نامه

پ جان سلام،
الآن چند وقت است که باهات حرف نزده‌ام و فکر کردم این نامه را برایت بنویسم و ایمیل کنم به جیم تا او برایت پرینت کند و به دستت برساند. با بقیه کمابیش از طریق اینترنت و ایمیل و چت در تماسم ولی با تو نه. هر وقت هم که زنگ می‌زنم خانه پیدایت نمی‌کنم؛ یا زود زنگ می‌زنم و یا طبق ساعت بیولوژیکی عجیبت دیر شده و خوابیده‌ای. تلفن زدن هم سخت است چون هنوز اینترنت ندارم و راستش اصلاً نمی‌دانم که اینترنت برای خانه بگیرم یا نه. بعضی وقتها کتاب می‌خوانم و بعضی وقتها خانه‌ام را تمییز می‌کنم. حتی خیلی فیلم هم نگاه نمی‌کنم. یعنی توی خانه فیلم نگاه نمی‌کنم و گهگداری می‌روم سینما. اینجوری در نهایت احساس می‌کنم آدم آرام‌تر و بهتری هستم.

پنج روز اولی که آمدم اینجا توی یک مسافرخانه ته شهر بودم. بعداً فهمیدم محله‌اش پاتوق هندی‌ها و بنگلادشی‌ها و مسلمان‌هاست. چند روز اول خیلی توی ذوقم خورد چون از سرکار که بر می‌گشتم مسافرخانه‌ فقط دشداشه می‌دیدم. اتاقم هم چیزی شبیه یک انباری بود که برای هر بار ورود و خروج ازش باید کل چمدانها و بار و بندیلم را کُپه می‌کردم کنار اتاق تا در باز شود. کارم توی مرکز شهر است و جو آنجا فرق می‌کند؛ همه شیک و پیک هستند و با لباس رسمی و کت و شلوار اتو کشیده. همه جا پر از ساختمانهای آنچنانی و رستورانهای لوکس است. ولی خب عصرش بعد از نیم ساعت مترو‌سواری کت و شلوارهای گوچی جای خودشان را به دشداشه‌های خاکستری و کرم رنگ می‌داد. باور کن بحث نژادپرستی نیست. شاید بشود گفت بحث بهداشت فردی است.

کل این داستان پنج روز طول کشید، چون توی همان پنج روز اول یک اتاق دیگر پیدا کردم که توی محله دیگری بود. توی یک آپارتمان لوکس زندگی می‌کردم. البته من فقط یک اتاقش را اجاره کرده بودم با سه همخانه‌ای دیگر. با همخانه‌ای زندگی کمی مشکل‌تر می‌شود. مثلاً حمام و دستشویی مشترک بود و یک هفته کلاً دستمال توالت نداشتیم و هرکدام‌مان منتظر دیگری بودیم که سر راه یک بسته بخرد. باور کن بحث سهل‌انگاری در بهداشت فردی نیست، بحث حافظه‌ای است که روزبه‌روز تحلیل می‌رود. یخچال هم شراکتی بود، یا حتی استفاده از آشپزخانه. البته این هم مشکلی نبود چون بیشتر همخانه‌ای‌هایم از مایکروویو و غذاهای یخ‌زده استفاده می‌کردند و من تنها آدمِ متعلق به قرون گذشته بودم و کماکان با اصرار و ابرام پیاز خرد می‌کردم و سالاد درست می‌کردم و ماهی سرخ می‌کردم و عدسی بار می‌گذاشتم. خلاصه اینکه آشپزخانه بیشتر مال خودم بود. با یکی از همخانه‌ای‌هایم بیشتر از بقیه جور بودم، با اینکه تقریباً از لحاظ شخصیتی هیچ اشتراکی نداشتیم. تازگیها به این نتیجه رسیدم که آدمهایی که از لحاظ شخصیتی اشتراک کمتری باهاشان داریم برای معاشرت بهترند. آدم چقدر با یک نفر که شبیه خودش است حرف بزند؟ چقدر مشترکات هم را تایید کنند؟

کلاً دو ماه توی آن آپارتمان ماندم و از هفته پیش آمدم به این خانه جدیدم. طبعاً خبری از همخانه‌ای «جور»ام ندارم و حتی اگر مرده باشد هم فرقی نمی‌کند. راستش این سوییت را به هوای خواهرم گرفتم؛ به این هوا که او هم برای فوریه می‌آید اینجا و با هم زندگی می‌کنیم. اما فعلاً که نشده. اگر به هوای خواهرم نبود شاید توی همان آپارتمان قبلی می‌ماندم. البته الآن ناراضی نیستم. بهرحال توی این سن، استقلال یک جورهایی برای آدم لازم است، یا حداقل اینطور می‌گویند. روزی که می‌خواستم قرارداد اینجا را ببندم دیگر فهمیده بودم که خواهرم ویزایش رد شده، اما چون پول پیش داده بودم بایستی قرارداد را امضا می‌کردم. سخت‌ترین بخش ماجرا تصویری بود که از این آپارتمان داشتم: روزی که دلال معاملات ملکی اینجا را نشانم می‌داد من اصلاً حرفهایش را نمی‌شنیدم و بیشتر داشتم فکر می‌کردم که خانه را چجوری با هم قسمت کنیم. کدام بخش مال من باشد و کدام بخش مال او و کدام کمد مال من باشد و برعکس. روز قرارداد فهمیده بودم که همه چیز داغون شده و ویزایش رد شده و قرار است تنها اینجا زندگی کنم. اصلاً دست و دلم به امضای قرارداد نمی‌رفت. یک امضای بی‌معنی زدم زیرش و از معاملات ملکی زدم بیرون.

اینجا آپارتمانم توی طبقه پنجم و آخر ساختمان است و یک تراس بزرگ هم دارم که نمای زیبایی دارد و هفته اول برایم جالب بود. محله‌اش هم خوبیهایی دارد و هم بدیهایی. خوبییش این است که خیلی نزدیک کارم است: ۱۲ دقیقه پیاده. خوبی دیگرش این است که نزدیک خیابان «شهید مطهری» است؛ خیابانی پر از رستوران هندی، و معروف است که حتی اگر دوی نصف شب هم هوس کاری بکنی می‌توانی بروی آنجا کاری بخوری. من که مدتهاست هوس چیزی نکرده‌ام و فکر نکنم توی سالهای آینده هم اینطور ویرانگر هوس کاری -آنهم دوی نصف شب- به سرم بزند. اما بهرحال خوب است که آدم بداند امکانش را دارد. یا مثلاً توی همین خیابان یک مغازه دیگر هم هست که ۲۴ ساعته باز است و نان یهودی یا همان«بیگل» می‌فروشد. اگر نصفه شب از خواب بپرم و خوابم نرود و هیچ کاری هم نداشته باشم گزینه نان یهودی شبانه‌روزی هم دارم. دنیا اینجوری شده دیگر پدر جان. اگر نصف شب آدم اسهال و دل‌پیچه بگیرد لابد باید نصف شهر را دور بزند تا یک درمانگاه پیدا کند ولی نان‌یهودی‌فروشی ۲۴ ساعته به سادگی در دسترس است.

البته هنوز که بیماری و مرضی سراغم نیامده. شاید چون تقریباً هفته‌ای سه بار و هر بار هم نیم ساعت شنا می‌کنم. یکی-دو کلاس ورزش مثل ایروبیک و اینها هم رفتم ولی باور کن که ایروبیک برایم جزو سخت‌ترین کارهای دنیاست. پروسه سختی دارد و حرکاتش به شدت منظم و زمان‌بندی شده است. می‌دیدم که بقیه افراد کلاس به سادگی و نرمی حرکات را یکی پس از دیگری انجام می‌دهند اما من بعد از ۱۰ دقیقه به هن و هن می‌افتادم و چشمهایم سیاهی می‌رفت. دست و پایم بهم گره می‌خورد و مدام مربی باید می‌آمد سر وقتم و حرکاتم را اصلاح می‌کرد. الآن فهمیده‌ام تنها ورزشهایی که توانایی انجامشان را دارم شنا و کوهنوردی است. خوبیهای محل را گفتم، بگذار بدیش را هم بگویم. بدیش این است که اینجا نزدیک محله بنگلادشی‌ها است و گویا ۹۰٪ جمعیتش مسلمان هستند و طبعاً این دور و اطراف پر از مسجد است و خلاصه گاه و بیگاه صدای اذان‌شان از لای پنجره دو‌جداره به داخل می‌تراود. صدای اذان جزو معدود صداهایی است که هنوز عایقی برایش کشف نشده.

اینجا دوستان زیادی ندارم و دنبالش هم نیستم. گاهی با همکارهایمان برای نهار می‌رویم بیرون. با یکیشان یکی-دو بار خارج از محیط کار هم بوده‌ام، ولی به نظرم کلاً مهندسها شخصیتهای محافظه‌کاری دارند و این نکته ارتباط باهاشان را یکنواخت و ناجذاب می‌کند. به غیر از این با حشمت هم گاهی می‌پلکم. حشمت دوست دوران کودکی‌ام است. ما طبقه چهارم بودیم و حشمت اینها طبقه دوم. بعد از سوم راهنمایی که ما رفتیم بندرعباس حشمت را دیگر ندیدم تا همین ۲-۳ سال پیش که توی فیسبوک پیدایم کرد. بعد از آن، پارسال که یک روز اینجا بودم حشمت را هم ۲-۳ ساعتی دیدم و عجیب بود که آدمی را بعد از ۱۵ سال ببینی. ولی خب دیدار دردناکی هم نبود. گذشت تا الآن که دوباره آمدم اینجا و باز یکی-دو بار همدیگر را دیدیم. نمی‌دانم که باز هم ببینمش یا نه. دیشب که جمعه شب بود دعوتش کردم به خانه جدیدم و برایش استیک و گل‌کلم و قارچ و سیب‌زمینی تنوری و سس سفید درست کردم و چند ساعتی حرف زدم. گاهی فکر می‌کنم با هر آدمی می‌توانم حرف بزنم و این به خاطر کمبود معاشر است. البته اصلاً از این وضع ناراحت نیستم. کمبود معاشر ترجمه می‌شود به وقت آزاد بیشتر و اینکه آدم کلاً بیشتر فکر می‌کند و به یک حالات درونی‌ای می‌رسد که وقتی دورش پر از آدم باشد اصلاً از وجود چنین حالتهای درونی‌ای بی‌خبر است. امیدوارم اشتباه برداشت نکنی؛ این حالتهای درونی خیلی پیش‌پا افتاده‌تر از آنند که فکرش را بکنی، من هنوز همان عمله‌ی سابق هستم.

دیروز حشمت زنگ زد که بابت چیزهایی که لُمبانده بود تشکر کند ازم و بعد گفت که ماه آینده دو تا کنسرت ایرانی است و بیا جفتشان را برویم. من از جفت‌شان متنفرم: اولیش خواننده مبتذلی به نام فرشید امین است و دومیش سیاوش قمیشی. از دیروز دارم فکر می‌کنم که به چه بهانه‌ای قضیه را بپیچانم. از خودم سوال می‌کنم آیا واضح نیست که من اهل فرشید امین نیستم؟ چه چیزی در من دیده که فکر کرده ممکن است کنسرت فرشید امین برای من جالب باشد؟ بحث پولش هم نیست. من حاضرم اسکناسهای ۱۰ چوقی را یکی بعد از دیگری آتش بزنم و خاکسترشان را به باد بسپارم ولی کنسرت فرشد امین نروم. حالا توی روزهای آینده بیشتر به این موضوع فکر می‌کنم و سعی می‌کنم جوری خودم را اصلاح کنم که آدمها بهم پیشنهاد کنسرت فرشید امین ندهند.

به غیر از حشمت، با یک دختری هم آشنا شده‌ام. فکر کنم آخرین روز دسامبر بود که باهاش آشنا شدم و این را امروز صبح متوجه شدم. توی تخت داشتم حساب می‌کردم که فقط یک ماه است که می‌شناسمش ولی انگار قرنها از آشنایی‌مان گذشته. این را به معنی خوبی نمی‌گویم، به این معنی می‌گویم که همه چیز اینقدر زود لوس و تکراری می‌شود. انگار نه انگار که  فقط یک ماه گذشته و همه چیز هنوز باید هیجان‌انگیز و باطراوت باشد. اما نیست. شاید علتش داغونی طرفم باشد؟ نمی‌دانم. ۲۵ سالش است و آمده اینجا که انگلیسی بخواند و خودش فکر می‌کند هنرمند است و نقاشی هم می‌کشد. من هم بنا بر ادب اجتماعی از نقاشی‌هایش تعریف می‌کنم ولی خب ناگفته پیداست که نقاشی‌ها آش دهان‌سوزی نیستند. (اینجا همه هنرمند هستند و همه کلاس زبان می‌روند.) بعد از مدتی هم فهمیدم که سابقه مشکلات روانی داشته. البته الآن جای نگرانی نیست و خیلی وقت است که متعادل شده و حالش خوب است.

دور و بری‌هایم همه می‌گویند هرچه زودتر بی‌خیال دوست‌دخترم بشوم و خودم هم همین نظر را دارم. البته آنها از روی محافظه‌کاری می‌گویند. من به شخصه مشکلی با سابقه «روانی‌اش» ندارم. یعنی به من ربطی ندارد و حالا هم که مشکلی ندارد. بعدش هم اینهمه آدمی که ظاهراً مشکل ندارند به نظر من هزار جور بیماری روانی پنهان دارند و فقط بحث این است که دکتری اینها را تشخیص بدهد و بستری‌شان کند. مثلاً چیزهایی که راجع به همسر سابقم بهت گفتم را به خاطر بیاور. خب آیا اینها «مشکل» نیست و نبود؟ چرا، بود. حداقل از نظر من که باهاش زندگی می‌کردم مشکل بود و حتی اگر خودش نمی‌فهمید، مشکلاتش داشت مرا هم به یک آدم «مشکلدار» تبدیل می‌کرد. بعضی وقتها فرق چندانی نیست بین آدمی که برچسب بیماری دارد با آدمی که برچسب سلامتی دارد. به هیچکدام‌شان نمی‌شود اعتماد کرد و همه چیز برچسب است.

آن روز صبح، پاییز سال۸۴ را یادت می‌آید؟ با پراید فکسنی‌ات داشتیم می‌رفتیم سر کار. مجری رادیو پیام، همان خانم بانشاط، مطابق معمول هر روز آخرین خبرهای پزشکی را اعلام کرد و گفت از هر پنج شهروند سه‌تایشان مشکلات روانی دارند، درحد نیاز به بستری شدن. من هنوز حرفش یادم است و پُر بیراه هم نمی‌گفت. توی هر جمع پنج نفره‌ای سعی می‌کنم سه تا روانیش را پیدا کنم و خوشحال باشم که خودم جزو دوتای باقی مانده هستم. علاوه بر همه اینها، من که برنامه بلند مدتی با «دختر دیوانه‌ام» ندارم و احتمالاً ظرف یکی-دو ماه آینده همه چیز به تاریخ می‌پیوندد. دلیلم هم «سابقه‌اش» نیست، بلکه این است که از نظر عقلی در یک سطح نیستیم. نه اینکه من در سطح بالایی باشم یا او در سطح پایینی باشد، نه، اتفاقاً من رشد عقلم در بهترین حالت متوقف شده و در بدترین حالت در حال پسرفت هستم. اما من واقعاً حوصله «رومانس» در معنای کلی‌اش را ندارم و اصلاً با این وضعیت نمی‌دانم آیا هیچوقت دوباره می‌توانم وارد رابطه‌ای عادی بشوم یا نه. فعلاً هفته‌ای یک یا دو یا سه بار می‌بینمش و فقط به این فکر می‌کنم چقدر آدم از ۲۵ تا ۳۰ سالگی عوض می‌شود. همه چیز عوض شده. خودم عوض شده‌ام. چیزهایی که قدیم می‌خواستم و الآن می‌خواهم هیچ ربطی به هم ندارند. و مشکل ماجرا این است که جایی که الآن هستم بر اساس برنامه‌ریزی‌های ۲۵ سالگی‌ام است. اتفاقاً بر اساس آن برنامه‌ریزی‌ها جای درستی ایستاده‌ام ولی مشکل اینجاست که دیگر آن برنامه‌ریزی‌ها را قبول ندارم. آنها برایم مهم نیستند. چیزهای دیگری برایم مهم هستند که دقیقاً هم نمی دانم چه هستند. آن حالتهای درونیِ پیش‌پا افتاده‌ای که برایت گفتم بعضی وقتها بهم کمک می‌کنند همه چیز را شفاف‌تر ببینم و حداقل بفهمم چه چیزهایی را دوست ندارم.

زیاد روده‌درازی کردم و امیدوارم سرت را درد نیاورده باشم. امیدوارم وقتی این نامه به دستت می‌رسد حالت خوب باشد و خوشحال و خندان باشی. دلم برایت تنگ شده و امیدوارم که بزودی ببینمت. نگران من نباش، من حالم خوب است و زندگیم هم می‌شود گفت که خوب است. ملال کارمندی و کسالت زندگی هست، اما لحظات خوب هم هست و کلاً راضیم.

قربانت،
خرس

Advertisements

39 Responses to “نامه”


  1. 1 Milad مه 13, 2012 در 4:31 ب.ظ.

    برای من هم همیشه سوال بوده که چرا یه عده باید پول بدن برن مثلا کنسرت یکی مثل فرشید امین،احتمالا به همون قضیه سه نفر از هر پنج نفر مربوط باشه

  2. 2 ساحل مه 13, 2012 در 5:19 ب.ظ.

    خرس جان منم دقیقا جایی ایستادم که 5 سال پیش دوست داشتم باشم ولی الان می بینم این اون چیزی نیست که خوشحال و راضیم کنه و مطمئنم هیچ وقت جایی وجود نداره که من اونجا باشم و از ته دل بخندم و فکر می کنم مشکل از خودمه. خوشحالی و شادیم یه جایی توی 23-24 سالگیم متوقف شد و نمی دونم بعدش چی شد که من به این آدم تبدیل شدم. شاید ازدواج باعث شد شاید سرکار رفتن شاید مهاجرت نمی دونم …

    • 3 دانيال مارس 12, 2014 در 7:22 ق.ظ.

      راستشو بخواين مشکل از جائ ديگه اس، مشکل ازمن و شما و ديگرئ يا فلان و بهمان اتفاق و رويداد نيست، مشکل از نفس زندگيه… آخه همه چئ يه تاريخ انقضائ مصرف داره، تا ۲۳-۲۴ سالگئ شاديم چون هنوز کلئ هدف هست که در افق زندگئ در انتظاره و اميد رسيدن بهشون مارو شاد و سرزنده مئ کشه جلو، هر چئ تعداد هدف هائ فتح شده بيشتر مئ شه تاريخ مصرف هاشونم منقضئ مئ شه، اونوقت خلائ زندگئ بطور ترسناکئ خودشو به رخ مئ کشه….اينجاس که بايد يه نگاه ديگه به بودن خودت و زندگيت و معنئ اش بندازئ،،،،،

  3. 4 HEBROWN مه 13, 2012 در 5:36 ب.ظ.

    به قول اون دندانپزشک یونانی: perfecto , perfecto ……

  4. 5 سحر مه 13, 2012 در 5:57 ب.ظ.

    عالی‌ای..

  5. 6 آزاده مه 13, 2012 در 7:49 ب.ظ.

    یادم باشه به عنوان سرگرمی جدید تو هر جمع پنج نفر به بالا بگردم دنبال اون سه نفرشون!احتمالا برای من که زیاد تو جمع کاری ندارم و متکلم نیستم تفریح خوبی باشه.

  6. 7 agent smith مه 13, 2012 در 7:52 ب.ظ.

    خرس قهوه ای ریترن می کند…

  7. 8 ima مه 13, 2012 در 9:40 ب.ظ.

    با گوگل وویس بهش زنگ بزن، دیگه اینترنت نمیخواد. از تلفنت زنگ میزنی به گوگل وویست، بعدم شماره میگیری. حتما دل اونم برای تو تنگ شده
    گاهی اوقات مساله واقعی‌ اینترنت نیست، دل و دماغ است

  8. 9 kassensysteme مه 13, 2012 در 9:47 ب.ظ.

    عزیزززززم. نگفتم!!!! من همون اول گفتم که شما مردا مثل هم هستید. گفتم که کار رختخوابتون به بار سوم نرسیده ولش می کنی.. حالا 3 نشد 30..چه فرقی می کنه :)))

    • 10 آریا مه 15, 2012 در 7:04 ب.ظ.

      والا منم مونده‌ام! خرسی جان، خودت الان باغ‌های پرتقالتو بخونی‌ حالت تهوع بهت دست نمیده؟!

  9. 11 یک خواننده مه 14, 2012 در 12:47 ق.ظ.

    حالا اینا رو که برای ما نوشتی دستت درد نکنه. اما بهشون تلفن هم بزن شنیدن صدا خیلی فرق داره براشون!

  10. 12 شادی مه 14, 2012 در 1:02 ق.ظ.

    نمیدانم چرا باهات همذات پنداری کردم شاید اینم جزئی از غربت و درس خوندن و گذشت سن باشد که همه ما حس مشترکی داریم

  11. 13 کاپیتان بابک مه 14, 2012 در 5:32 ق.ظ.

    عاشق پدرم بودم، خیلی حرفات به دلم نشست. حتمن حتمن بهشون زنگ بزن
    خیابان «شهید مطهری» تو انگلستان دارین شما؟ دست انداختی ما رو یا من بازم گیج زدم؟

  12. 17 زندگی مه 14, 2012 در 5:37 ق.ظ.

    خرسی این روزها ( دو روز اخیر) تا دلت بخواد از وبلاگت کامنت های متفاوت خوانندگانت به ایمیلم می رسه( با وجود اینکه تیک کامنت پایین رو حذف کردم) به خودم می گم شدم ورژن مونث خرسی!! من هم قرار بود طبق برنامه های 22 سالگیم در سن 29 سالگی دکترام رو در کشور دیگری گرفته باشم اما نشد. هر روز که از برنامه ام دور تر می شدم غمگین تر و غمگین تر می شدم. اما اینروزها وقتی به دروونم نگاه می کنم می بینم آرامشی که در طول این سالها با خودم و برای خودم کسب کردم به دنیا دنیا می ارزد تنهایی ات را با کتاب » نامه ای به شاعر جوان» ریلکه بخوان . در ضمن چه خوب می شد این نامه را پستی به دوستت می فرستادی لذت نامه پستی لذتی هست که با هیچ چیز عوض نمی شود.

  13. 18 kati مه 14, 2012 در 9:19 ق.ظ.

    خرس جون چقدر خوشحال میشم وقتی مطلب جدیدتو میبینم . الانم کلی از خوندنش کیف کردم

  14. 19 semira مه 14, 2012 در 4:29 ب.ظ.

    خرسی یه سئوال دارم. پس خانم سین کجای نامه جاشه؟ نکنه همش داستان بوده؟!!!

  15. 20 nope مه 15, 2012 در 3:28 ق.ظ.

    چه عشقی هستین شما استاد خرس. خوشم میاد ازتون. البته گاهی سیاه می نویسین که موجب می شه من هم فکر کنم زندگیم سیاه. چون خیلی شبیه شماس. راستش می خوام بدونم که از جداییتون راضی هستین یا نه. کاش می شد یه جوری بهم بگین چون این آدرس دروغیه

  16. 21 ساحل غربی مه 15, 2012 در 4:58 ق.ظ.

    واویلااااا…. همزاد پنداری از چشم داره می زنه بیرون…. واویلااااا….

  17. 23 ساحل غربی مه 15, 2012 در 5:03 ق.ظ.

    آهان راسی اینو یادم رفت بگم… سه نفر از پنج نفر نیست…. این میشه ۶۰ درصد…. امار یه چیزی بیش از ۸۰ درصده…. حالا بیا فرض کنیم ۸۰ درصد… اون موقع وقتی با چهار نفر دیگه هستی لازم نیست سه تاشون رو انتخاب کنی… راحت هر چهار تا رو انتخاب کن و خوشحال باش که خودت اون یدونه سالمه هستی …. (البته اینجوری جذابیتش کم میشه… گه خوردم… همون فرض کن سه از پنجه که لازم باشه سه نفر رو از چهار نفر انتخاب کنی…)
    منم با خودم درگیرما :دی

  18. 24 gavcherun مه 15, 2012 در 3:03 ب.ظ.

    گاهی فکر میکنم دو خرس در عالم واقعیت وجود داره…یا حتی چندین خرس…

  19. 27 خشی مه 15, 2012 در 6:40 ب.ظ.

    سلام خرس. مجددا» اومدم سلامی عرض کنم.

  20. 28 خشی مه 15, 2012 در 6:43 ب.ظ.

    من در همون جایی هستم که انتظارش رو داشتم. شاید حتی بیشتر از چیزی که براش برنامه ریخته بودم. ولی واقعیت اینه که آدم بسیار چیپی هستم. این یه واقعیته. یه سری چیزها تو مغزم از یک سنی به بعد متوقف شده و رشد نکرده.

  21. 29 پری مه 16, 2012 در 11:11 ق.ظ.

    http://s2.picofile.com/file/7352760963/Bozmargi.pdf.html

    خرس عزیزم و دوستانش لطفاً این رمان را دانلود کنید و بخوانید از این ادرسی که گذاشتم.حاصل سالها کار نویسنده هست که مجوز نگرفته و نویسنده روی نت انتشار داده است. خیلی از لطفتون ممنونم

    • 30 کاپیتان بابک مه 17, 2012 در 5:34 ق.ظ.

      من دانلود کردم. اگر خوشم اومد از خوندنش، از فامیلی تو ایران خواهش می کنم به اندازۀ پول یک کتاب یا بیشتر برایش بفرستند. از شما هم ممنونم

      • 31 ناشناس مه 18, 2012 در 11:49 ق.ظ.

        حاا شما که میخوایید روشنفکر بازی دربیارید ، چرا اگه خوشتون اومد؟ وقتی رفتید رستوران ، چه از غذا خوشتون بیاد چه نه ، باید پول غذا رو پرداخت کنید .

    • 32 بی حافظه مه 20, 2012 در 12:18 ق.ظ.

      با خوندن این رمان متوجه شدم جمله «حاصل سال ها کار نویسنده هست» یک عبارت کلیشه ای نیست که در توصیف زحمت نویسنده اش به کار برده شده باشه. ممنون از معرفی این رمان.

  22. 33 لیلا خانوم مه 17, 2012 در 6:19 ب.ظ.

    اول این که برای خود من اهیت داشت که سین چی شد و این دختره کی بود.
    ثانیا که آماری که رادیو داده مال سال ۸۴ هست. شاید الان یک دست شده باشه جامعه.

  23. 34 وبلاگ بارباپاپا مه 17, 2012 در 8:46 ب.ظ.

    بعضی وقتا آدم به خاطر انتخاب اشتباه دوست دختر به خودش فحش میده.با یکی دوست بودم خوراکش این بود که گل گلدون من رو با گیتار بزنه و بخونه و منو مجبور کنه بگم به به چقدر خوب خوش به حالت به به چه صدایی چه دمی چه سری عجب پایی!همه جا هم میگفت من هنرمندم.منم تو دلم میگفتم منم هنرمندم که این صدای افتضاح مسخره تو رو به خاطر یک مشت دلار نه ببخشید به خاطر یک مشت سکس تحمل میکنم.

  24. 35 مرگ مه 20, 2012 در 5:23 ب.ظ.

    ممنون خرس جان مثل همیشه عالی راستی این دشداشه که میگی منظورت همون لباس عربیه ;-)

  25. 37 Sina ژوئن 3, 2012 در 8:58 ب.ظ.

    یک ساعته این متنو گذشتم جلوم دارم فکر می‌کنم!


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




KHERS’s Twitter

بایگانی

Blog Stats

  • 1,056,020 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: