نامه‌هایی که برایت ننوشته بودم

توی قطار نشسته‌ام و از توی پنجره سزمین‌های سبز و مه‌آلودی دیده می‌شوند. من هم مسافری هستم که مثل بقیه زُل زده‌ام از پنجره به بیرون و چمن‌ها و درختها و دیگر چیزهای سبزرنگ را نگاه می‌کنم. آهنگ هم گوش می‌کنم. هم به پنجره نگاه می‌کنم و هم آهنگ گوش می‌کنم. جدیداً ترسیده‌ام از اینکه دارم پیر و متوقف می‌شوم. دارم متوقف می‌شوم. همه چیزهای دیگر به حرکت‌شان ادامه می‌دهند. اما من نمی‌توانم تکان بخورم. چون پاهایم را از دست داده‌ام. دیروز فهمیدم با صندلی‌‌ کارمندی‌ام ممزوج شده‌ایم. اسمم هست مندلی. دیگر هیچ کاری نمی‌توانم بکنم بغیر از ادامه یک زندگی درجه سهچهار. آدمهای مریض، کتابهای مریض و آهنگهای مریض برایم جذاب هستند. از هزار کیلومتری بو می‌کشم‌شان. بعضی‌ها نور و بوی بیماری را از خودشان ساطع می‌کنند و من این را می‌فهمم. به سرعت کشف‌شان می‌کنم و من هم آلوده‌شان می‌شوم. اینها نه از روی علاقه به ادبیات است و نه به موسیقی. علاقه به پیدا کردن آدمهای داغون است. آدمهای غیرداغون را نمی‌بینم. بود و نبودشان فرقی ندارد. چرا فرق دارد. بودن‌شان مرا متشنج می‌کند و گاهی فکر می‌کنم علت همه بدبختی‌های ما، علت اینکه ما پاهایمان را از دست دادیم و روی ویلچر پشت مانیتور نشستیم همین آدمهای غیرداغون هستند. دیروز صبح به این فکر کردم که کار کردن توی هر «ساختاری»، هر «موسسه‌ای» عبث است و من انگیزه لازمش را ندارم. من یک بقال، کفاش، نجار و اینها را درک می‌کنم. برای رفع امورات خودش کار می‌کند. ولی یک کارمند که چرخ‌دنده‌ای توی یک «گروه» است را نه. نمی‌فهمم چطور منافع گروه باید برای من هم مهم باشد. چون برایم مهم نیستند و هرچی هم تلاش می‌کنم که برایم مهم شوند فقط عمیق‌تر خمیازه می‌کشم. گردش مالی شرکتم، اعتبارش، دورنمایش، درآمد سالانه‌اش و درصدی که می خواهد از رویش به من «پاداش» بدهدهیچکدام اینها برای من مهم نیست. برای من فقط مهم این است که ساعت پنج بشود و مهم این است که بیشتر مرخصی و تعطیلی داشته باشم. توی مهمانی‌های مارکتینگ شرکت سریع مست می‌کنم و می‌آیم بیرون توی کوچه. معمولاً یک هره پیدا می‌کنم و لبش می‌نشینم. حواسم هست موقع برگشت کونم را بتکانم، لبخندم را مرتب کنم و جیب بغلم را چک کنم که بیزنس کارت‌هایم همراهم باشند. توی مهمانی مارکتینگ باید هی کارتم را به این و آن بدهم و از توانایی‌های شرکت صحبت کنم. چرا؟ این درحالی است که شرکت ما هیچ توانایی به خصوصی ندارد. بغیر از فلج کردن کارمندهایش. با همان غریبه‌ها هم دوست دارم از خرابی وضع زندگیم حرف بزنم، از ملال و از کارمندی. من فقط به علت یک اتفاق است که اینجا هستم و نمی‌توانم این اتفاق را بیش از اندازه جدی بگیرم. من یک کارمند دون‌پایه هستم و دون‌پایه بودن یک حالت ذهنی است، ربطی به در‌آمد ندارد. من از لحاظ ذهنی یک کارمند دون‌پایه هستم و باور کن انگیزه‌ای پیدا نمی‌کنم که این را عوض کنم. مشکل من با کارمندی نیست. مشکلم این است که به نظرم شهرها زیادی بزرگ شده‌اند و همه چیز زیادی مهم شده. قدیم‌ها اهمیت یک سرماخوردگی خیلی زیاد بود چون باعث مرگ می‌شد. الآن من سالی ۱۳ بار سرما می‌خورم و سُر و مُر و گنده نشسته‌ام توی قطار و منظره نگاه می‌کنم. آیا واقعاً به اینهمه ایمنی نیاز داریم؟ دنیای ایده‌آل من دنیای پرخطری است که هنوز ویروس‌ها مثل ۱۵۰ سال پیش قُلدر هستند. چون من با این زندگی مدرن مشکل دارم. اصولاً دلیلی برای این همه مدرنیزاسیون نمی‌بینم. بحث این نیست که چراغ نفتی و تاپاله گاو گوسفند را به آیفون ۴اس ترجیح می‌دهم. بحث این است که دلیل این همه مدرن بودن را نمی‌فهمم. الزامش را نمی‌فهمم. قرار است که اینها جذاب باشند. اما وقتی ۳۰ سالم است و برایم جذاب نیستند، شاید اصلاً سوال درست این باشد که چه کسی گفته این دنیای مدرن با اینهمه قطارهایش چیز جالبی است؟ یا چیز لازمی است. چون به نظر من چیز لازمی نیست. بعد، سرعت پیشرفت احمقانه شده. سلولهای بدنم با این سرعت پیشرفت همخوانی ندارند. همین است که شبیه مقوا شده‌ام. شبیه یک مقوا شده‌ام. مقوا.

Advertisements

16 Responses to “نامه‌هایی که برایت ننوشته بودم”


  1. 1 یزدان ژوئن 9, 2012 در 4:17 ب.ظ.

    من فک میکنم مشکل اصلیت زیاد فکردنه! گاهی وختا یخورده بیخیالی کمک میکنه! انقد ناامید نباش! بقول هدیه بیا بوبوسمت :***

  2. 4 سپینود ژوئن 9, 2012 در 5:04 ب.ظ.

    تا جایی که فهمیده‌ ام

    قرار نبوده این‌قدر وقتمان را در آخور‌ های سر پوشیده‌ی تاریک بگذرانیم به جای چریدنِ زندگی و چهار نعل تاختن دردشتهای بی‌مرز . قرار نبوده تا نم باران زد دست‌ پاچه شویم و زود چتری ازجنس پلاستیک روی سر‌ بگیریم مبادا مثل کلوخ آب شویم .
    قرار نبوده اینقدردور شویم و مصنوعی .
    ناخن‌های مصنوعی ،
    خنده‌های مصنوعی ،
    آواز‌های مصنوعی ،
    دغدغه‌های مصنوعی .
    حتما‌ً قرار نبوده بزهایی باشیم که سنگ‌ نوردی مصنوعی در سالن میکنند به جای فتح صخره‌های بکر زمین . هر چه فکر می‌کنم میبینم قرار نبوده ما اینچنین با بغل دستیهای‌ مان در رقابت‌ های تنگانگ باشیم تا اثبات کنیم جانور بهتری هستیم ، این همه مسابقه و مقام و رتبه و دندان به هم نشان دادن برای چیست ؟
    قرار نبوده همه از دم درس خوانده‌ بشویم ، از دم دکترا به دست بر روی زمین خدا راه برویم ، بعید بدانم راه تعالی بشری از دانشگاهها و مدرکهای ما رد بشود …
    باید کسی هم باشد که گوسفند ها را هی کند ، دراز بکشد نیلبک بزند با سوز هم بزند و عاقبت هم یکروز در همان هیات چوپانی به پیامبری مبعوث شود . یک کاوه لازم است که آهنگری کند که درفش داشته باشد که به حرمت عدل از جا برخیزد و حرکت کند …
    قرار نبوده این‌ همه در محاصره‌ی سیمان و آهن ، طبقه روی طبقه برویم بالا ،قرار نبوده این تعداد میز و صندلی‌ِ کارمندی روی زمین وجود داشته باشد ،‌ بی‌شک این همه کامپیوتر و پشت‌های غوز کرده‌‌ی آدمهای ماسیده در هیچ کجای خلقت لحاظ نشده بوده ؛
    تا به حال بیل زده‌اید ؟
    باغچه هرس کرده‌اید ؟
    آلبالوو انار چیده‌اید ؟…
    کلاً خسته از یک روز کار یَدی به رختخواب رفته‌اید ؟
    آخ که با هیچ خواب دیگری قابل مقایسه نیست …
    این چشم‌ها برای نور مهتاب یانور ستارگان کویر ،‌ برای دیدن رنگ زرد گل آفتابگردان برای خیره شدن به جاریِ آب شاید ، اما برای ساعت پشت ساعت ، روز پشت روز ، شب پشت شب خیره ماندن به نور مهتابی مانیتورها آفریده نشده‌اند . قرار نبوده خروس ها دیگر به هیچکار نیایند و ساعت‌ های دیجیتال به‌ جایشان صبح‌ خوانی کنند . آواز جیر جیرک‌ های شب‌ نشین حکمتی داشته حتماً ، که شاید لالایی طبیعت باشد برای به خواب رفتن‌ ما تا قرص خواب‌ لازم نشویم و اینطور شب تا صبح پرپر زدن اپیدمی نشود . من فکر میکنم قرار نبوده کار کردن ، جز بر طرف کردن غم نان ، بشود همه‌‌ی دار و ندار زندگیمان ، همه‌ی دغدغه‌ی زنده بودن‌مان . قرارنبوده کنار هم بودن و زاد و ولد کردن ، این همه قانون مدنی عجیب و غریب و دادگاه و مهر و حضانت و نفقه و زندان و گرو کشی و ضعف اعصاب داشته باشد . قرار نبوده اینطور از آسمان دور باشیم و سی‌ سال بگذرد از عمر‌مان و یک شب هم زیر طاق ستاره‌ ها نخوابیده باشیم . قرار نبوده کرم ضد آفتاب بسازیم تا بر علیه خورشید عالم‌ تاب و گرما و محبتش ، زره بگیریم و جنگ کنیم . قرارنبوده چهل سال از زندگی رد کنیم اما کف پایمان یکبار هم بیواسطه‌ی کفش لاستیکی / چرمی یک مسافت صد متری را با زمین معاشرت نکرده باشد . قرار نبوده من از اینجا و شما ازآنجا ، صورتک زرد به نشانه‌ی سفت بغل کردن و بوسیدن و دوست داشتن برای هم بفرستیم . چیز زیادی از زندگی نمیدانم ، اما همینقدر میدانم که این‌همه “ قرارنبوده ”‌ ای که برخلافشان اتفاق افتاده ،
    همگی‌ مان را آشفته‌ و سردرگم کرده …
    آنقدر که فقط می‌دانیم خوب نیستیم
    از هیچ چیز راضی نیستیم
    اما سر در نمی‌آوریم چرا .
    Photo: تا جایی که فهمیده‌ ام قرار نبوده این‌قدر وقتمان را در آخور‌ های سر پوشیده‌ی تاریک بگذرانیم به جای چریدنِ زندگی و چهار نعل تاختن دردشتهای بی‌مرز . قرار نبوده تا نم باران زد دست‌ پاچه شویم و زود چتری ازجنس پلاستیک روی سر‌ بگیریم مبادا مثل کلوخ آب شویم . قرار نبوده اینقدردور شویم و مصنوعی . ناخن‌های مصنوعی ، خنده‌های مصنوعی ، آواز‌های مصنوعی ، دغدغه‌های مصنوعی . حتما‌ً قرار نبوده بزهایی باشیم که سنگ‌ نوردی مصنوعی در سالن میکنند به جای فتح صخره‌های بکر زمین . هر چه فکر می‌کنم میبینم قرار نبوده ما اینچنین با بغل دستیهای‌ مان در رقابت‌ های تنگانگ باشیم تا اثبات کنیم جانور بهتری هستیم ، این همه مسابقه و مقام و رتبه و دندان به هم نشان دادن برای چیست ؟ قرار نبوده همه از دم درس خوانده‌ بشویم ، از دم دکترا به دست بر روی زمین خدا راه برویم ، بعید بدانم راه تعالی بشری از دانشگاهها و مدرکهای ما رد بشود … باید کسی هم باشد که گوسفند ها را هی کند ، دراز بکشد نیلبک بزند با سوز هم بزند و عاقبت هم یکروز در همان هیات چوپانی به پیامبری مبعوث شود . یک کاوه لازم است که آهنگری کند که درفش داشته باشد که به حرمت عدل از جا برخیزد و حرکت کند … قرار نبوده این‌ همه در محاصره‌ی سیمان و آهن ، طبقه روی طبقه برویم بالا ،قرار نبوده این تعداد میز و صندلی‌ِ کارمندی روی زمین وجود داشته باشد ،‌ بی‌شک این همه کامپیوتر و پشت‌های غوز کرده‌‌ی آدمهای ماسیده در هیچ کجای خلقت لحاظ نشده بوده ؛ تا به حال بیل زده‌اید ؟ باغچه هرس کرده‌اید ؟ آلبالوو انار چیده‌اید ؟… کلاً خسته از یک روز کار یَدی به رختخواب رفته‌اید ؟ آخ که با هیچ خواب دیگری قابل مقایسه نیست … این چشم‌ها برای نور مهتاب یانور ستارگان کویر ،‌ برای دیدن رنگ زرد گل آفتابگردان برای خیره شدن به جاریِ آب شاید ، اما برای ساعت پشت ساعت ، روز پشت روز ، شب پشت شب خیره ماندن به نور مهتابی مانیتورها آفریده نشده‌اند . قرار نبوده خروس ها دیگر به هیچکار نیایند و ساعت‌ های دیجیتال به‌ جایشان صبح‌ خوانی کنند . آواز جیر جیرک‌ های شب‌ نشین حکمتی داشته حتماً ، که شاید لالایی طبیعت باشد برای به خواب رفتن‌ ما تا قرص خواب‌ لازم نشویم و اینطور شب تا صبح پرپر زدن اپیدمی نشود . من فکر میکنم قرار نبوده کار کردن ، جز بر طرف کردن غم نان ، بشود همه‌‌ی دار و ندار زندگیمان ، همه‌ی دغدغه‌ی زنده بودن‌مان . قرارنبوده کنار هم بودن و زاد و ولد کردن ، این همه قانون مدنی عجیب و غریب و دادگاه و مهر و حضانت و نفقه و زندان و گرو کشی و ضعف اعصاب داشته باشد . قرار نبوده اینطور از آسمان دور باشیم و سی‌ سال بگذرد از عمر‌مان و یک شب هم زیر طاق ستاره‌ ها نخوابیده باشیم . قرار نبوده کرم ضد آفتاب بسازیم تا بر علیه خورشید عالم‌ تاب و گرما و محبتش ، زره بگیریم و جنگ کنیم . قرارنبوده چهل سال از زندگی رد کنیم اما کف پایمان یکبار هم بیواسطه‌ی کفش لاستیکی / چرمی یک مسافت صد متری را با زمین معاشرت نکرده باشد . قرار نبوده من از اینجا و شما ازآنجا ، صورتک زرد به نشانه‌ی سفت بغل کردن و بوسیدن و دوست داشتن برای هم بفرستیم .
    چیز زیادی از زندگی نمیدانم ،
    اما همینقدر میدانم که این‌همه “ قرارنبوده ”‌ ای که برخلافشان اتفاق افتاده ، همگی‌ مان را آشفته‌ و سردرگم کرده …
    آنقدر که فقط می‌دانیم خوب نیستیم
    از هیچ چیز راضی نیستیم
    اما سر در نمی‌آوریم چرا .

  3. 7 laghar ژوئن 9, 2012 در 7:18 ب.ظ.

    آقای مهندس خرس خسته میشه یه نگاهم به وبلاگ من بندازین laghar.wordpress.com

  4. 8 شیر شده توسط خرس ژوئن 9, 2012 در 11:18 ب.ظ.

    من این نوشته‌های اخ و تف به کارمندیت رو خیلی دوست دارم. کارمند نیستم، پزشکم. ولی من هم اخ و تف‌های خودم رو دارم. از خودت هم چند سالی بزرگترم. سال‌هاست مهاجرت کردم. از روزی که پام رسید این سر دنیا خواستم پزشک باشم، پس پزشک شدم. چند سال پیش، با خودم گفتم واسه چی؟ همه این چیزها واسه چی؟ اگر درست یادم بیاد وسط آیلِ (راهرو) یه مغازه بودم. اطرافم رو نگاه کردم. تا طاق جنس تل زده بودن. فکر کردم یه آدم چقدر چیز لازم داره؟ همه اینها واسه چی؟ هشتاد جور شامپو برای چی؟ پنجاه و هشت جور نرم کننده‌ی مو فرقشون با هم چیه؟ من دارم واسه اینها خودم رو پاره می‌کنم؟ هر مریضی که می‌بینم مسئولیت داره. من مسئولیت بیشتر قبول می‌کنم در قبال جون کسی برای شامپوی خوش بوتر؟ برای نرم کننده‌ی نرم‌تر؟ مسخره‌ست. الان سال‌هاست که مبایلم همون موبایلیه که شرکت محترم تلفن با خطم بهم داده. آی فون هم لازم ندارم. همین گوشی هم زنگ می‌زنه هم زنگ می‌خوره. کفایت می‌کنه برام. تازه خیلی وقت‌ها هم خاموشش می‌کنم، راحت. مقدار ساعت‌های کاریم رو کم کردم به طرز وحشتناکی. به جاش تو باغچه شاهی می‌کارم و ریحون از بذرهایی که از ایران برام رسیده، و فهمیدم در سکوت نشستن و به طرز عجیبی دلهره نداشتن یه هنره. بس که آدمها به تحرک عادت کردن دلهره می‌گیرن وقتی دو لحظه بیکارن. بیکار نشستن و لذت بردن یاد گرفتنیه. این روزها هر کاری دلم می‌خواد می‌کنم. البته سر کار می‌رم و تا آخرین مریض پاشو در نذاشته بیرون من از در پشتی زدم بیرون و ضبط ماشین روشنه و پام روی گاز می‌گازه. یک لحظه بیشتر از اونی که باید سر کار نمی‌مونم. اونقدری هم می‌رم سر کار که زندگیم بگذره. یه چیز کوچیک بگم و مرخص بشم و اون اینه که با ساعت‌های کاری بیشتر من پول خوبی می‌تونم در بیارم، ولی در قبالش اونقدر چیز دارم از دست می‌دم که اون پول در نظرم هیچ می‌شه. همه اون پول رو هم بدم نمی‌تونم صبحی که شاهی‌ها تازه از خاک سر زده و من خونه نبودم رو بخرم. الان کار برای من شده مثل درخت سیبی که هر وقت گشنمه، می‌رم یه تکونش می‌دم و چند تایی سیب از زیرش جمع می‌کنم و بر می‌گردم خونه، می‌رم مسافرت، تو بخون هر کاری می‌کنم غیر از کار. سیب‌ها رو می‌خورم، دوباره که گرسنه شدم برمی‌گردم زیر درخت سیب، دو سه تا مریض می‌بینم و سریع سر و ته می‌کنم از کار میام بیرون و می‌رم دنبال زندگی. وقتی می‌گن کار و زندگی دقیقا برای اینه که کار از زندگی جداست و این دو در تضادن با همدیگه. کار، روح زندگی رو از آدم می‌گیره. دو تا پای سیمانی برای آدم درست می‌کنه که آدم موندگار بشه یه جا، پشت میز، توی اتاق معاینه. زندگی ولی چیز دیگه‌ایست. می‌دونم زندگی رو دیدی که اینجوری تلخ از کارمندی می‌نویسی. خواستم بگم نوشته‌های کارمندیت رو با تمام وجود حس می‌کنم و همیشه ترسیدم اینها رو جایی بگم یا بنویسم. آخه اینها در تضاد شدید با پیشرفته و همه می‌خوان پیش برن و من از تو چه پنهوون هیچ علاقه‌ای به پیشرفت ندارم. پیشرفت در کار برای من مساویه با اسارت و برده بودن. می‌ترسیدم اینها رو بگم، تو نوشتی، منم شیر شدم خرس عزیز و نوشتم. روزهات پُر زندگی.

    • 9 کاپیتان بابک ژوئن 11, 2012 در 1:18 ق.ظ.

      دکتر جان. دمت گرم که نترسیدی و نوشتی
      چقدر هم خوب نوشتی. هم کیف کردم، هم یاد گرفتم. بقول علیرضا رضایی دمت غیژ

    • 10 نرگس اکتبر 13, 2012 در 5:44 ب.ظ.

      منم دچار یاس فلسفی شدم. الان تو سنی هستم که می دونم باید قدم های بزرگ بردارم وگرنه بعدا کلاهم پس معرکه هست، ولی دچار یاس شدم همش به خودم می گم که چی؟
      میدونم الان وقت جا زدن نیست حداقل تا 3 سال. ولی بعدش فکر میکنم روش تو رو در پیش بگیرم دکتر

  5. 11 R ژوئن 10, 2012 در 12:41 ق.ظ.

    اینجاس که باید گفت : خببببببببببب خبببببببببب خبببببببببب

  6. 13 اویــــــسنا ژوئن 10, 2012 در 12:42 ق.ظ.

    خیلی آدما بودن که تو یه مرحله‌ای از زندگی، وقت نوشتن یه تز فلسفی یا یه کشف خیلی خفن، یه لحظه به خودشون اومدن گفتن خب که چی؟ و دست به کاری که می‌خاستن بزنن نزدن، اینا به معنای واقعی کسشعر پی بردن، به معنای واقعی زندگی پی بردن، باید دست تک‌تکشون رو بوسید، که نذاشتن زندگی از اون چیزی که هست جدی‌تر بشه

  7. 14 عزیز جون ژوئن 10, 2012 در 11:13 ق.ظ.

    ممنون از خرس و باقی دوستان. این پست و مخلفاتش رو خیلی دوست داشتم . شاید برای این که من هم به پیدا کردن آدمهای داغون علاقه مندم. به نظر من آدم های داغون آدم های دوست داشتنی هستند که نقش زیادی در داغون کردن دنیا نداشتند . دقیقا دنیا رو کسانی داغون کردند که خودشان و همه چیز رو زیادی جدی گرفتند . فکر کردند با همه خیلی فرق میکنند ، لذا حق دارند به جای همه تصمیم بگیرند . هر چی جنگ و جنگولک بازیه الکی که به اسم مدرنیته به خورد ما دادند ، زیر سر این آدم های غیر داغونه . من از این قبیل جمله ها خوشم میاد ، من هم مسافری هستم که مثل «»»بقیه»»» زُل زده‌ام از پنجره به بیرون و چمن‌ها و درختها و دیگر چیزهای سبزرنگ را نگاه می‌کنم. آهنگ هم گوش می‌کنم.

  8. 15 کاپیتان بابک ژوئن 11, 2012 در 1:23 ق.ظ.

    دست میذاری رو دل آدم. جای حساس
    منم داغونم. می فهمم چی میگی. ولی اونیکه دوستم داره بهم میگه اینطوری نباش!

  9. 16 gavcherun ژوئن 12, 2012 در 8:23 ب.ظ.

    از این زیبا تر امکان نداشت…


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




KHERS’s Twitter

بایگانی

Blog Stats

  • 1,056,020 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: