نامه‌ی بازرس به مردی که دیگر دلیلی برای حرف زدن نداشت

چهارمین روزی است که روی کشتی هستم. البته از لحاظ فنی کشتی نیست، یک بارج لوله‌گذار است. الآن هم یک یدک‌کش نارنجی رنگ دارد ما را می‌کشد. جایی وسط دریا هستیم. قبل از آمدنم می‌گفتند کل ماجرا ۳۴ هفته طول می‌کشد اما از پریروز که سوار بارج شده‌ام صحبت از حداقل ۳۰ روز و حتی ۴۵ روز هم هست. بهرحال از آن موقعیتهایی است که می‌دانی چاره‌ای جز انجام و اتمامش نداری و من هم زیاد به انتهایش فکر نمی‌کنم.

اینجا بزرگترین تفریحم غذا خوردن است. آشپزخانه کشتی ۶ ساعت یکبار غذا سرو می‌کند. البته باید حواسم باشد بیش از اندازه نخورم، مخصوصاً اینکه آشپز معمولاً یک کوه غذا توی بشقاب آدم می‌ریزد. البته حق دارد چون بیشتر مشتریانش کارگران کشتی هستند که کار یدی می‌کنند و هیچ بعید نیست که در هر وعده غدایی‌شان نصف یک گاو تنوری شده را بخورند. طبعاً من با رویه آنها پیش بروم خیلی زود هم‌اندازه آقا اسموزی یا دیگر دزدهای گنده این مملکت خواهم شد. ولی از آن طرف توی این محیط‌های بسته و مردانه که آدم ممکن است کلافه شود، یکی از بهترین سرگرمی‌ها خوردن و کلاً فضای سالن غذاخوری است.

اولین بار که از آشپز تقاضای غذا کردم بشقابی بهم پس داد که تویش تَلی از خوراک گوشت و سیب‌زمینی و سبزیجات بود. روی همه شان هم دو ملاقه گریوی چرب و چیلی و غلیظ ریخته بود. بشقابم اینقدر سنگین بود که مچ دستهایم موقع گرفتنش کمی کج شدند. بعد از این اولین برخورد با آشپز یاد گرفتم که موقع غذا کشیدن حواسم بهش جمع باشد و مدام تذکر بدهم که کم بریز، کم بریز. ممکن است توی دلت بگویی که کاه از خودت نیست و کاهدان که از خودت است. جوابی برایت ندارم جز یادآوری اینکه من یک شکم‌باره‌ام که با دیدن غذا پاهایم شُل می‌شوند. تازه، با تربیت خانوادگی ما که «پاک کردن ته بشقاب» همیشه نوعی ارزش بوده، سخت است که نصف غدایم را توی سطل زباله خالی کنم.

همه اینها که در مورد کیفیت غذا برایت گفتم بر اساس همین چند روز اول است. شاید چند هفته که بگذرد تکرار منوی رستوران کشتی باعث دلزدگی‌ام بشود. نمی‌دانم. ولی این هم بعید است چون من اصلاً خودم به آدم تکرار و یکنواختی و حتی سکون تبدیل شده‌ام. به نظرم چیز بدی هم نیست. حتی گاهی فکر می‌کنم این همه که «تنوع» را توی بوق کرده‌اند همه‌اش برای فروختن بیشتر محصولات «متنوع» و سرگرم کردن‌مان است. بهرحال قبول داری که باید سرگرم باشیم وگرنه یا انقلاب می‌کنیم و یا همدیگر را می‌خوریم، و در هر دو صورت این به ضرر پولدارها است. من حتی برای خرید هفتگی‌ام هم دقیقاً می‌دانم چه می‌خواهم و دقیقاً می‌روم سر قفسه موردنظرم توی سوپرمارکت و جنس مورد نظرم را بر می‌دارم. این به دلیل صرفه‌جویی در وقت نیست؛ خوب می‌دانی که علافی حرفه دومم است. اتفاقاً کلی هم روبروی همان قفسه‌های مورد نظرم می‌ایستم و تک‌تک جزییات محصول مورد نظر را بررسی می‌کنم. ولی آخر هم همان را بر می‌دارم. بحث این است که هیجانی توی امتحان چیزهای جدید نمی‌بینم. اگر عدس، ماش، ماهی سالمون، نان باگت، پنیر، کره بادام‌زمینی و عسل جواب‌شان را پس داده‌اند، دلیلی نمی‌بینم محصولات جدید را امتحان کنم. برای همین احساس می‌کنم تکراری شدن منوی رستوران کشتی هم مشکلی ایجاد نخواهد کرد چون تاحالایش را که دوست داشته‌ام و احتمالاً همین دوست داشتن کافی است برای اینکه یک ماه آینده را هم به همین منوال سر کنم.

توی کابین ۲۱۵ بهم جا داده‌اند. کابینم را با یک نفر دیگر که او هم مثل من «بازرس» است مشترک هستم. اسمش اُسوالد است و اهل نیوکاسل. اهمیت نیوکاسلی بودنش در این است که لهجه‌اش وحشتناک است. تقریباً هر جمله را باید سه بار تکرار کند تا بفهمم. ۵۲ سالش است و یک دختر ۲۰ ساله دارد و از زنش هم طلاق گرفته و با دوست‌دخترش زندگی می‌کند. تفریحش هم تپه‌نوردی توی انگلستان است. من عکسهای گروه تپه‌نوردی‌اش را هم دیدم و هر دو دقیقه یک‌بار جمله‌ای می‌گفتم مبنی بر اینکه چقدر هیجان انگیزند. ولی خودت هم می دانی که هیجان‌انگیز نبودند. تپه‌نوردی یک مشت پیرمرد کچل چه هیجانی می‌تواند داشته باشد؟ به نظرم آدمها در حال زوال هستند و نمی‌فهمم چطور تپه‌نوردی به محور زندگی آدم تبدیل می‌شود.

این البته مثال کوچکی است از مشکل بزرگترم. مشکل بزرگترم هم این است که آدمها حوصله‌ام را سر می‌برند. تقریباً هیچ حرف مشترکی باهاشان ندارم و تنها هنرم این است که موقع مکالمه اجباری باهاشان خوابم نبرد. الآن که فکرش را می‌کنم اتفاقاً اسوالد باید همدم جالبی برای من باشد: هر دویمان به کوهنوردی علاقمندیم، هر دوی‌مان توی یک صنف فعالیت می‌کنیم، هر دوی‌مان از زن‌هایمان جدا شده‌ایم، هر دوی‌مان توی یک کابین دو متری با هم زندگی می‌کنیم و تا ۳۰ روز آینده باید به حضور هم عادت کنیم. اما با اینحال همین تک و توک مرغهای دریایی که دور و بر کشتی می‌لولند موجودات هیجان‌انگیزتری برای معاشرت هستند. فقط مشکل این است که الآن چند ساعتی است که از ساحل دور شدیم و دیگر خبری از مرغهای دریایی نیست. وسط دریا تنها چیزی که وجود دارد خود دریا است و انگار بقیه چیزها همه اضافی هستند. احتمالاً مرغهای دریایی هم این را فهمیده‌اند و برای همین این دور و برها پیدایشان نمی‌شود. بهرحال، حتی اینجا که چهار طرفم فقط آب است، بازهم هرگونه فعالیتی را به معاشرت با اسوالد ترجیح می‌دهم. این هم به این معنی نیست که اسوالد آدم نچسبی است. فکر کنم درستش این است که من به آدم نچسبی تبدیل شده‌ام.

اسوالد مرد گنده و مهربانی است و مدام مواظب غذایش است. امروز صبح می‌گفت که صبحانه نمی‌خورد و حین گفتنش شکم گنده‌اش را در دستانش گرفته بود و می‌لرزاند و اشاره می‌کرد که باید مواظب سایز شکمش باشد. من تازه از خواب بیدار شده بودم و داشتم فکر می‌کردم که برای من توی سن ۳۰ سالگی، سن نشاط، درست نیست که با تصویرِ اسوالدِ شکم به دست از خواب بیدار بشوم. تازه، علیرغم این نمایش صبحگاهی‌اش، نیم ساعت بعد توی غذاخوری کشتی بود و داشت از توی یک لگن کورن‌فلیکس می‌خورد. به نظر من اشکالی نداشت چون باز به نسبت کورن‌فلیکس غذای سالمی است، اما دو دقیقه بعد که کورن‌فلیکس‌اش تمام شد دیدم که به سمت دیس نیمرو و بیکن خیز برداشت و نصفش را جارو کرد توی بشقابش. از نظر من باز هم اشکالی نداشت، نوش جانش. اما سوالی که ازش دارم این است که چرا با وجودی که می‌دانست صبحانه‌ی شاهانه‌ای خواهد خورد آن نمایش مبتذل را جلوی من بازی کرد؟ چون من که ازش چنین درخواستی نکرده بودم. من صرفاً نیمه‌خواب داشتم چشمهایم را می‌مالیدم و بعد ناخواسته مجبور شدم لرزش شکم گنده و پشمالویش را ببینم. البته به همراه سخنرانی توخالی‌اش در مذمت پرخوری. الآن که اینها را می‌نویسم اسوالد دارد عرض عرشه کشتی را راهپیمایی می‌کند. فکر کنم این عرض ۳۰ متر باشد. منظور نهایی‌اش این است که کمی ورزش کرده باشد، ولی هم خودش، هم من و هم مرغهای دریایی می‌دانیم که این پیاده‌روی رقت‌انگیزش مثقالی چربی نمی‌سوزاند.

بگذار از مشکلات دیگرم هم برایت بگویم. یواش یواش از دکترا داشتنم دارم خجالت‌زده می‌شوم، از بس که همه جا هست. البته این خودانبینی حس نفرت‌انگیزی است ولی خب چاره‌ای نیست، بهرحال آدم همیشه تلاش می کند حداقل کمی متفاوت از دیگران باشد. چه تلاش عبثی هم است و بعد از مدتی آدم با وحشت متوجه می‌شود که چقدر زیاد شبیه بقیه آدمهای دنیاست. حتی شاید آدمهایی که تلاش نکردند متفاوت باشند مثلاً آقا اسموزیدر نهایت آدمهای متفاوت‌تری از آب در آمدند. بهرحال امروزه قطعاً تعداد دزدها از تعداد دکترها کمتر است و دزدها آدمهای متفاوت‌تری هستند. البته سوال اصلی این است که آیا تفاوت اصلاً چیز به درد بخوری هست یا نه. به نظرم نه.

من تفاوت را توی سواد می‌دیدم ولی در شرایط کنونی‌ام که دنبال دوست‌دختر رویایی‌ام می‌گردم سواد داشتن یا نداشتنش کوچکترین فرقی ندارد. حتی می‌خواهم تا اینجا پیش بروم که بگویم باسوادها گاهی روی مُخم هستند. چون ممکن است شک کنم که دارند پُز سوادشان را می‌دهند یا نه. و این هم شک بی‌راهی نیست. باور کن سواد و اطلاعات برای خیلی‌ها فقط دستمایه پز است. اصلاً شاید برای همه پُز باشد؛ وگرنه واقعاً این همه آدم توی دنیا تشنه‌ی سواد هستند؟ من که باور نمی‌کنم و خسته شده‌ام از اینکه طرف مقابلم لای چهار کلمه حرف هی از دانسته‌هایش بگوید، هی از دانسته‌هایش بگوید. می‌دانی، این دقیقاً همان لحظه‌ای است که من خاموش می‌شوم و اگر روی عرشه کشتی باشم و اگر کشتی‌ام نزدیک ساحل باشد ترجیح می‌دهم توی آسمان دنبال چندتا مرغ دریایی بگردم تا اینکه به اراجیف طرفم گوش بدهم.

جدای از معیار بی‌سوادی که دنبالش هستم، مشکل دیگر این است که همه زرنگ و حواس‌جمع شده‌اند. همه «گزینه‌هایشان» را «باز» نگه می‌دارند. راستش نمی‌شود هم سرزنش‌شان کرد. وقتی خودم هم دقیقاً دارم همین کار را می‌کنم، دارم همه گزینه‌هایم را باز نگه می‌دارم، نمی‌شود انتظار داشت که طرف مقابلت هم این کار را نکند. ولی مشکل این استراتژی این است که همه چیز شبیه یک بازی فکری کثیف می‌شود. انگار داری شطرنج بازی می‌کنی. باید حواست به همه حرکاتت باشد و مواظب حرکات گذشته و آینده‌ی حریفت هم باشی. باید استراتژی داشته باشی. خب، من این را دوست ندارم، من آدم استراتژی نیستم، آدم نقشه و فکر نیستم، آدم بی‌خیالی و لم دادن روی مبل هستم و نه چیزی بیش. این شرایط را دوست ندارم و اینهمه بازی فکری بعد از مدتی آدم را خسته می‌کند. ولی خب الزامات دنیای مدرن همین است. الزامات رابطه‌های مدرن همین است و آدم ناخودآگاه فکر می‌کند که شاید خیلی هم دوست ندارد «مدرن» باشد.

برایت گفته‌ام که تمام دخترانی که پتانسیل دوست‌دختر شدن دارند بدون استثنا یا در نپال زندگی می‌کنند یا در تبت؟ می‌دانی؟ توی این دنیا از سه چیز کهیر می‌زنم: گلودرد، رابطه‌ی راه دور و آقا اسموزی. شاید هم انتظارات من بیش از اندازه فانتزی و کارتونی هستند؟ انتظار دارم که کار و زندگی‌شان را ول کنند و بیایند پیش من زندگی کنند؟ شاید. به این انتظارم اعتراف نمی‌کنم چون انتظار کودکانه‌ای است. خودت بهتر می‌دانی که الآن همه زندگی دارند، همه مشغول هستند، کار و بار دارند. همه بهرحال چهار تا دوست و رفیق و حلقه معاشرین دور و برشان است. ریشه دوانده‌اند. لااقل توی ۳۰ سالگی دیگر ریشه دوانده‌اند. حتی ما مهاجرین غریب غربتی که از درد بی‌ریشگی می‌نالیم، همین خود ما هم بهرحال بعد از مدتی یک زندگی شسکتهبسته، یک سری دوستِ وصله و پینه شده و خلاصه یک «زندگی» سر هم می‌کنیم. هر چقدر هم که مختصات این زندگی جدید بی‌اساس و شُل و ول باشد، اما بهرحال خودش یک نقطه اتکاست. خودش می‌شود مبنایی که آدم دورش ریشه می‌دواند. داستان همه مهاجرها همین است و این هم داستان سرسخت بودن آدمهاست.

بعد با این شرایط نمی‌توان از آدمها انتظار داشت که همه زندگی‌شان را ول کنند و برای خاطر یک رابطه بیایند ور دل من زندگی کنند. نمی‌شود. خواسته نامعقولی است اما متاسفانه متاسفانه آدمهای بی‌منطقی مثل من ته ذهن‌شان چنین فانتزی‌هایی دارند و وقتی این فانتزی‌ها واقعی نمی‌شوند پابرهنه به دیوار لگد می‌زنند. بعد هی آنها رابرایت به صورت آدمهایی سنگدل و سیاستمدار توصیف می‌کنم. در صورتی که اصولاً مشکل چیز دیگری است. مشکل بدشانسی فراگیری است که من را احاطه کرده.

مشکل دیگری که دارم بحث کهنه ایران آمدن است. احتمالاً همه دختران ایرانی که خارج از ایران زندگی می‌کنند کوچکترین علاقه‌ای به برگشتن به ایران ندارند. حتی عمده دیدارهایشان با خانواده‌هایشان توی ترکیه یا کاروانسراهای مشابهی صورت می‌گیرد. من هنوز به این حالت نرسیده‌ام و همین الآن که وسط آبهای دریای شمال هستم منتظرم که این لوله را کار بگذاریم و بتوانم دو هفته‌ای مرخصی بگیرم و برگردم ایران. فعلاً هم برنامه‌ام این است که تا تمام شدن درس خواهرم پیشش باشم و بعد برگردم ایران. توی ایران می‌خواهم پاره‌وقت معلمی کنم. مثلاً ریاضی یا علوم برای پسربچه‌های دبستانی. پاره‌وقت بودنش هم مهم است چون واقعن توانایی ۴۰ ساعت کار هفتگی را ندارم؛ توانایی‌ام چیزی بین ۱۶ تا ۱۸ ساعت کار در هفته است. مهم هم نیست که پولش تنهای جوابگوی کرایه تاکسی‌ام است، چون مشخص است که من به آدم ثروتمندی تبدیل نشده‌ام و تلاش برایش هم بی‌فایده است. علاقه‌ای هم ندارم که ثروتمند بشوم و الآن که فکرش را می‌کنم از ثروتمندها بدم می‌آید. شاید دلایلم انتزاعی باشند ولی نیازی نمی‌بینم که بیشتر فکر کنم و «ثروت» و «ثروتمند» بودن را برای خودم توجیه کنم. نمی‌خواهم و نمی‌توانم ثروتمند بشوم و اگر می توانستم باز هم نمی‌خواستم.

اگر یک چیز از مهندسی یاد گرفته‌ام این است که این دنیا سیستم بسته‌ای است؛ هر قلمبه شدن پولی توی جیبی مستلزم خالی شدن جیب‌های دیگری است. یا مثال ساده‌ترش این است که هر آقا اسموزی به یک ممد افغانی نیاز دارد تا از گرده‌اش سواری بگیرد. و می‌دانی؟ توی این مثال اگر صد بار هم حق انتخاب داشته باشم، هر صد بار ممد افغانی را به آقا اسموزی ترجیح می‌دهم. هر صد بار. راستش را بخواهی من کلاً اعتقادم را به مفهوم پول از دست داده‌ام. من مفهموم پول را هنوز هضم نکرده‌ام. معامله پایاپای را می‌فهمم؛ چون مفهوم ساده‌ای است. تو یک مرغ داری و تخم‌مرغ به من می‌دهی و من در عوضش به تو سیب‌زمینی و ترب می‌دهم. این یک مفهوم قابل هضم است برایم اما بیشتر از اینش را نمی‌فهمم. اعتبار، بانک، سرمایه‌گذاری، وام، پشتوانه طلا، بدهی، سود، سهام، آینده، اینها را نمی‌فهمم و اگر الآن نمی‌فهمم احتمالاً در آینده هم نخواهم فهمید.

به این نتیجه رسیده‌ام که پیدا کردن دختر ایرانی در خارج از ایران برای من کار عبثی است. چون برنامه آینده من مشخص است: معلمی در ایران و برنامه دختر ایرانی مقیم خارج از ایران هم مشخص است. برنامه‌اش این است که توی ایران معلم نشود. یا حداقل همسر یک معلم پاره‌وقت توی ایران نشود. دانستن برنامه‌شان تا همین قدرش کافی است چون همین جا مسیر ما از هم جدا می‌شود. آنها به ترکستان می‌روند و من بر می‌گردم پیش تو. راستش برای همین به چشم سرگرمی به این رابطه‌های موقتی نگاه می‌کنم. یا حداقل دوست دارم که اینطوری نگاه کنم. ولی بهت گفتم که ضعیف و آسیب‌پذیر شده‌ام و مثلاً در مورد خاص سین اینطوری شد که همین «سرگرمی» یکهو تبدیل به یک رومانس خیلی داغ شد و من ماندم و کلی احساسات رقیق. پس شاید اصلاً گشتن دنبال رابطه در بهترین حالت کاری عبث و در بدترین کاری خطرناک باشد؟ در مورد خاص سین این سرگرمی به بازی خطرناکی تبدیل شده؛ خطرش تبعات روحی‌ای است که برایم آورده. در مورد خاص جی، این سرگرمی به فعالیت عبثی تبدیل شده؛ فعالیتی که خالی از هرگونه احساس ریشه‌داری است، و هرچه هم می‌گذرد من نسبت به این آدم «خنثی» می‌مانم، و حتی هی خنثی‌تر هم می‌شوم. نمی‌دانم، بهرحال من هم چیزی جز همین فکرها ندارم. اگر اینها هم نبود که همه چیز می‌شد کشتی و لوله و لنگر و گوزهای پرصدای اُسوالد.

راستی، یادم رفت برایت از شیرین‌کاری‌های اسوالد بگویم. البته شاید چندان هم شیرین‌کاری نباشد چون همان اولین روزی که توی کابین مستقر شدیم خودش به شیرین‌کاری‌های احتمالی‌اش در آینده اشاره کرد: «دوست دخترم بهم گفت بدبخت اون کسی که هم‌کابینی تو می‌شه…» فکر کردم دارد تعارف می‌کند و الآن منتظر است بهش بگویم چه آدم نازنینی است و من خوشحالم از این که باهاش توی این کابین کوچک همزیستی می‌کنم. بعد خودش ادامه داد که «من شبها خرناس می‌کشم و می گوزمو بعد هم نمکین خندید. می‌بینی چه دنیایی شده؟ این از زنها که هر کدام به روباه‌های مکاری تبدیل شده‌اند و این هم از مردها، هنوز چند ساعت از آشنایی‌مان نگذشته که اینطور از اوضاع مزاجی نابسامان‌شان برایم می‌گویند. آیا کسی ازش این جزییات را پرسیده بود؟ قطعاً من که چیزی ازش نپرسیدم. راستش اگر حق انتخاب داشتم ترجیح می‌دادم کلاً چیزی نشنوم و اگر احیاناً نصف شب نفخ می‌کرد اصلاً هیچ بعید نبود که من نشنوم. چون بر خلاف تصور اسوالد من هم آدمی هستم که شبها می‌خوابم و بیدار ننشسته‌ام منتظر رصد کردن گوزهای احتمالی او.

البته، البته این آدم مفلوک هم قصد بدی نداشت؛ صرفاً می خواست زندگی را برای خودش راحت‌تر کند و یا شاید هم می‌خواست مودب باشد. نمی‌دانم. توی این سه شب گذشته که در فاصله یک متری هم خوابیده‌ام هنوز صدایی ازش نشنیده‌ام. الآن که به اسوالد فکر می‌کنم دلم برایش می‌سوزد. ۵۲ سالش است و آمده توی کابین و از نفخ و خر و پف احتمالی‌اش برای من می‌گوید. و این هشدار را هم به دوست‌دخترش نسبت می‌دهد. شاید همان دوست‌دخترش بذر این توهم را در ذهنش کاشته؟ اگر اینطور است که واقعاً شرایط ناراحت‌کننده‌ای است. فکر کن آدم ۵۲ سالش باشد و دوست‌دختر آدم اینقدر شخصیتت را تخریب کرده که دیگر چیزی از اعتماد به نفست باقی نمانده. محصول این فرایند می‌شود اسوالد:‌ آدمی ۵۲ ساله که اینطور بی‌مقدمه آمده و خودش را جلوی من بی‌آبرو می کند، در شرایطی که هنوز خود عمل بی‌آبرویی صورت نگرفته، هنوز بادی از روده‌اش خارج نشده. ولی خب دقیق‌تر که نگاه کنیم احتمالاً اسوالد هم «مجبور» است. مجبور است به این خفت تن بدهد تا توی «رابطه» بماند.

من این را هم نمی‌فهمم. نمی‌فهمم چرا آدم باید اینقدر «بها» بپردازد برای داشتن رابطه. شاید همین نفهمیدن این پرداخت‌های اجباری بود که رابطه خودم با همسر سابقم را بمباران کردم؟ ممکن است. آنجا هم من باید بهایی می‌پرداختم. و این بها چیزی نبود جز اینکه خودم نباشم. اگر حاضر می‌شدم که خودم نباشم او مشکلی نداشت. چون به نظر او، من مجموعه‌ای از عادتها و رفتارهای نادرست و اذیت‌کننده بودم و این مجموعه آزارش می‌داد و مدام خواهان حک و اصلاحش بود. ولی خب من اسوالد نیستم. شاید هم بحث سن باشد. شاید اگر من هم ۵۲ سالم بود همسرم می‌توانست مرا بشکند و زینم را محکم ببندد. شاید من هم اینقدر حک و اصلاح می‌شدم که هرجا می‌رفتم، حتی بدون همسرم، ناخودآگاه حک و اصلاح‌ها و نیشتر‌هایش یادم بود و ناخودآگاه به هر غریبه‌ای می‌گفتم «آقا، خیلی شرمنده ولی من یک گوزو هستم…» ببین این یک چیز غلط است و متاسفانه داستان رابطه‌ها همین شده. شده داستان قدرت‌نمایی و اعمال نفوذ و اعمال تغییر یک طرف بر دیگری. الآن اسوالد نمونه کامل آدمی است که توی رابطه مسخ شده. آدمی که دیگر هویت مستقلی ندارد. حتی توی محیط تماماً مردانه کشتی، سرکوب و حک و اصلاح دوست‌دخترش یادش مانده، زخمش هنوز روی تنش است. گوزو بودنش را برچسبی که دوست‌دخترش بهش زدههمه جا مثل پرچم با خودش حمل می‌کند و حتی وقتی دوست دخترش همراهش نیست و حتی وقتی کسی ازش نپرسیده و حتی وقتی هنوز نگوزیده هی پرچمش را در می‌آورد و توی هوا باد می‌دهد و نشان همه می‌دهد: «دوستان، من گوزو‌ام، شرمنده…» این آدم زخم خورده و این آدم مسخ شده.

وقتی این داستان‌ها را می‌بینم، هرچقدر هم که زندگی تنهایی و مجردی مشکلات خودش را داشته باشد باز هم خوشحالم که نگذاشتم طرفم توی رابطه بهم زین بزند. بحث این نیست که طرف مقابل آدم همسر آدم یا دوست‌دختر آدملزوماً آدم سوارکاری باشد. همه خوب هستند و هیچ کسی بالفطره سوارکار نیست. این چهارچوب رابطه است که آدمها را اینطور می‌کند: یکی را سوارکار و دیگری را زین‌به‌پشت. جفت‌شان هم آدمهای خوبی هستند. اسوالد و دوست‌دخترش جفت‌شان آدمهای خوبی هستند. من و همسرم هم جفت‌مان آدمهای خوبی بودیم.

اما متاسفانه «خوب» بودن مانع از شکل گرفتن این جنگ قدرت بین زوجها نمی‌شود. تنها چیزی که مانع از شکل گرفتن رابطه‌ی بیمارِ سوارکارزین‌به‌پشت می‌شود فرار از کلیشه‌هاست. ما هم سعی کردیم این کارها را بکنیم. خودت شاهدی که ما چقدر از این کلیشه‌ها را شکستیم، رعایت‌شان نکردیم. لابد یادت هست که توی همین فامیل چقدر رفتار ما به مذاق بعضی‌ها بعضی‌ها که «پلیس» فامیل هستندخوش نیامد. ما هم کوتاه نیامدیم ولی در نهایت با همه آن ساختارشکنی‌ها و زیربار کلیشه نرفتن‌ها بازهم می‌بینی که چطور شد. می‌بینی که وضعیت‌مان چطور است. چون شاید از اول نبرد نابرابری بود. نبرد در مقابل «ساختار رابطه» بود. و یادت نرود که این ساختار رابطه عمر چند هزار ساله دارد. عمرش هم اندازه عمر تمدن آدمی است. یعنی بگو مثلاً از ده هزار پیش که آدمها کنار رودخانه‌ها مستقر شدند. هنجارهای رابطه هم از همان موقع شکل گرفته. این نبرد قدرت از همان دوران در جریان بوده. و حالا خنده‌دار است که من یک‌لاقبا بخواهم به جنگ این ساختار بروم. یعنی به جنگش رفته‌ام ولی خب خودت می‌دانی که چه خوب شکست خورده‌ام. اسوالد به نبرد این ساختار نرفته و در ملا‌ء عام اعلام می‌کند که گوزو است. حالا کدام‌مان پیروزیم؟ نمی‌دانم. اسوالد روی مانیتور لپ‌تاپش عکس دوست‌دخترش را گذاشته. من روی مانیتور لپ‌تاپم عکس یک درخت پاییزی است. کلی فصل آمده و رفته ولی عوضش نکردم. دلیلی برای عوض کردنش پیدا نمی‌کنم.

Advertisements

85 Responses to “نامه‌ی بازرس به مردی که دیگر دلیلی برای حرف زدن نداشت”


  1. 1 nnastarann ژوئن 21, 2012 در 5:48 ب.ظ.

    agree with whole of it

  2. 2 Milad ژوئن 21, 2012 در 5:59 ب.ظ.

    اون قسمت آخرش در مورد رابطه و نبرد قدرت نابودم کرد اصن

  3. 3 gavcherun ژوئن 21, 2012 در 6:09 ب.ظ.

    اخ…عالی بود خرس…و درست بود..نمیدونم چطور میشه توی یک رابطه موند و در عین حال این حسی رو که ازش گفتی پیدا نکرد..خودم الان کاملا تو رابطه ای هستم که دقیقا به اینجا رسیده و من ارزو میکنم کاش یک کشتی داشتم مه من رو ازش دور میکرد..

  4. 4 سحان ژوئن 21, 2012 در 6:15 ب.ظ.

    چرا تو انقد خوب می نویسی ؟؟؟ اه

  5. 5 http://www.brief-encounter.blogspot.ca/ ژوئن 21, 2012 در 6:22 ب.ظ.

    نهارمو با این پستت خوردم
    ایول
    تو فقط بنویس

  6. 6 Fateme Moradi ژوئن 21, 2012 در 6:49 ب.ظ.

    چقدر دلم میخواد بیایی ایران
    ببینمت
    با هات صحبت کنم
    و چقدر دلم میخواد بگیرم یه فص بزنمت

  7. 7 یزدان ژوئن 21, 2012 در 7:42 ب.ظ.

    اعتراف میکنم ک مجددن مطلب آخر نسوان رید ب اعصابم!
    قسمت سوارکاری محشر بود، من تقریبن ده سال ب ینفر سواری دادم و چنوخ پیش خودمو خلاص کردم!
    سبک شدم! میخوام ازین ببعد عوضی و سنگدل باشم، خسته شدم از بس واسه این و اون زندگی کردمو و ادا اطوار درآوردمو از خودم فاصله گرفتم. دیگه ب هیشکی سواری نمیدم. هیــــــــشکی. اولینو آخریش بود :-/

    • 8 سروناز ژوئن 21, 2012 در 10:22 ب.ظ.

      آخه اینجا چه ربطی به نسوان داره؟

      • 9 ناشناس ژوئن 22, 2012 در 8:18 ق.ظ.

        از وقتی که نسوان سر مسابقه دویچه وله ، شروع کرد به مقایسه و من خوبم اینا بدن و کی چرا چی مینویسه و کی کی رو بیشتر دوست داره وکی بهتر مینویسه و … کلااز اینجور حرفای صد من یه غاز و دوزاری ! :)))

  8. 10 مهشید ژوئن 21, 2012 در 7:55 ب.ظ.

    از لحاظ ادبی عالی بود اما محتوا. بحث هضم نکردن پول و علاقه برای برگشتن به ایران و تدریس پاره وقت مضحک بود.یا بر اثر بر آمدن نفس از مکانی گرم است یا صرفا نوعی خودنمایی !
    در رابطه با بازرس بی اعتماد به نفسمان این احتمال هم مطرح است که دوست دختر تازه وارد آنقدرها هم در شخصیت 52 ساله ایشان موثر نبوده باشند.حالا بر فرض که برچسب گوزو را خانم سابقشان زده باشند رویشان والا ما پدر عزیز و جگری داریم که شبها بر اثر خر و پفشان دیوارهای خانه میلرزد سالها هم هر کس که یک شب را در شعاع سیصد متری ایشان گذرانده باشد به هر نحو ممکن مطلعشان نموده و برای خانواده نزدیکش طلب صبر کرده حالا بیا با هر معیار و خطکشی که داری اعتماد به نفس پدرم را اندازه بگیر توپ هم تکانش نمیدهد.اینست که به نظرم نمیشود همه گناهان را به گردن رابطه انداخت.برو زن بگیر و این حرفها را هم نزن ما متاهل های بیچاره موضع میگیریم جلویت

    • 11 شادی ژوئن 25, 2012 در 6:32 ق.ظ.

      با نظر مهشید خیلی موافقم همشو درست گفته-
      با اینکه رابطه یه سوارکار و یه زین به پشت داره هم موافقم-و اینکه کاملا احساس می کنم توی زندگی خودم اونی زین پشتشه منم-شاید شما متفاوت باشی ولی باور کن تو اکثر زندگی ها زنه زین پشتشه-و اینکه اصولا هیچ مردی تا زمانی که خودش نخواد تغییر نمیکنه که این شامل 99درصد مردها میشه-مردها آخرش هم همونطوری که خودشون دوست دارن زندگی میکنن ولی انتظار همه جور تغییرات از زنشون دارن

  9. 12 negar ژوئن 21, 2012 در 8:20 ب.ظ.

    اتفاقا خیلی از دخترها هم بدشون نمیاد بچه هاشون تا مدرسه نرفتن لااقل ایران بزرگ بشن… امیدتو از دست نده! معلم شدن در ایران (البته اگر معلم خوبی باشی و بجز درس دادن الگوی بچه ها هم باشی) از صد تا کار اینور اثرش بیشتره.. امیدوارم خیلی موفق بشی کلا. راستی این آقای اسوالد هم اگر خودش خوشحاله تو اوورآنالیز ش نکن. کلا اشکال وبلاگ نویسی اینه که زیادی مفاهیم توی کله آدم بزرگ میشن.. در مورد این آقاهه، بعضی آدمها می دونن که با گفتن بعضی چیزها ارزششون کم نمیشه، اعتماد به نفس دارن.. ندیدی این آدمایی رو که شادن و دیگران هم از مصاحبتشون لذت میبرن در عین حالیکه خودشون و همه هم میدونن که کلی عیب و ایراد دارند؟ به نظر من که نهایت آزادی هستش..

  10. 13 ناشناس ژوئن 21, 2012 در 8:20 ب.ظ.

    چند ماهی هست میخونمت. اولن که دست مریزاد نوشته هات عالین به این خاطر که آنچه که در فکرت میگذره رو خوب دسته بندی می کنی و در قالب کلمه ها پیاده شون میکنی. خودش برابری میکنه با شاخ غول شکستن. القصه که لذتی برای من فراهمه با خوندن وبلاگت و بنا به همین ممنون. بعد اینکه حدس میزنم شمام از اون آدمایی باشی که دیدت به زندگی و اموراتش بیش از انچه که ضروریه بسیط و پیچیده است و ازاینرو همدردی من رو پذیرا باش و اندک مقداری سیمپیلیسیتی برای شما آرزومندم در حد همون معلم پاره وقت تو ایران و اینها

  11. 14 eve ژوئن 21, 2012 در 9:10 ب.ظ.

    نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد

  12. 16 سروناز ژوئن 21, 2012 در 10:20 ب.ظ.

    خرس! اینا حرفای یه آدمیه که تازه جدا شده و به نظر خودش باخته و دوست دختری هم که بخواد رو پیدا نکرده … ولی همه رابطه ها بیمار نیستن. این دوران گرفتاری به سندروم پس از جدایی هم می گذره. ولی این که دوست داری برگردی ایران و معلم بشی … این نشونه خوبیه. نشونه اینه که یه بچه بازیگوش با آرزوهای بزرگ درونت به حیاط ادامه داده و هنوز وزنه های بزرگ سالی خرد و خمیرش نکردن. یاد آرزوهای خودم افتادم که می خواستم خلبان بشم ….

  13. 18 شین ژوئن 21, 2012 در 10:22 ب.ظ.

    خیلی طولانی بود، تا مرحلۀ همسریابی و معلمی در ایران رو خوندم چشمهام درد گرفت . شاید بعدا بقیه اش رو بخونم. فقط اینکه من همون دختری هستم که دنبالش هستی. بدبخت، آواره بی پول بی برنامه..و دوست داره برگرده ایران معلم بشه ..کپی خودت..فقط مسئله اینه که دو تا کپی زیر یک سقف نگنجند. حیف شد. والا می اومدم خواستگاری.

  14. 19 عزیز جون ژوئن 22, 2012 در 12:41 ق.ظ.

    گاهی وقت ها ، در حین خوندن نوشته هات ، دائم با خودم میحرفم ، نه بابا من دیگه اینجوری ها هم نیستم ، این اصلا داغونه ، منزویه ، نگاه کن من اصلا این کارها رو میکنم ؟ …
    ولی تهش میدونم که منم یک آدم داغونم . یک آدم داغون که به قول خودت داره بین سنت و مدرنیته جر میخوره ، در حالیکه منطقا و احساسا انتخاب اولش سنته . حالا نه همه ی سنت ها ، ۸۰-۹۰ درصد ش . یک آدم که هنوز که هنوزه با موبا یل کنار نیومده، بر عکس هم خونه ایم که بدون موبایل زندگیش فلج میشه ، یعنی اگه ۱۰ دقیقه دیگه بخواد بره دستشویی، به موبایلش میگه که حتما بهش یاداوری کنه، مبادا شلوارش رو خیس کنه . بعد من تقریبا ۲ ساله موبایل ندارم . الان مدتیه دارم فکر میکنم ، یعنی من افسرده ام؟ تنبلم؟ یا پست مدرنم و این طرز تفکر منه؟ نمیفهمم آدم ها چرا به پیشواز این همه استرس میرند ؟ به نظرم بعضی ها قدرت اعصا بشون ماورا طبیعیه (در اینجا فرض گرفتم من طبیعی ام )، یعنی میتونند با عضلات اعصا بشون دنبل ( یا دمبل ؟) بزنند . البته تفاوت بزرگی که داریم اینه که من اصلا فکر نمیکنم ، آدم باید سعی کنه متفاوت باشه . یعنی میخوام سعی کنم از آدم های متفاوت دوری کنم. چون به نظرم متفاوت بودن جلوی آزادی آدم رو میگیره و خیلی مسولیت میاره . .یک مثال مزخرف بزنم، یادمه اولین جلسه ی یک کلاسی ، یک چیزی پروندم که استاده فکر کرد من خیلی حالیمه، تا اخر جلسه هی برمیگشت از من نظر خواهی میکرد ، جلسه ی بعد هم اول کلاس گشت و من رو پیدا کرد ، عینکش رو دقیقا زوم کرد رو چشمای من و تا آخره کلاس درس رو برای من توضیح داد . چرا؟ چون به اشتباه فکر میکرد من از بقیه متفاوت ترم . یعنی اولین و آخرین باری شد که در کلاسی حرف زدم ، و دیگه تا آخر ترم اون کلاس رو هم نرفتم . آدم ها هم چون در کل اعتماد به نفس ندارند ، نشستند ببینند که آدم متفاوت چه غلطی میکنه ، دنبالش راه بیافتند. به خاطر همینه که هی چیزی، یک رشته ای یک طرز تفکری مد میشه ، و تاریخ مصرفش که گذشت، دمده میشه . هر چی بدبختی تو این دنیاست زیر سر این آدم های متفاوت پر اعتماد به نفس و پیروان بی اعتماد به نفسشون بوده . از جنگ بگیر تا این جنگولک بازی های مدرنیته . یک بار گوگل گردی میکردم در مورد خودکشی ( البته من اهل خودکشی نیستم، وقتی بیکارم با گوگل حرف میزنم ) یه بچه ۱۲ یا ۱۴ ساله ی آمریکایی نوشته بود ، من میخوام خودم رو بکشم چون اصلا آدم خاصی نیستم و هیچ توانایی خارق العاده ای ندارم . یعنی ببینید ، چه جوری متفاوت بودن مهم شده . یعنی الان همه اینقدر دنبال متفاوت شدن اند ، که اگر متفاوت نباشی بیشتر به چشم میایی . الان هام که هر کشوری یک شویی باب کرده اگر متفاوتید، بیاید بقیه را که نیستند حرص بدهید . شرمنده من امروز در کل رو مد غرم. اگر رو این مد نبودم از جنبه ی دیگه ای میکامنتیدم. فعلا خودم خودم رو از برق میکشم ، شب خوش …

  15. 20 moj ژوئن 22, 2012 در 2:20 ق.ظ.

    تموم شد! یه 13-14 ساعتی میشه که همین جا نشستم و کل آرشیوتو خوندم.الان میتونم سر آسوده بر بالش بذارم :دی

  16. 21 mary ژوئن 22, 2012 در 2:58 ق.ظ.

    zan dashty khosh hal tar bood neveshte hat, fek konam talagh gereftan ham talashi boode vase motefavet boodan

  17. 22 بهشتک ژوئن 22, 2012 در 3:24 ق.ظ.

    برعکس اون چیزی که مهشید نوشته بود، این کارها هیچ هم خودنمایی نیست. بنده یک پزشکم که منتظرم کارهام اینجا تموم بشه مطبم رو ببندم برگردم برم ایران دبستان درس بدم. یا فوقش بشم معلم زبان خصوصی. کجای این خود نمایی حساب می‌شه؟ اگر کسی از کاری که می‌کنه راضی نیست و بخواد راهش رو عوض کنه می‌شه خودنمایی؟ همه باید دکتر و مهندس باشن از دَم و تا ابد؟ یا هر کسی مهاجرت کرد باید بمونه اینجا؟ اگر برگرده می‌شه کار اشتباه؟

  18. 23 javad ژوئن 22, 2012 در 6:46 ق.ظ.

    چند مدتی وبلاگ تو میخونم، خیلی خوب، در حده شاهکار، اتفاقات عادی و شرایط عادی که برای هر کسی میتونه پیش بیاد رو جوری توصیف میکنی که مو رو تنه آدم سیخ میشه ، خلاصه اینکه دست مریزاد

  19. 24 وبلاگ بارباپاپا ژوئن 22, 2012 در 6:47 ق.ظ.

    دوست دختر قبلی که نه(سرویس کننده اعصاب و روان) قبلی من! همینجور بود.
    میگفت اگر اینجور باشی اون موقع میتونم بهت فکر کنم.بعد من سعی میکردم بهش بگم من خودم باشم خیلی بهتره این کارا هزینه و وقت میبره که چی.ولی کو گوش شنوا!
    از یکی از دوستام هم پرسیدم گفت هر ادمی با تو زندگی کنه باید بشه لولا بین تو و جامعه چون تو برای این جامعه یه ادم عوضی هستی هیچ چیزی که برای این جامعه مهمه برای تو مهم نیست و برعکس!
    بعد منم کلی زور زدم یه عالمه از این چیزایی که اون دستور داده بود رو انجام دادم
    گفتم خوب فلانی اینایی که خواسته بودی!
    گفت دیر شده تو دیگه پیر شدی!من 4 سال قبل گفتم!بعدش هم خیلی راحت گفت فلانی بود؟!گفتم خوب؟گفت ازش حامله م!گفتم تا اونجایی یادمه در این یه مورد مث هم بودیم توهم از بچه پس انداختن متنفر بودی.
    گفت خوب قراره برم بچه رو توی اینگیلیس به دنیا بیارم!
    خلاصه نمیگم که اون روز چیا گفتیم و چند ساعت دعوا کردیم ولی کلا به این نتیجه رسیدم چیزای مادی که اون باعثش شده بود رو نگه دارم و بقیه تربیت شدن هام رو بندازم تو توالت و بشم خود قبلیم،خیلی هم از دست خودم راضی ترم چون قبلش همش به خودم تو آیینه فحش میدادم که تربیت م کرده!
    خرس جان اصلا نگران نباش که نذاشتی سواری کنه چون ادم سواری ده همش تو آیینه به خودش میگه خوشبخت گاو،خوشبخت خر،خاک تو سرت کنن خوشبخت!

  20. 25 مهشید ژوئن 22, 2012 در 7:04 ق.ظ.

    دکتر عزیز برگرداما نمیذارن بری تو دبستان تدریس کنی باید بری تربیت معلم دوره ببینی بعدم اگه شانس بیاری یه کار توی شهرا یا روستاهای دور از مراکز استان بهت میدن البته شایدم بتونی تو غیر انتفاعیا کار بگیری ولی بازم میشه راجع به درآمدتون جک ساخت.اینه که میگم مضحکه ولی صرف لاف زدن راجع به این رویاهای مترقی و عرفانی از نظر من یکی، خودنماییه وگرنه اگه کسی واقعا این کارو انجام بده یا بچه مایه داره و به پول این کار احتیاج نداره که تقدیسش میکنم یا نیست که نمی یاد این کارو بکنه و فقط راجع بهش رویاپردازی میکنه و لاف می یاد .
    یک مهندس خسته!

    • 26 saba ژوئن 22, 2012 در 7:53 ب.ظ.

      ممم نه.من زیاد با مهشید درباره درآمد و اینا موافق نیستم.به نظرم با چهار ساعت درس دادن توی روز میشه یه فلت اجاره کرد،و راحت زندگی کرد.مثلا معلم های تافل و اینها که کلا معلم نیستن،بیزنس منن.

  21. 27 خاطرات پاک شده ژوئن 22, 2012 در 7:22 ق.ظ.

    در مورد سواری گرفتن و سعی در عوض کردن فرد مقابل،فکر کنم بعد از طولانی شدن رابطه اینجوری میشه،یعنی اگر از اول معلوم باشه که قرار نیست رابطه سالها طول بکشه،دو نفر بیشتر مراعات هم رو میکنن و کسی سعی نمیکنه سواری بگیره.

  22. 28 رعنا ژوئن 22, 2012 در 9:58 ق.ظ.

    وای چقدر به اون خرناس و گوز خندیدم…
    ………………..
    والا من هم بعد از نه ماه زندگی در پاریس، آدمهای غیر دانشگاهی رو بسیار جذاب تر و قابل معاشرت تر دیدم و کنارشون خوشحالتر و خوشبخت ترم. مخصوصن اینایی که رستوران یا بار دارن.. آدمای عمیق و در عین حال ساده ای هستن

  23. 29 عزیز جون ژوئن 22, 2012 در 10:32 ق.ظ.

    راستی واقعا نظرت در مورد جی خنثی است ؟ یعنی تو وقتی خنثی ای اینجوری از طرف یاد میکنی، متنفر باشی چیکار میکنی ؟

  24. 30 محمد ژوئن 22, 2012 در 10:42 ق.ظ.

    این یک تکنیک برای به استثمار کشیدن کارمندهاست. اون سری که 16 روز در دور افتاده ترین ساحل ایران داشتم تو سر و کله‌ اینا (لینک پایین) می‌زدم، فقط و فقط قرار بود دو روز برم و یه چیز رو قبل از نصب سانت بزنم و برگردم.

    از راست: جاسم، شپی، نیاز، بابل

    A post shared by Mohammad (@seaboym) on

  25. 31 نگارایرانی ژوئن 22, 2012 در 11:01 ق.ظ.

    ممن هم کاملا در مورد دنیای امروزی باهات موافقم، اتفاقا همین دیروز بود که راجع به پول و ارزش قراردادی اون فکر میکردم .حالا خیالم راحت شد که من توی این مدل افکار تنها نیستم. متاسفانه دنیای سرمایه داری بد جور افکار همه رو به خودش مشغول کرده و با سرعت عجیبی داره پیش میره اما همین سرعتش اونو نابود خواهد کرد.
    البته میان افکار تا اعمال بسیار فاصله است و عملی کردن افکار جسارت بسیار میخواهد .

  26. 32 کیا راد ژوئن 22, 2012 در 11:12 ق.ظ.

    یه ایرادی داره کارت خرس.
    من نوشته هاتو دوس دارم. می خونم یعنی و با خییلی جاهاش لذت می برم. اما مشکل اینه که تو آدم ستیزی. فکر می کنی فقط خودت خوبی و السلام. روی هرکی یه ایرادی می ذاری، به هرکی یه نقدی رو وارد می دونی. از همه انگار بدت میاد. به همه ظن داری. اهل بزرگ نمایی ایرادای دیگران و نک و نال هستی.
    این نوشته هاتو دوس ندارم. شاید واسه همین حس های درونته که ان قدر کسل و تنها و بی حوصله به نظر میای و می خوای برگردی ایران و معلم شی.
    ببین من نوشته هاتو می خونم اسم هرکسی که میاد چه مرد و چه زن می گم خب اوکی شاید این یکی دیگه واسه زندگی خرس خوب باشه وبودن باهاش خرسو آروم کنه تو اما سریع ملتو آنالیز می کنی. اخلاقاشون، کارای کوچیک و بزرگشونو، لباس با اتو بی اتوشون. نه می خوام نصیحت کنم و نه نسخه بپیچم اما چیزای مهم تری هم تو وجود آدما هست. اگه به ایرادگیریه که مسلمه همه ی ما آدما یه ایرادی داریم. به نظرم باید سعی کنی بیشتر از این که نفرت اندوزی کنی کمی عاشق بشی. دوست داشته باشی دیگرانو. رو نکته های مثبتشون زوم کنی.
    مثلا آقای اسموزی فکر می کنی چه قدر به تو فکر می کنه؟ اما تو هنوز اسیر اونی. هنوز داری بهش فکر می کنی و حرص می خوری. هنوز یکی از بزرگ ترین موجودات تنفربرانگیز زندگیته. این درست نیست. تو هنوز اسیر آدمایی.
    بازم این بستگی داره که چه قدر از یزایی که این جا می نویسی حس های خودت باشه.
    خوب باشی مرد.

    • 33 عزیز جون ژوئن 22, 2012 در 11:57 ق.ظ.

      کیاراد باهات موافقم . مثلا حتما جی هم یک چیز خوب داره. چه بدونم، هیکل، چشم زیبا، مهربونی، سرزندگی، یک ویژگی مثبت کوچولو، … ولی دریغ از یک اشاره…
      فقط یک چیزی که هست اینه که خرس خودش رو هم خیلی نقد میکنه، من منزویم، من حوصله ی آدم ها رو سر میبرم، من از خودم تصویر خوبی دادم، …
      خرس و آدم هایی مثل اون، مثل من خودم ، ذهن گیری دارند.
      شایدم ما همه همین طوریم ، اکثر کامنت گذارهای قهار، نقاد های خوبی اند. اصلا آدم های که خیلی داخل اینترنت میگردند، اصولا آدم های داغونی هستند.
      و اینترنت برای یکی مثل من که شخصا پیش زمینه ی داغونی داره، خیلی مضره مضر … آدم معتاد به اینترنت از آدم معتاد به مواد داغون تر نباشه، بهتر هم نیست …

  27. 36 علیرضا ژوئن 22, 2012 در 11:37 ق.ظ.

    دمت گرم

  28. 37 Undenied ژوئن 22, 2012 در 4:49 ب.ظ.

    استفاده از «میدانی» و «برایت گفته‌ام» خیلی خوب بود. اثر منفی طولانی بودن رو کم میکرد به نظرم:)
    بعدش هم اینکه تصویری که توی ذهنم از کشتی شما و ماجراهاش هست، شبیه تصویر فصلای اول کتاب «سفر تک نفره»ی رولد داله، که حدود 70 سال پیش با کشتی از انگلیس میره آفریقا تا برای شرکت شِل کار کنه…

  29. 38 کیوان ژوئن 22, 2012 در 4:51 ب.ظ.

    تو مثل آن پادشاه اساطیری (شاه میداس) هستی که دست به هر چیزی می‌زد طلا می‌شد؛ دست به هر آشغالی بزنی ادبیات می‌شود. به عنوان کسی که عاشق ادبیات، سفر در غرب و در ضمن یک مهندس عمران -تا حالا- ناموفق است، همه جوره بهت حسودیم می‌شود!
    در مورد رابطه و ازدواج بیراه نمی‌گویی. فکر کنم ویژگی تو این باشد که مغزی فوق‌العاده تحلیلی را به دلی کاملا سودایی پیوند زده‌ای! برایت آرزوی خوشحالی و آرامش دارم. اگر توانستی یکی از خاطرات خوشِ حال یا گذشته‌ات را بنویس. دوست دارم حرف مرا (که از هر چه بنویسی بدل به ادبیات می‌شود) در مورد شادی‌ها هم ثابت کنی. تو با کمترین تلاشی می‌توانی اشک به چشم خوانندهٔ مردِ سنگدلی مثل من بیاوری. ببینم می‌توانی مرا (و شاید خودت را) از انبوه بهانه‌های افسردگی و روزمرگی، ولو لحظه‌ای، رها کنی؟ می‌دانم نمی‌توان الکی خوش بود، من هم الکی خوش بودن را نه در شان تو و نه در شان خوانندگانت می‌دانم.
    اما مگر می‌شود در این سی سال عمر پر حادثه، که اقلا 25 سالش را به خاطر می‌آوری غیر از دره‌های عمیق افسردگی، قله‌های شادی هم به چشم نخورد؟

  30. 39 مهران ژوئن 22, 2012 در 5:29 ب.ظ.

    خرس! تو این 30 روز قمقمه هات رو چجوری خالی میکنی؟

  31. 40 networker ژوئن 22, 2012 در 6:34 ب.ظ.

    هه هه هه
    نسوان قبول داری ؟؟!! هر روز از کامنتر های شما کم و به کامنتر های خرس اضافه میشه
    هه
    ه

    • 41 ناشناس ژوئن 24, 2012 در 8:54 ق.ظ.

      من البته نسوان رو هم میخوونم ، بعضی وقتا خوبه ، ولی در خصوص کامنتر ها ، تازگی ها اونجا 4-5 تا آدم جدید پر چونه خوردن به تور هم هر بار نفری 10-15 تا کامنت میگذارن و برای هم لکچر میدن ! طرف اینقدر کامنت مینویسه تو یه روز که جاش میتونست روزنامه بده بیرون ! :)

  32. 42 zara ژوئن 22, 2012 در 8:12 ب.ظ.

    alan negah man be rabete hamin shode ke to migi…to rabete boodan khoobe choon ehsas security dare ama to khili ham bade choon hey bayd khodet ro avaz koni va az shariket ham bekhai avaz she ke on to jaa beshin …baad in khili sakht va bade….

  33. 43 شین ژوئن 22, 2012 در 11:57 ب.ظ.

    خوب یود خرسی جان. درگیری های رابطه های آدمها و دغدغه هایی که کم بیش همگی درش مشترک هستیم. منم فکر میکنم اگه برنگردم ایران، ولی دلم میخواد برم یکی از این کشورهای آسیای مبانه یا جنوب آسیا. ببینم چی میشه. بنظرم خیلی خوب و طبیعی یه که دلت بخواد برگردی ایران. بابت زن هم نگران نباش. گرچه خیلی از دخترای ایرانی همین ان که میگی، ولی خیلی ها هم نیستند.

    پاینده باشی

  34. 44 بهشتک ژوئن 23, 2012 در 1:18 ق.ظ.

    مهشید عزیز، بنده هم فکر نکردم بدون تربیت معلم منو سر کلاس راه بدن. من از تدریس دبستان سر رشته‌ای ندارم و صد در صد یکی باید بهم یاد بده. دوم اینکه مگر من می‌خوام در مراکز استان معلم بشم که از راه نداده شدن به مدارس مراکز استان‌ها گفتی؟ واقعا حس می‌کنی کسی که زندگی اینجا و آسایشش رو ول می‌کنه، داره میاد در تهران درس بده؟ اگر می‌خواستم اینکار رو بکنم که در دانشگاه‌های اینجا درس می‌دادم و خلاص. کسی که بالای بیست و پنج سال زندگی در آمریکا رو داره ول می‌کنه به یقین برای پول و بودن در مرکز استان نیومده. کمی متاسف شدم از اینکه حس می‌کنی کسی فقط باید بچه مایه‌دار باشه تا بتونه از در آمد چشم پوشی کنه. من بچه مایه‌دار نیستم، ولی به سختی اینجا کار کردم و بله این روزها مایه دارم. قرونی تا به حال پول از جایی برام نیونده. با قرض و وام و هزار بدبختی درسم رو خوندم. به راحتی هم سرم رو می‌تونم بالا بگیرم و بگم که حتی در این مملکت غریب شبی رو توی خیابون سر کردم و چندین سال‌ هم گرسنگی کشیدم. بنده پزشک به دنیا نیومدم از روز اول. بچه مایه‌دار هم به دنیا نیومدم. مایه رو ولی ساختم. شما هم کاش می‌دونستی به جز از پَر قنداق پول داشتن، راه‌های دیگه‌ای هم هست برای بی نیاز شدن و بعد فکر کردن به اینکه می‌شه کسی رو کمک کرد (به قول شما رویا ساختن). کاری که من اینجا در مطب شخصی‌ام می‌کنم برام ذره‌ای شادی نمیاره. چرا؟ برای اینکه دکتر در این سر دنیا زیاده. از من بهتر‌هاش هستن یعنی. من نباشم جای خالیم اصلا دیده نخواهد شد. ولی حس می‌کنم بودن من در جایی بیرون «مراکز استان» به قول شما در ایران کمک خوبی شاید باشه. حتی اگر تدریس نکنم و مثلا چهار تا دارم بریزم توی یه کیسه راه بیافتم ببینم کسی کمک لازم داره جایی یا نه. این کارها به در آمد هیچ ربطی نخواهد داشت، چون من برای در آمدش نیست که دارم میام. من تا آخر عمرم هم کار نکنم مشکلی برام پیش نمیاد. شما حالا فکر کن باید کسی بچه مایه‌دار باشه یا قدیس یا فرشته یا خودنما. ولی جور دیگه‌ای هم می‌شه فکر کرد و بود. می‌شه آدم مهاجرت کنه، خود ساخته بشه، و برگرده و کارهایی انجام بده. شاید هم فکر کنی خیلی دور از وطن بودم توهم پیدا کردم از وضعیت موجود در روستاها. می‌تونی اینجوری فکر کنی اگر خواستی. فقط بدون ایران میام و برمی‌گردم و دیدم چه وضعی موجوده و بیشتر از همیشه فکر می‌کنم باید برگشت و کاری کرد. ممنون که وقت گذاشتی و جوابی نوشتی.

    • 45 Atefeh ژوئن 23, 2012 در 11:14 ق.ظ.

      بهشتک عزیز.این دقیقا همون برنامه ایست که من وچندنفر دی‍گه اینجا بهش فکرمی کنیم.
      غیرازاون مسیله ی(بازجویدروزگار وصل خویش) همون مسئله ی احساس مفیدبودن درجایی مثل روستاها وشهرستان های نیازمند ایران است. اینجا انقدردارندوخوبشم دارند که…راستش یه جورایی حرصم میگیره همه ی عمرم روخرج اینجا کنم…

  35. 46 مهشید ژوئن 23, 2012 در 4:45 ق.ظ.

    شمام که مایه داری !بچه مایه دار صرفا کسی نیست که بچه باشد و بابایش پولدار ،یک آدم 40 30 ساله زحمت کشیده ای که قدرت گذران عمر داشته باشد و غم نان نداشته باشد بچه مایه دار است از نظر من!وجزو همان دسته ای قرار میگیرد که میشود تقدیسش کرد به خصوص که میخواهی بیایی بروی در روستاها!دم شما گرم!اتفاقا آنجا هزینه ها هم بسیار پایین تر است و قضیه را منطقی تر میکند.
    خب اینجور آدمها خیلی کم پیدا میشوند.مسلما در روستاهای اینجا کار برای انجام و بیمار برای مداوا بسیار است و احتمالا لذت بیشتری خواهید برد و از دورش هم که من نگاه میکنم خیلی قشنگ است. کاش من در حال صحبت با یکی از آدم های قشنگ دنیا باشم.
    تا ببینیم

  36. 47 پری کاتب ژوئن 23, 2012 در 8:53 ق.ظ.

    آقاجان رفتین بازرس کشتی شدین ناز شستتون! هم سلولیتون خارجیه اونم خوبه! هرچند آدما خوبن تا وقتی یکی از حجاب های میانشون برداشته نشده باشه! اما وقت خالی دارین میتونین تفکرکنین! پست طولانی بی کیفیت گذاشتن هنرنیس ! هرچند بعضی جاهاشو دوس داشتم

  37. 48 آیه ژوئن 23, 2012 در 11:33 ق.ظ.

    خب خرس جان. خیلی هم خوب! خوشمان آمد. خوش به حال آن که هی برایش نوشتی «ببین» و «می دانی» و فلان.
    سفر هم چیز خوبی است. و آشپزخانه یدک کش و دوری از جی و رویا پردازی در مورد سین.
    اما جان دلم برایت بگویید که این جنگ قدرتی که ازش حرف زدی را نمی خواهم کتمان کنم. اما خودت هم خوب می دانی که همه گیر نیست. بعد هم اینکه تا یک زمانی پیش می رود و بعد متوقف می شود.مثلن اینکه دهنه بلاخره به دهان یکی می افتاد و آن یکی قاچ زین را می چسبد یا هر دو کنار می آیند یا خسته می شوند از اینکه یک سره در مورد خورده ریش ریخته شده کنار آینه یا غذای سوخته بحث کنند.
    من و الف هم لابد داشته ایم همچین جنگ پنهانی را الان چیز زیادی یادم نمی آید.اینکه اوایل فکر می کردیم که باید گربه را در حجله بکشیم (هفته دوم ازدواجمان دعوای نابود کننده ای درگرفت حجله پیدانبود. در آن از کشتن هم صرفه نظر کردیم!) یا » مردو هر جور تربیت کنی بار می یاد!!!» یا » به زنت حالی کن کی رئیسه!» الان به نظرم مضحک می رسد.
    هم را پذیرفته ایم. همان طور که هست. حالا به نظرم قابل ماخذه نیست اگر جاده را گم می کند، یا وقتی وسط جاده بی بنزین می مانیم به نظرم گیج و حواس پرت نیست. اصلن همین هاش را دوست دارم.او هم دیگر در این مورد که آماده شدن من شست ساعت طول می کشد غر نمی زنه می شینه و با خرسندی بی بی سی نگاه می کنه.

    همین به صلح رسیدن زمانی اتفاق افتاد که حس کردم کامل نیستم. از او بهتر نیستم. و به همه چیز بهتر از او اشراف ندارم. نکته طلائی بهت گفتم خرس.(لااقل خودم که اینطور فکر می کنم) زندگیم را ساخته!

    زندگی خاکستری هست که هست. به تخم چپت! (یا راستت فرق نمی ذارم خدای نکرده !)
    والله!

  38. 49 سیدخندان ژوئن 23, 2012 در 12:05 ب.ظ.

    I sometime wonder if you really understand what u say! are u so deep? or u try to think so deep? there is no problem with that until it becomes a bad habit that penetrates into your mind n suck up your life, your joy, your everything! snap he shit out of it man. doesn`t worth it

  39. 50 بهشتک ژوئن 23, 2012 در 2:42 ب.ظ.

    برای عاطفه: چه خوب که چند نفر هستید. من اینجا بعد از این همه سال کسی رو نمی‌شناسم. تعداد سال‌هایی که من در ایران زندگی کردم کمتر از سال‌هایی هست که مهاجرت کردم. بیشتر عمرم رو این طرف بودم. ولی بس که اینجا گرفتار بودم گروهی پیدا نکردم که نگاهشون هم سو باشه با نگاهم. دوست دارم از ته دل بگم خوش به حالت که گروهی هست که اقلا یک نقطه مشترک باهاشون داری. که شاید سر یه چای عصر می‌تونی باهاشون در مورد این چیزها صحبت کنی. پزشکی رو پیدا کردم در ایران که آخر هفته‌ها نسخه و مهرش رو برمی‌داره می‌ره دهات. از سختی‌های اینکار برام گفته. ولی می‌بینم باز شرف داره به هدر کردن زندگیم در یک مطب استریل در آمریکا. من هیچ لذتی از درسی که با بدبختی خوندم اینجا نمی‌برم. پولش وحشتناک خوبه، ولی آخر شب خالیِ خالی سر به بالشت گذاشتن رو جبران نمی‌کنه. سن من از هوسِ داشتن چیزهای خوب و پول عالی در آوردن گذشته. می‌گم هوس چون که واقعا هوسه. هوس از نظر من چیزی هست که گذراست و آدم رو پُر نمی‌کنه. سلام مخصوص من به شما و گروه خوبتون.
    برای مهشید: ممنون، به گمانم معنی بچه مایه‌دار برام روشن شد. هر چند که سن و سالی ازم گذشته و به سن و سال من که برسی، کلمه‌ی بچه تا حد زیادی ذوق زده‌ات می‌کنه تا هر چیز دیگه. در عین حال چهل رو که رد کردی، خوب که برگردی پشت سر رو نگاه کنی، پوچ بودن خیلی چیزها تو چشم می‌زنه و راضی نبودن دل هر روز سرزنشت می‌کنه. من نه تنها اومدم ایران و شرایط رو سنجیدم و برای کارهای نظام پزشکیم و ترجمه مدارک جستجو کردم و برگه‌هاش رو گرفته‌ام، از شما چه پنهوون که جایی بیرون شهر برای زندگی هم انتخاب کردم. هیچ کدوم اینها نه آفرین داره و نه کف مرتب می‌خواد. هر کسی هر کاری می‌کنه برای پُر کردن دل خالی خودش می‌کنه مهشید عزیز. من کسانی رو می‌شناسم که سال‌ها اینجا بودن و حتی دست زن آمریکایی‌شون رو گرفتن و برگشتن ایران و اونجا دارن همین کارها رو می‌کنن. آیا از فرشته بودنشونه؟ نه. اومدن دل خودشون رو راضی کنن. بیشتر از خدمت به دیگری اومدن به خودشون خدمت کنن از نظر من. باز هم ممنون از جوابت.

    • 51 عزیز جون ژوئن 23, 2012 در 11:34 ب.ظ.

      بهشتک عزیز ، کاملا حرف هات رو درکت میکنم . هیچ چیزی به اندازه ی مفید بودن برای آدم شادمانی نمیاره . از همون روز اول که به خارج از ایران اومدم میدونستم که برمیگردم ، و هنوز هم مطمئنم که به زودی بر میگردم. براتون آرزوی شادی و رضایت خاطر میکنم .

    • 52 Atefeh ژوئن 24, 2012 در 10:45 ق.ظ.

      بهشتک عزیز
      اومدن به غرب وزندگی کردن دراونجا (من مسلما ازشما تجربه ی خیلی خیلی کمتری دارم) دردوران دانشجوییم بهم فهموند دنیا به کدوم سمت داره میره (البته بازهم میگم درحدخودم فهم کردم) من کاملا نوشته های خرس روکه تصویری از سیستم حاکمیت نسبتا بلامنازع کورپوریشن هاست درک میکنم. هرچی نباشه ما جفتمون درمرکز امپراتوری زندگی میکنیم که همه رو به کارمندی میگیره !

  40. 54 حسن ژوئن 24, 2012 در 8:16 ق.ظ.

    سلام
    خیلی با حال می نویسی
    گاهی کلی می خندم
    نثرت عالیه – صداقتت هم در بیان مطلب خوبه
    گاهی سر می زنم که از مطالب جدیدت عقب نیوفتم
    آدم هوس نوشتن می کنه
    دستت درست

  41. 55 لیلی ژوئن 24, 2012 در 11:12 ق.ظ.

    سلام. من یه مهمون جدیدام.
    فقط یه سوال دارم. ربط عنوان این مطلوب و متوجه نمیشم.
    میشه بگید» نامه‌ی بازرس به مردی که دیگر دلیلی برای حرف زدن نداشت» چه ربطی به متن داره؟
    ممنون

    • 56 KHERS ژوئن 24, 2012 در 1:26 ب.ظ.

      ربط خاصی نداره. به نظرم یه ربط کلی به حال و هوای پست داشت ولی خب گویا به نظرت بی‌ربطه. مممم. نمی‌دونم غیر از این ربط کلی دیگه ربطی نداره به نظرم :)

  42. 57 بهشتک ژوئن 24, 2012 در 4:20 ب.ظ.

    برای عاطفه:
    عاطفه‌ی عزیز، همین که اومده باشی و اینجا رو دیده باشی (تصحیح می‌کنم، اینجا زندگی کرده باشی)، حرف یکی دیگه که اینجا زندگی می‌کنه رو درک می‌کنی. منم حرف‌های خرس رو درک می‌کنم و باهاش موافقم. حرف شما رو هم درک می‌کنم و باهات مخالفم. تصور خیلی از ماها از زندگی در غرب اشتباهه تا وقتی که نیومدیم و اینجا زندگی نکردیم. وقتی داخل این سیستم زندگی می‌کنیم تازه حفره‌های سیاهش معلوم می‌شه. زندگی در آمریکا هم همه رو به کارمندی می‌کشه. فرق زیادی با انگلیس نداره شاید (دروغ چرا، انگلیس اومدم ولی زندگی نکردم). من بهش می‌گم برده‌داری شیک. اینجا اونقدر به مردم کارت‌های اعتباری و وام می‌دن با بهره‌های بالا که طرف چاره‌ای نداره جز اینکه هر روز صبح با پای خودش بره بشینه پشت میز کاری و هر کی هر چی گفت بگه چشم، و تا شب بترسه از اخراج شدن. اخراج بشی و یکماه وام خونه‌ات رو ندی اسبابت وسط خیابونه. وقتی زیاد سر کار گفتی چشم، می‌شی برده. اینجا صبح می‌ری سر کار می‌تونن بگن همین پنج دقیقه پیش تصمیم گرفتیم اخراجت کنیم، بفرما برو خونه. برای همین کارمندها خیلی سر به راه هستن.
    به دانشجوها هم وام دانشجویی می‌دن. یکیش خود من. نه سال طول کشید تا وامم رو پس بدم. هر کی می‌گفت چه کاره‌ای، می‌گفتم واسه بانک کار می‌کنم. می‌گفتن یعنی تو بانک کار می‌کنی؟ می‌گفتن نخیر توی مطب کار می‌کنم ولی هر چی در میارم می‌دم به بانک، برای همینه که واسه بانک کار می‌کنم.
    بزرگ‌ترین کورپوریشن‌های اینجا که مردم رو استثمار کردن بانک‌ها هستن. بانک‌هایی که تا دلت بخواد اعتبار بهت می‌دن با بهره‌های بالا و بعد می‌شی کارمندشون. حس می‌کنم آمریکا و انگلیس شاید کمی شبیه باشند، ولی من انگلیس زندگی نکردم، فقط برای گردش اومدم و تا جایی زندگی نکنی دست انداز‌ها و چاله چوله‌های سیستمش دستت نمیاد. ممنون از جوابت. اینجا صبح یکشنبه‌ست. اولین چیزی که امروز خوندم اخبار ایران بود و بعد هم جواب شما. چسبید.
    برای عزیز جون: بیشتر آدمها در این دنیا دوست دارن بدونن مطرح هستن. که حرفشون شنیده می‌شه. که دیده می‌شن. که مفیدن. که کاری که می‌کنن جایی تاثیر می‌گذاره. این رو که از آدمها بگیری می‌شن سرگردون. می‌شن خالی. خسته می‌شن. گم می‌شن آدمها اینجوری. دنبال هدف می‌گردن. دنبال اینکه کاری کنن که مطمئن بشن هنوز هستن، دیده می‌شن، شنیده می‌شن. چیزی که باورشون بشه هنوز کسی هست که بهشون نیاز داره. خواسته شدن یکی از بهترین حس‌هایی هست که یه انسان می‌تونه تجربه کنه. اینکه کسی خودت یا کمکت رو نیاز داشته باشه و وجودت لازم باشه و کاری که می‌کنی مورد نیاز باشه. ماهایی هم که می‌خواهیم برگردیم، حس می‌کنیم اگر برگردیم بیشتر بهمون نیاز خواهد بود و این راضی‌مون می‌کنه. ایام به کام عزیز جون.
    خرس عزیز شرمنده‌ام، می‌دونم کامنت دونی اتاق چت نیست. چاره‌ دیگه‌ای برای جواب دادن به دوستان نداشتم. امیدوارم ببخشی.

    • 58 KHERS ژوئن 24, 2012 در 8:42 ب.ظ.

      Pish miad dige, negaran nabash. Manam daram dombal mikonam :-)

    • 59 Atefeh ژوئن 25, 2012 در 10:46 ق.ظ.

      بهشتک عزیز ممنون

      به منم چسبید چراکه هیچوقت انقدرجدی وفعال کامنت نذاشته بودم. خرس اشاره کرد به مفهوم پول! این دقیقا همون گوریه ! که همه ی آتیش ها ازاون بلند میشه با دستکاری وکنترل سیستم پولی٬ این برده برداری شیک روبناکردندودرطول زمان گسترش دادند.
      آمریکا٬آمریکای آبراهام لینکلن وروزولت نیست. توجه داشته باشید که درمان هم درآمریکا خوابیده
      سیستم بانکی الکساندر همیلتون(به قتل رسید)

      • 60 بهشتک ژوئن 25, 2012 در 2:31 ب.ظ.

        عاطفه عزیز
        خواستم اضافه کنم به غیر از پول، بشر ساعت رو هم که اختراع کرد گند زد به همه چی. یعنی پول و وقت اون دو تا گوریه که همه آتیش‌ها از توشون بلند می‌شه. وقت شد مساوی با پول. هی گفتن وقت طلاست و زندگی‌ها شد همین برنامه‌ی سر یه ساعتی پاشو برو سر کار پول در بیار. فکر کن یه صفحه با دو تا عقربه ببندی به دستت و از صبح بیافتی دنبال چند تا کاغذ که روش عکس‌های رنگی چاپ شده. حالا گیرم کاغذش مخصوصه و فلانه و بهمانه و از توش یه خط قرمز هم رد می‌شه. ولی من هرگز نمی‌تونم درک کنم که ما خودمون اون ساعت رو اختراع کردیم و خودمون اون پول رو اختراع کردیم و حالا از پس این چرخه‌ای که این دو تا دست به دست هم برای ما درست کردن برنمیایم. عقربه که می‌چرخه مثل آدم کوکی باید سر میزها باشیم و پول در بیاریم. بعد چشم بدوزیم به همین دو تا عقربه‌ای که خودمون درست کردیم و اصولش رو تعریف کردیم تا پنج عصر بشه و از پشت میز بخزیم بیرون بریم دنبال زندگی. مسخره‌ست.
        در مورد سیستم آمریکا هم صد در صد همینه که گفتی.

    • 61 عزیز جون ژوئن 26, 2012 در 8:29 ق.ظ.

      ممنونم بهشتک عزیز. من یک مدتیه به هم ریخته ام . همش به خودم گیر میدم. احساس میکنم چیز هایی که آدم ها رو اینجا خوشحال میکنه، من رو خوشحال نمیکنه . به خاطر اطرافیانم فکر میکردم من خیلی عجیب غریبم، شاید تنبلم، شاید لوسم ، شاید ضعیفم … بعضی وقت ها فکر میکنم شاید جهان سوم جایی است که آدم های مثل من توش زندگی میکنند. آدم هایی که خیلی داخل قانون و قاعده جا نمیشند. من درسم رو ایران تموم کردم، یعنی بعد از دکتری از ایران اومدم بیرون. تا قبل از تموم شدن درسم هر کی میگفت برو خارج درس بخون میگفتم نه . بعدش هم تصمیم گرفتم ۴ سال بیام خارج از ایران برای کسب تجربه و برگردم. تو این مدت هم دلم نخواست با کسی ارتباط برقرار کنم، چون من آدم رابطه ی موقت نیستم. و کسی هم دورم نبود که به هم بخوریم و اون هم بخواد برگرده. به خاطر همین هم خیلی تنها بودم. الان دو سال از چهار سال گذشته . موندم این دو سال دیگه رو هم طاقت بیارم و دست پر برگردم ، یا الان برگردم. فعلا که هم برای ایران دارم اقدام میکنم، هم برای یک دوره ی پستاک دیگه، ببینم چی پیش میاد. در باره ی کامنت پایینت خیلی جالبه من نه با موبایل نه با ساعت نمیتونم کنار بیام. این دو تا به من استرس میدند. هم خونه ایم میگه تو مال عهد دقیانوسی :). خوشحالم که دوستان زیادی میخواند برگردند . خیلی هم خوب . ایام به کامتون . الان خرس میاد ما رو از دم دیلیت میکنه :)

      • 62 بهشتک ژوئن 26, 2012 در 2:32 ب.ظ.

        عزیز جون
        من بر عکس شما حتی دیپلم از ایران هم ندارم. این رو گفتم که بدونی مدتی که اینجا بودی تفاوتی نداره در اینکه حس می‌کنی می‌خوای برگردی. من دبیرستان رو تموم نکرده بودم که اومدم اینجا. بیشتر عمرم رو هم این طرف زندگی کردم. ولی همین حس شما رو دارم. هیچوقت نتونستم مثلا به یه دوست پسر اینجایی دل خوش کنم و دو تا سگ پا کوتاه هم بگیرم بندازم سر قلاده عصرها با کیسه دنبالشون راه بیافتم توی پارک. نمی‌گم به زندگی اینجا عادت نکردم. چرا عادت کردم. بشر به همه چی عادت می‌کنه. حتی اگر طولانی مدت توی بوی گند هم بشینه بهش عادت می‌کنه و دیگه بو رو نمی‌شنوه. ولی عادت کردن با رضایت داشتن برای زندگی در جایی خیلی فرق داره. از نظر من به تنبلی و لوسی و ضعیف بودن هم اینجوری که شما گفتی ربطی نداره. من با لوس فرسنگ‌ها فاصله دارم. با ضعیف هم همینجور. با بدبختی اینجا زندگی رو درست کردم و این لوس بودن و ضعیف بودن برنمی‌داره. شاید جالب باشه برات اگر بگم من در ایران حتی خانواده هم ندارم. حتی یکنفر در ایران چشم به راه من نیست وقتی می‌رسم. ولی با این حال میلم به برگشتنه. این رو گفتم که ببینی حتی اگر دلت برای خانواده در ایران هم تنگ نباشه می‌تونی دلتنگ ایران به خودی خودش باشی. بیشتری‌ها دلتنگ خانواده هستند چون عزیزانشون اونجان. من حتی عزیزی در ایران ندارم جز خود ایران. اینکه بمونی این دو سال رو یا برگردی چیزی نیست که من بتونم در موردش نظری بدم. فقط می‌تونم بگم تجربه‌های کامل در زندگی خیلی آدم رو کمک می‌کنن تا قسمتی از یک تجربه. تعداد کسانی که می‌خوان برگردن کم نیستن، ولی بیشتری‌ها جرات گفتن ندارن به خاطر اینکه بعدش خیلی توضیحات باید بدی. وقتی خیلی‌ها دارن از ایران می‌زنن بیرون، برگشتن و حرف زدن ازش می‌شه اَخ و بد. برچسب دیوانگی به آدم می‌خوره خیلی سریع. بله، بنده هم همینجا درز می‌گیرم حرف رو تا خرس دنبالمون نکرده بیرونمون کنه. :)

      • 63 کوالا ژوئن 27, 2012 در 7:49 ب.ظ.

        ممنونم بهشتک عزیز، من منکر دلتنگی به خانواده نمیشم، ولی دلیل اصلی من هم برای برگشتم به ایران، دلتنگی نیست . منم از ۱۸سالگی مستقل و در یک شهر ی دور از خانواده ام زندگی کردم . بعد هم که در کل دورتر شدم . منم دلیلم خود ایرانه، شایدم زبان فارسی، شایدم احساس تعلق . ولی میدونم اونجا هم احساس تنهایی خواهم داشت، چرا که تنهایی همیشه با انسان هست ، حتی وقتی در جمع خانواده و دوستانی . امیدوارم یک روزی تو ایران ببینمت دوست عزیز . یاد شعری از کیوان شاهبداغی افتادم که در زیر برات نوشتم ، امیدوارم خوشت بیاد :)
        نه از آغاز چنین رسمی بود
        و نه فرجام چنان خواهد شد
        که کسی جز تو ، تو را دریابد
        تو در این راه رسیدن به خودت تنهایی
        ظلمتی هست اگر
        چشم از کوچه یاری، بردار
        و فراموش کن این کهنه خیال
        نور فانوس رفیقی، که تو را دریابد!
        دست یاری که بکوبد در را
        پرده از پنجره ها برگیرد، قفل را بگشاید
        کوله بارت بردار
        دست تنهایی خود را تو بگیر
        و از آیینه بپرس
        منزل روشن خورشید کجاست؟
        شوق دریا اگر هست، روان باید بود
        ورنه، در حسرت همراهی رودی به زمین خواهی شد
        مقصد از شوق رسیدن خالیست
        راه ، سرشار امید
        و بدان ،کین امروز
        منتظر فرداییست
        که تو دیروز در امید وصالش بودی
        بهترین لحظه راهی شدنت، اکنون است
        لحظه را دریابیم
        باور روز برای گذر از شب کافیست

      • 64 کوالا ژوئن 27, 2012 در 7:51 ب.ظ.

        راستی بهشتک عزیز ، کوالا همون عزیز جونه :)

  43. 65 گلنار ژوئن 24, 2012 در 7:32 ب.ظ.

    یک وقتهایی آدمها از من اینم یا من آنم استفاده می کنند که برگردند وصحبتها مقدمه ای بشه برای عمل و یکهو تکونی بخورند برای انجام عملی یا کاری.
    یعنی حرف مقدمه ای میشه برای عمل و ارادۀ آزاد یعنی بشر اراده می کنه برای انجام و این مفهوم وجود داره که شما از جایی که بیان می کنی میتونی حرکت کنی و بری.
    یعنی اعتراف برای انجام.
    گاهی هم اعتراف برای اعتراف هست و اعتراف تو مقدمۀ تغییر نیست و اینجوری میشه که اعتراف تبدیل به یک صنعت میشه .
    چون بیان اعتراف همیشه مقدمۀ خلق یک حماسه است یعنی شما چی بودی و چی شدی و یا مقدمه ایست
    برای تراژدی.ولی این صنعت اعترافی که شکل گرفته حماسه نداره فقط اعتراف می کنه که بتونه اعتراف کنه.در نتیجه اگر آدمی باشه الکلی ,الکلی باقی می مونه .اگر آدمی باشه فلان ,فلان.چرا؟
    چون حماسه ای نداره و قصه ای برای حرکت نداره و اگه نخواد دوباره اعتراف کنه دیگه چیزی نیست برای عرضه .
    و طنز ناشی از اون اعتراف طنزی نیست که بغضی برای تغییر بیاره (چون حرف زدن اون حس درد و حس درست نبودن و باید یک کاری بکنم رو از بین می بره ,اون بغض رو می بره).همۀ آدمها مشکلاتی دارند,یکی نمی نویسه ,یکی می نویسه برای خالی شدن ولی اون مکتوب را نهان می کنه در پستو چون نمی خواد قضاوت بشه ونوشتن یک مکانیسم دفاعی براش هست که دیوونه و بدبخت نشه ,یکی جرات می کنه و درونی ترین افکارش رو می ریزه بیرون ,یا معنیش اینه که من از شما تایید می خوام یا اونو به خاموشی و عمل می کشونه .
    همه از تایید گرفتن لذت می برند ولی موضوع اینه که من نوعی مسائلم رو می ریزم بیرون که حلشون کنم یا تنها تایید بگیرم و از دایرۀ بستۀ مشکلاتم بیرون نرم و همیشه راجع بهش حرف بزنم.
    آدمها و مشتری هایی هم که میان به به می کنند و یک جامعۀ مشترک درست میشه که تقاضا داره از من نوعی که بیام و این ها رو بنویسم و میگه وای دقیقآ برای من هم فلان اتفاق افتاد و یا فلان حس و دریافتم چقدر مشترکه با تو و همۀ ما هیچ وقت حرکتی نمی کنیم و چیز دیگری نمی شیم اگر انگیزه ای برای بهتر شدن وجود نداشته باشه.
    هنر یک جورهایی خواسته آدمهارو بهتر کنه و بهشون انگیزه بده.
    مثلآ شاید شما دکترا گرفتی ولی عشقی نداشتی به این کار و حرکت خاصی نکردی براش و جبر زندگیت بوده بواسطۀ مرد بودن و یا هزار دلیل دیگه در واقع حرکت ناشی از عشق و من به جای دگر برسم نبوده.
    به هر حال دنبال دلیل گشتن شده جایگزین رفتارهای ساده تری که مشکل رو میتونه حل کنه و ارزش داستان به انتخابهایی هست که آدمها انجام میدیم و اگه رسیدن به جای دیگر برای ما ارزش داشته باشه انگیزه هم وجود داره قطعآ.
    اگر انگیزه ای برای بهتر شدن وجود نداشته باشه دیگه به دیگری و یار و غیره هم رحمی نمی کنیم وفلسفه ای به نام بهتر شدن و بهتر بودن در اون زندگی مشترک معنایی نخواهد داشت.
    بگذریم ..من هم خوانندۀ اینجام واز بخشهایی از روایت و تصویر لذت بردم یا هر حال دیگه ای ..از دردی که بر جان نشسته تا ناکجا آباد و مرسی.این هم نامه ای بود برای بازرس ,کمی و کاستی و اشتباهاتش هم به پای نامه نویس.

  44. 66 ناشناس ژوئن 25, 2012 در 2:47 ق.ظ.

    دلم خیلی‌ گرفته می‌خوام دو کلمه حرف بزنم

    منم اومدم آمریکا ۳ سال پیش به هر داری زدم که بمونم…. ولی‌ تنهایی مادرمو گاه… به هر داری میزنم که تنها نباشم، ولی‌ اخرهش شدم وسیلهٔ ارضایی زنای اینجا… شاید به نظر عجیب میاد ولی‌ واقعیه‌، دلم یه رابطه می‌خواد مثل اونایی که تو ایران بود، یکی‌ رو دوس داشته باشم اونم منو دوست داشته باشه، اینا منو اینجا به صورت یک آلت قشنگ می‌بینن… میگن تو خیلی‌ قشنگی‌،،، ولی‌ فقط یه آلت…

    میرم تو فیسبوک عکسهای خانوادگی آدمیه غریبه که هیچی‌ ازشون نمیدونم میبینم او حسرت میخورم،،،، دلم می‌خواد برگردم ایران برم یک دهات یه زنه دهتی بگیرم با کلیه فامیل که هیچ وقت تنها نباشم،،،، همش‌ام درگیر این نباشم که اون با کیه، کس دیگهٔ او به من ترجیح داد

    واقعا خسته شدم امیدوارم که خداوند یک عدد خایه به من بده که من بتونم برگردم و اون زندگی‌ که تو ذهنمه به وجود بیارم

  45. 67 ناشناس ژوئن 25, 2012 در 3:10 ق.ظ.

    خرسی جون، معلم تمام وقت تو ایران هفته ای بیست و چهار ساعت کار می کنه نه چهل ساعت. دعا می کنم برگردی و به آرزوت برسی.

    • 68 ناشناس ژوئن 25, 2012 در 9:25 ق.ظ.

      به نظر من معلمی به خصوص دبیری به صورت رسمی ، یکی از بهترین و آسوده ترین مشاغل در ایران برای خانمهاست .دختر عمه ام دبیره ، هفته ای 4 روز میره دبیرستان ، صبح تا 1-2 بعد از ظهر . عیدها تعطیل ، سه ماه تابستان تعطیل بین امتحانات تعطیل .
      اگر هم خیلی کارت خوب باشه که میشی معلم خصوصی ، بعد میتونی پول چاپ کنی !

  46. 69 آزاده ژوئن 25, 2012 در 10:32 ق.ظ.

    پسر خیلی خوب حال خودت رو در میون می گذاری…

  47. 70 mehdiiran2009 ژوئن 26, 2012 در 2:46 ب.ظ.

    دقیقا مثل کار من وقتی تو آلمان لعنتی درسم تموم شد و یه مدت کار کردم اومدو ایران توی یه آزمون قبول شدم و گفتن برو دبیرستان ولی من گفتم ابتدایی و یه جای نسبتا دور و فقیر درسته حقوقش برام بالا نیست و مهندسی اونم تو آلمان میتونست منو ببره اون بالاها ولی تنهاییو خستگی از همه منو کشوند به خانه پدری حداقل وقتی تو کلاس درس احساس می کنم میتونم حداقل ذهن یک انسان عوض کنم و شاید این انسان در آینده متفاوت شه و بتونه یه تغییراتی رو ایجاد کنه ته ته دلمو راضی میکنه و هیچ وقت پشیمون نمیشم از این تصمیم زندگیم

  48. 71 mehdiiran2009 ژوئن 26, 2012 در 2:47 ب.ظ.

    راستی بهشتک جان من چگونه به وبلاگ شما دست رسی پیدا کنم

  49. 73 شال گردن ژوئن 27, 2012 در 8:48 ق.ظ.

    دوست دارم هی بیام این نوشته رو بخونم، هی باز همین طور هی…

  50. 74 خشی ژوئن 27, 2012 در 6:53 ب.ظ.

    همینجوری اومدم سلامی عرض کنم.
    یاد اون روزهایی که کامنت میذاشتیم و وبلاگت رو میترکوندیم بخیر. الان یه شیر پیر شدیم رفتیم لم دادیم گوشه بیشه داریم بازی بچه ها رو نیگا میکنیم.

  51. 76 بهشتک ژوئن 28, 2012 در 3:25 ب.ظ.

    عزیز جون، کوالای عزیز
    ممنون از شعر. دیروز سر کار خوندمش. تمام روز وقت کار کردن شعرت توی سرم راه رفت و یاد این نوشته‌ی خرس و جواب‌های بر و بچه‌ها بودم. یعنی تو بخون هیچ حواسم به کار نبود. تا آخر شب هم که برگردم خونه فالوده دلم می‌خواست! این قسمتش هیچ ربطی به هیچی نداشت. منم امیدوارم روزی جایی ببینمت. شاید به قول خودت در ایران. چیزهایی عجیب‌تری تا حالا اتفاق افتاده که من هرگز فکرش رو نمی‌کردم. یکی از وبلاگ نویس‌ها رو در شهر خودم این سر دنیا دیدم. هیچ باورم نمی‌شد. برای یه کنفرانس اومده بود سخنرانی کنه. دم یه کافه قرار گذاشته بودیم و وقتی دیدم کوله به دوش اونجا ایستاده هیچ باورم نشد که دنیا می‌تونه چقدر آب بره یک دفعه. باز هم ممنون از شعر. زیبا بود.

  52. 77 عزیز جون ژوئن 28, 2012 در 4:06 ب.ظ.

    بهشتک عزیز، خوشحالم که خوشت اومده. خوبه اسم فالوده رو آوردی ، یادم افتاد تو یخچال بستنی داریم. جاتون خالی :)
    اره این پست خیلی پست خوبی بود . دیدن یکی که یه جورایی خیلی میشناسیش و اصلا نمیشناسیش باید جالب باشه . راستی بهشتک عزیز اگه خواستی برای سمینار بیایی اروپا تا سپتامبر بیشتر وقت نداری ها ، گفته باشم من فقط تا سپتامبر اینجا م. پس عجله کن :). شاد باشی بهشت کوچک

  53. 78 لسان‌الغیب ژوئیه 1, 2012 در 10:01 ق.ظ.

    آقا جان پست‌تون رو بخونید و برید دیگه، چرا رسالت خودتون می‌دونید حتمن بیاید زیر مطلب کامنت کسشر بذارید؟ باور کنید با این کارتون فقط می‌رینید به کل مطلب

  54. 79 bita ژوئیه 4, 2012 در 12:28 ب.ظ.

    من می خوام دیدگاهمو پس بگیرم خیلی چرند نوشتم لسان راست می گه می شه پاکش کنی؟

  55. 81 من ژوئیه 5, 2012 در 12:01 ب.ظ.

    ببین، فونت این جا رو درست کن… فونتت انقدر بد و نامرتب و ریزه که به زحمت می شه چیزی خوند…نوشته هات حیف می شن

    • 82 کاپیتان بابک ژوئیه 8, 2012 در 1:11 ق.ظ.

      راست میگه. چند تا پست داری با فونت درشت تر که بهتر تره. البته اینجوری که شما می نویسی 80 صفه میشه

    • 83 کاپیتان بابک ژوئیه 8, 2012 در 1:17 ق.ظ.

      در راستای تائید «من» مثلا » دارم زور می زنم» بهترین فونت را داره و سه چهار تا قبل از همین پست هم خوبن ولی این دیگه پدر چشم آدمو در میاره. خب به خواننده های مسن تر نوشته ت رحم کن بالام جان. پول کاغذ که نمیدی، همین نوشته را درشت کنی شاید 16 صفحه بشه ولی سو وات :-)

  56. 84 یه مهندس خسته دیگه ژوئیه 16, 2012 در 9:30 ق.ظ.

    دکترجان دوستت داریم.

  57. 85 دانيال مارس 11, 2014 در 11:46 ق.ظ.

    » پاره‌وقت بودنش هم مهم است چون واقعن توانایی ۴۰ ساعت کار هفتگی را ندارم؛ توانایی‌ام چیزی بین ۱۶ تا ۱۸ ساعت کار در هفته است. مهم هم نیست که پولش تنهای جوابگوی کرایه تاکسی‌ام است، چون مشخص است که من به آدم ثروتمندی تبدیل نشده‌ام و تلاش برایش هم بی‌فایده است. علاقه‌ای هم ندارم که ثروتمند بشوم و الآن که فکرش را می‌کنم از ثروتمندها بدم می‌آید. شاید دلایلم انتزاعی باشند ولی نیازی نمی‌بینم که بیشتر فکر کنم و «ثروت» و «ثروتمند» بودن را برای خودم توجیه کنم. نمی‌خواهم و نمی‌توانم ثروتمند بشوم و اگر می توانستم باز هم نمی‌خواستم.»
    عالئ بود……..شک کردم يه وقت اينا رو من نوشته باشم!


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




KHERS’s Twitter

  • تنها خوبى اينترنت ضعيفم اينه كه توى اينستا همون عكساى محو رو لايك ميزنم و سر ميدم ميرم پايين زودتر كارم تموم شه. 1 day ago
  • بعلت ترک سیگار شامه‌م انقدر تیز شده که گاهی فکر می‌کنم این دیگه دماغ نیست، شمشیره. 3 days ago
  • قاطی کردن سالاد کهنه و نو جرمه. 3 days ago
  • اصل پول و سود پول دو تا چيز متفاوتن. 4 days ago
  • @better_el من گفتم؟ 😑 4 days ago

بایگانی

Blog Stats

  • 1,089,202 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: