امروز بادهای شرقی-غربی، فردا ولی همه‌اش آبهای آبی

با یک کلمه خودتو معرفی کن.
خمیازه.
یه شانس دیگه بهت می‌دم.
بی‌تفاوت.
نمی‌خوای خودتو اصلاح کنی؟

تپانچه‌ام را از توی جورابم در آوردم و سه بار پشت سر هم بهش شلیک کردم. باید مطمئن می‌شدم که مُرده. گلوله اول را توی چشم چپش خالی کردم، گلوله دوم را توی چشم راستش و گلوله سوم را وسط پیشانی‌اش. اتاق پر از دود باروت و صدای شلیک شده بود. گوشهایم بیشتر از همیشه زنگ می‌زدند. هنوز زنده بود و می‌خندید. «نمی‌خوای خودتو اصلاح کنی؟»

هر چیزی مرا یاد چیز دیگری می‌اندازد، یاد اتفاق دیگری می‌اندازد. هیچ چیزی توی لحظه معنی ندارد. همه‌شان مرا یاد جزییاتی از گذشته می‌اندازند.

نصف شبها خوابهای بی سر و ته می‌بینم. دست چپم به دیوار فلزی کنارم می‌خورد. دستم را بهش می‌مالم و هی فکر می‌کنم من کنار تختم دیوار نداشم. چقدر این دیوار سرد است. خواب حسابدار شرکتمان را می‌دیدم. زن سیاهپوستی که موهایش را فر کرده بود و ابروهایش را مدل متعجب برداشته بود. توی تختم دراز کشیده بود. شبیه یک عروسک زشت بود. من باید باهاش سکس می‌کردم.

شبها می‌روم روی کله کشتی. روی سقف طبقه چهارم. ورود به اینجا قدغن است. هر شب باد تند و سردی می‌وزد. کلاهم را سرم می‌کشم و به ساحل نگاه می‌کنم. اگر گرم‌تر بود می‌توانستم همینجا بخوابم.

صبحها از خواب بیدار می‌شوم و خمیازه می‌کشم. دهانم تا شب همینطور باز می‌ماند. دلیلی برای اتمام خمیازه‌ام ندارم. مرد ریشو ۱۵۰ سال پیش کل بحرانهای اقتصادی گذشته و آینده را توضیح داده. مرد کله‌فرفری ۵۰ سال قبل با صدای تودماغی‌اش خواند که دیگر نمی‌خواهد توی مزرعه‌ی «مگی» کار کند. من هم پارسال وسط آپارتمان‌مان می‌رقصیدم و دیوانه‌وار توی صورت همسرم فریاد می‌زدم که دیگر نمی‌خواهم توی مزرعه‌ات کار کنم. بعد کلاهم را کشیدم سرم و رفتم توی وان نشستم. آمد دوش را بست، لباس‌های خیسم را درآورد، حوله‌پیچم کرد و چپاندتم زیر پتو. اما هنوز سرد بود و هنوز می‌لرزیدم. باید درِ حمام را قفل می‌کردم.

۱۱ صبح صبحانه می‌خورم. تا ۱۱:۳۰. یعنی ۲۵ دقیقه روی نان‌هایم کره می‌مالم و پنج دقیقه هم می‌خورمشان. با یک لیوان شیرکاکائو. ولی از دیروز شیر تازه تمام شد. فقط شیر هموژنیزه مانده. به این شیرها اشعه می‌زنند تا خراب نشود. مزه‌اش دلم را آشوب می‌کند. مزه کوکا لایت هم همینطور. اما روزی سه تا قوطی کوکالایت هم می‌خورم. با پسته. پسته‌ها را می‌مکم. چون بیماری نمک دارم. پوستهای تُفی را می‌ریزم روی دفترم. از سمت چپ دفترم چیزهای مهندسی می‌نویسم. از سمت راست دفترم خاطرات می‌نویسم. وسط دفترم جای پوست‌پسته‌های تف‌مالی شده است. تف‌ها به صفحات زیری نم پس می‌دهند. الآن ماههاست توی دفترم چیزی ننوشته‌ام. چند صفحه هست که بالایشان نوشته‌ام دوشنبه، ۱۰ صبح، جلسه روزانه، حادثه و مصدومیت صفر، کمی باد شرقی-غربی، فردا ولی آرام، کار پیش می‌رود، افسر ایمنی گفت زیر جرثقیل‌ نایستید، اگر مُردید تقصیر خودتان است.

وسط روز می‌روم توی اتاقم. حضورم نامحسوس است و کسی متوجه نمی‌شود. دو صفحه کتاب می‌خوانم و دو ساعت می‌خوابم. دوی بعد از ظهر است. یاروسلاو با وسایل شستشو وارد می‌شود. «بیا تو، بیدارم.» هنوز چشمهایش چپ است. سطل چرخدارش را سُر می‌دهد داخل و تی را فرو می‌کند تویش. «ها… روزی دیگر در بهشت… بهشت بره تو کونم…» نگاهش به زندگی را می‌پسندم.

Advertisements

16 Responses to “امروز بادهای شرقی-غربی، فردا ولی همه‌اش آبهای آبی”


  1. 1 آزاده ژوئن 26, 2012 در 7:16 ب.ظ.

    مزرعه مگي جون ميده براي فرار

  2. 2 Alex ژوئن 26, 2012 در 9:25 ب.ظ.

    از صفحه ی اول دفترم مشق می نویسم، از صفحه ی آخرش نامه..
    می شه گفت این پست «روی دیگر سکه» بود یه جورایی.. طاقت بیار

  3. 3 سروناز ژوئن 27, 2012 در 3:54 ق.ظ.

    چقدر دوست دارم الان جای تو باشم! یعنی یه بار هم که شده یک ماه روی آب باشم. شاید اگر پسر بودم دلم نمی خواست!!! یه استاد خانم دارم که مرخصی گرفته و یک ساله که روی آبه. برای کار تحقیقاتی رفته. باید برم خودمو یه کم بهش بچسبونم شاید یه کاری کرد که منم بتونم برم :))
    منم قبلا یه دفتری مثل این داشتم. دلم برای اونم تنگ شد … کلا این نوشته رو من اثر معکوس داشت!

  4. 4 زندگی ژوئن 27, 2012 در 5:24 ق.ظ.

    چی برایت بنویسم؟ چی دوست داری برایت بنویسم؟ و چی….

  5. 5 کوالا ژوئن 27, 2012 در 5:49 ق.ظ.

    »آمد دوش را بست، لباس‌های خیسم را درآورد، حوله‌پیچم کرد و چپاندتم زیر پتو. اما هنوز سرد بود و هنوز می‌لرزیدم.» کاش آدم بدی بودی . باور کن گاهی آدم بدی بودن ، لطف است در حق دیگران. این روز ها فکر میکنم که همه دنیا رو یک جور میبینند ، اما بعضی ها بهتر خودشون رو خر میکنند ، که حوصله شون سر نره و بی تفاوت نشند . من نمیدونم چرا خرها به خنگی معروفند ، اما به نظر من موجودات باهوشی هستند . اما من یک کوالا هستم ، هر روز کند و کند تر میشم ، مقاوت هم بی نتیجه است. اون بیرون انگارهوا سرده ، اما من سردم نیست ، یکی دائم داد میزنه ، چشمات رو نبند ، نخواب ، نخواب، نخواب … صداش ضعیف و ضعیف تر میشه ، اگر میتونستم بهش میگفتم که نگران نباشه من سردم نیست، اما چشمام بسته میشه . دیگه نه نور هست، نه صدا، نه تصویر، نه حرکت .

  6. 6 ناشناس ژوئن 27, 2012 در 7:30 ق.ظ.

    man doust daram titelet ro tekrar konam o baghi ro faramush…

  7. 7 negar ژوئن 27, 2012 در 3:40 ب.ظ.

    به نظرم هیچکس کسی رو مجبور نکرده که بره توی یک کشتی زمین بشوره و غر بزنه. همیشه توی کافه یا توی یک گل فروشی یا کتاب فروشی یا هر جایی که دوست داره کار کنه یکی نیاز به کارگر داره.. بعضی آدما بدبختیشون از تنبلی یا ترسویی خودشونه واقعا…

  8. 9 وبلاگ بارباپاپا ژوئن 27, 2012 در 4:59 ب.ظ.

    این دیگه چی بود!
    از تو اون کشتی آشغال بیا بیرون

  9. 10 کوالا ژوئن 27, 2012 در 8:21 ب.ظ.

    خرس عزیز ، شاید مشکل از اینجا باشه که شما هم خیلی منطقی هستی ، هم خیلی احساسی و خودت بهتر میدونی که دو پادشاه در اقلیمی نگنجند. تکلیف خودت رو روشن کن، تو از منطق به احساس فرار میکنی ، یا از احساس به منطق . یکم به خودت فرصت بده، که کفه ی یکیشون سنگین تر بشه ، اون موقع فکر کنم مدیریت کردن زندگیت راحت تر بشه . در مجموع تو زندگیت شاد باشی مرد :)

  10. 11 کیا راد ژوئن 27, 2012 در 9:00 ب.ظ.

    روی آب بودن آدم را از دنیا دور می‌کند. تو نشسته‌ای پسته‌های ترش و شور را مک می‌زنی و می‌گویی( البته با خودت) دنیا تمام شده… اما نگران نباش. من نگهش داشته‌ام. همان جای همیشگی. بخواب؛ دو ساعت بخواب بعد از خواندن دو صفحه کتاب…

  11. 12 بهشتک ژوئن 28, 2012 در 7:39 ب.ظ.

    دارم فکر می‌کنم شبها روی کله‌ی کشتی باید محشر باشه. نوشته‌ات رو که خوندم داشتم این آهنگ رو گوش می دادم. فکر کردم اگر این رو میون دریا رو سقف طبقه‌ی چهارم کشتی وسط شب گوش می‌کردم صد در صد حس دیگه‌ای داشت (من از طبقه‌ی ششم آپارتمان دارم اینو گوش می‌کنم الان.) اگر کامنت دونیت اجازه بده لینک بذارم، همینجا اضافه‌اش می‌کنم. اگر هم که نگذاره اسم آهنگ هست…چارتار- باران تویی. می‌تونی در یوتیوب جستجو کنی.

    من برای یه مغازه کامیون خالی می‌کردم اوایل که رسیده بودم اینجا. از پشت پاکت‌های قهوه‌ای رنگی که مارک مغازه رو داشت استفاده می‌کردم برای خاطرات نوشتن. چند وقت پیش همه پاکت‌ها رو با این یاروهایی که کنار کاغذ رو سه تا سوراخ می‌زنه سوراخ زدم، کردم تو یه کلاسور. شد دفتر خاطرات به گمانم. چیزی بهم می‌گه قطر سمت راست دفترت بیشتر از سمت چپشه. به ما هم می‌گفتند نزدیک لیفت (همون جرتقیل) کامیون نایستیم، له می‌شیم. من حرفشون رو گوش دادم ولی همچنان له شدم و تمام لهیدگی‌هام چسبیده به پشت همون پاکت‌های قهوه‌ای و بایگانی شده لای یه کلاسور. شبت خوش.

  12. 13 ساحل غربی ژوئن 29, 2012 در 9:16 ق.ظ.

    اومدم دیدم پست گذاشتی … خوشحال شدم… وقتی پست می ذاری دهان من که از خمیازه از صبح باز مونده بالاخره بسته می شه… بعد یه خورده بالا پایین کردم دیدم یه پست دیگه هم گذاشتی من ندیدم… من و این همه خوشبختی ؟ نزدیک به نیم ساعته دارم می خونم… مرسی … روزمرگی حریف قدریه… نیم ساعت هم نیم ساعته…
    خلاصه اینکه نشستم دو تا پست آخرت رو خوندم… اما من رو ترسوندی …
    یه جا از مرد ریشو حرف زدی … یه جا از دختر های خوب که فقط در تبت پیدا می شن حرف زدی … یه جا از اسموزی و ممد افغانی حرف زدی … یه جا از پول و مبادله ی پایاپای حرف زدی … یه جا از بی علاقگیت به ثروت مند شدن حرف زدی … یه جا از برگشتن به ایران و معلم شدن واسه بچه های دبستانی حرف زدی … یه جا از رابطه های سوارکار-زین به پشت و آدم های گوزو حرف زدی … یه جا از مشکل اینکه می خوای برگردی و کسی نمی خواد برگرده حرف زدی … یه جا از سین و جی حرف زدی و رمانس غلیظ و حس بی ریشه حرف زدی … یه جا …
    وای وای وای … تا الان همیشه می گفتم خیلی احساس همزاد پنداری می کنم باهات اما این ها رو که با هم خوندم دیگه له شدم… وای وای وای … تو دقیقا منی … وای وای وای …

    شاید یه روز در حالی که داری توی کلاس بقلیم به فسقلی های دبستانی درس میدی ببینمت …اما دوست ندارم ببینمت… می ترسم همزاد باشیم دستمون به هم بخوره منفجر بشیم …
    اما بنویس… بازم بنویس… آیینه ی من حرف نمی زنه … نوشتنم بلد نیست… فقط عین میمون های احمق به من نگاه می کنه و هرکاری من می کنم می کنه … بنویس ….

  13. 14 عزیز جون ژوئن 29, 2012 در 11:11 ب.ظ.

    داشتم این شعر رو از محمد علی بهمنی میخوندم، دلم خواست دورم تا چشم کار میکنه آب باشه . گرچه اصولا دشت و کوه رو به دریا ترجیح میدم، ولی الان دلم عطر دریا میخواد. از طرف نایب الزیاره باش :)

    دریا و من چه قدر شبیهیم گرچه باز
    من سخت بیقرارم و او بیقرار نیست
    با او چه خوب می شود از حال خویش گفت
    دریا كه از اهالی این روزگارنیست
    امشب ولی هوای جنون موج میزند
    دریا سرش به هیچ سری سازگار نیست

  14. 15 عزیز جون ژوئن 29, 2012 در 11:25 ب.ظ.

    I think we have Learned helplessness problem. look at the symptoms. I think we have similar signs

  15. 16 کاپیتان بابک ژوئن 30, 2012 در 12:14 ق.ظ.

    من بیست و چندین سال توی دریا -خلیج مکزیک- روی Rig کار کردم. این حالت هاتو خوب می فهمم. می بینم.
    این نوشته را دوست داشتم. بعضی وقتا پراکنده گویی، از دفتر به شیر کاکائو، از شیر به طبقۀ 4 کشتی پریدن، مزه میده. متمرکز نمیشی. نمی دونی جملۀ بعدی چی پیش میاد…. مثل زندگی تخمی و خوبه. چه می دونم
    پس شما کوتاه هم می تونی بنویسی! ایول خرسی


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




KHERS’s Twitter

  • RT @i_entry: کاش مثل قدیم دوباره خرس حمله کنه به تایملاین. 1 day ago
  • تنها خوبى اينترنت ضعيفم اينه كه توى اينستا همون عكساى محو رو لايك ميزنم و سر ميدم ميرم پايين زودتر كارم تموم شه. 5 days ago
  • بعلت ترک سیگار شامه‌م انقدر تیز شده که گاهی فکر می‌کنم این دیگه دماغ نیست، شمشیره. 6 days ago
  • قاطی کردن سالاد کهنه و نو جرمه. 6 days ago
  • اصل پول و سود پول دو تا چيز متفاوتن. 1 week ago

بایگانی

Blog Stats

  • 1,089,955 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: