چند ساله دارم زور می‌زنم، ولی این دنده‌ی لعنتی جا نمی‌ره

در زمانهای قدیم من دو تا پسرخاله داشتم به نامهای سعید و عمید. عمید همسن من بود و سعید سه سال از ما بزرگتر بود. هر دو آنها کچل بودند ولی موهای من آلمانی بود. پدرم مرا به سلمانی تهِ فاز یکِ اکباتان می‌برد و آنجا محمود یک تخته روی دو تا دسته صندلی می‌گذاشت. «آقا، لطفاً دورشو واسش خالی کنین، روهاشو فقط کوتاه. آره دیگه، همون آلمانی به اصطلاح

سعید و عمید هر دو به مدرسه علوی می‌رفتند و کچل بودن جزو لباس فرم آنجا بود. البته پدرشان هم از آن تیپهایی بود که اگر موهای پسری از نمره چهار بلندتر بود و سنش کمتر از ۱۳ بود سریع پسر مزبور را گوشه‌ای خفت می‌کرد، می‌نشاندش روی پایش، لُپش را نیشگون ملایمی می‌گرفت و می‌گفت «مگه دختری عمو جون؟ دخترا موهاشونو بلند می‌کنن. اونم تازه زیر چادر. به بابات بگو ببره موهاتو مثه یه پسر خوب بزنهمعمولاً وقتی پسر مزبور قبول به اشتباهش می‌کرد، می‌توانست از روی ران‌های عضلانی شوهرخاله من بلند شود و به ادامه فوتبالش برسد. ولی گاهی یک بار اعتراف به اشتباه کافی نبود و آقا اُسموزی ضمن ادامه نیشگونهای ریز از گَل و گردن پسر برای بار چندم می‌پرسید «پس چی شد عمو جون؟ چیکار می‌کنی؟ بگو؟»

به بابام می‌گم ببرتم سلمونی موهامو پسرونه بزنه.

آفّرین پسّر آقا.

مرسی آقا اسموزی، حالا می‌شه برم فوتبال بازی کنم؟

بله که می‌شه پسّر خوب.

ولی همه می‌دانند که از لحظه گرفتن جواز فوتبال بازی کردن، تا لحظه جدا شدن باسن از روی ران‌های عضلانی آقا اسموزی و دویدن به سمت زمین فوتبال معمولاً چند نیشگون ریز دیگر راه است. این مالیاتی است که در دوران کودکی پسران به «عموهایشان» می‌پردازند.

عمید پسرِ خوب آقا اسموزی بود. به حرفهایش گوش می‌داد و یک بچه مسجدی کلاسیک بود. از آن طرف سعید از همان دوران کودکی با آقا اسموزی سر ناسازگاری داشت. تابستانها تا جایی که جا داشت موهایش را بلند می‌کرد، دنبال تی‌شرت و شلوار جین بود، بعدترها ژل، کمربند چرم سگک گنده و اینها. علیرغم اینکه خانواده خاله‌ام مشخصاً مذهبی و حکومتی بودند و ما مشخصاً نبودیم (حداقل آن سالهای دور) اما کماکان تقریباً همه سالهای دوران کودکی ما با هم گذشت. شب جمعه آنها با اتوبوس می‌آمدند خانه ما. بساط لحاف و تشک به راه می‌شد و می‌ماندند تا آخرین قطره‌های جمعه که باید بر می‌گشتند سر خانه و زندگی‌شان.

در همه آن سالها بر خلاف چیزی که اختلاف سن‌مان دیکته می‌کرد، من و سعید با هم جور بودیم و عمیدی همیشه چرخ سوم ما بود. ما همیشه دنبال شکستن همان خط قرمزهای فوق‌العاده بسته‌مان بودیم و عمیدی همیشه مشغول نهی از منکر ما بود. «بچه‌ها تورو خدا نکنین، بخدا خطرناکه‌ها، بابام می‌فهمه خیلی بد می‌شه‌ها، بچه‌ها توروخدا، دیر شده بخدا، بچه‌ها بیاین بریم نمازامونو بخونیم، بخدا ۵ دقیقه دیگه قضا می‌شه‌ها، بیاین بریم، الآن بریم می‌تونیم جماعتم بخونیما…» خط قرمزی که مشغول جابجاییش بودیم معمولاً چیز وحشتناکی هم نبود؛ یا می‌خواستیم بیشتر فوتبال بازی کنیم، یا می‌خواستیم بعد از فوتبال با پولهای دزدی از جیب پدرم کیک و نوشابه بخوریم، و یا می‌خواستیم یک دستبرد اساسی به جیب پدرم بزنیم و برویم ساندویچ سوسیس بخوریم.

یواش یواش من و سعید متوجه شدیم که بهتر است دو نفره برانیم و از شر این چرخ سوم مزاحم راحت شویم. اما فِر دادن عمیدی به این سادگی شدنی نبود. عمیدی گرچه مخالف برنامه‌های ما بود اما همیشه حضور نامحسوسش کاملاً محسوس بود؛ یا گوشه اتاق نماز می‌خواند، یا با آن دست‌خط تعلیم دیده‌اش مشق می‌نوشت، یا مشغول وضو توی توالتی با دری نیمه باز بود، یا کنار اتاق خوابیده بوده و دست توی دماغش می‌کرد. اما بهرحال جمله‌ای از مکالمات سری و تبهکارانه ما در مورد ساندویچ سوسیس نشنیده از زیر گوشش در نمی‌رفت.

جمعه‌ بعد از ظهری از ۱۸ سال پیش را یادم است که هر سه‌تایمان خیس عرق از فوتبال برگشته بودیم. عمیدی نمازش را خواند و بعد همانطور با بدن چسبناک، کنار اتاق زیر شمد سبز من چرت زد. من و سعید وقتی مطمئن شدیم که عمیدی زیر باد خنک فن‌کويل بیهوش شده شروع کردیم مثل دو تا تبهکار بالفطره در جملات کوتاه و با صدایی خفه شده از طرح‌مان حرف زدیم. «ببین، من می‌رم توی هال با مامانم اینا حرف می‌زنم، تو آروم برو توی انباری، یه دویستی از جیب شلوار قهوه‌ایه وردار. اگه خیلی کم بود ورنداریا، می‌فهمه ضایع می‌شیم. پول خُردم اگه زیاد بود چنتا پنج تومنی و اینا بیار. فقط جرینگ جرینگ نکنیا…»

یک ۲۰۰ تومانی مچاله توی مشتم بود و با سعید یکی یکی پیلوتی‌هایی خاکستری اکباتان را جست می‌زدیم و می‌رفتیم به سمت «ستاره». اینجا ساندویچی مورد علاقه‌مان بود که همبرگرهایش را به قیمت ۶۰ تومان عرضه می‌کرد. با آن اسکناس سرخابی مچاله شده حتی تصویر سیب‌زمینی سرخ کرده و کوکا هم ته ذهن‌هایمان بود. هم از دستبردمان راضی بودیم، هم از فر دادن عمیدی، هم از نقشه حرفه‌ای‌مان و بیشتر از همه اینها، از با هم بودن‌مان.

آخرین پله‌های قبل از ستاره را داشتیم پایین می‌رفتیم که صدای قژقژ دوچرخه بی‌ام‌ایکسم از پشت سرم آمد. «نامردا؟ خیلی نامردین. فکر کردین من خوابم نمی‌شنوم؟ خیلی آشغالین، بخدا می‌خواستم به بابا اینا بگم ولی دلم واستون سوخت. فکر کردین من خوابم نمی‌شنوم؟ من همه حرفاتونو می‌شنوم. ولی خیلی نامردین. یادتون باشههمینطور که گلایه‌اش را ادامه می‌داد، دوچرخه را به پله بتنی تکیه داد و سه تایی وارد ستاره شدیم.

پس از تعقیب شدن توسط عمیدی، دومین ضربه را توی خود ستاره خوردیم. وقتی به منوی محقرش نگاه کردیم متوجه شدیم که همبرگر از دو هفته پیش تا حالا شده ۸۵ تومان. «آقا؟ اینو اشتباه زدین انگار. ما هفته پیش هم همبرگر خوردیم ۶۰ تومن بود. خودتونم همینجا بودین. بخدا دروغ نمی‌گیماز خودتون خریدیممعلوم بود که دروغ نمی‌گفتیم. هم ما قیمت سرتاپای منوی تمامی ساندویچی‌های اکباتان را بلد بودیم، و هم اصغر از روز افتتاح ستاره به نوبت یا پشت دخل آنجا بوده یا در حال همبرگر سرخ کردن و سس‌مالی نان. پس حتماً خودش با آن پیراهن سفید چرکش که گوشه چپ سینه‌اش نوشته «سس مهرام» به ماها همبرگر ۶۰ تومانی فروخته بوده. «آره دیگه گرون شده. الآن ۸۵ تومنهدلیلی نمی‌دید به سه پسربچه عرقو که دوتایشان کچل هستند و یکی‌شان آن دوتای دیگر را زیر لب ناله و نفرین می‌کند توضیح بیشتری بدهد.

دست خودم نیست، اما هنوز که به آن روز و صورت سفت اصغر فکر می‌کنم با خودم می‌گویم که حقش است پشت همان دخلِ ستاره دفن شود. گزینه‌های انسان‌دوستانه زیادی داشت: می‌توانست با همان دویستی کهنه سه تا همبرگر تپل بدهد دست ما به علاوه یک لبخند، می‌توانست بقیه‌اش را «دفعه بعد» ازمان بگیرد، یا حتی می‌توانست بگوید بعد که وقتی خوردید بروید و بقیه‌اش را بیاورید. اما هیچکدام اینها را نکرد. کل اعتراض و عجز و لابه ما تبدیل شد به سه تا همبرگر حرامزاده: نان + همبرگر بدون هیچ مخلفات اضافی. حتی تلاش نکرده بود دو لُپه‌ی نان را درست روی هم بگذارد، انگار هر لحظه ممکن بود همبرگر سُر بخورد بیرون. «آقا این چیه؟ ما که نصف بیشتر پولو دادیم؟ این آخه چیه؟» سبد پلاستیکی را ازمان پس گرفت و لای هر ساندویچ یک برش خیارشور هم گذاشت. «سُس قرمز هم اونجا رو میزه، زیاد نزنین ولی

علاقه ما به همبرگر و سوسیس و کالباس بیشتر از اینکه یک سلیقه غذایی باشد، مخالفت با یک طرز تفکر خاص بود. و بیشتر از اینکه یک مخالفت مستدل با یک تفکر خاص باشد، یک اعتراض بدوی به تفکرات فاشیستی دایی‌ام هاشم بود. هاشم نه تنها هیچ نوع غذای ناسالمی مصرف نمی‌کرد (و خانواده‌اش را هم در بند کشیده بود)، بلکه مصرف‌کنندگان این محصولات را هم با ادبیات عصا قورت داده‌اش تحقیر و تمسخر می‌کرد. سوسیس‌خواری افراطی ما در حقیقت بیلاخی بود به سیستم عقیدتی هاشم و ریش مهوعش؛ همدردی نمادین ما بود با پسردایی عزیزمان که در زندان هاشم به سر می‌برد. انقلاب نه چندان مخملی ما در حقیقت همان روز کوهنوردی خانوادگی به درکه صورت گرفت. روی آن تخت لق‌لقو، ساعت ۱۱ صبح جمعه هاشم از فلاسکش چایی ریخته بود و هورت می‌کشید و «رطب»هایی که اختصاصی از جهرم برایش فرستاده بودند را می‌جوید. هسته‌هایشان را منظم چیده بود کنار تخت. من و سعید در این سوی تخت به چشمانش زل زده بودیم و منتظر بودیم کافه‌چی پُرسِ سوسیس آلمانی‌مان را بیاورد. چند دقیقه بعد با حرکات فک محکم و منظم برش‌های سوسیس آلمانی را می‌جویدیم و لبخند مریضی حواله آن سوی تخت می کردیم. هاشم هم مریض می‌خندید، «نمی‌دانم این جوان‌ها چه می‌بینند توی این سوسیس و کالباس؟» ما حتی نیازی به پاسخ دادن نمی‌دیدیم. زیردستی سوسیس که روغنهای کفش آرام آرام داشت می‌ماسید خودش گویای همه چیز بود.

الآن که فکر می‌کنم، این خانواده ما را مریض کرد. این نبرد فکری به جایی رسید که ما در خفا از یخچال‌مان سوسیس می‌دزدیدیم و خام می‌خوردیم. حتی برای سفر خانوادگی به شمال، من و سعید بزرگترین مشکل‌مان نداشتن سوسیس بود. چند‌تا سوسیس از تهران گذاشتیم توی جیب بغل ساک ورزشی. گرمای صندوق عقب و رطوبت مازندران فردایش خمیر فشرده سبز رنگی تحویل‌مان داد. نه، دیگر مبارزه ایدئولوژیک با هاشم به بهای مسمومیت فایده نداشت. سوسیس‌ها را پرت کردیم گوشه باغ.

با رسیدن سن بلوغ، خط قرمز ما هم از سوسیس و همبرگر به مسائل بدوی‌تر تغییر پیدا کرد. یا حداقل برای سعید تغییر پیدا کرد. دیگر خوابیدن با سعید توی یک اتاق امر خطرناکی محسوب می‌شد. «بچه‌ها؟ خوابین؟ خوابین؟ من خوابم نمی‌بره. میاین شورتامونو در بیاریم؟»

بعضی‌ها برچسب منحرف به سعید می‌زنند. من چنین چیزی را قبول ندارم. به نظرم بیشتر یک «نوجوان کنجکاو» بود. این هم چیز بدی نیست. حتی الآن سالها بعد از آن دوران من خودم به یک «میان‌سال کنجکاو» تبدیل شده‌ام. حتی شاید ماجرای مسجد بعثت هم ریشه‌اش کنجکاوی بوده باشد؟ کسی نمی‌داند. ما گله بچه‌های فامیل طبق معمول هر بعد از ظهر جمعه با دوچرخه و اسکیت و دیگر وسایل نقلیه برای خودمان لای پیلوتی‌ها می‌چرخیدیم و یکهو از کنار مسجد بعثت سر در آوردیم. «بچه‌ها بریم نمازمونم بخونم تا اینجا اومدیم؟ ثوابش بیشتره‌ها توی مسجد…» این صدای نازک عمیدی بود. پیشنهادش با سکوت مرگباری مواجه شد و مجبورش کرد که تنهایی توی مسجدِ خالی قامت ببندد. بقیه‌مان دور و بر مسجد می‌پلکیدیم. هاجر یکی از دختردایی‌هایم رفت دستشویی. سعید هم همینطور. با هر استانداردی که حساب کنی رفع حاجت طولانی‌ای بود. در نهایت بعد از چندین دقیقه انتظار، به جای سعید و هاجر سر و کله یک بسیجی پیدا شد. کسی داستان را درست نمی‌داند. احتمالاً غیر از سعید که الآن توانایی بازگو کردنش را ندارد. بعداً بریده بریده گفت که رفته به هاجر کمک کند، ولی بیشتر از این توضیح نداد. مادربزرگ من در طول عمر طویلش یا در مسجد بوده یا در راه مسجد و آن روز هم استثنا نبود. از راه می‌رسد و نوجوانان کنجکاو را از مخمصه نجات می‌دهد. ما خانواده آبروداری هستیم و تبعاً این ماجرا همان جا در زیرزمین‌های مسجد بعثت دفن شد. هیچ کس علاقه خاصی به صحبت در موردش نداشت و به مرور زمان بیشتری‌ها حتی منکر وقوعش شده‌اند. اما حداقلش این است که کل قضیه یک اشتباه استراتژیک نابخشودنی بود.

آقا اسموزی با اینکه زیاد حرف نمی‌زد اما قطعاً آدم کلیدی‌ای در این خانواده بود. زمانی تفریحش این بود که آستینهای گرمکن نایلونی‌اش را بالا بزند و توی دستشویی ما وضو بگیرد. با آرنجش در دستشویی را می‌بست تا وضویش باطل نشود. پشمهای پرپشت دستش خیس و صاف می‌شدند. در حالت عادی پشمهای دستش شاید اندازه هر مرد دیگری بود ولی وقتی وضو می‌گرفت هر تار پشمش به رشته‌ای ۲۳ سانتیمتری تبدیل می‌شد. آرنجهایش را قائم توی هوا نگه می داشت و مرا که می‌دید جفت آرنجهایش را به سمتم تاب می‌داد. اینجوری ذرات آب از لای پشمهای طولانی دستش به صورت من می‌پاشیدند. «تو رو خدا نکن آقا اسموزی، بخدا دوس ندارم…» در حالیکه از تیررس آب وضویش فرار می‌کردم اینها را می‌گفتم ولی آقا اسموزی هم گام‌های بلندی داشت و صدایش را پشت سرش می شنیدم که فریاد می‌زد «این آبه تبرکه، نترس، بیاثواب داره

مجموع این جملات کل دایره گفتاری آقا اسموزی را تشکیل می‌داد. اگر اندازه هاشم سر و زبان داشت لابد غیر از مکالمه با بچه‌ها و ارعاب‌شان، تعلق خاطرش به جناح فکری هاشم را هم اعلام می‌کرد. من از همان دوران کودکی این را می‌دانستم. شک‌ام هم وقتی برطرف شد که آقا اسموزی به تمکن لازم رسید و با خاله‌ام اولین حج واجب زندگی‌شان را انجام دادند. بر خلاف تصور همه آقا اسموزی سعید و عمید را پیش هاشم گذاشت. دایره گفتاری‌اش پیشرفت کرده بود، «من طرز زندگی اینا رو قبول ندارم، آقا هاشم خوبه…»

دوران نوجوانی ما همه چیز این خانواده در حال تغییر بود. اختلافات ایدئولوژیک بساط سفرها و معاشرت خانوادگی را برچید. همین اختلافات ایدئولوژیک به تفاوت در حساب بانکی هم انجامید. آقا اسموزی مسافر درجه چندم یکی از کوپه‌های قطار آقا ارسنجانی و چند تا آقای دیگر شد. تبعاً صندلی راحتی نصیبش شد و سفرهای حج به سفر اروپا تبدیل شدند. از آن طرف پدر من به صورت گردشی در دانشگاههای مناطق حاره ایران به «ماموریت» می‌رفت. هنوز هم می‌رود. سعید هم بوق مخالفتش بلندتر شده بود. ژل، صورت سه تیغه، روزنامه سلام، بحث سیاسی، خاتمی. همه اینها توی خاندان اسموزی تابوشکنی بود. حتی در یکی از آخرین دیدارهایمان سعید بهم گفت که تارک شده. «باور ندارم دیگه، چیکار کنم؟» وقتی چهره کماکان گنگ من را دید توضیح داد که یعنی تارک الصلاة شده، یعنی نماز نمی‌خواند. موضوع خیلی سریع جذابیتش را از دست داد و با بغض رفت روی سوژه جدید؛ «ببین آخه نمی‌دونی این پراید هاچ‌بکا چی می‌رنمی‌کَنه، آسفالتو می‌کَنه. وای، اگه یه سفیدشو داشتم…» محرم بود. پیچ ضبط را پیچاند. سیاوش قمیشی شروع کرد به خواندن. سیگارش را گیراند. دسته دنده‌ی دراز پاترولِ دولتی را توی یک جا زد. برف شروع شده بود.

یک بعد از ظهر تنبل تابستانی بود. تازه جوابهای کنکور آمده بود. من و پسرِ هاشم پلی‌استیشن می‌زدیم. گرافیکش فوق‌العاده بود. مادرم آیفون را برداشت. گوشی پلاستیکی که خورد روی پارکت‌ها ما برگشتیم و به مادرم نگاه کردیم. دستش توی مو‌هاش بود و نشسته بود روی زمین. چند دقیقه طول کشید تا پدرم به حرف آوردش. چند دقیقه بعدش بدتر از همیشه‌اشداشت گاز می داد به سمت بلوار کشاورز، بیمارستان پارس. ماها عقب ماشین بودیم. هوا کم بود. پنجره‌ها را پایین داده بودیم، ۱۲۰ تا سرعت داشتیم ولی باز هم هیچی باد نمی‌آمد. همه‌شان توی پارس بودند غیر از سعید. محتویات تختهایی که توی راهروهای مرمر از جلوی روی‌مان سُر می‌خوردند ارتباطی با فک و فامیل ما نداشتند. ولی می‌گفتند دارد؛ آن توده‌های گوشتی ملافه‌پیچی شده‌ روی تختها را نشان‌مان می‌دادند: «این مادربزرگته، اون یکی خالته، بقیه‌شونم می‌آن حالاسعید را برده بودند بیمارستان بغلی که مال بنیاد مستضعفان و جان‌بنزان است.

«امروز با سعید حرف زدم، جواب که نمی‌ده خب، خوابه، کُماس، ولی باور کن ازش پرسیدم سعید؟ منو می‌شناسی؟ بعد سرشو خیلی آروم تکون داد. ینی می‌فهمه. به نظر من که می‌فهمه. داره بهتر می‌شه. دکترام می‌گن داره بهتر می‌شه…» اینها را برادر آقا اسموزی می‌گفت. نام او هم آقا اسموزی بود اما بعداً خودش رفت ثبت احوال و نامش را به آقای جاکشیان تبدیل کرد. اینجوری برای همه راحت‌تر بود. روز سوم بعد از تصادف‌شان بود. ما جلوی پنجره آی‌سی‌یو بودیم و چیزی غیر از یک توده گوشت خواب‌رفته نمی‌دیدیم. می‌خواستیم بفرستیمش انگلیس. شاید فرقی می‌کرد. اما آقای جاکشیان می‌گفت «داره خوب می‌شه، دکتراش گفتن

توی برخورد ماشین‌شان به گاردریل، و بعد پرواز، معلق زدن و فرود آمدن‌شان توی شانه اتوبان، آقا اسموزی ساعد راستش یک خراش کوچک برداشته بود. این خراش ظرف ۴۸ ساعت ترمیم شد. اگر می‌خواست حتی می‌توانست باز هم وضو بگیرد و آب تبرک به من بپاشد. ولی خب می‌دانست که الآن با یک دوپای قاطی طرف است. عمیدی دو تا خراش برداشت و ظرف ۷۲ ساعت خراش‌هایش ترمیم شدند. خاله و مادربزرگم هرکدام به ۲۳۶ تکه نامساوی تقسیم شدند و بعد با همین تعداد پلاتین به هم دوخته شدند. چهار سال پیش مادربزرگم به خارش افتاد و نصفی از پلاتین‌ها را در آوردند.

سعید هم بعد از دو هفته کما مُرد. دم در خانه‌شان یکی بهم گفت. یک راست رفتم توی توالت‌شان. هنوز یادم است که دیوار بغل آیینه ۴۶ تا و نصفی کاشی دارد. بعد چند بار سرم را کوبیدم به میله‌ی جاحوله‌ای. صدای پخ‌اش رفت بیرون. عمید آمد و جمعم کرد. چهلم‌اش خورد اواسط مهر. هشت صبح ریاضی یک داشتم و مراسم ۱۱ صبح بود. ۸:۳۰ با یک کلاسور و پیراهن روی شلوار و کتانی سر قبر بودم. هیچ کسی نبود. من هم کاری نداشتم. از اولش هم به هیچ چیز باور نداشتم، الآن هم مسخره‌ترین وقت ممکن برای نماز و دعا بود. بی‌هدف نشستم کنار قبر. کلاسور سیاهم را گذاشتم روی بیت مهملی که روی سنگ قبر نوشته بودند. الآن فقط اسمش و تاریخها معلوم بودند. به نظرم یک چیزی توی این ماجرا اشتباه بود، ولی نمی‌فهمیدم چه چیزی. به جای فکر کردن زدم زیر گریه. نیم ساعت قبل از مراسم سر و کله آقا اسموزی پیدا شد. «عه! تو اینجا چیکار می‌کنی؟ هنوز که شروع نشدهجوابی نداشتم برایش. کلاسورم را برداشتم و رفتم پشت مقبره. آقا اسموزی داشت صندلی تاشو می‌چید. چند تا قلوه سنگ را به نوبت شوت کردم روی علف‌های هرز.

Advertisements

57 Responses to “چند ساله دارم زور می‌زنم، ولی این دنده‌ی لعنتی جا نمی‌ره”


  1. 1 GARSON مه 22, 2012 در 11:08 ب.ظ.

    چقدر خوب بود سعید. متاسفم.

  2. 2 R مه 22, 2012 در 11:10 ب.ظ.

    The ending killed me. You should stop thinking and writing about these things. Now I know why you’re so depressed. You shouldn’t remind you and other ppl of your/ their loss. It’s crazy.
    I feel terrible after reading this and I don’t like it. I hope you get back to writing comedies. This way everybody feels better.
    Now my night sucks after reading this.

  3. 3 بهار مه 22, 2012 در 11:47 ب.ظ.

    ماجرای مسجد رو نفهمیدم، یعنی سعید با هاجر یه دستشویی رفته بودند؟

  4. 7 mahsaee (@mahsaee) مه 23, 2012 در 3:29 ق.ظ.

    پاراگراف آخر ویران کرد

  5. 8 ساحل مه 23, 2012 در 4:10 ق.ظ.

    خیلی تاثیرگذار بود و آخرش به شدت غم انگیز. در حدی که اشکامو نمی تونستم از پسر کوچکم قایم کنم.

  6. 10 من مه 23, 2012 در 6:37 ق.ظ.

    پاراگرافِ آخر…
    آخ
    آخ
    آخ

  7. 11 آیه مه 23, 2012 در 7:43 ق.ظ.

    از نوشته های قدیمی بود؟

  8. 13 سینا مه 23, 2012 در 11:16 ق.ظ.

    یادش به خیر! سلمونی آصف. بلوک سی

  9. 14 تم تم مه 23, 2012 در 11:27 ق.ظ.

    عالی بود

  10. 15 ناشناس مه 23, 2012 در 12:48 ب.ظ.

    قشن بود. بازم بنویس اینطوری

  11. 17 zahremari مه 23, 2012 در 2:18 ب.ظ.

    گریه کردم، میگرنم عود نکنه خوبه!!

    دردناک بود.

  12. 18 mitra3030@gmail.com مه 23, 2012 در 3:15 ب.ظ.

    بی شرف.. بی شرف..

  13. 19 kati مه 23, 2012 در 3:53 ب.ظ.

    چقدر زیبا نوشتی

  14. 20 نیما مه 24, 2012 در 2:37 ق.ظ.

    خرس عزیز طبق معمول عالی بود..منو بردی به اون زمانا ..سلمونی آصف تو بلوک سی.. راستی ساندویچ مگ مگ یادته چه حالی می داد!! ستاره رو زیاد یادم نمیاد تو آ 3 نبود؟ از اون مسجد بعثت هم خاطره زیاد دارم ….آخر نوشتت اشک به چشمم آورد… راستی فکر کنم بشناسمت ما ب یک بودیم و البته پدر مادرم هنوزم اونجان و من 10000 کیلو متر دورتر…شاد و پیروز باشی….راستی من بر خلاف نظر بعضیا هیچ علامت افسردگی در تو نمی بینم …زیبا بیان کردن احساسات دلیل بر افسردگی نیست دوستان

  15. 21 سارا مه 24, 2012 در 7:32 ق.ظ.

    این‌جور وقتها سعید ماجرا می‌میره

  16. 23 ندا مه 24, 2012 در 12:52 ب.ظ.

    چه نسل گهی تربیت شدیم

  17. 24 گلنار مه 24, 2012 در 3:14 ب.ظ.

    یک انرژی عجیبی پشت این نوشته هست ..ادبیات خوبش و بعضی جمله های ویژه اش که حالا بماند..
    انگار عصیانی نو متولد شد از عصیان کودکی..تازه مثل نان داغ…قوی مثل تصمیمی راسخ!(نمیدونم این از کجا اومد ولی اومد)

    نیم ساعت قبل از مراسم سر و کله آقا اسموزی پیدا شد. «عه! تو اینجا چیکار می‌کنی؟ هنوز که شروع نشده!» جوابی نداشتم برایش.(این جمله برای من جزیی از اضافات بود )

    مرسی آقای نویسنده .

  18. 25 گلنار مه 24, 2012 در 8:43 ب.ظ.

    در مورد جمله ای که در بالا کپی کردم باید اضافه کنم که متوجه بودم که شروع روایت و توضیح شخصیت و نوع ارتباط و تفکر آقای اسموزی به پایان روایت با جملۀ» هنوز که شروع نشده «مرتبطه و معرف فضای بودن این آدمه ,این تنها سلیقۀ من بود که در پایان حال و احوال راوی پرنگ تر باشه و از آقای اسموزی در گذرم.(به این کامنت میگن :دچار شدن به وسواس توضیح ! )

  19. 27 ناشناس مه 24, 2012 در 10:57 ب.ظ.

    nice work bro

  20. 28 نسیم مه 24, 2012 در 11:38 ب.ظ.

    سلام. چرا فکر می کنم این نوشته رو قبلا خوندم خرس جان؟! واقعا چرا؟

  21. 29 ناشناس مه 25, 2012 در 9:33 ق.ظ.

    ممنون. خیلی‌ قشنگ بود.

  22. 30 یزدان مه 25, 2012 در 10:31 ق.ظ.

    وقتی نسوان مطلقه معلقه میخونم و بالا میارم تنها چیزی ک حالمو خوب میکنه تویی، خرس.

    • 31 شین شین مه 25, 2012 در 4:52 ب.ظ.

      خودآزاری داری عمو خوب نخون نسوانو که بالا نیاری

    • 32 مادر مجرد مه 26, 2012 در 7:27 ق.ظ.

      دقییقا من هم داشتم به همین فکر می‌کردم … من اولین باره که اینجا اومدم و مطلب خوندم … و چقدر لذت بردم … نوشته‌های نسوان اون اوایل خیلی‌ خوب بود ولی‌ الان بیشتر پست‌ها تکراری شده … در هر صورت آقای ‌خرس واقعا لذت بردم از نوشتنتون … پاینده باشید

    • 33 َشهناز مه 28, 2012 در 5:21 ب.ظ.

      حیف از اون حافظه کامپیوتر که صرف خواندن خزعبلیات نسوان مطلقه شود. حیف از اون برق که صرف دانلود کردن مزخرفات نسوان مطلقه بشه.
      چند تا پیرزن شدیداً فمینیست دور هم جمع شدن و به قول خودشون مطلب مینویسن.

  23. 34 یزدان مه 25, 2012 در 6:10 ب.ظ.

    ببین من اعصابه درس حسابی ندارم فین فین جوابمو نده. در ضم عموتم نیسم

    • 35 نانا مه 28, 2012 در 9:15 ق.ظ.

      همانا خداوند تمامی مریضان اسلام و غیراسلام و کافر و ملحد و… شفا بدهد آمینننننننننن. شما رو هم از مریضی مازوخیسم و خودآزاری و خودزنی …نجات بدهد. مستحب واجب است که به وبلاگهایی که شما را دچار تهوع و عققققققق می کند تشریف نبرید.

  24. 36 پمبه مه 26, 2012 در 10:44 ب.ظ.

    خیلی خوب بود. همه چی به جا و با قلم خوب نوشته شده بود. از این لایه لایه نوشتنت خوشم میاد.

  25. 38 ساحل غربی مه 27, 2012 در 11:25 ق.ظ.

    مثل همیشه فوق العاده می نویسی….
    خودم حالم خوب نبود پاراگراف آخرت دیگه داغونم کرد….

  26. 39 vahid مه 27, 2012 در 3:48 ب.ظ.

    داستان و سبک نوشتن فوق العاده بود

  27. 40 babakbox مه 27, 2012 در 5:29 ب.ظ.

    این دنده ها هیچ وقت جا نمی رن
    منم دارم سعی میکنم از این دنده ها بنویسم شاید با نوشتنش کمتر عذاب بکشم

  28. 41 keyvan مه 28, 2012 در 11:43 ق.ظ.

    بیشتر نوشته‌هات خوبند. ولی بیعضی‌هاش فوق‌العاده‌اند. این رو خیلی دوست دارم. اتفاقا من بیشتر داستان یا متن روایت گر رو دوست دارم. اما اون پست «سه کله» نمیدونم چه جادویی توش کرده بودی با اینکه همش تو ذهن خودت می‌گذشت، ولی معرکه بود. هنوز دلم نمی‌آد هر دوتا رو با هم تو یه رده بذارم. راهش اینه که هر دوتاشو یه دور دیگه می‌خونم! هم فال هم تماشا! دستت درد نکنه!

  29. 42 کامیکازه مه 29, 2012 در 2:28 ق.ظ.

    مسجد بعثت و کافه درویش و چهارشنبه سوری ها! چه خاطراتی که زنده نشد

  30. 43 یزدان مه 29, 2012 در 5:53 ق.ظ.

    ب نانا
    باری تعالی شما را نیز از مرضه کل کل و جروبحثه بیخود و پاچه گیری و فوضولی ک سبب گسترشه مرضه دیگری بنامه هاری در اجتماع میشود برهاناد، یا لططیف، إرحم عبدک الضعیف

  31. 44 محدثه مه 31, 2012 در 4:20 ق.ظ.

    عالی بود خرس جان، همیشه میخونمت (از وختی یک مهندس بودی! تا الان که خرس شدی!) این نوشته فراتر از یه دونه لایک بود:*

    • 45 Nashenas ژوئن 1, 2012 در 7:23 ق.ظ.

      می‌شه به من هم بگی‌ نوشته‌های قدیمیه ‌خرس رو کجا می‌تونم بخونم؟ ‌خرس جان اگه خودت لطف کنی‌ هم که خیلی‌ ممنون میشم.

  32. 48 marg ژوئن 3, 2012 در 9:07 ق.ظ.

    این آبه تبرکه، نترس، بیا … ثواب داره. هاهاها

  33. 49 شیــده ژوئن 5, 2012 در 1:46 ب.ظ.

    پیچ پیچید و دنده عوض نشد ! دیگه دنده ای برای عوض شدن نمونده …
    یاد باد آن روزگاران

  34. 50 mahgoon ژوئن 7, 2012 در 11:26 ب.ظ.

    درد شناخت!… راه…مقصد…
    فکر کنم توی پارک به نتایج خوبی برسی…شاید ایندفعه رهاتر برگردی به دنیای نوشتن…امیدوارم یه روزی شروع کنی توی ماهیت یک «ما» واقعیات رو بنویسی…اما قبل از اینکه دچار جنایت بشی باید به بن بست برسی…تا بفهمی هیچ کاره‌ای…و تنها زورت به خودت میرسه و میتونی اونجوری که دلت میخواد خودتو توی «ما» بنویسی…جوری که نه سیخ بسوزه نه کباب……تا تو «منی» درد زخم کاری تره…نمی‌خوام بیشتر با شعار حالت رو به هم بزنم… گسترش بعد از تعبیر فهم پس از رسوب تجربه معنی می‌گیره…تنها در بستر زاینده‌ی محبت.
    موفق باشی.

  35. 51 شین ژوئن 8, 2012 در 11:17 ق.ظ.

    دردناک و آشنا بود خرسی جان :(

  36. 52 aki ژوئن 8, 2012 در 12:46 ب.ظ.

    آقای khers هیچ معلوم هست کجا تشریف بردید
    من همش میام اینجا و » چند ساله دارم زور می‌زنم، ولی این دنده‌ی لعنتی جا نمی‌ره »
    واسه صدمین بار میخونم میرم
    ظاهراً ما رو یادت رفته است :|

    • 53 KHERS ژوئن 8, 2012 در 6:20 ب.ظ.

      شرمنده. یکم سرم شلوغه. یکم بیحالم. یکم حرفی ندارم. ولی حتمن بزودی یه چیزی میذارم اینجا چون خودم هم به خارش افتادم.

      • 54 aki اوت 16, 2012 در 4:39 ب.ظ.

        ظاهران حموم واجب شدی خرس جانه عزیزم
        من دو سه ماهی نبودم امشب تا صب اینجامممم

  37. 55 فرشاد ژوئن 9, 2012 در 2:46 ق.ظ.

    خرس عزیز و مهربان
    فکر کردم به نشانه ی سپاس از همه ی این نوشته ها برایت بنویسم ، آنجا که دلتنگی به سراغم آمد از بی خبریت . کجایی؟ پستی ؟ هایی هوویی؟ فکر کردم به احترام تمام نوشته های اینجا باید ایستاد و گذشت . لحظه هایی در زیبایی های معمولی زیستن . کلاه را از سر برداشتن کافی نیست . بنده از همینجا برای این کلبه ی کلمات ، جانفشانی میکنم.

  38. 56 یزدان ژوئن 9, 2012 در 10:39 ق.ظ.

    پسرجان یخبری ازخودت بده. نگرانیم. غیبتت طولانی شده

  39. 57 کاپیتان بابک ژوئن 10, 2012 در 12:33 ق.ظ.

    از بهترین نوشته هات بود خرس جان
    مثل اینکه شما بیشتر از رفتن سعید ضربه خوردی تا بابای بی چی چی اش بگم که بد نباشه. قضاوت نباشه
    ولی این شما بودی با قلم توانایت که تصویر یک آدم بی معنی و توخالی را کشیدی


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




KHERS’s Twitter

  • تنها خوبى اينترنت ضعيفم اينه كه توى اينستا همون عكساى محو رو لايك ميزنم و سر ميدم ميرم پايين زودتر كارم تموم شه. 1 day ago
  • بعلت ترک سیگار شامه‌م انقدر تیز شده که گاهی فکر می‌کنم این دیگه دماغ نیست، شمشیره. 3 days ago
  • قاطی کردن سالاد کهنه و نو جرمه. 3 days ago
  • اصل پول و سود پول دو تا چيز متفاوتن. 4 days ago
  • @better_el من گفتم؟ 😑 4 days ago

بایگانی

Blog Stats

  • 1,089,202 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: