پدر گیوه‌پوشم مرا از این آبهای تیره بیرون می‌کشد

وقتی به افق نگاه می‌کردم فقط دریای تیره‌رنگ را می‌دیدم. ساعت نزدیک یازده شب است ولی هوا هنوز کاملاً تاریک نشده. اینجا دریای شمال است و هوا همیشه کمی سرد است. یا لااقل من که همیشه کمی سردم است. در گرمترین حالتهایش هم یک گوشه سایه‌ای است که زیرش کمی لرز می‌کنی. همیشه یک تعداد حداقلی از ملوکولهای هوا سردی‌شان را حفظ می‌کنند. رسالت اینها حفظ اعتبار نام دریای شمال و سرمایش است.

وقتی به افق نگاه می‌کنی، امتداد نگاهت جایی هست که دریای تیره‌رنگ به آسمان لاجوردی تبدیل می‌شود. به طور دقیق معلوم نیست که این گذار از دریا به آسمان کی و کجا صورت می‌گیرد. بیشتر از اینکه یک خط افقی این مرز بین دریا و آسمان را تدوین بکند، یک نواری با عرض متغیر در این مرز وجود دارد. اگر زیاد به این نوار نگاه کنم هی عریض‌تر می‌شود. این نوار نه مشکیِ تیره به رنگ دریاست و نه لاجوردی به رنگ آسمان. عرضش مشخص نیست، رنگش مشخص نیست اما کارکرد کاملاً مشخصی دارد: جداسازی دریا از آسمان. هرکسی می‌تواند در مورد خصوصیات این نوار نظریه‌پردازی کند اما احتمالاً هیچکدام از خصوصیاتش مهم نیستند. تنها خصوصیت مهمش همان مرزبندی است که آن هم از اول بدیهی بود. پس چه اصراری دارم به اینکه اندازه و رنگ‌بندی ویژه این نوار را با دقت خوبی تشخیص بدهم؟ آیا همین که کارکردش را به درستی انجام می‌دهد نمی‌تواند برایم کافی باشد؟ اگر برفرض، با یقین بدانم که عرض این نوار دو متر است آیا تغییر به خصوصی در زندگیم رخ می‌دهد؟ آیا دانستن جزییات این نوارِ مرزبندی کمکی به بهبود حالم خواهد کرد؟

شاید چون می‌دانم که حالم به یک سکون و تعادلی رسیده که در آینده قابل پیش‌بینی غیرقابل تغییر به نظر می‌رسدشاید به همین دلیل دنبال پاسخ به سوالات چرندی هستم که امیدوارم دانستن جواب‌شان حالم را از این سکون فعلی خارج خواهد کرد؟

این روزها که کشتی به اجبار استندبای است و کاری نداریم، خیلی ملموس گذر زمان و یکنواختی زندگیم را حس می‌کنم. انگار قشنگ دَم دستم است. می‌توانم دُم این یکنواختی را نوازش کنم. شبیه دُم یک سمور خاکستری است که بعد از چند دقیقه می‌فهمم مرده. چندشم می‌شود ولی به نوازش دُمش ادامه می‌دهم. انگار زندگیِ ظاهراً پرهیاهوی روی خشکی صرفاً نقابی است که روی اصل زندگی کشیده‌ام تا این یکنواختی طاقت‌فرسایش را یادم برود. الآن که به خوبی به این سکون مزمن آگاهم، آیا می‌توانم زندگیم را مثل قبل ادامه بدهم؟ تازه، خودم خوب می‌دانم که همه اینها دروغ است. من نیاز به کشتی و دریا نداشتم تا این خمیازه بی‌انتهایم را بکشم. من زمانی مثلاً ۳۴ سال پیشوسط درس، وسط رابطه، متوجه این حالتم شدم. بعضی وقتها فکر می‌کنم جداییم صرفاً برای معاف کردن همسرم از تحملم بود. اما نکته عجیب این است که این کرختی قدرتمند که با هیچ هُل و تکانی ازم خارج نمی‌شود، چطور لحظه دقیق ورودش به بدنم را نمی‌دانم. آدم تاریخ تولد، کنکور، فارغ‌التحصیلی، ازدواج و دهها تاریخ بی‌مصرف دیگر را به خاطر می‌آورد اما لحظه ورود این کرختی به بدنش برایش نامشخص است. در صورتی‌که الآن هیچکدام از سالروزها و سالگردها اهمیت چندانی ندارند. اما این یکی چرا. شاید اگر تاریخ دقیق ورود این کرختی را می‌دانستم وقایع دور و برش را مرور می‌کردم. حداقل شاید می‌فهمیدم چه شد که اینطوری شدم. یا شاید خیلی رویایی و خیلی دست‌نیافتنیحتی می‌توانستم درمانش کنم. می‌توانستم دوباره توی دفترم از برنامه‌های کاری و درسی‌ام بنویسم. از خانه‌ای که دنبالش هستم، از دوست‌دخترم، از آینده‌ام، از تصاویری که دوست دارم روزی بهشان برسم. ولی الآن چه؟ الآن همه‌اش به مردن پدرم فکر می‌کنم. دیشب خواب دیدم که مرده و من اولین نفری هستم که فهمیده بودم. طبق برنامه‌ام که توی این سال‌ها به کوچکترین جزییاتش هم فکر کرده‌امپیش رفتم. اول سکوت کردم و به روی خودم نیاوردم. کاری که در حال انجامش بودم را ادامه دادم. پنج دقیقه که گذشت نشانگر ماوس را بردم به گوشه بالا و راست مانیتور، آنجا که خالی است، و دستم را از رویش برداشتم. بعد گریه کردم و عربده کشیدم. دیگر نیازی به خبررسانی نبود. خواهرها و برادرم با شنیدن حجم صدا آمدند پیشم و بدون سوال همگی شروع به گریه کردند. همه از دیدن حال و روز من خبردار شدند. من هم بلند شدم و رفتم از توی دستشویی کوچک کنار آشپزخانه گیوه‌هایش را برداشتم، پایم کردم و برگشتم پیش‌شان.

وقتی از خواب پریدم ۴:۳۰ صبح بود. موبایلم را روشن کردم. فکر می‌کردم شاید با ایمیل خبرم کرده‌اند. خبری نبود. فکر کردم که چه اصراری به دانستن زمان دقیقش دارم. چرا همین که گیوه‌هایش را برایم یادگار گذاشته برایم کافی نیست. دوباره خوابیدم.

Advertisements

6 Responses to “پدر گیوه‌پوشم مرا از این آبهای تیره بیرون می‌کشد”


  1. 1 ساحل ژوئیه 1, 2012 در 1:20 ب.ظ.

    چقدر قشنگ و روان بود و البته تلخ.

  2. 2 negar ژوئیه 1, 2012 در 1:37 ب.ظ.

    منم گاهی از این خوابها میبینم و دو سه روزی بعدش افسرده ام! تو مگه برای سفر به ایران دردسر داری؟ اگه تونستی بیشتر بهشون سر بزن..

  3. 3 Alex ژوئیه 1, 2012 در 5:13 ب.ظ.

    شدى از اينايى كه مى رن جنگ و برمى گردن ديگه زندگى عادى ندارن!

  4. 5 قادر شافعی ژوئیه 2, 2012 در 6:24 ب.ظ.

    مرگ را هر روز باید بلعید و آن را هضم نشده از مقعد پرت کرد. باید مرگ را گوزید چه با صدا چه بیصدا. سؤال اینست: به کدام سو ول کنی که دیرتر به ذهن راه یابد؟ به شمال… به جنوب؟ به هوا که آسمان هم نام دارد؟ به قعر زمین که پر از مواد مذاب است؟ اگر آتشفشان ایجاد شد چی؟ تکلیف گورکن چه میشود؟

  5. 6 کاپیتان بابک ژوئیه 9, 2012 در 9:23 ق.ظ.

    وقتی حال خودم بده نباید بیام از این چیزا بخونم ولی میام. سیاه بود این نوشته. یه کم به جوونیت رحم کن. اون کرختی رو میگم نه چیزای دیگه


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




KHERS’s Twitter

  • @Shimuszm اگه اسم قهرمانم پولس بود اونوقت اسم رمانم رو می‌ذاشتم «پاییز پولس». واج‌آرایی و ازین حرفا. 18 hours ago
  • روس‌ها نسخه‌ی جوگیرتر ایرانیان. 18 hours ago
  • تقسیم طبقاتی جدید تهران: راننده‌های اسنپ مشتریای اسنپ 18 hours ago
  • یه ماه وقت دارم یه گزارشی بنویسم. ۲۰ روز گذشته. بدیهیه که روز ۳۳ دست بقلم خواهم شد. 19 hours ago
  • RT @aeen_norouzi: مثلا خواسته‌ی اصلی مردی که توی کافه داشت کلیپ می‌دید و قهقهه می‌زد در واقع این بود: من رو ببینید. من بهش خیره شده بودم ا… 21 hours ago

بایگانی

Blog Stats

  • 1,067,739 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: