اسپایدروومن

آخر هفته‌ها ساعت موبایلم زنگ نمی‌زند. در عوض آخر هفته‌ها با گرمایی که از بدن یک جادوگر که کنارم وول می‌خورد بیدار می‌شوم. او مرا جادو کرده و من هم او را جادو کرده‌ام و هفته‌ای یک بار همدیگر را می‌بینیم. دیدارمان از غروب روز قبلش توی یک کافه شروع می‌شود. ۲۰ تا میز دو نفره کنار خیابانی سنگفرش شده چیده‌اند و ما یکی از ۲۰ زوجی هستیم که مراسم آخر هفته‌مان را اینطوری توی کافه‌ای کنار خیابان شروع می‌کنیم؛ با لیوانی شراب و کمی خوراکی گران‌قیمت. زنی که مقابلم نشسته ته‌ریش زبری دارد و من با اینکه هنوز خورشید غروب نکرده نگرانم که شب چطور ساییده شدن صورتش به صورتم را تحمل کنم و فریاد نکشم. ریش‌های زیر گلویش از روی جوش‌های کوچک قرمز رنگی بیرون آمده‌اند. با کرم پودری غلیظ سعی کرده ریش‌ها و جوشها را بپوشاند اما از سنی به بعد هر تلاشی به نحو خنده‌داری بی‌فایده است. من و جادوگرم جفت‌مان آن «سن» را رد کرده‌ایم. برای همین من حتی تلاش نمی‌کنم مثلاً افتادگی پلک چپم بعد از ۴۰ ساعت کار هفتگی را پنهان کنم. با چشمهای باباغوری‌ام به منظره روبرویم که عبارت از سنگفرش و جادوگر و جوش زیر گلو است نگاه می‌کنم و آرام شرابم را سر می‌کشم. به میزهای دور و برم نگاه می‌کنم. زوج‌هایی روبروی هم نشسته‌اند و آرام شراب می‌نوشند. یا سکوت کرده‌اند، یا یاوه می‌گویند و یا با صدای بلند می‌خندند و شادی‌شان را با ما قسمت می‌کنند؛ در صورتی که ما ازشان چنین درخواستی نکردیم، ما به کسی نگفته‌ایم که «با هم بخندیم، به هم نخندیم». بیرون کافه چند زوج دیگر منتظر می‌پلکند تا جای ما خالی شود و آنها کنار پیاده‌روی سنگفرش شده بنشینند و شراب بنوشند. همین حجم بالای تقاضا است که کارمندان زیادی به این فکر می‌کنند که چهار متر سنگفرش پیدا کنند و کنارش کافه‌ای علم کنن. چندتا میز و صندلی چوبی کهنه هم کنار سنگفرش بچینند و به همین سادگی برای همیشه از ملال کارمندی راحت شوند، سرمایه‌دار بشوند.

در جامعه گوریل‌ها که به نوعی پسرعموهای ما هستند، معادلی برای «کافه‌نشینی کنار خیابانی سنگفرش شده» وجود ندارد. شاید به همین خاطر است اینقدر هنوز حرکت غیرقابل‌هضمی است برایم. ولی خب این مراسم، بخشی از مقررات برای سکس داشتن است. کارمند که هیچوقت مقررات را ننوشته. همیشه مقررات در اتاقهای شیشه‌ای نوشته شدند و این قانون هم مستثنی نیست؛ من فقط مقررات بازی را مو به مو اجرا می‌کنم. در نهایت جواب مهم است و در نهایت من و جادوگر همدیگر را می‌کنیم. دوستم سامان معتقد است اینها همه فرعیات است. البته جمله‌بندیش به صورت دیگری است: «آقا؟ قمقمه‌هاتو خالی می‌کنه یا نه؟ اگه قمقمه‌هات به راهن که خوبه، همین مهمهاین نظر سامان است و دلیلی ندارم که نظرش را رد کنم. سامان مشخصاً آدم متوسطی است، اما بعضی وقتها جمله‌هایش در حد جملات شهید مطهری نغز است و برای همین است که دوستی‌مان را سرپا نگه داشته ام و دو ماه یکبار بهش زنگ می‌زنم و از قمقمه‌های هم خبر می‌گیریم.

سه ساعت بعد از «کافه‌نشینی کنار خیابانی سنگفرش شده،» در حالیکه پشت جادوگر بهم است و دارد آه می‌کشد و فرمان می‌دهد که «تندتر،» رویم را برگرداندام آن طرفی تا پشم‌های پرپشت کونش را نبینم؛ به چراغ‌های شهر نگاه می‌کنم و فکر می‌کنم واقعاً چقدر مهم است که «قمقمه‌های آدم خالی شود؟» کاش می‌شد صدایش را نشنوم. کاش می‌شد تصویرش را هم نبینم.

نمی‌دانم اولین بار کجا من و جادوگر همدیگر را دیدیم. اما یادم می‌آید که هیچوقت ازش خوشم نیامد. اما او از همان اولین بار که مرا دیده خوشش آمده. این را شبهایی که تا خرخره‌اش الکل خورده، می‌آید جلوی صورتم می‌گوید. نفسش در این مواقع غیرقابل تحمل است، اما من باید کماکان تحملش کنم چون ماموریتی که پیشینیانم بر عهده‌ام گذاشته‌اند را هنوز انجام نداده‌ام. نمی‌دانم چرا نمی‌فهمد که نفس چگال و گرمش حالم را بهم می‌زند. از چهره درهم پیچیده‌ام معلوم نیست که در رنج و عذابم؟ آیا چهره‌ای که از شدت و حجم بو به گریه افتاده هم تفسیر به عشق می‌شود؟ نمی‌دانم. من تفسیرهای جادوگر را نمی‌فهمم. در دنیای او هر چیزی به چیزهای نامربوط دیگری تفسیر می‌شود. ممکن است فردا روزی همین صورت مچاله من را هم به این تفسیر کند که «اون شب خیلی خوب بود، وقتی باهات حرف می‌زدم معلوم بود از یه جایی ته قلبت می‌فهمیدی که دوستم داری. منم از یه جایی ته قلبم می‌فهمیدم که منو می‌خوای اما فقط بلد نیستی بگی. ولی فرم صورتت همه چیزو بهم می‌گه عژیژم؛ اصن لازم هم نیست حرف بزنی، من خودم می‌فهممت

وقتی صورتش به صورتم نزدیک است و از «اولین بار که مرا دیده» می‌گوید به تجربه می‌دانم که چند ثانیه بعد زبانش را فرو می‌کند ته حلقم. این حرکت را از توی فیلم‌ها یاد گرفته. زبانش باریک و دراز و نوک تیز است و روی سطحش پرزهای زبر دارد. من سعی می‌کنم دهانم را خیلی باز نکنم، اما زبانش اینقدر دراز و تیز و قوی است که از همان حفره کوچکی که با لبهایم ایجاد کرده‌ام به داخل می‌خزد و پرزهای زبرش را به سطح داخلی دهان من می‌کشد. من مزه تمام پسته‌ها و زیتون‌ها و چیپس‌هایی که از سر شب تا همین چند دقیقه قبلش خورده را توی دهانم حس می‌کنم. اما بعضی وقتها معمولاً شبهایی که زیادی پسته خوردهزبری پرزهای زبانش را کمتر حس می‌کنم. احتمالاً چون پسته‌ها خمیر نازک سبزرنگی روی زبان باریکش تشکیل داده‌اند و برای همین ارتفاع پرزها کمتر حس می‌شوند. هر از گاهی که می‌بیند دچار کمبود نفس شده‌ام زبانش را چند ثانیه‌ای بیرون می‌کشد و چانه و گلو و گردنم را لیس می‌زند. همه جایم تف‌مالی شده. کاشکی می‌شد بروم توی یک وان آب داغ و نمک دراز بکشم و صورتم را با صابون ضدعفونی و لیف زبرم بشویم.

شاید چون مغول است اینقدر سکس می‌خواهد؟ نمی‌دانم. اما می‌دانم توی ۱۲ ساعتی که اینجاست و تازه هشت ساعتش را هم خواب هستیمباید چندین و چند مرتبه سکس داشته باشیم. شاید یکیدو دفعه‌اش را دوست داشته باشم، اما مسلماً بقیه‌اش اضافی است. کلن چهار ساعت بیداری داریم و به نوعی شاید این چهار ساعت بیداری هم ادامه کارمندی‌ام باشد و این بار رییسم به جای برایان و پیتر، جادوگر است. رییس‌های واقعی‌ام حداقل حق هشت ساعت خواب در شبانه‌روز را بهم می‌دهند ولی به نظرم جادوگر اگر امکانش را داشت حتی نیمه‌های شب هم بیدارم می‌کرد و وظایف نر بودن را ازم طلب می‌کرد. خوشبختانه هنوز این کار را امتحان نکرده، چون به نظرم ازم می‌ترسد. خیلی‌ها از من می‌ترسند و من هم دلیلش را نمی‌دانم اما هرچه هست، تبعات این ترس را دوست دارم. اگر اینطور نبود همه چیز خیلی سخت‌تر می‌شد. شاید هم جادوگر نمی‌ترسد و صرفاً علامتی که بهش می‌دهم را درک می‌کند؟ علامتی که می‌دهم این است که زمانی وسط‌های شب خودم را می‌زنم به خواب و بالشت سبزم را بغل می‌کنم و بهش پشت می‌کنم. بعد در فواصل زمانی پنج دقیقه یک‌بار با حالتی آشفته وانمود می‌کنم که از خواب می‌پرم و می‌پرسم »وای، ساعت چنده؟ چقدر خسته‌ام، شرمنده خوابم برد…» او هر دفعه باور می‌کند و معمولاً دفعه دوم یا سومی که «از خواب می‌پرم» بهش می‌گویم «عزیزم امروز خیلی خسته شدم سرکار، خیلی. باید دیگه بیفتم تا خود صبحدر این لحظه شرایط جوری آماده شده که موسیقی را قطع می‌کنم و آباژور بغل تخت را هم خاموش می‌کنم. تاکید روی «نیاز به خواب تا خود صبح» کار خودش را می‌کند و می‌توانم به گوشه تختم بخزم، لحاف را بکشم روی سرم و به این فکر کنم که سهم من از این دنیا این نیست. باید چیز دیگری باشد.

جادوگر خوابش نمی‌برد. با اینکه پشتم بهش است و نمی‌بینمش، این را از گرمایی که از بدنش متصاعد می‌شود می‌فهمم. اگر خواب بود که اینقدر داغ نبود. برای خواب، ضربان قلب پایین می‌آید و بدن انرژی کمتری مصرف کند. حتی در گونه‌هایی از جانداران مثل خرس‌ها، فلسفه خواب زمستانی دقیقاً همین کاهش مصرف انرژی است. توی زمستان که شکار سخت است و غذا پیدا نمی‌شود آنها کلاً می‌خوابند. چند نسل تکامل، جادوی خودش را انجام داده تا خرس‌ها به چنین زندگی ساده و لذت‌بخشی برسند؟ همان نسل‌هایی که خرس‌ها اینقدر تویش «کامل» شدند، ما کارمندها هی پسرفت کردیم. ته تهش سهم من از تکامل این شده که باید «قمقمه‌هایم» را خالی کنم و بغل این آدمی که مثل چسب بهم چسبیده، این زن عنکبوتی بخوابم. شاید بهتر باشد برگردم و مکانیزم خواب زمستانی در خرس‌ها را به جادوگر توضیح بدهم؟ نه، خطرناک است، الآن همین ممکن است تفسیر به سکس خواستن بشود و اگر این اتفاق بیفتد می‌دانم که وسطش گریه‌ام می‌گیرد؛ هم به خاطر خستگی و هم به خاطر زنم. چون یک ساعت پیش که پاهای جادوگر را در دستانم گرفته بودم و با چشمهای مریضش نگاهم می‌کرد، دوباره همان اتفاق مسخره افتاد: دوست داشتم بالشت را روی صورتش فشار بدهم تا نبینمش و نشنومش، اما به جایش صورتش آرام آرام محو شد. و بعد آرام آرام صورت زنم جایش را گرفت. هنوز پاهای جادوگر توی دستانم بودند و هنوز صدای آه‌های دردآلودش می‌آمد اما تصویر کلاً عوض شده بود: من روی مبل قهو‌ه‌ای‌مان داشتم مجله می‌خواندم و زنم داشت توی آشپزخانه‌ی آفتاب‌گرفته کاهو خرد می‌کرد و می‌ریخت توی کاسه سبزرنگ سالاد. پنجره بزرگ آشپزخانه باز بود و بیرون شاخه‌های پرپشت چناری که تا طبقه چهارم قد کشیده بودند آرام تکان می‌خوردند. جادوگر هنوز آه می‌کشید. نه، این بار تحملش را ندارم که سرک بکشم به سالهای قبل. ماجرای خواب زمستانی خرس‌ها را هم فردا صبح برای جادوگر تعریف می‌کنم؛ شاید کمک کند که بدنش اینقدر داغ هم نباشد. بالشتم را بیشتر فشار می‌دهم. بالاخره خواب می‌آید، می‌دانم، فقط کاشکی اینقدر بدنش داغ نبود، یا حداقل اینقدر امواج حرارتش سریع منتقل نمی‌شد.

تا خود صبح مشغول انتشار و انتقال حرارت بود و بالاخره ۹:۱۵ صبح لحاف را کنار زدم. ساعت ۹:۳۰ متوجه شدم تلاش فایده‌ای ندارد؛ صبح شده و جفت‌مان بیدار شده‌ایم. مکالمه در صبح وظیفه سختی است. از آن سخت‌تر بوسه صبحگاهی است. کاش با چند لبخند همه چیز حل و فصل می‌شد. ولی نمی‌شود. باید ببوسمش. به سمتش می‌چرخم و از لای لبانی بهم دوخته شده می‌گویم «صبح بخیر عزیزم،» و بغلش می‌کنم و گونه‌های زبرش را می‌بوسم. مشخص است که کافی نیست. توی کتاب قانون نوشته‌اند که زن و مرد، صبح در لابلای تاهای لحاف باید قایم موشک بازی کنند و همدیگر را غلغلک بدهند و از لبان هم بوس‌های خیس بدزدند. چشمهایش باز و بیدار و منتظر هستند. می‌دانم که چند لحظه بیشتر لفتش بدهم خودش با زبان درازش دست به کار می‌شود. چهار انگشت دست چپم را روی لبهایم می‌کشم و فکر می‌کنم حتی بد نبود لبهایم با بخیه بهم دوخته شده بود ولی در عوض از تهاجم عنقریب زبان زبر جادوگر در امان می‌بودم. اما می‌دانم هرچه هم لبهایم را بیشتر بهم بدوزم فایده‌ای ندارد. حتی ممکن است تفسیر به غنچه کردن لب، و منجر به بوسی طولانی‌تر، حلقوی‌تر و خیس‌تر بشود. مشکلات من با مقررات دنیا عموماً مشکلات ساده‌ای هستند؛ مثلاً من حتی حاضرم همین مراسم نکبت‌بار بوسه صبحگاهی را انجام بدهم، اما بعد از مسواک. چندین و چند مقاله علمی در مورد تعداد باکتری‌های که از شب تا صبح توی دهان فعالیت می‌کنند نوشته شده. این باکتری‌ها که تعدادشان به چند صد هزار می‌رسد باعث همان بوی تعفن صبحگاهی دهان انسان‌ها و کارمندها می‌شود. مسئله‌ای به این سادگی سال‌هاست که شناخته شده و من هم راه حلش را سال‌هاست که شناخته‌ام اما کسی به راه‌حل من بهایی نمی‌دهد. بنا بر دلایل نامعلومی جادوگر تا آخر تفکر صبحگاهی‌ام به سمت دهانم حمله‌ور نشد. من هم از فرصت استفاده کردم و سریع رفتم دستشویی.

دستشویی اتاقکی است که دوستش دارم. اینجا اجازه داری که در را قفل کنی و با ساکنان همیشگی دستشویی‌ها یعنی هواکش و سیفون خلوت کنی. توی موبایلم هم عکسی از پیشخوان بالای روشویی‌ام دارم. برای عکس، همه وسایل بهداشتیآرایشی‌ام را مرتب رویش چیده‌ام. یک عکس دیگر هم از همان پیشخوان مرتب چیده شده دارم، اما تصویرِ خودِ موبایل به دستم هم توی آینه بالای پیشخوان است. با اینکه توی عکس مشخصاً لبخند نزده‌ام اما می‌دانم آن روز صبح یکشنبه که اواسط زمستان هم بود حالم خیلی خوب بود. خیلی. اصلاً برای همین از خودم عکس گرفتم. توی دستشویی وقت زیادی برای هدر دادن هست و حتی اگر زیاد هم لفتش بدهی البته در حد معقولِ مورد قبول عقلاکسی آن بیرون ازت بازخواست نمی‌کند. ممکن است لفت دادن به وسواس در بهداشت فردی و یا یبوست تفسیر شود. اولی که حتی خصوصیت پسندیده‌ای هم است و دومی هم بهر حال عذر موجهی است. اما در هر حال فرقی نمی‌کند چون مهم خود آن زمان خالص و مرغوبی است که آن تو می‌توان بدون حضورِ مزاحمِ جادوگر و دیگر زنان عنکبوتی گذراند. با این پشتوانه فکری، شیر آب سرد را باز کردم، لیوان بلورم را پر کردم و گذاشتم روی پیشخوان و به جای سه دقیقه‌ی معمولم، شش دقیقه مسواک زدم. معمولاً با دندانهای جلویی شروع می‌کنم. احتمالاً برای اینکه لبخند سفیدی داشته باشم. آخرِ مسواک هم درجه سفیدی دندانهای نیش را کنترل می‌کنم. اما کارخانه‌های خمیردندان‌سازی هم مثل بقیه شرکت‌ها و کارخانه‌های دنیا، تبلیغات‌شان ربطی به خود محصول ندارد. علیرغم همه‌ی وعده و وعیدهای روی تیوب خمیردندان و عکس جرقه‌های درخشانی که کشیده‌اند، کماکان دندانهایم زرد کمرنگی هستند. از آنطرف هنوز در حد دندانهای روی پاکت مارلبورو لایتم هم قهوه‌ای نشده‌اند. همه‌شان دروغ می‌گویند؛ هم کارخانجات خمیردندان‌سازی و هم کارخانجات سیگارسازی. همه جا دروغ. همه جا تقلب. تنها واقعیت آن توده گوشت داغی است که روی تختخوابم، لای لحافم افتاده و من نمی‌دانم چطور ردش کنم پی زندگیش. تازه، واقعیت تلخ‌تر این است که بعد از رفتنش تازه باید موهای درازش را از لای ملافه‌ها پیدا کنم، گلوله کنم و توی سطل زباله بیندازم. یا شاید حتی گلوله‌ها را آتش بزنم. موی بلند به ۹۹٪ زنها نمی‌آید و آن یک درصد مابقی هم توی دهه شصت بهشان می‌آمد و الآن یا مرده‌اند یا آلزایمر گرفته‌اند. جدای از آمار، به جادوگر که به هیچ وجه نمی‌آید و تنها رسالت موهای بلندش مویی کردن ملافه‌ها و روبالشتی‌های من است. فکر کنم از حدِ مورد قبول عقلا بیشتر توی توالت بوده‌ام. بهتر است بروم بیرون. صدایی هم که ازش نمی‌آید. اصلاً شاید در این توالت را باز کنم وارد یک جنگل پر از گوزن و خرس و گوریل بشوم و خبری از هیچ موجود مزاحمی نباشد. هر چیزی ممکن است.

Advertisements

52 Responses to “اسپایدروومن”


  1. 1 shin ژوئن 9, 2012 در 2:58 ب.ظ.

    az harchi ham khabegi bod haleman ra beham zadi khers! mage majboori ba in ajooze bekhabi hala???? :D

  2. 2 ... ژوئن 9, 2012 در 4:18 ب.ظ.

    دلیل نداره که دختره عجوزه باشه… خرس خود آزاری داره(خودشم می دونه :) ) … به هر حال اونو به صورت عجوزه توصیف می کرد! اینم یه روش لذت بردن از سکس می تونه باشه … میری تو نقش آدم مغلوب … یه جورایی بازیگری تو یه پورن خود ساخته س.

  3. 4 Undenied ژوئن 9, 2012 در 6:45 ب.ظ.

    اتفاقا چند روز پیش توی آرایشگاه خانومی رو با موهای پسرونه (و بسیار خوشگل) دیدم و یاد شما افتادم:)

  4. 6 ضعیفه ای از اندرونی ژوئن 9, 2012 در 7:07 ب.ظ.

    از بوسیدن سر صبح متنفرم. دهن هردومون بوی گربه مرده میده.

  5. 7 وبلاگ بارباپاپا ژوئن 9, 2012 در 8:13 ب.ظ.

    خدا شفات بده خرس!
    انقد خندیدم که اشکم دراومد

  6. 8 آگالیلیان ژوئن 9, 2012 در 10:00 ب.ظ.

    نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و نپرسم: معمولاً شبیه هم نیستند اما وجه اشتراک کجاست؟

  7. 11 drprincess ژوئن 9, 2012 در 10:12 ب.ظ.

    اگه ديدين يه روزی
    يه پيرمرد قوزی
    يه عاشق پشيمون
    خسته و پير و داغون
    با چشم تر، هاج و واج
    نگاه می‌کرد به امواج
    بهش بگين کاکل زری
    دير اومدي، مرد پری

    خرسی جان بجنب نشه یوقت حکایتت حکایت کاکل زری

  8. 12 roya ژوئن 9, 2012 در 11:43 ب.ظ.

    چرا تورو جادو نكرد؟چرا خودش رو جادو نكرد.وقتي اومدي بيرون وارد يه جنگل پر از خرس و گوزن شدي؟كار اون بود نه؟

  9. 13 roya ژوئن 9, 2012 در 11:50 ب.ظ.

    چرا مثل هيولا بود؟من هر چي جادو گر ديدم خيلي سكسي بودن.

  10. 14 جهان ژوئن 10, 2012 در 5:14 ق.ظ.

    یعنی دیوانست پستهات!! دوسشون دارم! کارت خیلی درسته !چقدر خوب مینویسی لامصب!!!!

  11. 15 زندگی ژوئن 10, 2012 در 6:26 ق.ظ.

    تمام حرف وبلاگ ات این است:و به این فکر کنم که سهم من از این دنیا این نیست. باید چیز دیگری باشد. اما گاهی فکر می کنم تو چیزهایی که نمی خواهی را می دانی اما چیزهایی که می خواهی را نمی دانی….

  12. 16 دوست ژوئن 10, 2012 در 7:39 ق.ظ.

    این قبل سین بود یا بعد سین؟!!!

    • 17 KHERS ژوئن 10, 2012 در 10:08 ق.ظ.

      حالا ترتیب زمانیش چه فرقی داره؟!

      • 18 س ژوئن 10, 2012 در 12:42 ب.ظ.

        شاید اخلاقیات یا شایدم عواطف انسانی !
        من نمی فهمم واقعا این خالی شدن به قول شما قمقمه اینقدر مهمه ؟ من نمی دونم چطور سکس میتونه چنین نقش مهمی در زندگی برای بعضی از آدمها بازی کنه ! شایدم من زیادی پرتم ! :)

      • 19 ناشناس ژوئن 16, 2012 در 11:15 ق.ظ.

        سکس برای مردان در راس اموره…قمقمه ی پر رو میشه با خودت بکشی ولی باید خالیش کنی تا خلاص شی…

  13. 20 رعنا ژوئن 10, 2012 در 9:12 ق.ظ.

    به این فکر کنم که سهم من از این دنیا این نیست. باید چیز دیگری باشد..
    کلن غم انگیز بود

    • 21 KHERS ژوئن 10, 2012 در 10:09 ق.ظ.

      بابا من هی تلاش می‌کنم پستای خنده‌دار واسه خواننده‌های خوبم بنویسم، باز شما می‌گی غمگین بود. اینا برچسبه که به من خورده :ی

      • 22 ... ژوئن 10, 2012 در 11:45 ق.ظ.

        چطوری این نوشته رو خنده دار توصیف می کنی؟ کلا موقعیت گریه داریه :( ولی یه چیزی … جدی چند بار میومد سراغت؟؟؟ به نظر من که یه جای کار ایراد داره …

  14. 23 سارا ژوئن 10, 2012 در 11:24 ق.ظ.

    به حال خودم غصه خوردم که! یعنی اینقد وضم خرابه که با جادوگر همزادپنداری کردم عجیب. گند زده شد به روزم. جادوگر من گذاشت و رفت. فکر کردم جادوش کردم ولی دیگه طاقت نیاورد و در دستشویی رو باز کرد و پا گذاشت تو جنگل. خیر نبینی ای خرس!

  15. 24 عزیز جون ژوئن 10, 2012 در 11:45 ق.ظ.

    خرس عزیزم ، ننه جون . پست خنده دار ، پستی است که آدم باهاش میخنده ، ریسه میره، روده بر میشه ، بعضا از شدت خنده به سرفه میافته ، خفه میشه میمیره . ولی نرمالی بالا نمیاره. شایدم من قدرت تخیلم خیلی بالا ست و جادوگری که تصور کردم خیلی ناجور و گند و بدبو بود . ولی تهش خدا رو شکر کردم ننه که دوست پسر نداریم . نه خودمان حوصله ی دهن بدبو یک جادوگر رو داریم . نه اعصاب اینکه جادوگر تخیلی دوست پسرمون باشیم .

    • 25 سروناز ژوئن 10, 2012 در 11:51 ق.ظ.

      شاید یه جورایی خنده دار پسرونه باشه. از اون خنده هایی که آدم وسطش به گریه میوفته :) حالا اینو به همه پسرا تعمیم نده …

  16. 26 نیما ژوئن 10, 2012 در 12:06 ب.ظ.

    حال و هوای رمان های گابریل مارکز رو داره این نوشتت (حدودا البته) و اصلا هم خنده دار نیست…تو به یه خورده الکی بودن احتیاج داری …حتما امتحان کن پسر

  17. 27 پری کاتب ژوئن 10, 2012 در 1:38 ب.ظ.

    کاش میشد تصویر آینه تو رو هم از نگاه جادوگر دید! کلن چیز هچلهفتی میشدین اشتراکی!

  18. 28 گلنار ژوئن 10, 2012 در 4:19 ب.ظ.

    هاهاها
    به این هزار توی تصویری …
    چه خوب ماموریت محولۀ پیشینیان انجام نشد ما این دلگشا رو خوندیم
    یک مستند کارتونی هم در مغزمون رژه رفت ..هاها

  19. 29 هما ژوئن 10, 2012 در 4:24 ب.ظ.

    خوب یه کلمه بگو زبونت رو تو حلقم نکن

  20. 30 دوست ژوئن 10, 2012 در 7:23 ب.ظ.

    خوب حالا برای من خواننده مهم شده دیگه! که قبل سین بدو یا بعد سین؟!
    منم با این قضیه ی زبون و حلق و این ها مشکل دارم! اما به دوست پسرم گفتم، جیگرم این کار رو نکن و دیگه هم اون، اون کار رو نکرد و من هم دیگه نیومدم تو وبلاگم در موردش عجز و لابه سر بدم! به قول قدیمی ها یه نه بگو و 9 ماه به دل نکش!

  21. 31 دوست ژوئن 10, 2012 در 7:25 ب.ظ.

    خوب شاید برای من خواننده مهم باشه که قبل سین بود یا بعد سین؟!

    • 32 KHERS ژوئن 10, 2012 در 7:52 ب.ظ.

      آره خب برای خواننده خیلی چیزا ممکنه مهم باشه که منم دلیلشو نمی‌فهمم. ولی خب طبعن تا وقتی اهمیتش دو جانبه نباشه برای منم اونقدر مهم نیست که مشخص کنم :ی

  22. 33 شهریور ژوئن 10, 2012 در 9:30 ب.ظ.

    بنده از صمیم قلب آرزو دارم جادوگر یک شخصیت ساینس فیکشن باشد و بس و اگر هم نیست کلیه و کبد ائمه ی اطهار و به یاری می طلبم برای نجات نگارنده.

    پ.ن : می تونی توی حموم یه تشت بزرگ واجبی درست کنی، بیای بیرون بگی : عزیزززززم و دقیقن در چرخش ناموزونی که جادوگر می کند به سمتت برای گفتن : یس هانی، همه را خالی کنی رویش از حلق تا نوک پا و متعاقبن تمامی سوراخ های پیدا و نا پیدایش

  23. 34 s ژوئن 10, 2012 در 9:32 ب.ظ.

    Honey! Too much disgusting details! I guess you ruined it for many of » The weekend sex lovers», with the busy busy life of an employee that’s what makes the Friday nights attractive! for God’s sake don’t ruint it for us ;)

  24. 35 سروناز ژوئن 10, 2012 در 9:32 ب.ظ.

    هه هه … چقدر همه سین رو جدی گرفتین … آقای خرس! مثل این که همه ازت انتظار پایان خوش دارن :))

  25. 37 dehati66 ژوئن 10, 2012 در 10:00 ب.ظ.

    بله سکس برای بار اول و دوم لذت بخشه، ولی بیشتر بشه دیگه واقعا عذاب آور میشه! در مورد رسوم حاکم بر صبح های جمعه هم به نکات جالب و تأمل برانگیزی اشاره کردی! امیدوارم تمام هم خوابه های من در طول تاریخ این پُست شما رو بخونن و اونو سرلوحه ی بخشی از زندگیشون که آخرهفته ها باشه قرار بدن :)

  26. 39 عماد ژوئن 10, 2012 در 10:05 ب.ظ.

    چرا این همه تلخ؟! گیرم نمی تونی یه آدم بی ریش پیدا کنی اما می تونی که به جادوگر بگی «من از بوسه ی صبح گاهی متنفرم» در بدبینانه ترین حالت ترکت می کنه و تا یافتن آدم بعدی مجبوری قمقمتو پر حمل کنی.

  27. 40 کیا راد ژوئن 11, 2012 در 9:37 ب.ظ.

    واقعاً چه دنیایی شده که هیچ‌کی به اون چیزی که فکر می‌کنه حقشه نمی‌رسه و به خاطر یه سری چیزا، یه سری میزا فنا می‌شن.
    گاهی اوقات فکر می‌کنم بی‌خود زر نزنم چون شاید من به دنیا اومدم که حقم از زندگی امثال این جادوگر باشن؛ کسایی که زیر چونه‌شون موی زبر دارن، یا چه می‌دونم موهای زیر بغلشون تا کجا بلند شده!
    دقت که می‌کنم می‌بینم زندگی تخیلی ثابته، فقط با آدم‌های متفاوت در همه‌مون تکثیر شده.

  28. 41 Alex ژوئن 11, 2012 در 9:52 ب.ظ.

    مطمئنى وبلاگت رو نمى خونه؟!؟!

  29. 42 sinshin ژوئن 11, 2012 در 10:21 ب.ظ.

    وی…من نمیدونم چه بلایی سر کامنتم اومد با این اینترنت زغالی! کلی هیجانزده شدم:دی
    یه رای موافق دارم واسه کچلی! کل پست رو الان بیخیال شدم و دارم خیالبافی میکنم که اگه کچل کنم چی میشه! خب بدون رای موافق سخت بود:)
    یه بار سرچ زدم ببینم کافرستون هم اینقد بالد بودن یه دختر توش قضیه غیر قابل درکیه یا نه. دیدم اکثرا نوشته بودن که بعد از نمره 4 و بالد، اکثرا مردهایی جذبشون میشدن که خیلی خردمند و نازک بین بودن.
    خرس! ازت تعریف کردم که نیای رای موافقمو پس بگیری بگی منظورم ازینکه موی بلند خوب نیست این نبود که برن موهاشونو از ته بزنن:دی

  30. 43 gavcherun ژوئن 12, 2012 در 8:13 ب.ظ.

    جالب بود..ولی یک کمی مور مورم شد..خصوصا وقتی از جوش زیر کرم پودر تعریف کردی…از این صحنه متنفرم…نمیشه خودت دست بکار بشی برا خالی کردم قمقمه ها….
    P:

  31. 44 آنکور ژوئن 13, 2012 در 8:20 ق.ظ.

    الان سوالی که مطرحه اینه:
    چرا وقتی میشه قمقمه ها رو با کسی که دوسش دارین خالی کنین با کسی که دوسش ندارین اینکارو میکنین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

    تا حالا فکر کردین اینکه آدم حس کنه یه زن عنکبوتی بیشتر نیست چقدر زجراوره؟؟؟؟ هی تلاش میکنی بیشتر محبت کنی تا عنکبوت نباشی اما محبت بیشتر فقط خاصیت چسبندگیت و عنکبوتیت رو بیشتر میکنه. باور کن حس بدیه

  32. 45 علیرضا ژوئن 13, 2012 در 4:26 ب.ظ.

    یک کلام عالی می نویسی فرودگاه بودم که این پست رو می خوندم بقدری پر کششش بود که نزدیک بود از پرواز جا
    بمونم بنویس بنویس

  33. 46 یکی مثل تو ژوئن 15, 2012 در 4:11 ق.ظ.

    خیلی چندشم شد! یعنی تا این حد؟!!
    ولی توصیف دستشویی و خلوت کردن تو دستشویی خیلی باحال بود! :)

  34. 47 خل و چل ژوئن 15, 2012 در 11:27 ق.ظ.

    حالا می شد قضیه این هزاران هزار باکتری رو توی دهن تشریح نکنی؟ از وقتی اینو خوندم هی نصفه شبا که بیدار می شم می گم برم یه مسواکی بزنم… هی قیافه اون همه باکتری که دارن تو دهنم وول می زنن می آد جلو چشمم! هر چند که من صبحا تا دهنمو نشورم حرفم نمی زنم چه برسه به بوسه های تهوه آور! خب بزن تو سرش دیگه! مردم مردای قدیم…. هه

  35. 48 Shim ژوئن 15, 2012 در 12:06 ب.ظ.

    وای خیلی‌ خوب بود، من کلی‌ توهّم وسواس زده بودم! اصلا کلمه کلمه یون بخش پسته زیتون و مسواک صبح به جیگرم نشست

  36. 49 حوری ژوئن 20, 2012 در 7:03 ق.ظ.

    اومدم بگم که از هفته پیش که این پست رو خوندم، دیگه هیچ اعتماد به نفسی در برابر مردها ندارم. داغون کردی مارو خرس جان. دلمون به همین هفنه ای یک بار خوش بودا !!:)

  37. 50 mehdiiran2009 ژوئن 20, 2012 در 1:08 ب.ظ.

    همیشه تنهایی پلی است به سوی آزادی

  38. 51 یه مهندس خسته دیگه ژوئیه 16, 2012 در 4:48 ب.ظ.

    منم از موی بلند بدم میاد

  39. 52 مگنا قرمز ژانویه 13, 2014 در 4:02 ب.ظ.

    عالی بود عالی


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




KHERS’s Twitter

بایگانی

Blog Stats

  • 1,056,024 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: