زمانی پله‌ی پنجم این راه‌پله‌ی باریک لانه‌ی من بود

دو ساعت پیش شام خوردم. سر شام با بهیار کشتی حرف زدم. مخصوصاً رفتم سینی‌ام را گذاشتم سر میزش و نشستم روبرویش. قبل از یورو ۲۰۱۲ آخرین باری که فوتبال دیدم مربوط به قرن گذشته بود. با اینحال در مورد استراتژی تیم فوتبال آلمان و اسپانیا و شباهتهای بعیدشان حرف زدم. از اینکه جفت‌شان در موضع ضعف سازمان‌شان بهم می‌ریزد. دلم می‌خواست موقع غذا خوردن با کسی حرف بزنم. چون وقتی کسی جلویم نشسته آرام غدا می‌خورم و آرام با کاردم تکه‌های گوشت را می‌بُرم و بعد آرام کمی سالاد می‌خورم و بعد کمی حرف می‌زنم، حتی اگر این حرف زدن راجع به فوتبال باشد. نمی‌دانم چرا دوست داشتم باهاش حرف بزنم. فکر کنم او هم خوشحال شد که من سر میزش نشستم. چون دقت کرده بودم او هم بیشتر شبها تنها بود. به نظرم آدمهای تنها باید همه‌شان دور هم جمع بشوند و بعد انجمن تنهایان را تاسیس کنند و راجع به فوتبال حرف بزنند. بعد از شام آمدم سر اینترنت. اما هیچ خبری نبود. نه توی فیسبوک و نه توی وبلاگها. الکی هی صفحه‌ها را به‌روز می‌کنم اما می‌دانم هیچ اتفاقی نمی‌افتد. بالاخره یک بار هم هست که برای آخرین بار ریفرش را می‌زنم و بعد دیگر نخواهم زد. می‌خواهم یک زندگی معقول داشته باشم. از این بی‌کس و کاری و از این بی‌سازمانی خسته شده‌ام. مهم نیست که توی زندگی جدیدم آدمها هی هر روز سازمانم را بهم خواهند ریخت. مهم نیست، چون بعدش از خرابه‌های سازمان بهم‌ریخته‌ام یک زندگی جدید سر در می‌آورد که من دوستش دارم. مطمئنم دوستش خواهم داشت. چون امکان ندارد که دو زندگی پیاپی هر جفت‌شان لوس و پر از خمیازه باشند. لااقل باید یکی‌شان دوست‌داشتنی باشد. بغیر از اینترنت تفریح دیگرم فیلم بود. الآن خیلی وقت است که فیلم هم نگاه نمی‌کنم چون وسط‌شان حوصله‌ام سر می‌رود. معدود فیلهایی هم که دیده‌ام در تعریف متعارف فیلم جایی ندارند و بیشتر شبیه انشاهای شلخته‌ی یک مجنون هستند. بعد از دیدن این فیلمها احساس تفاوت می‌کردم اما الآن مدتهاست که حتی کسی نیست که تفاوتم را بهش نشان بدهم برای همین کلاً بی‌خیال انجام کارهایی شدم که مرا متفاوت جلوه بدهند.

تفریح‌های دیگرم بغیر از فیلم و ریفرش کردن صفحه فیسبوک و ایمیلم و چت کردن با خواهرم این است که صفحه فیسبوک همسر سابقم را نگاه می‌کنم. البته او به درستی بعد از اتمام داستانمان مرا حذف کرد و ایرادی هم بهش نمی‌توانم بگیرم. با اینحال می‌توانم به صفحه‌اش بروم و عکس پروفایل و فعالیت‌های اخیرش را ببینم. او مرتباً عکسش را عوض می‌کند. توی بعضی‌هایشان خوشگل است و توی بعضی‌هایشان زشت. توی بعضی‌هایشان سینه‌های بزرگش معلوم هستند و من دلم تنگ می‌شود برای اینکه صورت چروکم را لای آنها پنهان کنم. همسرم پاها و چشمهای قشنگی هم داشت و در بعضی عکس‌هایش این خصوصیات خوبش پررنگ هستند. من این عکسها را بیشتر دوست دارم و با دیدن‌شان به خودم می‌گویم «خاک بر سرت، لیاقتت همین منوال کنونی‌ات استاز این ادبیات استفاده می‌کنم تا خنده‌ام بگیرد. معمولاً هم خنده‌ام می‌گیرد. من عموماً به خودم زیاد می‌خندم و خودم از سطح طنزم راضی هستم. امیدوارم توی زندگی دوست‌داشتنی بعدیم اوضاع جوری پیش برود که این روال «خود گوزی و خود خندی عجب مرد هنرمندی» لازم نباشد. توی عکس آخرش که پاهای دراز و باریکش معلوم بود، کونش را به صندوق عقب ماشین‌مان تکیه داده بود. این ماشین را با هم خریده بودیم و من هم مثل هر مرد ایرانی دیگری گهگاهی بهش می‌گفتم رخش. حتی آخرین باری که ۴۰۰ دلار خرج روی دستم گذاشت به گلگیرش لگد زدم و به نام کوچک صدایش کردم و بهش فحش دادم. اما با اینحال دوستش داشتم. وقتی ماشین لکنته و همسر خسته‌ام را توی یک عکس دیدم خیلی دلم برای نبودن توی آن عکس سوخت. احساس کردم ما سه تا خیلی به هم می‌آمدیم، با ماهی‌هایمان که یکی‌یکی مُردند و دماغ‌های بزرگمان.

علاوه بر عکس‌هایش به فعالیت‌هایش هم نگاه می‌کنم. دیدم که می‌خواهد برود کنسرت نیل یانگ و اسب دیوانه. معمولاً از اینکه کسی موسیقی‌ام را بدزدد ناراحت می‌شوم. ولی در این مورد خاص خوشحال شدم و یاد آن بار افتادم که با هم رفتیم کنسرت نیل یانگ و نیل وسطهای کنسرت کتش را روی بوم آویزان کرد و خیلی بی‌نظم چند بار با قلم‌مو بهش رنگ زد. آخرش هم دوباره همان کت را تنش کرد و نشست پشت اُرگ پیرش و از جفای ما به «مادر طبیعت» خواند. من خب گریه‌ام گرفته بود و می‌خواستم دستش را صمیمانه بفشارم و بگویم کمکت می‌کنم تا دانه دانه‌ی جاکش‌های دنیا را تیرباران کنیم. یا حداقل توی دریا غرق‌شان کنیم. الآن نمی‌دانم او تنها می‌رود کنسرت یا با کس دیگری؟ بعید می‌دانم کسی باهاش برود چون تا جایی که یادم می‌آید اطرافیانش اهل دانش‌اندوزی، ثروت‌اندوزی، و اندوختن دیگر چیزهای مفید در زندگی بودند. به نظر من که کار خوبی می‌کند تنهایی می‌رود. من هم تنهایی رفتم پورتیسهد را دیدم و با اینکه پاره شدم اما به نظرم اختتامیه مناسبی برای جدایی‌مان بود. احتمالاً اگر با هم می‌رفتیم اینقدر بعدش همدیگر را می‌کردیم که دیگر امکان جدایی نبود و چند سال دیگر هم باید با هم می‌بودیم. بگذریم. آدم باید با داشته‌هایش زندگی کند و الآن تنها داشته من یک موبایل است که بعد از خوردن شام با بهیار کشتی، با آن به میم زنگ زدم. میم هم گوشی را بر نداشت. به این دلیل که احتمالاً با دیدن اسم من دچار تشنج شده. حق هم دارد. چون در هفته گذشته به صورت خیلی ددمنشانه‌ای پریدیم به هم و به صورت و اعضا و جوارح یکدیگر چنگ‌های خشونت‌آمیز کشیدیم. بعد از آن مبارزه، من در کشتی و او در خانه‌ی قدیمی‌اش مشغول پانسمان زخمهایمان هستیم. با اینکه عقل درستی برایم باقی نمانده تا به چرایی این ماجرا فکر کنم، اما حدس می‌زنم دعوای دو تا آدم حشری و تنها اینگونه است؛ شبیه دعوای زوجهایی که خسته‌ی راه ازدواج هستند و غم و غصه‌ی این راهِ حوصله‌سربر را هر از گاهی با خشونتی غیرقابل مهار سر هم خالی می‌کنند.

من میم را سه بار دیده‌ام و در آن سه بار چندین بار تلاش کردیم با هم بخوابیم که فقط دو بارش موفقیت‌آمیز بود طبعاً به خاطر ناتوانی جنسی من. ناتوانی جنسی من چندین عامل دارد که طبیب حاذقم که کنار بازارچه‌ای در خارطوم حجره دارد عللش را بهم گفته: ۱خودارضایی زیاد، ۲دیدن پورن زیاد و جایگزینی تصویر طالبی با سینه بانوان، ۳مبارزه سرسختانه با هر گونه تحرکی که تحت عنوان کلی «ورزش» طبقه‌بندی بشود، و ۴کهولت سن. به نظر خودم با مصرف ویاگرا هر چهار علت را همزمان برطرف خواهم کردم. این نسخه را آن یکی طبیب حاذقم که طبقه ۲۳ آسمان‌خراشی در مرکزشهر مطب دارد هم برایم پیچیده.

علیرغم شکستهای جنسی پیاپی‌ام با میم، تا همین اواخر کل داستانی که به تختخواب مرتب میم در طبقه دوم خانه‌ای قدیمی می‌انجامید را دوست داشتم. با یک کوله‌پشتی سوار قطار می‌شدم و چند ساعت به دام و طیوری که توی دشتهای بیرون قطار بودند خیره می‌شدم. وقتی می‌رسیدم یک تاکسی می‌گرفتم و دقیقاً حواسم بود سوار همانی بشوم که راننده‌اش سوالات و نظراتش راجع به آمادی‌نجاد را بدون تعارف بیان می‌کرد. خوشبختانه مسیر تا خانه‌اش ۶ دقیقه طول می‌کشید. از آنجا به بعد فقط ۳۰ ثانیه راه بود تا از راه‌پله باریکش بالا بروم و کوله‌ام را پایین تختخواب بیندازم. توی ۴۸ ساعت بعدیش برنامه من خلاصه می‌شد در تمدد اعصاب و نهایتاً تفکر به دام و طیوری که توی راه دیده بودم.

اولین شبی که خانه‌اش خوابیدم را یادم است. تنها خوابیدم و میم رفت اتاق بغلی پیش هم‌خانه‌ایش. نمی‌دانم چرا و مهم هم نیست، اما به جایش هشت صبح لحاف را کنار زد و آمد پیشم دراز کشید. من بیدار شده بودم. خودم را چسباندم به پشتش و داخل توده موهایش نفس کشیدم و دوباره خوابم برد. نیمه‌خوابنیمه‌بیدار فهمیدم که رفته آشپزخانه ظرفها را بشورد. با صدای زنی که طبقه پایین ظرف می‌شست چُرت می‌زدم. از توی راه‌پله صدای شُرشُر شیر آب و تق‌تق قاشق و چنگالها و بشقابهای چینی می‌آمد؛ البته یک ویرایش خیلی ملایم‌تر از صداها، جوری که چاره‌ای جز ادامه یک چرت رخوت‌آلود در صبح بارانی شنبه برایم باقی نمی‌گذاشت.

تا عصر، نصفش توی تختخواب گذشت و نصف دیگرش او دور و بر خانه می‌گشت و من هم پشت سرش گردنش را می‌بوسیدم. دفعات اول به صورت «تصادفی» لبهایم جایی دم گردنش می‌رفت. بعد از چند بار جفت‌مان متوجه شدیم نیازی به تصادف نیست و خیلی آگاهانه دور خانه دنبالش می‌رفتم. حرف هم زدیم، اما چیزی از محتویاتش یادم نیست. همان موقع هم می‌دانستم چیزی از حرفهایمان یادم نخواهد ماند. از بس که صدایش پُر بود و آرامم می‌کرد. مهم نبود چه می‌گوید، بحث را هل می‌دادم طرفش تا بیشتر حرف بزند و بیشتر به صدایش گوش کنم. عصرش رفتیم سوشی بخوریم. زمانی من از مبارزان سرسخت سوشی بودم، اما آن شب نفهمیدم چرا کوچکترین مقاومتی نکردم. الآن که بهش فکر می‌کنم، نه تنها از شام خوردن با بهیار کشتی بهتر بود، بلکه حتی خوشم هم آمد.

وقتی برگشتیم خودش رفت دوش بگیرد و هم‌خانه‌ایش آماده می‌شد که برود بیرون. من زیر لحاف کلفتش مجله می‌خواندم، در مورد جنرال موتورز که توی ۱۰ سال گذشته ۲.۵ درصد مالیات داده. از حمام که برگشت سفیدتر از همیشه بود. پاهایش را لوسیون زدم و بعد با هم خوابیدیم. فکر کنم جزو همان دوباری بود که جواب داد. تمام که شد پشتش را بهم کرد. دوست داشتم با نوک انگشتانم شانه‌های سفیدش را لمس کنم. می‌ترسیدم مزاحم رخوت بعد از ارگاسمش بشوم اما آخر سر نتوانستم جلوی انگشتهایم را بگیرم. در اتاق خواب باز بود و از چهاچوبِ چوبی در کله‌ی راه‌پله معلوم بود. باریک و کم‌نور و موکت‌پوش. صدای شُرشُر باران از توی راه‌پله باریک سرک می‌کشید توی اتاق. احتمالاً خوابمان برد. بیدار که شدیم آرام از تخت خزید بیرون که آماده شود. الآن علاوه بر چهارچوب در، زنی را می‌دیدم که رو به آینه رُژ لب پررنگی می‌مالید. دوست داشتم زیر لحاف بمانم و نگاهش کنم. بعد رفت سر کمدش و لباسهایش را نشانم داد. رنگ‌بندی لباس‌ها و مناسبت آن شب برایم فرقی نداشت، فقط دوست داشتم نوبت جین سرمه‌ایش بشود و تماشا کنم چطور کمر شلوار از روی رانهای سفیدش به بالا می‌سُرد و در نهایت باسن خوش‌تراش و کوچکش را قالب می‌گیرد. بالاتنه لخت و شلوار به پا آرایشش را ادامه داد. رو به آینه داشت مژه‌هایش را ریمل می‌کشید و دیر یا زود نوبت من می‌شد که حاضر شوم. چند سال بود که دو نفره حاضر نشده بودم؟ چند سال بود که کسی ازم در مورد آرایش و لباسش نظر نخواسته بود؟ چند سال بود که زنی توی خانه‌ ظرف نشسته بود؟ دوست داشتم بگویم نرویم. بمانیم همین‌جا و کمی دیگر با هم زندگی کنیم.

Advertisements

31 Responses to “زمانی پله‌ی پنجم این راه‌پله‌ی باریک لانه‌ی من بود”


  1. 1 Masoud ژوئیه 1, 2012 در 2:17 ق.ظ.

    چقدر اتفاقی من دیروز تمام این حسها را داشتم!

  2. 2 مهين ژوئیه 1, 2012 در 4:14 ق.ظ.

    خيلي ملموس مي نويسيد . نوشته هاتون را دوست دارم .

  3. 3 Mitra Bakhtiari ژوئیه 1, 2012 در 4:47 ق.ظ.

    خيلي نوشته هاتو دوس دارم … گرچه هميشه يه ذره دلم مي گيره وقتي مي خونم… اما خيلي زياد واقعين…

  4. 4 Mitra Bakhtiari ژوئیه 1, 2012 در 4:50 ق.ظ.

    دوست داشتم بگویم نرویم. بمانیم همین‌جا و کمی دیگر با هم زندگی کنیم.
    (منو كشت)

  5. 5 Marjan Kiani ژوئیه 1, 2012 در 7:59 ق.ظ.

    افسار نوشتن کاملا در دستاتونه، خیلی جالبه وقتی نوشته هاتونو میخونم انگار دارم یه موسیقی گوش میدم یا یه فیلم میبینم، شروع گنگ، ادامه ی جذاب، اوج و بعدم فرودی که دلتنگ میکنه آدمو. خوشحالم که بعد از وبلاگ قبلی باز شروع به نوشتن کردید.

  6. 7 negar ژوئیه 1, 2012 در 1:50 ب.ظ.

    امیدوار شدم بهت که انگار یک چیزهایی تو رو به زمین وصل میکنه هنوز.. هرچند که ترجیح میدادم بخونم پاشدی در شستن ظرفا کمکش کردی به جای اینکه توی تخت منتظر باشی بیاد باهاش بخوابی.. اما کلا خوب بود. زیادی مجرد و معلق بودن خیلی بده.

      • 9 negar ژوئیه 15, 2012 در 8:10 ب.ظ.

        ببینم این حرفهایی که امروز نوشتی رو میخواستی اینجا به جای این دندون قروچه ات بنویسی بعد حوصله ات نیومد؟! هاهاها گفتم ازت بپرسم اینی که اینجا گذاشتی یعنی چه ها، سرم گرم کارام شد پاک یادم رفت! :D

  7. 10 golsa ژوئیه 1, 2012 در 1:53 ب.ظ.

    دارم معتاد نوشته هات می شم. معمولا حوصله نظر دادن ندارم اما گاهی یه نوشته آدم را گرسنه اظهار وجود کردن می کنه!!!

  8. 11 سازا ژوئیه 1, 2012 در 2:09 ب.ظ.

    چقدر دوس دارم شادتر باشی و حس رضایت داشته باشی تا با خوندن نوشته هات این حسو بگیرم

  9. 12 عزیز جون ژوئیه 1, 2012 در 3:08 ب.ظ.

    شاید اولین کسی که سعی کرد، تصویر بدون سانسوری از خودش ارائه بده ، ژان ژاک روسو بود، در کتاب اعترافاتش . الان تعداد آدم هایی که جزئیات زندگی خودشون رو مینویسند زیاد شده, دو قرن پیش این کار شجاعت بالایی میخواسته. یادمه در یک قسمتی از اعترافاتش نوشته بود که در دوران نوجوانیش از نشون دادن آلت تناسلیش به دختر ها لذت میبرده. تا به حال برای خودم پیش نیومده، ولی بارها از دوستام شنیده بودم که در یک کوچه ی خلوت، یک مرد دیوانه ای آلت تناسلیش رو بهشون نشان داده. ژان ژاک رسو ! مرد دیوانه !

    آدم هر چی کمتر بدونه بیشتر لذت میبره . سالیان پیش مدتی کلاس معرق میرفتم. یادمه اولین روزی که رفتم سر کلاس یک تابلوی بزرگی روی دیوار زده بودند. الان دقیقا طرح تابلو یادم نمیاد، یحتمل گل و بلبل بود. مربیمون گفت که این کار یکی از شاگردهای دوره ی قبل هست. خلق چنین تصویر زیبایی با چوب، به نظرم خیلی کار بزرگی میامد. به خودم میگفتم که یعنی میشه که یک روزی من یک چنین تابلویی کار کنم؟ آخرهای دوره ، هر وقت به تابلو نگاه میکردم، به نظرم پر از اشکال بود. الگوها خوب اره نشده بودند، یه جا هایی چسب شره کرده بود و … دیگه از دیدن تابلو لذت نمیبردم، یعنی اینقدر میخ جزئیات میشدم که اصلا دیگه خود تصویر رو نمیدیدم. الان خیلی دوست دارم عکاسی یادبگیرم ، واقعیتش یکم به خودم شک دارم، نمیدونم چون مد شده دوست دارم یا واقعا دوست دارم . ولی میترسم اگر عکاسی یاد بگیرم، دیگه زیبایی تصویر ها رو نبینم. عکس رو که دستم بگیرم، شرو ع کنم به تحلیلش، کادرش کجه یا راست؟ نور پردازیش بده یا خوب ؟ به نظر من، خیلی بده آدم به جایی برسه که بخواد همه چیز و همه کس رو تحلیل کنه، بدترش اینه که شرو ع به پیشگویی کنه و بدتر ترش اینه که از قضا بیشتر پیشگویی هاش هم درست از آب در بیاد. جهنمه ، جهنم .

  10. 15 اورامان ژوئیه 1, 2012 در 5:03 ب.ظ.

    نوشته‌های گیوه‌ی پدر رو دوست داشتم. جایی برای انتظار که ببینی چی شده باقی می‌گذاره. ولی این نوشته‌ات که شروع شد، گفتم بهیار تخم کیه؟ از بهیار نمی‌خوای بگی. بهیار بدبخت سوژه‌ی شروع گنگ نوشته‌ست برای کشش بیشتر. با خودم شرط بستم و منتظر رون سفید و تختخواب و عریانی کسی موندم از دالِ دو سر نوشته. با آرامش كسي كه حقه تبديل خرگوش به کبوتر زير كلاه شعبده‌باز را فهميده باشه نوشته رو خوندم. هیچ هیجانی نبود، انتظاری هم نبود. هی دلم خواست حدسم اشتباه از آب در بیاد، شرط رو به خودم ببازم، شاید جایی برای خوندن توی این خراب شده وبلاگستان برام باقی بمونه. و آخرش رون سفید و کپل توی شلوار بود و تختخواب مرتبی که همیشه با سر رسیدن تو آشفته‌‌ می‌شه. وقتی بشه تِم نوشته‌های کسی رو حدس زد، وقتی روال چیزی دستت بیاد می‌شه همون رخوتی که ازش نوشتی. نوشته بودی فیلم زیاد می‌بینی، منم فیلم زیاد می‌بینم. خیلی زیاد. دیدی وقتی زیاد فیلم ببینی اون فیلم‌هایی رو بیشتر دوست داری که تردید داری چی می‌شه و چی نمی‌شه؟ دیدی اون‌هایی که یه سبک خاص دارن رو آدم از دور هم می‌تونه تشخیص‌شون بده؟ تو دسته‌ی کلیشه نویس‌ها که بری، فرق نمی‌کنه از اون وبلاگ‌ها باشی که وقتی صفحه باز می‌شه آهنگ اون گوشه داره زر زر برای خودش می‌زنه و هزار تا آدمک زرد برات شکلک در میارن یا خرس باشی که نوشته‌ات دور تختخواب و بوسیدن پس گردن دختری چرخ می‌زنه و ته تهش هم جمله‌ی با آهی کشدار و نقطه. اجازه نده شعبده‌ات اینجوری از زیر شنلت دیده بشه.

    • 16 ساحل ژوئیه 1, 2012 در 9:30 ب.ظ.

      موافقم. گیوه پدر قشنگ بود و ملموس .ولی من زیاد با نوشته های این سبکیتون ارتباط برقرار نمی کنم. که البته قرارم نیست ما با هر چیزی که شما می نویسی ارتباط برقرار کنیم. مهم اینه که خودتون از نوشتنشون لذت ببرین…

  11. 17 caspiansea ژوئیه 1, 2012 در 11:07 ب.ظ.

    Maybe it’s how i feel tonight, but probably the best one you have written so far.

  12. 20 atoosa ژوئیه 2, 2012 در 10:28 ق.ظ.

    اي خرس!
    نفسِِ عميق

  13. 21 saina ژوئیه 3, 2012 در 3:38 ق.ظ.

    wow! super beautiful:
    دوست داشتم بگویم نرویم. بمانیم همین‌جا و کمی دیگر با هم زندگی کنیم.

  14. 22 Ali Rostami ژوئیه 3, 2012 در 8:15 ق.ظ.

    منم دقیقا نمی‌دونم یکهو چی میشه که اون همه دلیل و برهان و شخصیت پردازی برای جدایی جاش رو به یک سری جملات خود هیچ پندارمیده و آوار خاطرات – و حسودی به گذشته – آدم رو له میکنه
    حالا رسیدیم به چیزی که می دونم، اونم اینه که پاراگراف آخر رو درک کردم، مثل این بود که خودم تو تخت باشم

  15. 23 Azadeh ژوئیه 4, 2012 در 10:23 ق.ظ.

    بعد از پست داستان خرس یک‌چشم و باغهای پرتقال اين دومين پستي كه دچار اعتياد خواندنش شدم انقدر كه همين حس ها را داشتم شايد ولي نمي تونستم بنويسم ، ممنون

  16. 24 سایه ژوئیه 4, 2012 در 1:21 ب.ظ.

    با وبلاگ خرس از طریق ویچه وله
    آشناشدم
    این نوشته منو یاد بخشی از کتاب
    عقاید یک دلقک هانریش بل انداخت
    که از تماشای مسواک زدن ماری هم
    خوشش می آمد

  17. 25 gavcherun ژوئیه 5, 2012 در 4:49 ب.ظ.

    خیلی عالی مینویسی خرس..کاش میشد کمی بیشتر انژی بهت بدم اما خودم هم خیلی خستم…ون قسمت هایی که راجع به همسر سابقت نوشته بودی رو دوست داشتم…چقدر ته قلبم این روزها تیر میکشه…

  18. 26 وبلاگ بارباپاپا ژوئیه 6, 2012 در 12:54 ب.ظ.

    من اینو ندیده بودم عیب نداره امروز خوندمش :)

  19. 27 jat ژوئیه 8, 2012 در 7:10 ب.ظ.

    و کمی دیگر با هم زندگی کنیم… فوق عالی بود ممنون که مینویسی

  20. 28 پری کاتب ژوئیه 11, 2012 در 11:41 ق.ظ.

    دوس داشتم این نوشتتو!

  21. 29 یه مهندس خسته دیگه ژوئیه 16, 2012 در 9:42 ق.ظ.

    محشر مینویسی دکتر.

  22. 30 میم آوریل 16, 2013 در 3:13 ق.ظ.

    خرس عزیزم این اولین پستی بود که ازت خوندم، از اون موقع تا حالا بالای ده بار اینو واسه آدمای مختلف بلند بلند خوندم و هر دفعه بیشتر عاشقش شدم.
    دوست دارم دستت را محکم فشار بدم و بگم یه روز دهن همه ی دیوثای عالم رو می گاییم.


  1. 1 زماني پله‌ي پنجم اين راه‌پله‌ي باريک لانه‌ي من بود KHERS دنبالک در ژوئیه 9, 2014 در 12:06 ب.ظ.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




KHERS’s Twitter

  • @Shimuszm اگه اسم قهرمانم پولس بود اونوقت اسم رمانم رو می‌ذاشتم «پاییز پولس». واج‌آرایی و ازین حرفا. 20 hours ago
  • روس‌ها نسخه‌ی جوگیرتر ایرانیان. 20 hours ago
  • تقسیم طبقاتی جدید تهران: راننده‌های اسنپ مشتریای اسنپ 20 hours ago
  • یه ماه وقت دارم یه گزارشی بنویسم. ۲۰ روز گذشته. بدیهیه که روز ۳۳ دست بقلم خواهم شد. 20 hours ago
  • RT @aeen_norouzi: مثلا خواسته‌ی اصلی مردی که توی کافه داشت کلیپ می‌دید و قهقهه می‌زد در واقع این بود: من رو ببینید. من بهش خیره شده بودم ا… 23 hours ago

بایگانی

Blog Stats

  • 1,067,747 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: