته‌ای سهچهار بار به اتاق بدنسازی کشتی می‌روم. بهرحال یک حداقل تحرک برای ادامه ۳۰ سال صندلی‌نشینی لازم است. در اولین تلاش برای بدنسازی خیلی فرز پریدم روی تردمیل و گوشی‌هایم را هم فرو کردم توی گوشم. گویی که انگار برنامه‌ی روزانه ۱۰ سال گذشته‌ام همین بوده. می‌خواستم با تندتر شدن سرعت دویدن، آهنگهای تندتری هم پیدا کنم. ولی هرچه می‌گشتم باز به آهنگهایی می‌رسیدم که دونده را به سکون و تفکر دعوت می‌کرد. همه‌شان از دم. یکی از اربابان جنگ می‌گفت و آخر آهنگ از زور استیصال کارش به ناله و نفرین می‌کشید. آن یکی مطمئن است که توی گورستان براق‌ترین کفش‌ها مال اوست. دیگری کارت اعتباریش را می‌سوزاند و سر به جاده‌ می‌گذارد. با این شرایط چطور می‌توانستم بدوم؟به کجا بدوم؟

خوشبختانه از دومین روزی که به بدنسازی رفتم همه چیز عوض شد. ساعت ورزش من به ساعت یکی از کارکنان لهستانی کشتی خورد و آهنگهای او را از سیستم صوتی با هم می‌شنیدیم و بالاجبار از آهنگهای مایوسم خداحافظی کردم. اسمش آقا لهستانی است و توی آشپزخانه کار می‌کند. چند بار هم برایم سیب‌زمینی کشیده بود و همین دلیل کافی بود که جفت‌مان بدانیم او از من متنفر است. من یک مهندسم که هر از گاهی با دفتر و دوربین اینور و آنور سرک می‌کشم و وانمود می‌کنم امورات مهمی را زیرنظر دارم. اما بعد از چند روز اول که موقعیتم تثبیت شد بیشتر اوقات روی صندلی‌ای زیر آفتاب ولو شده‌ام. چند باری در این حالت آقا لهستانی با لگنی پُر از سیب‌زمینی از جلویم رد شده و به سمت آشپزخانه رفته. سیب‌زمینی‌ها را برای شام ما درست می‌کند، چون بدن ما پس از آفتاب گرفتن روزانه نیاز به انرژی دارد تا برای روز بعد و نشستن زیر آفتابی دیگر آماده باشد.

فهم بعضی مفاهیم نیاز به مطالعه خاصی ندارد و مثلاً همین عبور و مرور ساده‌ی آقا لهستانی از جلوی من یک جورهایی ماجرای «طبقه» را توضیح می‌دهد. فهم بعضی از جرایم هم نیاز به روانشناسی آنچنانی ندارد و همه می‌دانند که اگر ترس از پلیس نبود، آقا لهستانی با طناب مرا به صندلیم می‌بست و از فاصله ۳ متری با سیب‌زمینی‌هایش سنگسارم می‌کرد. او فکر می‌کند که من نان موقعیت خانوادگی‌ام را می‌خورم، و لگن گنده سیب‌زمینی هم که او حمل می‌کند میراث منحوس خانوادگی‌اش است. به نظر من هم درست فکر می‌کند و تقریباً مطمئنم اگر آقا لهستانی هم دانشگاه رفته بود می‌توانست جای مرا بگیرد. نه تنها آقا لهستانی، بلکه به نظرم تمامی گونه‌هایی از جانداران که هوش استفاده از «ابزار» را دارند می‌توانند جای مرا بگیرند. حتی گونه‌هایی مثل پلنگ که قابلیت استفاده از «ابزار» را ندارند هم شایستگی تصاحب صندلی مرا دارند، چون از سرعت تصمیم‌گیری بالا و شجاعت برخوردارند و در مقاطع حساس مثلاً در زمان متارکه یا کهولت والدینمثل من گم و گور نمی‌شوند. دقیقاً به همین دلیل پلنگ‌ها نسل اندر نسل در مکان به خصوصی زندگی کرده‌اند اما من در پنج سال گذشته سه تا کشور عوض کرده‌ام. آیا این ناشی از علاقه به جهانگردی است؟ نه، این جابجایی صرفاً فرار از موقعیتهایی بوده که یک پلنگ به نرمی حل و فصل‌شان می‌کرد اما من برای‌شان گزینه‌ای بهتر از چمدان پیدا نکردم. بهرحال آقا لهستانی با اینکه دانشگاه نرفته خوب می‌داند که کُشتن من تنها فلاکتش را از حالت فعلی هم وخیم‌تر می‌کند. برای همین حضور یک علاف مرفه دیگر را هم توی این دنیا تحمل می‌کند و امیدش به آینده است.

اتاق بدنسازی جایی است که تقابل من و آقا لهستانی شکل دیگری به خودش می‌گیرد. در اولین بدنسازی مشترک‌مان، قبل از ورود به اتاق صدای کوبهای عمیق فیفتی‌سنت را شنیدم و آیپادم را خیلی آرام گذاشتم روی درپوش سطل زباله. گرمکنم را هم انداختم رویش که مبادا آقا لهستانی فکر کند به فیفتی‌سنت علاقه‌ای ندارم. بهش لبخند زدم و سلام کردم. این عادت من در چنین شرایطی است. چون خودم را آدم چپی می‌دانم که مشکلات دنیا را در ساختار «طبقاتی» می‌بیند. تفکرات چپی‌ام با مطالعه چند ستون در روزنامه جام‌جم شکل گرفته‌اند. گونه‌ی ما فکر می‌کند این سلام به کارگر کشتی یعنی من از جنس تو هستم، ما با هم برادریم. انواع باسوادتر گونه‌ی ما توی دانشگاه‌ها و کنفرانس‌ها مشغول سخنرانی‌های آتشین هستند. این دانشگاهها معمولاً در ممالک ایمن و خوش آب و هوای دنیا قرار دارند و کنفرانس‌های مربوطه هم در جاهایی برگزار می‌شوند که باعث ایجاد تنوع آب و هوایی برای مهمانان بشود. محتوای حرف گونه‌ی ما در مورد طبقه‌ای است که عضوش نیستیم. مبارزات ما چه سخنرانی و چه مقاله‌نویسی و چه سلام کردن به کارگر کشتیبرای خودمان جالب و انقلابی است ولی خیلی وقتها برای طبقه مورد نظرمان مفهومی ندارد. احتمالاً به این دلیل که آنها فکر می‌کنند اگر ما روزی پنج گونی سیب‌زمینی پوست بکنیم حتماً جور دیگری فکر می‌کنیم یا شاید اصلاً فکر نکنیم. شاید به همین دلیل بود که آقا لهستانی با شنیدن سلام من به دیوار روبرویش خیره شد. بهرحال واقعیت این است که من هر چقدر هم دندانهای بیشتری حین لبخندم به آقا لهستانی نشان بدهم، باز هم بعد از اتمام زنگ ورزش او می‌رود سر لگن سیب‌زمینی‌اش و من هم به صندلی‌نشینی‌ام زیر آفتاب ادامه می‌دهم.

تفاوتهای دیگر من و آقا لهستانی در ساختار بدنمان است. من ۶۹ کیلو هستم که این وزن به صورت نامتوازن ۴۰/۶۰ بین شکم و بقیه اعضایم تقسیم شده. آقا لهستانی احتمالاً ۸۵ کیلو است که ۷۰ تایش سهم عضلات بازو، سینه و گردنش است و ۱۵ تای بقیه سهم آلت تناسلی‌اش. او معمولاً سرگرم وزنه زدن است و من سرگرم بالا بردن خیلی تدریجی سرعت تردمیل هستم، مبادا که به مفاصل زانویم آسیب برسد. در آن روز به خصوص بعد از ۱۵ دقیقه به سرعت پیاده‌روی ۴.۴ کیلومتر بر ساعت رسیده بودم. روی دیوار مقابلم پوستر زنی بود که با مایوی دو تکه‌ی صورتی کنار دریا نشسته بود. با سینه‌هایی بزرگ و لبخندی مهربان. این زن ما را به انتهای ماموریت دریا وعده می‌داد، زمانی که می‌توانیم با پرداخت مبلغ معتنابهی نیم ساعت خدمات جنسی ازش بخریم. فکر کردم که اسلام هم همین وعده را می‌دهد، منتها در زمانی دورتر اما قطعاً با کیفیتی بهتر و ماندگارتر. سمت چپم آقا لهستانی دمبل می‌زد. اندازه دمبل‌هایش وحشتناک بودند و علاقه‌ای نداشتم وزن دقیق‌شان را بدانم. چه فایده؟ دانستن اینکه آقا لهستانی دمبل‌های ۲۰ کیلویی را مثل توپ ماهوتی به هوا پرتاب می‌کند و دوباره می‌گیرد در نهایت به تخریب بیشتر شخصیتم می‌انجامید. با هر حرکتش خطی قائم که پشت آقا لهستانی را به دو نیم می‌کرد هی عمق می‌گرفت و دوباره به حالت عادی بر می‌گشت. چند سال ورزش لازم است تا پشت آدم از این خط‌ها در بیاورد؟ پشت من چه دارد؟ ستون فقراتی خمیده که مهره پنجم تا هشتمش به بیرون کمانه کرده‌اند. در شرایط انتزاعی که خانم توی پوستر به پُستم بخورد، در بهترین حالت به مهر‌ه‌های دفرمه‌ام دست می‌کشد و می‌گوید عزیزم کمتر قوز کن. در نهایت هم وقتی پولش را گرفت به همکارانش می‌گوید از خوابیدن با معلول‌ها خسته شده. اما اگر آقا لهستانی مشتریش باشد چه؟ احتمالاً به عنوان خدمات اضافه نوک سینه‌های براقش را روی خط پشت آقا لهستانی می‌کشد تا خستگی از تنش در بیاید. آقا لهستانی هم خودش می‌دانست همه‌جوره پیروز نهایی این نبرد است. زیر لب با آهنگ خواند که «آیم ز لآو داکتر» و از اتاق بدنسازی رفت بیرون. پشت در چند تا بانکه آب معدنی بود. پس از بازرسی‌شان دو تا خوش‌دستش را انتخاب کرد و شروع کرد با بانکه‌های آب معدنی دمبل بزند. من هنوز به سرعتِ لازم برای دویدن نرسیده بودم. ممکن بود مفاصل زانویم درد بگیرند.

در روزهای دیگر کماکان به سلام کردن به آقا لهستانی ادامه دادم. پافشاری علیرغم جواب نگرفتن یکی دیگر از خصوصیات ما چپی‌هاست. با توجه به اینکه در کل دنیا جواب به‌خصوصی نگرفته‌ایم، شاید به نوعی عادت کرده‌ایم به این حفظ موضع پس از شکست. بعضی‌هایمان شکست را پل پیروزی می‌دانند. بعضی‌هایمان ناآگاهی عمومی، و بعضی‌هایمان بی‌بند و باری شرکتهای چندملیتی را دلیل شکست‌مان می‌دانند. اما ماحصلش این شده که ما به دنیا عادت کرده‌ایم و دنیا هم به ما عادت کرده. یا شاید جفت‌مان از هم صرفنظر کرده‌ایم. بهرحال بی‌اعتنایی بیشتر آقا لهستانی به من باعث می‌شد که دقیق‌تر مطالعه‌اش کنم. هرچه نباشد هنوز خانم توی پوستر جفت‌مان را نگاه می‌کرد و من هر چقدر هم خسته، اما کماکان انگیزه اندکی برای نبرد انتزاعی‌مان داشتم.

در آن روز به خصوص صورت آقا لهستانی روبرویم بود و با شنیدن سلامم نتوانست رو به دیوار برگردد. دوست دارم فکر کنم لبانش تکان خوردند و خوشامدی ازش بیرون آمد. اما واقعیت این است که لب بالایی‌اش صرفاً کمی به بالا لوله شد. این فرمی است که لبان بدنسازها بعد از چند سال وزنه زدن به خودش می‌گیرد و بهترین مثالش لب بالایی سیلوستر استالونه است. آقا لهستانی هم برای سه ثانیه با همین لبان کجکی بهم خیره شد. ترجیح دادم آشتی طبقاتی را موکول کنم به بعد و سریع جست زدم روی تردمیل. از بغل چشم کله‌اش را دیدم. موهایش را نمره هشت زده بود و بالای شقیقه‌هایش کمی خالی شده بود، جوری که پیشانی استخوانیش محکم‌تر هم به نظر می‌رسید، مثل تیر‌آهن بالای صورت زاویه‌دارش. این هم تفاوت دیگر ماست. ریزش موی گونه‌ی ما قطعاً از کف سر شروع می‌شود؛ انگار در امتداد بدشانسی‌هایمان یک شب هم گربه روی سرمان نشسته و درست وسط کله‌مان کچل شده. ریزش موی امثال آقا لهستانی از بالای پیشانی شروع می‌شود و دو سانت بالاتر هم تمام می‌شود. این الگوی ریزش مو حتی نکته منفی‌ای نیست چون صورت‌شان «باز» می‌شود و «مرد»تر می‌شوند. من به جای واژه ناپسند ریزش از واژه خواستنی «رشد پیشانی» استفاده می‌کنم. آقا لهستانی آنروز ته‌ریش پُری هم داشت. زبر، جوری که می‌دانستی دستت بهش بخورد به خون‌ریزی می‌افتی. من هم چند روزی بود که اصلاح نکرده بودم چون در کشتی نیازی به این تجملات نیست. همسر سابقم مخالف سرسخت اصلاح نکردنم بود چرا که عقیده داشت موهای صورتم شبیه موهای ناحیه شرمگاهی خانم‌ها در می‌آید. به آینه‌ی روبروی تردمیل نگاه کردم و دیدم صورتم به یک ناحیه‌ی شرمگاهی متورم با اندکی پشم اینور و آنورش تبدیل شده. از خودم شرم کردم. همسرم درست می‌گفت. چرا بعد از گذشت اینهمه زمان دارم به درستی حرفهایش پی می‌برم؟ شاید علاوه بر اینکه صورتم بدون اصلاح شبیه ناحیه شرمگاهی زنها می‌شود بقیه نکاتی که راجع به انحرافات شخصیتی‌ام می‌گفت هم درست هستند؟ شاید نیاز دارم در آینه‌ی آقا لهستانی خودم را ببینم تا حرفهای همسر سابقم برایم اثبات شوند؟ شاید همسرم در حقیقت به یک آقا لهستانی نیاز داشت و من این را نمی‌فهمیدم؟ شاید در حقیقت تمام زنان دنیا، از جمله زن توی پوستر به یک آقا لهستانی نیاز دارند و امثال ما که صورتمان شبیه ناحیه شرمگاهی است و رفتارمان هم بیشتر شبیه یک ناله‌ی بی‌شرم و بی‌انتهاست موجوداتی اضافی توی این دنیا هستیم؟ نمی‌دانم. آقا لهستانی از لای لبان لوله‌شده‌اش با فیفتی سنت می‌خواند، «آیم عه مازرفاکین پی‌. آی‌. ام‌. پی

Advertisements

53 Responses to “اختلاف طبقاتی از منظر آقا لهستانی”


  1. 1 ساحل غربی ژوئیه 2, 2012 در 12:14 ق.ظ.

    پس حالا که اینطور شد بذار منم یه کم از گونه مون بگم واست هم گونه ای …

    گونه ی ما دو نوع زیرگونه داره* : زیر گونه های با وجدان و زیر گونه های پفیوز تخمی. زیرگونه های پفیوز تخمی که آبروی زیرگونه های باوجدان رو بردن شناگرهای ماهری هستن و هروقت آب می بینن از شنای قورباغه تا کرال سینه رو به بهترین شکل واست انجام می دن. یکی از نمونه هاش یکی از گنده های گونه مون در اوایل انقلاب بوده که در حال حاضر صاحب یکی از بزرگترین کمپانی های عمرانی در ایرانه و ۴۰۰۰۰۰ آقای لهستانی داره که هروقت هم بهشون سلام می کنه مجبورن جواب بدن وگرنه دیگه آقای لهستانی نیستن و می شن آقای بی کار
    .
    زیر گونه های با وجدان اما معمولا دو سرنوشت دارن: بعضی هاشون به آب می رسن. بعضیهاشون به آب نمی رسن.
    اونهایی که به آب نمی رسن تا آخر عمرشون سعی در شنیدن جواب سلام از آقایان لهستانی می کنن و دور از انصافه که بگیم هیچپقت هم جواب نمی شنون. در هر صورت عمر زیر گونه های با وجدان آب ندیده معمولا در اوج ناشناسی و عزت به پایان می رسه.
    اونهایی که به آب می رسن میشن مثل من و تو. کم کم تحلیل می رن و انقدر دنیا رو نمی فهمن دنیا هم نمی فهمدشون که یا به «طبیعی» بودن شرایط تسلیم میشن یا افسرده و غمگین و بیفایده و دورافتاده منتظر روزی می شینن که چرخه ی طبیعت رو کامل کنن.
    به عنوان یک همگونه ای بهت اخطار می دم…
    ایده ی معلم دبستان در ایران شدن رو دست کم نگیر… تنها راه نجات من و تو اینه بازگشتن به ایرانه ….
    حالا دیگه خود دانی … از ما گفتن بود….

    * البته این گونه ی ما همونطور که خودت اشاره کردی یه زیر گونه ی آگاه تحصیل کرده هم داره که همیشه کنفرانس و اینا می رن و من اونها رو راستش چون خیلی دوست ندارم نمی خوام کاراکتر واسشون خرج کنم.

  2. 2 کیا راد ژوئیه 2, 2012 در 12:16 ق.ظ.

    اومدم بخونم، نظر بذارم و برم بخوابم. اما دیدم پستت طولانیه. واسه همین گذاشتمش واسه فردا صبح که ببینم چن چندیم.

  3. 3 یزدان ژوئیه 2, 2012 در 3:11 ق.ظ.

    قبل ازینکه بخونمش از همین تریبون اعلام میکنم: آخ جون مرسوله ی جدید!!

  4. 4 Mitra Bakhtiari ژوئیه 2, 2012 در 4:31 ق.ظ.

    چرا انقدر خوب مي نويسي

  5. 5 مهشید ژوئیه 2, 2012 در 5:55 ق.ظ.

    نه خیر من به عنوان یک زن اصلا هم نیاز به یک آقای لهستانی ندارم .حالا برای یک بار شاید…
    ولی برای زندگی مرد نایس و مهربان را به هزار تا غول بیابانی ترجیح میدهم.فیزیکش خیلی مهم نیست.این مردها هستند که فیزیک و طالبی های آویزان از پشت و جلو برایشان در اولویت است.

  6. 8 Mona ژوئیه 2, 2012 در 6:56 ق.ظ.

    بابا تو چرا زندگی کارمندی کسالت آور رو ول نمی کنی بری بشینی یه گوشه نویسندگی تو بکنی؟ من در حد تیم ملی از خوندن نوشته هات لذت می برم. حیفه تو وبلاگ صرف شه. اینا باید کتاب شه. بعدشم چاپ شه. نه بخاطر شهرتش میگم نه بخاطر درآمدش. فقط بخاطر اینکه هر کسی برای یه کاری ساختن که اگه به اون کار نپردازه کفران نعمت کرده.

  7. 9 ناشناس ژوئیه 2, 2012 در 7:40 ق.ظ.

    gamunam dust dashti chizi ro k un mikhund khodet behesh begi….

  8. 10 ناشناس ژوئیه 2, 2012 در 9:23 ق.ظ.

    خرس جان
    جان هر کی رو دوست داری به مواضع خانمها و اینکه چی و کی رو دوست دارن گیر نده ! تو درباره مردا حرف بزن ! زنها اگر خواستند خودشو حرف میزنند . شک نکن ! :)

      • 12 ناشناس ژوئیه 2, 2012 در 4:35 ب.ظ.

        حالا نمیشد یه لبخند بزنی به من و مهشید ، جای این شکلک بی تفاوت ؟ :)

      • 13 KHERS ژوئیه 2, 2012 در 6:07 ب.ظ.

        توی حالت ایده‌ال به کامنت چرت باید جواب بدم. ولی خب واقعن حسش نیست. اونم شکلک بی‌تفاوت نیست، بیشتر شکلک دندون‌قروچه هست :)

      • 14 ناشناس ژوئیه 3, 2012 در 7:20 ق.ظ.

        چرت ؟؟ چرت آخرین کلمه ای هست که میتونی به «نظر» من و مهشید بگی ! :) . نکنه تو هم از اون وبلاگ نویسایی که فقط دلت غنج میره برای سوت و کف و دست ؟ و هر کی یه چی دیگه بگه میگی: «چرت» گفته ! اگر اینجوریه از همین حالا برای نوشته هات یه تابوت درست کن . :)

  9. 15 ناشناس ژوئیه 2, 2012 در 9:26 ق.ظ.

    خرس جان
    جان هر کی رو دوست داری نگو خانمها چی و کی رو دوست دارن ! شما به مواضع خودت درباره مردها بپرداز ، زنها اگر خواستند خودشون به حرف میان :)

  10. 16 وبلاگ بارباپاپا ژوئیه 2, 2012 در 4:09 ب.ظ.

    خوب این نوشته خوب بود و این نشون میده تو با اینکه تو اون کشتی آشغال هستی ولی بازم میتونی خوب بنویسی.
    من یه مدتی میرفتم باشگاه یه روز مشغول معاشرت و خوش و بش با غول ها بودم که یکی پرسید چرا دوره بر نمیداری!یعنی دارو بخورم و اینا و منم علاقه ای به گنده شدن افراطی نداشتم و از دهنم پرید گفتم نسبت مغز و ماهیچه نسبت عکس هست!چون وقتی کسی که این همه وقت و هزینه گذاشته برای ماهیچه هاش که از در تو نمیاد امکان نداره وقت برای کار دیگه هم براش مونده باشه!
    بعد هر کسی یه تیکه انداخت یکی گفت آره آرنولد مغزش اندازه نخوده یکی گفت خوبه آدم اول فکر کنه بعد حرف بزنه خلاصه به خیر گذشت.
    میگم خرس جان یه وقت هوس نکنی با این یارو گپ بزنی!

  11. 17 نیکیتا ژوئیه 2, 2012 در 5:42 ب.ظ.

    خیلی خوب نوشته بودی خرس جان. فقط به نظرم این تیکه «شاید همسرم در حقیقت به یک آقا لهستانی نیاز داشت و من این را نمی‌فهمیدم؟ شاید در حقیقت تمام زنان دنیا، از جمله زن توی پوستر به یک آقا لهستانی نیاز دارند» رو بیراهه زدی. یعنی به دل خودت راه اومدی.

    بقیه اش » و امثال ما که رفتارمان هم بیشتر شبیه یک ناله‌ی بی‌شرم و بی‌انتهاست موجوداتی اضافی توی این دنیا هستیم» می تواند درست باشد:پی

  12. 18 Mitra Bakhtiari ژوئیه 3, 2012 در 4:07 ق.ظ.

    اما من از اون پاراگراف خيلي هم دفاع مي كنم…. گاهي هم آدم آقا لهستاني نياز داره خوب!

  13. 20 Mitra Bakhtiari ژوئیه 3, 2012 در 4:11 ق.ظ.

    مي دوني از چيه نوشته هات خوشم مياد…
    واقعيتو مي نويسي حتي اگه مهم نباشه…حتي اگه چندش باشه… حتي اگه سطح پايين باشه اگه ناراحت كننده باشه اگه حرص آور باشه اگه قشنگ باشه… خوشم مياد …سعي نمي كني اول تميزش كني بعد شسته رفته بنويسي …

  14. 21 مهشید ژوئیه 3, 2012 در 5:58 ق.ظ.

    یعنی کامنت من چرت بود؟
    حیف من که مثلا می خواستم خوشحالت کنم.
    حعععیف

  15. 22 مریم ژوئیه 3, 2012 در 2:16 ب.ظ.

    خرس عزیز!
    مدتهاست میخونمت… سوالی که برام مطرحه اینه که آیا وبلاگ قبلی شما limbosis1 بوده؟ … آیا پست «در ستایش ریدن» نوشته شما بوده؟

    • 23 KHERS ژوئیه 3, 2012 در 3:45 ب.ظ.

      نه مریم جان. اون ازموسیس هستش.

      • 24 مریم ژوئیه 3, 2012 در 9:52 ب.ظ.

        آره…ولی سبک نوشتاری شما رو نزدیک به هم دیدم…شاید هم محتوا و طرز تفکرتون یه جوره…اما خیلی نزدیک بود…با دوستام شرط بسته بودم که نویسنده خرس و لیمبوسیس یک هستن…ظاهرا شرط رو باختم :)

  16. 25 بهشتک ژوئیه 3, 2012 در 4:33 ب.ظ.

    I usually don’t leave comments in English for Farsi blogs, they say it makes you a snob. But I wanted to say you are somewhere out there where buses don’t go (read it in a good way). I wasn’t sure how to say it in Farsi.

    I wouldn’t touch the potatoes for dinner tonight just to get under the dude’s skin. Not sure it would work, but heck desperate times need desperate measures.

    As a side note and totally unrelated to your current post, stage II knocked on my mom’s door a while back and life fell apart to pieces.

  17. 27 سارا ژوئیه 3, 2012 در 5:12 ب.ظ.

    چپ ها هیچ وقت به دنیا عادت نمی کنند.

  18. 28 پری کاتب ژوئیه 3, 2012 در 8:18 ب.ظ.

    این سلام کردن چپ ها به اقشار فرودست رو خوب اومدی! اتفاقن دیروز عصر رفیقی همین حرفا رو نسبت به من میزد! و البت قبول دارم حرفشو!
    درمورد فیزیکت ، حس میکنم یه نارضایتی عمیقی ته ته حرفات موج میزنه! ولی بقول سابینای بارهستی: بخاطر چیزهایی که انتخابشون نکردی، هیچ گاه متاثر و اندوهگین نباش . بعله رفیق جان

  19. 29 کیوان ژوئیه 4, 2012 در 2:15 ب.ظ.

    عالی بود، به قلمت حسودی می‌کنم! روز به روز و پست به پست، نثرت درخشانتر می‌شود. من با مونا موافقم. ضمنا پیشنهاد می‌کنم با ترجمه آثار خودت به انگلیسی شروع کن به تمرین انگلیسی. مگه چند سال می‌خوای زندگی کنی که خودت رو با کاری که دوستش نداری عذاب می‌دی. من هم کم و بیش مثل توام با این تفاوت که اولا 10،12 سال از تو بزرگترم و بعد اینکه زن و بچه دارم. و از همه مهمتر با نویسندگی به زبان فارسی زندگی سیمین دانشور هم تامین نمی‌شد چه رسد به امثال من. با اینهمه هنوز خودم رو گول می‌زنم که آینده‌ای درخشان در انتظارمه!
    اما تو می‌توانی با نصف نیرویی که صرف خواندن دروس مهندسی کرده‌ای نوشتن به انگلیسی را بیاموزی.
    باور کن اگر موفق شوی دیگر به تو حسودی نمی‌کنم که هیچ، بلکه بهت افتخار هم می‌کنم!
    می‌دانم شخصیت رند و لاابالی‌ات به این حرفهایم خواهد خندید. ولی خوب ما همه دوست داریم ببینیم آرزوهای از دست رفته‌مان توسط آنها که دوستشان داریم برآورده می‌شود!
    راستی اگه این کامنت هم به نظرت چرند اومد لطف کن اصلا جواب نده، نمی‌خواد زحمت زیادی بکشی از این شکلک های مزخرف بذاری.

  20. 30 رضا پ ژوئیه 4, 2012 در 9:12 ب.ظ.

    برادر عزیز خرس وبلاگ تان را از پشت کوه ته یکی از محروم ترین جاهای این خراب شده آرایی اسلامی همیشه می خوانم. هرچند که اغلب اوقات هم حالم را بهم می زند.( ربطی به نوشتار شما ندارد و این بخشی از واقعیت نارحت مردانه است) اما از اینکه عامدانه در نوشتن تان برخی از سطوح و جنبه های که با آنها روزها را تحمل می کنیم را نادیده می گیرید ( مثل فیلم و موسیقی- منهای نیل یانگ :) و وایت استریپس- )تعجب می کنم. شاید این ناتورالیسم داروینی شما را آرام کند، اما اگر تبدیل شود به عادت نوشتاری کم کم تکراری می شود.و الگوهای مشخصی توی آن خودش را نشان می دهد.
    – از طرفداران مارک نافلر نیستم ولی این ترانهPrivate Investigations من را یاد نوشتارهای شما می اندازد:
    It’s a mystery to me … the game commences
    for the usual fee … plus expenses
    confidential information … it’s in a diary
    This is my investigation … it’s not a public inquiry

    I go checking out the reports … digging up the dirt
    you get to meet all sorts in this line of work
    treachery and treason … there’s always an excuse for it
    and when I find the reason I still can’t get used to it

    And what have you got at the end of the day?
    what have you got to take away?
    a bottle of whisky and a new set of lies
    blinds on the windows and a pain behind the eyes

    Scarred for life … no compensation
    private investigations

    به خصوص آنجا که می گوید :a bottle of whisky and a new set of lies
    blinds on the windows and a pain behind the eyes
    موسیقی لحظه ای آرم می شود انگار که جام آخر پشت آن پنجره ی کذایی از گلوی ما پایین رفته است.

    – زنده باشید و بنویسید.

  21. 31 سوشا ژوئیه 4, 2012 در 11:18 ب.ظ.

    کارگرها سلبریتی‌های چپ‌ها هستند!

  22. 32 رهگذر غریب ژوئیه 5, 2012 در 6:31 ق.ظ.

    سلام آقا اندیشه ات جاری باشه و قلمت مستدام

    با نوشته هات 115% موافقم 15% اش هم contingency بود واسه مرحله FEED

    دم همه بچ های offshore گرم

  23. 33 خشی ژوئیه 5, 2012 در 10:10 ق.ظ.

    باز من همینجوری اومدم سلامی عرض کنم

  24. 34 maryam ژوئیه 5, 2012 در 4:27 ب.ظ.

    آقای ‌خرس بیا و خوشبینانه به این قضیه نگا کن که شاید یک هزارم درصد این آقای لهستانی بخواد جای تو باشه با همه خود درگیری‌هایی‌ که داری.

    بعدشم اینکه امثال آقای لهستانی فقط برای یه مدته کوتاه خوبن بعد زیر دلتو مییزنن. رابطه با این آدما هیچ Challenge نداره

  25. 35 gavcherun ژوئیه 5, 2012 در 5:11 ب.ظ.

    مثل همیشه عالی نوشتی …خدا رو شکر تو این رو میفهمی… اصلا حالیش نیست…تا حالا هم بهش نگفتم آخه ازگل ..با اون شیکم آویزونت و پشم و پیل فرفریت آخه پز چی رو به این دنیا میدی…

  26. 36 شادی ژوئیه 6, 2012 در 3:06 ق.ظ.

    عالی بود عالی و فوق العاده…هیچ میدونستی خانمها هم از این فکرا می کنند…من از ترسم که دور کمرم اندازه دو دست کسی که دوستش دارم نبود رابطه را بهم زدم…همیشه ترسیدم که اگه با بیکنی باشم ومتوجه بشه دور کمرم شصت نیست بلکه هفتاد و چهار هستش چه فکری می کنه اخه فکر و ذهنش دور کمر بود !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

  27. 39 bita ژوئیه 6, 2012 در 5:41 ق.ظ.

    آقا لهستانی چند ستلشه حدودی؟؟ این تعریفاتی که از هیکلش کردی خیلییییییییی خوف بود!!

  28. 40 یه مهندس خسته دیگه ژوئیه 7, 2012 در 3:21 ق.ظ.

    مهندس
    خوشحالم که دوباره پیدات کردم.

  29. 41 سروناز ژوئیه 7, 2012 در 10:41 ب.ظ.

    هه هه هه … تو یه شرکت مهندسی کار می کردم. از این شرکت هایی که همه پشت میز نشینن. خانم ها همه بر اثر تجربه معتقد بودن که این سایتی ها همه هیزن!!! :) خوب یه جورایی هم راست می گفتن!!! (خرس! از کشتی که پیاده شدی حواست باشه چون احتمالا کمی تا قسمتی هیز شدی) از اینا زیاد گزارشون به دفتر مهندسی نمی افتاد. بعدش یه همکاری بهمون اضافه شد با یه هیکل درست و حسابی مثل آقا لهستانی … مهندس بود ولی این هیکل مثل یه حایل بود بین اون و بقیه! همه وقتی رد میشد می خندیدن. سر ساعت 4 هم باید می رفت باشگاه و تقریبا با خانومای بچه دار از شرکت می رفت بیرون. خیلی وقت ها به این حسی که نسبت به این آدم داشتم فکر می کنم. به این که خصوصیات ظاهری یه آدم مانع از این میشد که بقیه جدی بگیرنش. جالب این که احتمالا تو باشگاه به خاطر اون هیکل کلی عزت و احترام داشت ولی تو شرکت …

  30. 42 کاپیتان بابک ژوئیه 9, 2012 در 12:25 ق.ظ.

    من این پست را هنوز نخوندم
    فقط می خواستم توجهتو جلب کنم قبل از اینکه خیلی شلوغ بشه اینجا
    کامنت من روی «نامه‌ی بازرس به مردی که دیگر دلیلی برای حرف زدن نداشت» را نگاه کن. جون جدت فونت نوشته ت را دیگه اونقد کوچیک نکن دیگه. خب؟

  31. 44 Nobody ژوئیه 11, 2012 در 4:14 ب.ظ.

    وبلاگ خوبی دارید.به وبلاگ من هم سر بزنید

  32. 45 گلنار ژوئیه 11, 2012 در 9:38 ب.ظ.

    «مد و مه » ابراهیم گلستان خواننده نداره چون آدمها تنبلند و نمی تونن ایماژ و تصویر بسازند.
    خیلی از نویسندگان هم داستان نویس نیستند مثل کوندرا که یک راویست.بعضی ها هم نویسندۀ داستان گو هستند مثل :جان آپدایک.
    شما هم سبک نوشتنت سبک روایی هست و برای من هر روایتی میتونه حالتهای مختلفی ایجاد کنه.
    تا جایی که از حوزۀ روایت بی اختیار خارجت کنه و به راوی بپردازی حتی با اینکه امری مربوط به تو نیست.
    گاهی از ته دل می خندی ,گاهی شگفت زده میشی ,گاهی می گی:چه جالب-چه حیف-چه باهوش-چه بیهوش-چه ظریف-چه رنجیده-چه توانا-چه ناتوان -چه قشنگ و از این حال ها.
    و در نهایت رفتار مخاطب ویا نوع لبخندش چرا باید مشخصۀ نوشتۀ بعدی باشه؟اونهم رفتار این همه آدم با این همه تفاوت سلیقه و ادراک.بدون نگرانی راجع به این مطلب بنویس .

  33. 46 Sherry ژوئیه 12, 2012 در 1:45 ق.ظ.

    The last sentence from 50cents was telling the whole post in short!I

  34. 47 رعنا ژوئیه 12, 2012 در 7:25 ب.ظ.

    خوب بود مثل همیشه. کار منم یه کاری تو کشتی داشتم یا تو آسمون. یا تو جنگل. یا تو زیردریایی اصن.. :-|

  35. 49 پویا ژوئیه 13, 2012 در 7:58 ب.ظ.

    سلام آقا خرسه
    یه ۲-۳ سالی بود که نیومده بودم وبلاگت، تا امشب. قدیم‌تر ها که نوشته‌هات رو می‌خوندم بیشتر می‌شناختمت و بخاطر همون نوشته‌ها هم تقریبا در جریان امورات زندگیت بودم. امشب متوجه شدم که از خانمت جدا شدین و خیلی خیلی ناراحت شدم. نمیدونم تو مرحله‌ای هستید که راه برگشتی باشه یا نه! ولی خوشحال خواهم شد اگر ماه‌ها بعد باز سری به اینجا بزنم و چنین چیزی رو بخونم.
    یک خاطره‌ هم از وبلاگت دارم، و اون مازیار هستش. تا مدت‌ها درگیر این بودم که مازیار کیه که با اینها زندگی می‌کنه ;) و از اون به بعد بارها دوستان خودم رو اذیت کردم به این صورت که گفتم می‌خوام سگ بخرم و اسمش رو بذارم اسم تو.
    بگذریم. مراقب خودت باش و امیدوارم همیشه پاینده و شاد و سرزنده باشی و این روزگار کسل‌ات زودتر بگذره.
    راستی، در مورد سوالت، باید بگم که بعضی خانم‌ها اقا لهستانی رو ترجیح می‌دهند و بعضی نه. رجوع کنید به سریال دایی‌جان ناپلئون، آنجا که سعید در منزل عمواسدالله از ازدواج او می‌پرسد و اسدالله میرزا پاسخ می‌دهد. به هر حال سلیقه است دیگر و در آدم ها متفاوت.

    پاینده باشی.
    پویا

  36. 50 اشکان ژوئیه 13, 2012 در 8:05 ب.ظ.

    فکر کردم که اسلام هم همین وعده را می‌دهد، منتها در زمانی دورتر اما قطعاً با کیفیتی بهتر و ماندگارتر
    فوق العاده بود

  37. 51 negar ژوئیه 14, 2012 در 12:07 ق.ظ.

    راستش هر چقدر هم ما انسانها(زن و مرد) تفکرات والا داشته باشیم اما در هر حال بر اساس زیست شناسی مون یک مواردی در ژنهامون و تک تک سلولهامون گذاشته شده، که باعث میشه (حداقل کمی!) جذب آدمهایی بشیم که آمیزش باهاشون نسل بعدی سالمتری رو ایجاد بکنه. برای همین ویژگیهای خاصی هستند مثل (رشد خوب، قلب سالم و رنگ و روی خوب، پوست و موهای خوب که نشان از استرس کمتر و خورد وخوراک بهتر داره، قد بلند و شونه پهن در مرد و همینطور سینه و باسن خوش اندازه _که برای رشد بچه بهتره_ در زن و …) که ناخودآگاه باعث احساس جذب اولیه میشن. و جالبه که ما در نتیجه اوولوشن برنامه ریزی شدیم که حتی اگر خودمون ندونیم اما با نگاه کردن به یک آدم ویژگیهای فیزیکیشو در بیاریم و اندازه گیریش بکنیم.. درسته که در مرحله بعد عقل و شعور طرف (که مهمتره!) مطرح میشه اما خب از انسان در وهله ی اول به عنوان یک حیوان نمیشه در یک سری موارد زیاد خورده گرفت.

  38. 52 hasan ژوئیه 15, 2012 در 8:53 ب.ظ.

    آفرین نگار میشه نگاه زیباشناسانه داشت و بگیم ادما بصورت ژنتیکی » قد بلند و شونه پهن در مرد و همینطور سینه و باسن خوش اندازه» رو میپسندن.


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




KHERS’s Twitter

  • خوشخواب، قاتل کمر (بین خطوط: چند ماهه رو زمین می‌خوابم) 35 minutes ago
  • مدتیه فیلم نمی‌بینم، هر از گاهی یه کم از فیلمایی که قبلاً دیدمو دوباره می‌بینم. 36 minutes ago
  • سوالی که با تماشای عکسای قدیمی زیاد از خودم می‌پرسم: چجوری از این [با انگشت به عکس اشاره می‌کند] خوشم میومد؟ 37 minutes ago
  • RT @nadernariman: سخت تر از کار تو معدن کارگر معدنیه که باید آخوند معدن رو تحمل کنه https://t.co/qpiUT8niOw 41 minutes ago
  • اگه خود جان لنون زنده بود احتمالا از اون عينكا نميزد. 6 hours ago

بایگانی

Blog Stats

  • 1,056,793 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: