When I see my face, I wanna disappear

این دفتر سیمی جدید من است که آن را از شرکتم دزدیده ام و تویش یادداشت می نویسم. شرکتم زندگیم را از من می دزدد و من از کمد شرکتم دفتر می دزدم. ساعت شش صبح است و با اینکه امکانش را داشتم باز هم طلوع خورشید را ندیدم. وقتی خورشید خیلی پایین بود دیدمش و بعد یکهو آن لرزش دوست داشتنی به جانم افتاد. این لرز در موقعیتهای به خصوصی بهم دست می دهد. در این موقعیت خاص احتمالاً معنیش می شود اینکه «خورشید هر روز طلوع کرده و هر روز هم طلوع خواهد کرد و رویه یکنواختش ترسناک است. ما بیشتر وقتها خواب هستیم و طلوعش را نمی بینیم. اما او هر روز بدون استثنا طلوع کرده و بعد هم غروب کرده. انگار هیچ فرقی برایش نمی کند کسی توی این دنیا باشد یا نه، او کماکان کار خودش را انجام می دهد.»

من بین آدمهایی نشسته ام که فکر کنم پولدار هستند. اینجا سالن انتظار مسافران بیزنس کلاس است. از قیافه ام واضح است که جزو اینها نیستم. واضح نیست؟ حتی خانم لبخندوی دم در با اینکه کارت پروازم را چک کرده بود باز هم باورش نمی شد این قیافه مبهوت اجازه ورود به این سالن اختصاصی را داشته باشد. الآن یک ماست و میوه بسیار خامه ای خوردم. هرچه پولدارتر باشی خامه ماستت بیشتر است. و همینطور به باشگاههای بهتری می روی تا خامه ها را بسوزانی. یک فنجان قهوه و یک لیوان آب پرتقال هم خوردم. بزودی باید بروم دستشویی و برینم به این سیستم. چون به قول باکونین «تنها زمانی واقعاً آزادم که همه آدمهای دنیا، زن و مرد، به همان اندازه آزاد باشند». الآن من گند زدم به جمله قصار و اصلش خیلی قشنگتر است. ولی با اینهمه ویروس و تب و لرز دیشب واقعاً انتظار بیشتری از خودم ندارم.

دیشب نفهمیدم چطور خوابم برد. قفس سینه ام درد می کرد. یعنی در حدی که آه و ناله می کشیدم. حداقل خوبیش این است که آمادگی دوران پیری و تنهایی را پیدا کرده ام چون الآن هم دوران جوانی و تنهایی است. آه و ناله و تزریق و سرم و لگن و تنهایی برایم موضوع پیش پا افتاده ای خواهد بود. من الآن آدمی هستم که بلدم چطور تنهایی مریض بشوم و تنهایی ناله کنم. به نظرم مهارت مفید و لازمی است. یعنی واقعیت، تنهایی است و دلیلی نمی بینم که ازش فرار کنم. می توانم به زور توی رابطه باشم. یا چهار نفر دوست دور خودم جمع کنم. اما به نظرم زیادی هستند. لازم نیستند. مثل مخدر می مانند. آدم سریع بهشان عادت می کند و بعد نمی تواند بدون آنها زندگی کند. بعد یک «شب جمعه ی تنهایی» می شود کابوس. الآن «شب جمعه ی تنهایی» پیش فرض شب جمعه های من است. زندگی من خالی از دستاورد است اما این یکی –این بی نیازی از آدمها- به نظرم لیاقت عنوان دستاورد را دارد. البته کسی هم نیازی به من ندارد.

آیا اگر وبلاگ ننویسم هم می توانم اینقدر راحت تنهایی کنم؟ نمی دانم. شاید. شاید هم نه. شاید بهتر باشد یک مدتی از اینترنت هم بکشم بیرون؟ اگر بتوانم این کار را بکنم خیلی خوب می شود. چرا باید هر روز بروم توی فیسبوک؟ چرا باید وبلاگ بخوانم؟ انگار این هم عادت شده. اگر عادت شده می خواهم نابودش کنم. درست مثل رابطه داشتن. به نظرم عادت خوب نیست. زندگی را از چیزی که هست هم لوس تر می کند. الآن من به آدمها عادت ندارم، یعنی عادت قدیمم را شکستم. اما هنوز به اینترنت عادت دارم. وقتی هنوز برای خانه ام اینترنت نگرفته بودم بهتر بود. باید دوباره کنترلش کنم. از نوار لاجوردی فیسبوک و صفحه بیرنگ گوگل ریدر متنفرم. فقط وبلاگم را نگه می دارم. شاید حتی بیشتر هم بنویسم. ولی دیگر چیزی برای نوشتن هم ندارم. آدمی هم نمی بینم که ازش بنویسم. می خواهم در مورد اسپید دیتینگ بنویسم. در مورد چیزهایی که نشان بدهد یک ور داغون هم دارم. چون متاسفانه من تصویر آدم غیرداغون از خودم داده ام. کلاً از دادن تصویر خسته شده ام. می خواهم خودم باشم. خودم آدم دراز و خسته ای هستم. خودم آدم طولانی و خمیده ای هستم. تصویر ندارم. فقط اندازه دارم. اندازه ام دراز و خسته است. من تصویر ندارم. باید روشی ابداع کنم برای نوشتن از خودم بدون تصویرسازی. تصویرسازی کار مبتذلی است.

مگر قصد فروش خودم را دارم که تصویر بدهم؟ مگر جایزه می دهند؟ من فقط وبلاگ نوشتم چون کسی نبود که باهاش حرف بزنم. یا شاید واقعاً امتداد و ادامه ایمیلهایم به دوست دخترم بود. نمی دانم. اما هیچوقت قصد فروش و تصویرسازی نداشته ام، اما آخرش یک مشت تصویر مانده. تصویر آدم باحال. نوع آدمش مهم نیست. مهم این است که اصلاً نمی خواهم تصویر بدهم چون من تصویر ندارم. وقتی توی جامعه تصویر ندارم چرا توی وبلاگ برای خودم تصویر می سازم؟ اولین کاری که می کنم همین است؛ توقف تصویرسازی. صبحها ساعت چهار بیدار می شوم و اینترنت نمی روم. به جایش می روم پیاده روی توی یک پارک خاموش و سرد. آهنگ هم گوش می کنم چون هنوز همه نکات وایت استرایپس را نفهمیده ام. نمی دانم چرا ولی پارک دوست دارم. چهار صبح باید توی پارک پیاده روی کنم. باید تصویر نسازم. باید یواش یواش به پارک نقل مکان کنم. از وبلاگ به پارک نقل مکان کنم. آره. چون توی پارک همه علاف و بدون تصویر هستند.

Advertisements

25 Responses to “When I see my face, I wanna disappear”


  1. 1 mitra مه 19, 2012 در 12:14 ق.ظ.

    !aslanam tasvire adame bahal az khodet nadadi etefaghan

  2. 2 یک خواننده مه 19, 2012 در 12:31 ق.ظ.

    تنهایی و تفکر خیلی ابسترکت و همش تو کله خودت بودن و فوقش چند تا جمله فلسفی (یا غیر فلسفی!) نوشتن توی فضای مجازی و تعامل با آدمهایی که از اینور و اونو دنیا کامنت میذارن بدون اینکه حرفشون مسئولیتی داشته باشه، راستش میتونه خیلی خوب باشه اما میتونه یک حلقه فیدبک غیر واقعی و اشتباه(مخالف تمایلات خودت) ایجاد کنه و کمی خطرناکه. هر کسی یک دوست صمیمی که نگرانش باشه و هر دو سه روز یکبار اگر ندیدش بره احوالشو بپرسه لازم داره. ما ها که وبلاگتو میخونیم هم همچین آدمایی نیستیم. دوست خوب پیدا کردی راحت ولشون نکن.

    • 3 یک خواننده مه 19, 2012 در 12:35 ق.ظ.

      در ضمن4 صبح میری توی پارک تو دیار غربت آخرش تورت میخوره به یکی از این بی خانمانها یا دزدا بلایی سرت میارن! لااقل صب کن خورشید بیاد بالا بعد برو بیرون. خوب خوابیدن مت آدم اصلا هم lame va uncool نیست!

  3. 5 Darieh مه 19, 2012 در 12:50 ق.ظ.

    مهندس جان اگه گوگل ریدرت کسل کننده است می تونی از افزونه زیر استفاده کنی…جیمیل ات هم خیلی خوشگل میشه:دی
    http://www.globexdesigns.com/#!products/gr/screenshots.php

  4. 6 چنور مه 19, 2012 در 10:28 ق.ظ.

    من هم از عادت های رفتاری مي ترسم و فراريم، ولي همين باعث شد به تنهایی عادت کنم، تنهایی اعتياد آوره، حتي شايد مخرب تر از هر عادت و اعتياد ديگری.

  5. 7 maz مه 19, 2012 در 11:55 ق.ظ.

    اینو جمله‌ات رو نوشتم پشت کاغذی که چند وقت پیش برای یکی از این دوست‌ها نامه نوشته بودم و گذاشتش لای کتابهای ته کمد. زیرش هم نوشتم «حضرت خرس»،
    این جمله رو میگم:
    «یعنی واقعیت، تنهایی است و دلیلی نمی بینم که ازش فرار کنم. می توانم به زور توی رابطه باشم. یا چهار نفر دوست دور خودم جمع کنم. اما به نظرم زیادی هستند. لازم نیستند. مثل مخدر می مانند. آدم سریع بهشان عادت می کند و بعد نمی تواند بدون آنها زندگی کند.»

    البته انگلیسی‌اش کردم. چون نامه‌ام رو انگلیسی نوشته بودم.
    راست میگی خرس. بهترین کار اینه که همون پُکِ اول رو هم نزنی. اصلا «شب جمعه‌های تنهایی» که هیچی، شب‌های تنهایی رو «دیفالت» کنی.

  6. 8 kati مه 19, 2012 در 3:01 ب.ظ.

    من بر عکس تو خیلی دلم می خواد به نوشتن عادت کنم چون چیز یکنواختی نیست حتی متنوع ترین کاره .خلاقیت و ازادی عمل بیشتری داره . لطفا تهدید نکن که دیگه نمی نویسی . من خیلی بهش دلخوشم

  7. 9 drprincess مه 19, 2012 در 5:14 ب.ظ.

    خرسی جان به گمانم این هم یکی از مراحل بعد از جداییه. امیدوارم برای تو بگذره و افسردیهای فلسفیت تموم شه. در مورد من یه چیزی حدود دو سال تو این وضعیت نکبت گیر کردم و آخرش به این نتیجه رسیدم که کار کردن رو رابطه با آدمی که باهاش کلی خاطره داری، با هم زندگی کردین و بزرگ شدین بسیار عاقلانه تر از پیدا کردن یه آدم جدیده که به یه دلیل خاصی فقط جذابیتش مال چند صباح اوله. از رو کنجکاوی میپرسم تو به این مسئله فکر نکردی؟ جدیداً جواب کامنتها رو نمیدی آدم دستش نمیره واست کامنت بزاره.

  8. 13 پیاده مه 20, 2012 در 9:01 ق.ظ.

    اولین باره که کامنت میذارم.تقریبا یساله که میخونمت.فقط خواستم بگم که
    دوست دارم

  9. 14 س - ب مه 20, 2012 در 9:46 ق.ظ.

    قشنگ مینوسی ! آرشیوت رو هم خوندم . ادامه بده ..

  10. 15 آیه مه 20, 2012 در 10:51 ق.ظ.

    به نظرم همه دارن تصویر می دهند. اصلن بیشتر لحظات تبدیل شده به شو های افراد برای اطرافیان. توی پارک که بد تر.
    ساعت چار می ری پارک جفت نمی کنی؟ البته این شخصن به جهت کنجکاوی بود.

  11. 17 mahraz مه 20, 2012 در 10:10 ب.ظ.

    حالا که اینا رو نوشتی سبک شدی پاشو اون دفتری که دزدیدی رو بذار سر جاش

  12. 19 Saeedeh مه 21, 2012 در 8:47 ب.ظ.

    آخی مجبوری..می فهمم مجبوری … :))

  13. 20 GARSON مه 22, 2012 در 9:42 ق.ظ.

    خیلی هم خوبه تنهایی. آدم رو به عمق میبره. یادمه گفته بودی جمع انسان نمیشه انسان ها، میشه اوباش. خب خیلی موافقم و با تنهایی هم در همین راستا موافقم. البته همه با این پیش شرط که تنهایی یه انتخاب باشه و نه شرایط تحمیلی.

  14. 21 پیام مه 23, 2012 در 3:48 ب.ظ.

    باید باید باید، من هم کلی باید دارم که باید بهشان برسم.

  15. 22 عزیز جون مه 23, 2012 در 9:47 ب.ظ.

    حقیقتش خیلی حوصله ی ادم های خاص روندارم . حوصله ی خودم رو هم ندارم وقتی میدونم ته فکرم یه کرمی وول میزنه تا تصویر خاصی از من ارائه بده، در حالیکه میدونه هیچ سه نقطه ی خاصی نیستم . برای اینکه تصویر یه انسان روشنفکر رو از خودم ارائه بدم، بلند میگم که دلم نمیخواد آدم ها رو قضاوت کنم، ولی حقیقت اینه که من مدام ولی بدون سر و صدا این کار رو میکنم . انگار یه ننه قمری دائم تو سرم وراجی میکنه ، اره بابا فلانی این کار رو کرد که بگه من فلانم ها، این طور نوشت که …
    این ننه قمر وجود حتی به خودم هم رحم نمیکنه ، گاهی که میخوام کاری بکنم یا چیزی بنویسم ، قضاوت کردنش شروع میشه که تو چون خاصی مینویسی ؟ یا مینویسی که خاص باشی ؟
    در کل ما آدم ها موجودات حیوونی ای هستیم که به شدت محتاج توجهیم . هر وقت هم که نیازمون به توجه بیشتر میشه، بیشتر این رو انکار میکنیم. تو این دنیا مجبوری که خودت رو تبلیغ کنی ، تا رو دست خودت باد نکنی. کاش میشد که قسمت تصویرسازی رو از سریال درگیری های ذهنی کات کرد .

  16. 23 مادیان وحشی ژوئن 2, 2012 در 4:13 ق.ظ.

    فکر نمی کنم یه پارک خلوت بتونه تنهایی آدمو بیشتر از یه وبلاگ پُر کنه .

  17. 24 کاپیتان بابک ژوئن 9, 2012 در 10:34 ب.ظ.

    پارک ساعت 4 صب. چرا که نه؟ به امتحانش می ارزه


  1. 1 زندگیِ لوس | روزانه‌ترهای همان دخترک که چهار ستاره کم دارد دنبالک در مه 19, 2012 در 6:08 ب.ظ.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




KHERS’s Twitter

  • خوشخواب، قاتل کمر (بین خطوط: چند ماهه رو زمین می‌خوابم) 34 minutes ago
  • مدتیه فیلم نمی‌بینم، هر از گاهی یه کم از فیلمایی که قبلاً دیدمو دوباره می‌بینم. 35 minutes ago
  • سوالی که با تماشای عکسای قدیمی زیاد از خودم می‌پرسم: چجوری از این [با انگشت به عکس اشاره می‌کند] خوشم میومد؟ 36 minutes ago
  • RT @nadernariman: سخت تر از کار تو معدن کارگر معدنیه که باید آخوند معدن رو تحمل کنه https://t.co/qpiUT8niOw 40 minutes ago
  • اگه خود جان لنون زنده بود احتمالا از اون عينكا نميزد. 6 hours ago

بایگانی

Blog Stats

  • 1,056,793 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: