روزی این تخم‌مرغ‌ها به خروس‌های نابینا و لزجی تبدیل می‌شوند

از خواب پریدم. خیلی هم زود نیست. حتی به نوعی دیر هم هست. اگر بخواهم به موقع سر کار باشم، اگر بخواهم دوش بگیرم، این چهار تا شوید را اصلاح کنم، صبحانه‌ی قهرمانان بخورم، حتی شاید وقت کم هم باشد. اما همیشه مفری برای هر قانونی هست. لحاف را از روی چانه‌ام می‌کشم پایین تا روی سینه‌ام. پاهای جوراب‌پوشم را آرام از آن یکی انتهای لحاف سُر می‌دهم بیرون. هوا کمی سرد است. بازوی چپم سردش است. بازوی راستم هم سردش است ولی بازوی چپی فاصله کمتری تا باد و بورانِ بیرون پنجره داشته.

بازوی چپم را می‌مالم تا سرما و مورمورش از بین برود. زیربغل چپم را بو می‌کنم. به نظرم می‌شود دوش نگیرم. موبایلم را روشن می‌کنم. ۸:۰۳. صدای زنگ اس‌ام‌اس می‌آید. جی پیام داده. با ادبیات خاص خودش گفته که دوست دارد شب سرش را روی سینه من بگذارد. نظرم چیست؟ نظری ندارم. زیربغل راستم را بو می‌کنم. شاید یک دوش سریع ایده بدی نباشد؟ شاید هم یک پرس دئودرانت صابونی مفصل کفایت کند؟ نمی‌دانم و روشی هم برای دانستن ندارم جز اینکه برخوردهای احتمالی همکارانم را بررسی کنم. البته آن موقع دیگر دیر است. در بدترین حالت بو خواهم داد و این هم اتفاق جدیدی توی شرکت ما نیست. در حلقه‌های صمیمی‌تر شرکت‌مان را به اسم شرکت مهندس‌های بویناک می‌شناسند. مثلاً همین هفته پیش ویلیام بوی خروس‌مرده می‌داد. با اینحال آن روز اصرار داشت سر صحبت را با همه باز کند و من هم جزو طعمه‌هایش بودم. پیراهن آبی آسمانی با پارچه‌ی نازک ۶۰۴۰ نایلوننخ تنش بود. احتمالاً فروشنده بهش گفته بود که ترکیب مهندسی شده ۶۰٪ نایلون و ۴۰٪ نخ باعث می‌شود که هم نیاز به اتو نداشته باشد و هم خنک باشد، راست کار مهندس‌ها. ولی اصلاً خود رنگ آبی آسمانی با بو گره خورده. ۶۰٪ نایلون هم سوپاپ اطمینان این است که مطمئن باشی همیشه یک بوی ماندگی کهنه همراهت هست. بهرحال ویلیام گول فروشنده را خورده بود و این هم اتفاق جدیدی نیست. فروشنده مزبور شغلش همین است و همینطور که من و ویلیام مهندس‌های ماهری هستیم، فروشنده هم در حرفه خودش وارد است، وگرنه که این همه کارمند بوگندو توی شرکت‌ها وول نمی‌خوردند.

جوابی برای جی نداشتم. ساعت را برای ۸:۳۰ کوک کردم و ۲۵ دقیقه دیگر خوابیدم.

ساعت یازده پشت میزم بودم. کاپیتان ژو از چین ایمیل زده بود که کشتی توی حوضچه خشک مستقر شده و همه چیز طبق روال انجام و تمام شده. تا حالا ژو را ندیده‌ام. یک بار بهش زنگ زدم و ازش چیزی پرسیدم. پنج دقیقه تلاش کردم پاسخش را بفهمم. اما فقط صدای آدمی می‌آمد که دهانش پر از گِل است و تلاش می‌کند خفه نشود. برایم عجیب بود چون ایمیل‌هایش را با انگلیسی در حد جیمز جویس می‌نویسد. ۱۰ ثانیه مانده به پایان مکالمه‌مان واژه ایمیل را از لای دهانی پر از گِل شنیدم. تقاضا می‌کرد که پاسخش را ایمیل بزند، طبعاً با ادبیات جویس. بغیر از این مورد اندرکنش دیگری با ژو نداشته‌ام. می‌دانم که همکارمان توی شعبه چین است ولی تصویری ازش ندارم. همیشه امکانش را داشته‌ام که قیافه‌اش را توی کتابچه شرکت ببینم اما تا آن لحظه تحریک نشده بودم ژو را ببینم. کتابچه خاک خورده را از کشوی پایینی میزم در‌ آوردم. باید می‌دیدم، شاید واقعاً دهانش معلولیت خاصی دارد و من اینطور ندانسته مسخره‌اش کرده‌ام؟ از خودم بدم آمد. منی که با زمزمه «ویلٌ لکل همزةٍ لمزة» بزرگ شدم چرا؟ البته ژو مشکلی نداشت. حداقل توی عکسش که شبیه بقیه ۷۰۰ میلیون مرد چینی دیگر دنیا بود. دهانش هم سالم بود و فقط با لبخندی مصنوعی که برای عکس پرسنلی زده بود یک کم احمق به نظر می‌آمد. به ژو ایمیل زدم و ازش تشکر کردم. رییسم را هم رونوشت کردم. باید نشان می‌دادم که «سوار» بر امور هستم. بلافاصله به جی اس‌ام‌اس دادم و برای ۷ شب قرار گذاشتیم. ۵ تا ۶ استخر، ۶ تا ۷ تمییز کردن مزبله‌ام و ۷ هم سر قرار.

ساعت ۶:۱۵ تنها توی استخر بودم. هیچ کسی توی استخر نبود. متنفرم از مردمی که تنظیم می‌کنند و همزمان با من استخر می‌آیند. چون یا پروانه قدرتی می‌زنند و امواج حرکاتشان باعث سلب آرامش می‌شود، یا مثل یک جنازه شناور مانع رفت و آمد بقیه می‌شوند، یا قانون چپ و راست را رعایت نمی‌کنند و مدام توی سر و صورت آدم هستند. آن روز اما همه‌شان مرده بودند و استخر مال خودم بود. غریق نجات کنار استخر درس می‌خواند تا احتمالاً مدرکی بگیرد و از کنار استخر به پشت میز نقل مکان کندو من هم مثل یک سگی که بیماری‌ حرکتی دارد با سرعت قابل صرفنظری طول می‌زدم. هر از گاهی طول ۱۸ متری استخر را یک نفس زیرآبی می‌رفتم. آن سر استخر که از زیر آب بیرون می‌آمدم انگار فتح بزرگی کرده‌ام. دفعه آخرش برگشتم و طول استخر را برانداز کردم. «خوب می‌رما…» غریق نجات زیرچشمی نگاهم کرد. نباید این کار را می‌کرد. با همین یک کار کوچک رفت توی تیم پروانه قدرتی‌ها و جنازه‌های شناور، رفت توی تیم مُخلان آسایش من. سریع زدم بیرون و رفتم توی سونای بخار.

اینقدر گنده بودند که لازم نبود چشمانم به بخار عادت کنند تا ببینم‌شان. یکی‌شان نشسته بود گوشه سونا و عصاره اکالیپتوس به خودش می‌مالید. آن یکی خوابیده بود. حوله‌اش دور کمرش شُل شده بود. صورتش را می‌مالید و کشدار آه می‌کشید. نمی‌دانم چرا. لابد می‌خواست لذتش از اینهمه بخار را به همه اعلام کند. بوی اکالیپتوس چشمهایم را گشاد کرده بود. ولی فکر اینکه این ملوکولهای خوشبو لحظاتی قبل از روی پوست آن یکی مرد درشت‌اندام متصاعد شده‌اند اذیتم می‌کرد. بعد دقیق‌تر نگاهش کردم. عصاره اکالیپتوس را به ملاج و دور بینی‌اش هم می‌مالید. رویم را کردم آنور. حوله‌‌ی مرد نالان تقریباً باز شده بود و بلندتر از همیشه آه می‌کشید. انگار که واقعاً درد داشت. امیدوار بودم زودتر حوله‌اش را محکم کند و زودتر خفه شود و آه نکشد. کاش هاشم پیشم بود و دوتایی می‌توانستیم کتک‌شان بزنیم و از سونا پرت‌شان کنیم بیرون. تنها باری بود که توی دهه‌ی گذشته زندگیم دلم برای هاشم و خدماتش تنگ شد.

ساعت ۶:۳۰ با مایو جلوی آینه ایستاده بودم. واضح بود که به تمییز کردن آپارتمانم نمی‌رسم. اشکالی ندارد، می‌گویم این هفته سفر بوده‌ام و سرم شلوغ بوده و تازه این توهم هم ایجاد می‌شود که واقعاً آدم سرشلوغی هستم. بالاخره بد نیست بعضی‌ها هم آدم را اینطوری ببینند. تیغ کهنه‌ای توی کیف عینک شنایم بود. این تیغ سه تا لبه دارد. احتمالاً همه‌شان کُند شده‌اند. با این‌حال به نظرم بهتر بود اصلاح کنم و با ظاهر یک کارگر ساختمانی سر قرار نروم، حتی اگر زیباروی روبرویم جی باشد. هر سه لبه تیغ زنگ زده‌اند. تیزی‌شان در حد کارد کره. تازه این محصول شرکت معظمی است که ۸۰ سال است توی مخ همه کرده «ژیلت، زِ بِست عه مَن کَن گِتبا اینحال فقط پنج سال یک بار یکی به لبه تیغ‌ها اضافه می‌کنند اما عملکرد خود تیغ ربطی به تعداد لبه‌ها ندارد. تنها کارکرد تعدد لبه‌ها این است که تصویر خوفناکی ایجاد می‌کنند. مثلاً محصول جدیدشان که پنج لبه تیغ دارد، بیشتر شبیه یک آلت قتاله است تا چیزی دیگر. ولی خب لابد بازاریابها تحقیقاتی کرده‌اند و دیده‌اند که مردان با گرفتن این سلاح خطرناک در دست‌شان بیشتر احساس نر بودن می‌کنند، احساس می‌کنند پنج لبه تیغ لازم است تا این‌همه پشم و پیلی را بزند. نمی‌دانم. بهرحال حتماً دلیلی دارد. برای من که مهم نیست، چون من کلاً ۱۲ تار ریش دارم که شش تایشان زیر پوست می‌رویند و برای همین با هر بار اصلاح حمام خون جلویم راه می‌افتد. چند بار تلاش کرده‌ام تا اصلاح نکنم و شبیه چه‌گوارا بشوم. ولی نزدیکانم می‌گفتند شبیه حسین شده‌ام. حسین سرایدار عمه‌ام بود که ۱۴ ماه سرایداری‌شان را کرد و ماشین هم می‌شست و سبزی هم پاک می‌کرد و آخر ماه چندرغاز می‌فرستاد هرات. اما ماه پانزدهم فهمیدند که دستش کج است و از خانه جنس بلند می‌کرده. به نظر من که حسین بهشان لطف می‌کرده؛ دکوراسیون آن خانه مطابق سلیقه شوهرعمه‌ام بود و هیچ چیز آنجا حتی ارزش دستبرد زدن هم نداشت. آنهم توی این دوران که دزدها همه هنرشناس شده‌اند و مبتذل را نمی‌برند. بهرحال، چه‌گوارا یا حسین، فعلاً من توی شرکتی کار می‌کنم که باید اصلاح کنم و به خونریزی بیفتم.

۱۲ دقیقه به هفت مانده بود و داشتم کله‌ام را حوله‌مال می کردم. توی آینه‌ای آنور رختکن باسن سفید و خوش‌تراشی می‌دیدم. داشتم فکر می‌کردم که الآن تحریک شده‌ام یا نه. بعد یک شورت سیاه سی‌کی آرام از روی ران‌ها آمد بالا و لپ‌های سفت باسن را پوشاند. کشِ کلفت چفت شد دور کمرش. رویم را از آینه برگرداندم و دیدم صاحب باسن عضلانی در فاصله یک متری‌ام ایستاده. کماکان باسنش سفت بود. بعد خم شد که از کمدش چیزی بردارد و همزمان گوزید. اولین باری بود که توی این رختکن کسی اینطور آگاهانه می گوزید. شاید چون باسنش سفت و خوش‌تراش است فکر می‌کند که گوزهایش هم خوشایند ماست؟ اما شاید هم اتفاقی بوده. چند ثانیه بعد این‌بار با کمی فشارکه دوباره گوزید متوجه شدم قصدش صرفاً خالی کردن بادِ روده به صورت ارادی و خودخواسته است. سریع جمع کردم و در کمدم را کوبیدم و زدم بیرون. درست که باسن سفتی ندارم و درست که باسنم توی شورت کهنه‌ام شبیه دو تا گونی سیب‌زمینی پشندی می‌شود، اما باور کن که بلدم در کمدم را در اعتراض به گوزهایت محکم بکوبم. البته شاید آنقدر هم محکم نکوبیدم. با قدرت بستمش.

مفصل از کِرِم مجانی باشگاه زده بودم. اضافاتش را تا روی مچم مالیده بودم. داشتم کف دستهایم را فوت می‌کردم که پیغامش رسید. یک ساعت دیرتر می‌آید. اشکالی ندارد. می‌توانم خانه‌ام را تمییز کنم و کلاً هم دوست دارم لحظات قبل از آمدن جی را هی کش بدهم. ولی بالاخره می‌آید و آمد. امشب هوس درینک کرده بود. رفتیم یکی از این واین‌بارهای «متفاوت» و «باحال». از اینهایی که میز و صندلی‌شان چوب کهنه است، چندتا مبل چرم پاره اینور و آنور چیده‌اند، چند تا اتو و دوربین و چیزهای قدیمی هم به دیوار آویزان است. همه‌شان مثل هم هستند، آهنگهایشان هم شبیه هم. راستش به نظرم این «متفاوتها» هم فرمول واحدی دارند. همانقدر که دکوراسیون مک‌دونالد ژنریک است دکوراسیون اینها هم همانقدر قابل پیش‌بینی است. دکوراسیون مشتریانش هم قابل پیش‌بینی است: هیپسترها. این قابلیت عجیب سرمایه‌دارها برای فرموله کردن هر چیزی خسته‌ام کرده. دقیقاً رمز بقای‌شان هم همین است، چون شعار ایدئولوژیک مشخصی ندارند غیر از درآمد بیشتر. برای همین اگر الآن کافه «متفاوت» در بازار تقاضا دارد برایت مثل زگیل کافه «متفاوت» می‌زنند. مادامی‌ که مشتری‌اش باشد برای‌شان فرقی ندارد.

شراب قرمز توسکانی را مثل دوغ آبعلی سر می‌کشید. تخته پنیر روبروی‌مان هم با سرعت زیادی در حال خالی شدن بود. کم مانده بود بی‌خیال کارد بشود و پنیرهای کپکی را با شست بمالد روی نان و ببلعد. از دستشویی که برگشت نیمه‌شوخینیمه‌جدی گفت که شاید حامله شده باشد. از این بازی متنفرم. نمی‌دانم چرا زنها قبل از شاشیدن روی نوار آزمایش این «تردید» را به طرف مقابل‌شان اعلام می‌کنند. «پریودم دو هفته هست عقب افتاده، سینه‌هامم درد می‌کنن، چاقم شدمتمام‌شان اطلاعاتی اضافی بودند که من در موردشان سوالی نکرده بودم. من فقط به تخته پنیر زل زده بودم که این جزییات مهوع را باهام در میان گذاشت. می‌دانستم که یک بازی بچه‌گانه است اما با اینحال پاهایم شُل شده بود و تمایلی نداشتم به جایی غیر از تخته پنیر نگاه کنم. «یکم دلمم درد میکنه و یکم عقی هم هستمشاید نگاه کردن به تخته پنیر یعنی «بیشتر بهم بگو عزیزمنمی‌دانم. ناخنم را کشیدم کنار تخته و شروع کردم: «ای بابا، چقدر من بدبختم، آخه این چه زندگیه من دارم، باورم نمی‌شه، انگار فیلمه این زندگی لامصب…» علیرغم بضاعت ذهنی متوسطش سریع فهمید که وارد وادی موعظه شده‌ام و الآن دودمان خودم و دنیا را درهم می‌پیچم. «البته نمی‌دونم، شایدم این نباشه، من کلاً نامنظمم…» همه‌شان نامنظمند، هم ذهن‌شان، هم حرف‌هایشان، هم پریود‌شان. اگر نظم و ترتیبی داشتند که قطعاً روبروی من ننشسته بودند. این را به تجربه می‌دانم. لیوان‌های‌مان خالی بودند. وقت رفتن بود. «می‌خوای یه پارچ دیگه شراب بگیرم؟» گویا خودش هم باور کرده بود حامله است. با ناز و ادایی بیشتر از معمول سرش را آرام تکان داد، «اوهوم

علیرغم ترس از پدر شدن و علیرغم باد و بوران مهلکی که پشت پنجره‌ها در جریان بود، به یکی از عمیق‌ترین خوابهای زندگیم فرو رفتم. یازده صبح با صدای عرعر از خواب بیدار شدم. یکی داشت توی توالت عرعر می‌زد. بازوی چپم را خاراندم و تازه فهمیدم جی است که می خواهد عق بزند. نمی‌خواستم از زیر لحاف بیرون بیایم. خودش آمد بالای سرم. دور دهانش خیس بود. «نمی‌دونم، شایدم مسموم شدم، شاید پنیرا بهم نساختهلحاف را زد کنار و خودش را توی تخت چپاند. «آره خب عزیزم، خیلی هم خوردی، این پنیرام سنگینن، به معده ما ایرانیام خیلی نمی‌سازن. حالا رفتی برو یه آزمایشم بده دیگه. خیالمونم راحت می‌شهاز زیر لحاف پریدم بیرون که هرچه سریعتر صبحانه را درست کنم. «تخم مرغ یا نون‌پنیر؟» هیچ‌کدام را نداشتم. توی یخچالم یک قوطی خردل بیشتر نبود. «نه، اسمه پنیرو نیار که حالم بد می‌شه…» دوست نداشتم منطقی به قضیه فکر کنم. وای خدایا، چه بچه زشتی هم می‌شود. از تصور قیافه‌اش گریه‌ام گرفت. جی از پشتم دوید به سمت دستشویی. از پشت در دستشویی داد زدم «ولی عزیزم، مگه تهوع و اینا مال ماه سوم نیست؟ ماه اول که تهوع نداره؟» طبعاً مزخرف می‌گفتم و کوچکترین سررشته‌ای هم نداشتم که تهوع زنان باردار ماه چندم اتفاق می‌افتد. اطلاعاتم در حد چند فیلم سینمایی بود. از توی دستشویی صدای عرعر می‌آمد. جوابی نداد. رفتم بیرون که تخم مرغ بخرم. توی آینه آسانسور خودم را نگاه کردم. سرم را کج کردم. پشت سرم یک بچه دیو می‌خندید. با موهای فرفری و ریشِ حسین، سرایدارِ سابق عمه‌ام. دستش را انداخت دور گردنم و گفت بابایی.

من همیشه به جادوی نیمرو باور داشته‌ام. تصور اینکه هر تخم‌مرغ پتانسیل تبدیل شدن به یک مرغ یا یک خروس چهار کیلویی را دارد می‌ترساندم. گاهی فکر می‌کنم ما انسان‌ها وظیفه اخلاقی داریم که تخم‌مرغ بخوریم و گرنه مرغ‌ها دینا را قبضه می‌کنند و ما را می‌خورند. بغیر از این دغدغه اکوسیستمی، بعد از نیمرو خودم همیشه خوشحال‌ترم و جی هم معمولاً به فاصله۲۵ دقیقه بعد از نیمرو آپارتمانم را ترک می‌کند. همه اینها باعث شد که تصویر بچه‌دیو و صدای عرعرِ گوش‌خراشِ جی یادم برود و با مهر بهش لبخند بزنم و نیمرو بخوریم. «آره حالا می‌رم آزمایش هم می‌خرم سر‌ رام. ولی فکر نکنم چیزی باشهآخرین لقمه نیمرویش را بلعید. «آره عزیزم، حتماً منم خبر کن. آره خب، پنیرم زیاد خوردینیازی به گفتنش نبود. تصمیم گرفته بودم تا وقتی که چیزی ثابت نشده بهش فکر نکنم. من، آدم منطقی، آدم علمی، چرا باید تسلیم این صحنه‌آرایی خطرناک بشوم؟ رفت دستشویی. من از لب بالکن گلدان‌های همسایه را نگاه می‌کردم. باد شب قبل خسته‌شان کرده بود. «ببین من می‌رم دیگه. نمی‌خواد بیای دم در. راستی، ببین چیزی نیست. یه لکه صورتی دیدم. دارم پریود می‌شمجزییاتی بود که ازش نپرسیده بودم ولی ولی گلدان‌های همسایه‌ام خیلی خم شده بودند از باد دیشب. به شدت نیاز به مراقبت داشتند.

Advertisements

28 Responses to “روزی این تخم‌مرغ‌ها به خروس‌های نابینا و لزجی تبدیل می‌شوند”


  1. 1 ساحل غربی ژوئن 11, 2012 در 2:30 ق.ظ.

    اهههه….. متنفرم از این ترس تخمی…. شاید بزرگترین ترسی که وقتی ایران بودم تجربه کردم موقعی بود که پریود دوست دخترم عقب می افتاد و فکر می کردم حامله شده… نفرت انگیز بود…. و چیز احمقانه درباره ی پریودشون اینه که وقتی استرس بهشون وارد می شه گویا یه هورمونی ترشح میشه که باعث میشه دیرتر تر هم پریود بشن…. مثل یک لوپ ناقص احمقانه می مونه…پریود عقب می افته… مضطرب می شن پریودشون بیشتر عقب می افته بیشتر مضطرب می شن ….
    وقتی می گفت پریودم عقبه در حالی که خودم اعصابم خورد بود باید خیالشم راحت می کردم که چیزی نیست تا استرسش کم شه بلکه پریود شه….
    و منم همیشه بد شانس یودم… منم تا حالا با هرکی سکس داشتم پریودش نامنظم بوده….
    گاهی اصلا به خودم می گم بیخیال سکس شو بشین خود ارضایی کن که این ترس ها رو هم نداشته باشی….
    و مثل همیشه … قلمت رو دوست دارم….

    • 2 ناشناس ژوئن 11, 2012 در 3:20 ب.ظ.

      حالا باز خوبه این شما نیستید که اگر حامله بشین در عرض چند ماه همه تنتون ورم میکنه و بعدم اون بچه دیو رو به تو آینه و پشت سرتون بلکه هر روز تو شکم خودتون ببینید…

  2. 5 جهان ژوئن 11, 2012 در 6:00 ق.ظ.

    خیلی دوست دارم پست هات رو بَشَر!!!!

  3. 6 Undenied ژوئن 11, 2012 در 6:53 ق.ظ.

    بچه دیو و نحوه‌ی معرفیش خیلی خوب بود:)

  4. 7 گلنار ژوئن 11, 2012 در 8:38 ق.ظ.

    هاهاها …پرفکت
    حرف نداشت این نوشته
    با تشکر از کارمند شرکت مهندسین بویناک.
    جویس از شما دعوت به همکاری می کند .

  5. 8 یزدان ژوئن 11, 2012 در 10:05 ق.ظ.

    سلام بابایی :)
    دوس داشتمش، شبیه فیلم نامه بود! میشد ی فیلم خوب ازش ساخت! یچیزی بهتر از بوفالوی امریکایی!!
    راستی بابایی، تا یادم نرفته:
    بخوریم و گرنه مرغ‌ها <> را قبضه می‌کنند =)))
    بالاخره موفق شدم!!!

  6. 9 ضعیفه ای از اندرونی ژوئن 11, 2012 در 1:51 ب.ظ.

    من با یه عوضی گهگاهی می خوابیدم. ازش بدم میومد ولی نمی تونستم بیخیالش شم. ناکس توی تخت معرکه بود! یه روز الکی بهش گفتم من 2 هفته هست پریود نشدم و کلی زرت و پرت کردم که آره حتما» حامله ام! بدبخت بدجوری گرخید. گفت برو از بیبی چک استفاده کن مطمئن شی. الکی گفتم استفاده کردم 4تاش مثبت بود یکیش منفی. تصمیم بر این شد بریم بچه ای که اصلا» وجود نداشت رو سقط کنیم. مثه نفله ها بهش گفتم قول بده تا آخرش باهام میمونی اونم گفت قول میدم تو غصه نخور. فرداش بهش گفتم یه خوابی دیدم و میخوام بچه رو نگه دارم. داشت می مرد.! :))))))) بعد بهش گفتم سرکاری و اون به شدت عصبانی شد و به این ترتیب رابطه ی نداشته ی مزخرف ما تموم شد. :D

  7. 11 شهریور ژوئن 11, 2012 در 3:40 ب.ظ.

    متأسفانه اون تخم مرغ های کذایی پتانسیل تبدیل شدن به هیچ موجودی ندارن، چه خروس، چه مرغ، چه بچه دیو و یا حتی یک خرس کوچک تپل. چون اصولن جز این که عادت داشته باشی انگلیس را درنوردی و بروی از این تخم مرغ های ارگانیک ِ قهوه ای رنگ بخری که کلی هم پر با ان مرغ به آن ها چسبیده، بقیه شان نطفه ای ندارند که تبدیل به جانوری چیزی شوند.
    در ضمن امیدوارم با نحوه ی استفاده ی صحیح از کاندوم آشنایی داشته باشی! :دی

  8. 12 عزیز جون ژوئن 11, 2012 در 7:09 ب.ظ.

    هر وقت از ماجراهای جنسی تون مینویسید، یاد یه صحنه ای از فیلم shame میافتم . این فیلم رو یکبار تو سینما دیدم ، به خاطر همین خیلی درست صحنه هاش یادم نمونده . یک قسمتیش، شخصیت اصلیه فیلم ( برندن ) با یک دختر که به نظر دوستش داره (ماریان ) قرار میگذاره . شروع میکنند ، به انجام سکس ، ولی برندن نمیتونه ادامه بده و از دختره میخواد بره . در حالیکه به راحتی با این دختر پولی ها میخوابید . انگار نمیتونست با کسی که دوست داره بخوابه ، به نظراحساس گناه میکرد . شایدم من اینجای فیلم رو خوب نفهمیدم . در کل شما مرد ها خیلی عجیبید. شاید ما زن ها هم عجیبیم . والا من خودم خودم رو نمیفهمم ، نمیدونم چه مرضیه که میخوام دیگران رو بفهمم . شاد باشید.

  9. 13 ناشناس ژوئن 11, 2012 در 9:12 ب.ظ.

    یه حسی بهم میگه سین جی جادوگرته!

  10. 14 شهرام ژوئن 12, 2012 در 9:22 ق.ظ.

    «چرا باید تسلیم این صحنه‌آرایی خطرناک بشوم؟» تبسم تلخی بر لبانم نشست.

  11. 16 ناشناس ژوئن 12, 2012 در 10:33 ب.ظ.

    واقعا قلم به این خوبی باید از این جزئیات سکس بنویسه ؟ حیف نیست ؟ نوشته هات داره خیلی سطح پایین میشه

  12. 17 پری کاتب ژوئن 13, 2012 در 3:55 ق.ظ.

    اون قسمتش که راجع به عقب انداختن و بازیهای مهوع زنان بود، حالمو بدکرد از بس واقعی بود

  13. 18 ماهی ژوئن 13, 2012 در 5:03 ق.ظ.

    کاملا موفق بودی که حس بالا آوردن رو به آدم القا کنی … ته نوشته دلم می خواست بالا بیارم

  14. 19 drprincess ژوئن 13, 2012 در 6:48 ب.ظ.

    خرس مراقب باش. آزمایش داده؟ لکه صورتی و حتی لکه های صورتی و قرمز اول کار خیلی وقتها مریوط به اول جریانه. این تهوع ها مشکوک میزد. تهوع هم مال همون چند هفته اوله. مراقب باش پسر جان

  15. 20 ساحل ژوئن 13, 2012 در 7:32 ب.ظ.

    به نظرم بالاخره موفق شدین یه نوشته طنز بنویسین. تبریک

  16. 21 وبلاگ بارباپاپا ژوئن 13, 2012 در 8:45 ب.ظ.

    به طرز خری دوسداشتنی و باحال کمی تا قسمتی خنده دار بود،ببینم تو چی میخوری که اینجوری میشه نوشته هات؟
    چی میشه که عق زدن رو عر زدن مینویسی و باعث میشی من نصفه شبی عرعر بخندم؟
    راستی اگر دوست دختر من بهم بگه پریودم عقب افتاده میگم پریود منم همینجور.بعدش هم بهش توصیه میکنم بره دکتر پروستات شاید مشکل مربوط به پروستاتش باشه چون من خیلی آناتومی میدونم.
    قیافه بچه من شبیه لپه میشه.

  17. 22 اویــــــسنا ژوئن 14, 2012 در 5:30 ق.ظ.

    همیشه همین جزئیاتی که نمی‌خواهی در موردش چیزی بدانی کافیست تا حال آدم را بد کند

  18. 23 هیتا ژوئن 14, 2012 در 3:36 ب.ظ.

    من چرا اینقد تورو دوس دارم؟ تویی که شکل حسینی

  19. 24 خشی ژوئن 15, 2012 در 8:28 ق.ظ.

    نوشته هات داره شبیه بوف کور میشه. در دو قسمت که واقعا» احساس کردم دارم بوف کور میخونم.

  20. 25 agent smith ژوئن 16, 2012 در 11:50 ق.ظ.

    «درست که باسن سفتی ندارم و درست که باسنم توی شورت کهنه‌ام شبیه دو تا گونی سیب‌زمینی پشندی می‌شود…»این تیکه عالی بود…:دی

  21. 27 کاپیتان بابک ژوئن 16, 2012 در 11:49 ب.ظ.

    کاش هاشم پیشم بود و دوتایی می‌توانستیم کتک‌شان بزنیم و از سونا پرت‌شان کنیم بیرون. :-)
    خیلی random بود. خنده م گرفت. این بیچاره ج راهم تو پست قبلی خیلی وحشتناک کشیدی
    راستی سین چی شد؟ چون بنظر می اومد با اون راحت تر بودی. شایدم هر دو یکی باشن. بگو آخه مگه تو فضولی!

  22. 28 ali ژوئن 21, 2012 در 4:06 ب.ظ.

    خرس عزیز ایکاش ایران بودی و ایکاش گی بودی.من ندیده عاشقت شدم.


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




KHERS’s Twitter

خطا: توییتر پاسخ نداد. خواهشمندیم چند دقیقه صبر کنید و این صفحه را بازآوری نمایید.

بایگانی

Blog Stats

  • 1,089,202 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: