Soon my words would turn into meaningless rain*

الآن از کنار دریا برگشتم. فکر کنم دو ساعت راه رفتم. مسیر رفتنه‌اش خیلی خوب بود چون باد از پشت سرم می‌آمد و دریا پر از موجهای بزرگ بود و همان صدایی که شبیه هوهو و فش‌فش است توی هوا پخش بود. مرغهای دریایی هم لای هوهو و فش‌فش پرواز می‌کردند و من از دست موجهایی که می‌خواستند جورابم را خیس کنند فرار می‌کردم. مسیر برگشت از موج‌شکن، باد توی صورتم بود و با اینکه موجها کماکان بزرگ بودند اما سخت بود. راه رفتن خلاف جهت باد سخت بود.

شاید باید از ۱۸ سالگی یک پیرمرد خطاط می‌شدم و خطاطی می‌کردم. روی یک تنه چوبی خطاطی می‌کردم تا آدمهای زیادی ببینند. آیا آدمها زیاد هستند؟ آیا آدمها مهم هستند؟ آیا من بی‌اهمیت هستم؟ اهمیت من در این است که پیرمرد خطاطی هستم که هر تکه کوچک کاغذی که دم دستم باشد رویش خطاطی می‌کنم. رویش چه می‌نویسم؟ رویش می‌نویسم که من هیچوقت یک سگ سیاه نداشتم و می‌نویسم من گاهی سگ سیاه خودم هستم. دمم را برای فرد به‌خصوصی تکان نمی‌دهم. برای فرد به‌خصوصی پارس نمی‌کنم. صاحب به‌خصوصی ندارم. وقتی دوست دارم صاحب داشته باشم خودم قلاده‌ام را به نیش می‌کشم و خودم را می‌برم لب دریا پیاده‌روی. خودم برای خودم یک شاخه چوب خشک پرت می‌کنم و خودم از دویدن دنبالش خوشحال می‌شوم و می‌خندم. من همیشه خندیده‌ام. نه چون موضوع خنده‌داری وجود دارد. چون همه‌چیز بدون تلاش هم خنده‌دار است. من تابحال چیز جدی‌ای ندیدم. همه چیز شوخی بوده.

چطور من یک زمانی از روی درس پتروس فدارکار ۳۳ بار می‌نوشتم اما دستم درد نمی‌گرفت؟ الآن اما دستم با نوشتن همین چهار خط درد گرفته. کاش دستم به تنم پیچ شده بود. الآن می‌توانستم پیچش را باز کنم تا خستگی‌اش در برود. بعد می‌توانستم حتی بروم کنار دریا و دستم را پرت کنم و خودم به سگ سیاهی تبدیل شوم و بدوم دنبال دستم. از لای ماسه‌ها درش بیاورم و دوباره پیچش کنم به تنم.

دو رو دودو دورو دو. این اول یک آهنگ است اما اول هر آهنگی می‌تواند باشد. همه این آهنگها روی ۱۳ عدد نوار کاست ضبط شده‌اند. نوارها توی کیسه فروشگاه سپه هستند. کیسه گوشه اتاقم است. هنوز آن اتاق را دارم. ولی آن اتاق تبدیل به نمازخانه یک مشت اوباش شده. می‌روند خانه ما قیمه بادمجان می‌خورند و اصرار دارند که فقط توی اتاق من نماز بخوانند. همه‌شان اوباش هستند و منتظر هستند که من دهانم را ببرم دم گوششان و آرام و شمرده زمزمه کنم که «ببین، تو و امثال تو همه‌تان اوباش هستید».

چه کسانی توی این دنیا از اوباش نیستند؟ به نظر من همه هستند. بعضی‌ها می‌گویند جمع انسان می‌شود انسان‌ها، ولی به نظر من جمع انسان می‌شود اوباش. برای همین بعضی‌ها از جمع شدن و گروه شدن فرار می‌کنند. فرار از خطرِ تبدیل شدن به اوباش. چون در جمع و گروه باید هی حرف زد و هی الکی خندید و عربده کشید و شاد بود و خمیازه نکشید.

در عوض وقتی که تنها هستیم خیلی آرام و متمدن رفتار می‌کنیم. فقط به آسمان خیره می‌شویم، و بعضی وقتها هم به ساختمانی که بدون دلیل خاصی روبرویمان است. معلوم نیست این ساختمانها را چه کسی ساخته. چرا اسم عمله‌ای که آجرها را با فرغون جابجا کرده روی ساختمان نمی‌نویسند؟ چرا اسم‌مان را جایی که بالا است نمی‌نویسند؟ جای پایین هم نمی‌نویسند. جای پایین کجاست؟ جای پایین محل زندگی من و اوباش دیگر است. چون پایین هستیم، وقتی کنار هم قرار می‌گیریم بهمان می‌گویند چاه عمیق حماقت. خود همانی که الآن تنهاست و از خطر جمع و گروه فرار کرده به ما می گوید اوباش، به ما می‌گوید چاه عمیق حماقت. ولی خودش هم در معرض خطر است و خوب هم می‌داند. همانی که دستش را توی جیبش فرو کرده و آلتش را می‌خاراند.

توی جیبش دنبال چه چیزی می‌گردد؟ آیا دنبال دسته کلید من می‌گردد؟ چون اگر اینطور است بلندگویی باید بهش اعلام کند که من دسته کلید ندارم. من دسته چک ندارم. من به جایش دستهایی دارم که همیشه سرد هستند. توی تابستان از دستهایم به عنوان کولر آبسال استفاده می‌کنم. توی زمستان دستهایم بی‌فایده هستند. چون سرد هستند و گرماها را می‌دزدند اما باز هم خودشان گرم نمی‌شوند. من در تمام فصول سال مشکلی دارم و مشکلم این است که دستهایم گرم نمی‌شوند. آیا فشارم پایین است؟ آیا قلبم کند می‌زند؟ آیا از درون پوسیده‌ام؟ امراض من چیست؟ در ۱۵۰ سالگی به کدام بیماری مبتلا می‌شوم و می‌میرم؟ آیا به مرگ طبیعی می‌میرم؟ یا با اسهال خونی؟

چقدر واقعیت پژمرده‌ای است که من قرار است بمیرم. یا شاید هم نه. شاید پایان پژمردگی‌ام باشد. شروع پژمردگی من کی بود؟ آیا شروعی داشت؟ نمی‌دانم، ولی به نظرم پژمرده بودن مشکلی ندارد. ایرادی ندارد. پژمرده بودن و ضعیف بودن و بی‌عرضه بودن و احمق بودن. احمق بودن ایرادی ندارد. ناموفق بودن نشان افتخار است. من موفق هستم و برای همین ناراحت هستم. شاید اگر موفقیتم کمتر بشود آدم خوشحال‌تری بشوم. موفقیت من به زبان سواحیلی نوشته شده و ترجمه‌اش به زبان غیرسواحیلی می‌شود سالی ۷۰۰ چوق. من سالی ۷۰۰ چوق حقوق می‌گیرم و در بعضی حلقه‌ها به این آدمها می‌گویند موفق. اما من پولهایم را نمی‌بینم. پولهایم توی بانک هستند و بانک با آنها قمار می‌کند.

بانک‌های زیادی با پول اوباش قمار کرده‌اند و ماحصلش شده یک مشت اوباش دیگر که با ماشینهای ضدگلوله سفر می‌کنند. ماشین‌هایشان سورمه‌ای است و شیشه‌های سیاه دارد. اگر من به این شیشه‌ها شلیک کنم این شیشه‌ها شکم می‌دهند، سرعت گلوله را می‌گیرند و بعد با سرعتی دو برابر سرعت اولیه گلوله‌ام را به سمت خودم شلیک می‌کنند. اینجوری من می‌میرم و پولهایم که توی بانک است به آنها می‌رسد. فرقی هم ندارد. پولهای من هیچ محصول به‌خصوصی به بار نیاورده‌اند. هیچ اتفاقی با پولهای من نیفتاد. پولهای من به غذا و لباس و اجاره‌خانه و بلیط هواپیما تبدیل شدند. لباسها هم به غذا تبدیل می‌شوند. غذا برای موریانه‌ها و کرگدن‌ها. چون کرگدن‌ها به خودم گفته‌اند که مزه لباس‌هایم را دوست دارند. غذاهایم به مدفوع تبدیل می‌شوند و کمی هم حرارت و بوی نامرغوب تولید می‌کنند. من برای رفع بوها از شرکتهای صابون‌سازی سه تا قالب صابون هم خریده‌ام. با پولهایم این کارها را کرده‌ام. پس چرا بی‌خیال لباس و غذا و پولهایم نشوم؟ بشوم. بشوم و مثل یک درویش لاغر زندگی کنم؟ نه نمی‌شود. من آدمی هستم که به چیزهای اندکی نیاز دارم اما هنوز تشخیص نداد‌ه‌ام آن چیزهای اندک چه چیزهایی هستند.

فعلاً توی مسیر برگشت از نپال هستم. باران شروع شده. برف پاک‌کن اتوبوس هم شروع شده. ماشین‌ها از ما جلو می‌زنند. ما از تریلی‌ها جلو می‌زنیم. تریلی‌ها از آسفالت جلو می‌زنند. جایی وسط جنگل‌های نپال اتوبوس برای ۴۵ دقیقه استراحت داده. رفتم بیرون و یک پاکت سیگار خریدم. پنج چوق بود. به نظرم ارزان آمد و یک پاکت دیگر هم خریدم. اینجا هیچ خبری نیست. فقط چندتا تریلی پارک کرده‌اند. من خوشحال و آرام هستم. با اینکه دو ساعت پیش از سین خداحافظی کرده‌ام ناراحت نیستم. سین امروز سرش درد می‌کرد. با اینحال با هم رفتیم بیرون. رفتیم که بلیطم را یک روز عقب بیندازم. ولی شرکت اتوبوسرانی تعطیل بود. من ناراحت نشدم. با اینکه یک شب پیشش بودم ولی خوب بود. شاید رابطه درست همین باشد که آدم هفته‌ای یک بار طرفش را ببیند و با هم باشند و بعد هرکسی برود خانه خودش؟ من ایده خانه‌های جدا را دوست دارم. هر کسی خانه خودش را داشته باشد. اسباب و اثاثیه خودش را داشته باشد و هفته‌ای ۱-۲ شب طرفش را ببیند و با هم باشند. اینجوری همه چیز سریع عادی نمی‌شود. آدم هم تمییز می‌ماند. خانه‌اش را تمییز می‌کند. آشپزی می‌کند. حمام می رود و حواسش است برای آن ۱-۲ شب مرتب باشد.

رابطه هرروزه آدم را پژمرده می‌کند. آدم عادت می‌کند و بی‌مبالات می‌شود. من دوست ندارم جلوی طرفم بگوزم و خوشحالم که او هم جلوی من نمی‌گوزد. ولی اگر سه سال با هم زندگی کنیم چه؟ آن موقع همه‌اش داریم جلوی هم می‌گوزیم. انگار گوزهایمان را جمع می‌کنیم و جلوی هم ول می‌دهیم. آیا این صمیمیت است؟ بعضی‌ها اسمش را صمیمیت می‌گذارند و یکی از مشخضات بین‌المللی ازدواج این است که در این نوع رابطه طرفین احساس راحتی می‌کنند که جلوی هم بگوزند. توی دنیایی زندگی می‌کنیم که این ارزش است. من نمی‌فهمم چرا چنین چیزی به صمیمیت تفسیر می‌شود.

آیا مشکلات از اینجا شروع شد که همه چیز را تفسیر کردیم؟ هر کسی نظری دارد. هر کسی مدلی از زندگی دارد و همه‌شان درست هستند. بعد در کمال تعجب همه این مدلهای مختلف زندگی آخرش همگرا می‌شوند به یک مدل خاص. آن مدل خاص زندگی هم این است که آدمها تویش جلوی هم می‌گوزند و حمام نمی‌روند و پشم‌هایشان را تا دم زانوهایشان بلند می‌کنند.

اگر لازم بشود یک تنه به جنگ این روال مسموم می‌روم. چون دقیقاً همین روال، زندگی مرا مسموم کرد و مرا به جایی رساند که توی جنگل‌های نپال یادداشت بنویسم. این زندگی انتخابی من نبود. اما الآن هم که پیش آمده چندان احساس نارضایتی نمی‌کنم. از زندگیم راضی نیستم چون رضایت از زندگی مفهومی است که دقیقاً همانهایی که جلوی هم می‌گوزند اختراعش کرده‌اند. من به اختراع‌شان پایبند نیستم. من از زندگیم راضی نیستم. اما – اما واقع‌بینانه که فکر می‌کنم حاضر هم نیستم که با زندگی اصغر یا تقی یا مرتضی عوضش کنم. حتی حاضر نیستم با زندگی بهزاد هم عوضش کنم. آیا این نوعی غرور است؟ غرور به دستاوردهای لاغرم؟ نه غرور نیست. چون دستاوردها واقعاً لاغرتر از آن هستند که افتخار معنی بدهد. افتخار هیچ وقت معنی نمی‌دهد. حتی برای دستاوردهای چاق هم معنی نمی‌دهد. افتخار هم اختراع همان زوجهای گوزو است. آنها به زندگی‌شان و به محبت‌شان و به گوزهای صمیمی‌شان افتخار می‌کنند. انگار هیچ کس دیگری نمی‌تواند مثل آنها بگوزد.

اما همه می‌دانیم که می‌توانیم. همه می‌توانیم مثل تاپاله بچه پس بیندازیم و سریال از زندگی بچه‌های لوس‌مان بسازیم. این به این معنی نیست که من بچه دوست ندارم. من بچه دوست دارم. به این دلیل ساده که بچه باعث رویین‌تن شدن من می‌شود. من می‌میرم و بچه‌ام ادامه می‌دهد و بچه او هم به همین ترتیب. بچه خوب است اما من با دنیای بچه‌داری مشکل دارم. تعاریف خودم را دارم و در حال تدوین و تدقیق تعاریفم هستم. خلاصه تعاریفم این می‌شود که باید به عقب برگشت. تا ۱۰۰ سال پیش بچه معنی‌اش سرمایه بود. معنی‌اش بچه‌کشاورز بود و برای من هم معنی‌اش همین است. بچه‌ام از سه سالگی ظرف می‌شورد و پشت مرا می‌خاراند و توی حیاط ترب سیاه می‌کارد. عیبی هم ندارد. چون من تولیدش کرده‌ام و اگر من نبودم او هم وجود نداشت. ناراحت است؟ می‌تواند خودش را از طبقه دوازدهم ساختمانی سیاه به پایین پرت کند و مطمئن باشد که می‌میرد. همینطور که من امکانش را دارم.

گیر دادن به دیگران تنها سرگرمی من است. تنها شغل من است. دیگران هم به من گیر می‌دهند؟ نه، عموماً کاری به من ندارند. آیا دشمنان زیادی دارم؟ نمی‌دانم. آیا افراد زیادی هستند که زیر لب زمزمه کنند «وای من از فلانی متنفرم»؟ نمی‌دانم. چیزی که می‌دانم این است که «فلانی» در این جمله خودم هستم. من اسامی زیادی دارم. علاوه بر فلانی، یکی از اسامی‌ام آقای استوار است. استواری‌ام از استقامتم می‌آید. من در عدم تصمیم و عدم قطعیت آدم با استقامتی هستم. تا همین الآن استقامت داشته‌ام. چرا به من مدال استقامت در این رشته ورزشی را نمی‌دهند؟ چرا؟ این هم فن و هنری است و این درست نیست که همه فن و هنرهایی که من بلدم نادیده انگاشته می‌شوند. چرا کسی به من کاری ندارد؟ انگار اصلاً فرقی ندارد چکار کنم. الآن این کشتی حامل اتوبوسم غرق شود و من اینجا تمام شوم واقعاً کسی خبردار نخواهد شد. آیا این غم‌انگیز است؟ نه چندان. چون همراه من آدمهای زیاد دیگری هم غرق می‌شوند و کسی از آنها هم خبردار نمی‌شود. چون این دریا، دریای سیاهی است که به دریای فراموشی معروف است. آدمهایی که توی این دریا غرق می‌شوند قبل از خفگی با آب، فراموش می‌شوند. توی همه جاهایی که پرونده داشته‌اند فراموش می‌شوند و وقتی برسند کف دریا دیگر همه هیجانها فروکش کرده. چون همه هیجانها فقط در انظار دیگران است که معنی دارند. اگر فراموش بشویم دیگر چیزی هم هیجان ندارد. به نظر من زندگی اینجوری سرراست‌تر می‌شود. چون دیگر مدام در جستجوی هیجان نیستیم. چون پیدا کردن هیجان سخت است و زندگی بدون این رسالت راحت‌تر است. از همینی هم که هست راحت‌تر می‌شود.

آیا الآن زندگی راحت است؟ نه نیست. ولی همه می‌گویند هست. حتی همه مسافران همین کشتی به من به چشم آدمی با زندگی راحت نگاه می‌کنند. آنها همان آدمهایی هستند که همیشه می‌خندند و همیشه خوشحال هستند. آنها همان‌هایی هستند که صبح‌ها ورزش می‌کنند و برنامه غذایی‌شان روی فریزرشان چسبیده. آنها آدمهای برنامه هستند. من آدم ضدبرنامه هستم. اما متاسفانه کماکان از برنامه‌های آدمهای برنامه‌دار برای ادامه زندگیم استفاده می‌کنم. تنها قطعیت من در زندگی ادامه‌اش است. من ادامه‌اش می‌دهم اما صبح سیزدهمِ ماه سیزدهمِ سال سیزدهم شروع می‌کنم مطابق بی‌برنامگی خودم ادامه‌اش بدهم. این تاریخ اصلاً هم انتزاعی نیست و خودم دقیقاً می‌دانم کی به این تاریخ می‌رسیم. اما این یکی را لو نمی دهم. چون ضربه خوده‌ام از لو دادن. یا دوست دارم اینطوری وانمود کنم. من هیچ ضربه‌ای نخوردم. کدام ضربه؟ من حتی سربازی هم نرفتم. به غیر بیماری بی‌حوصلگی ضربه دیگری نخورده‌ام.

بیماری بی‌حوصلگی ولی خودش ضربه محکمی بود، و مشکلش این است که نمی‌دانم چه کسی این ضربه را به من زد و فرار کرد. با سرعت خیلی زیادی فرار کرد و من اینقدر احمقم و اینقدر آهسته‌ام که وقتی فهمیدم بیمار شدم طرف سالها بود که متواری شده بود. الآن من ناقل این ویروس هستم. ویروس بی‌حوصلگی را منتقل می‌کنم و آدمها هم این را از قیافه مستطیلم می‌فهمند. برای همین بهم نزدیک نمی‌شوند. ایرادی هم ندارد چون من کوچکترین تمایلی ندارم که ویروسم را منتقل کنم. خوشحال نیستم که این ویروس را حمل می‌کنم اما ناراحت نیستم و اصراری هم به انتقالش ندارم.

اصراری به هیچ چیز خاصی ندارم. زمانی ضددین بودم. الان ضد همه چیز هستم اما هیچکدام‌شان مهم نیستند. فرقی ندارد. شاید هم ضد هیچ چیز نیستم. مادامی‌که بتوان فاصله گرفت، ضدیت با چیزی معنی ندارد. معنی دارد ولی سخت است. فاصله گرفتن راحت است چون با وسایل حمل و نقل عمومی می‌توان این فاصله را گرفت و محو شد، بدون گذاشتن کوچک‌ترین ردپایی. بعد دیگر نیازی به ضدیت و موضع گرفتن نیست. مثل الآنِ من که آدم بی‌موضعی هستم. موضع برایم موضوع مهمی نیست. چه چیزی برایم مهم است؟ این سوال از اساس غلط است. چون این توهم را ایجاد می‌کند که امکان انتخاب هست. در حالیکه امکانات محدود هستند. انگیزه‌ها هم همینطور. امکانات و انگیزه‌های من برایندش می‌شود دقیقاً همین‌جایی که الآن ایستاده‌ام. با همه خوبیها و بدی‌هایش. همین می‌شود. بالا و پایین ندارد. وقتی جواب اینقدر واضح و پررنگ است دیگر امکان و انتخاب معنی ندارد. خوب یا بد من همین‌جا هستم. اما در همین سطر تعارف را کنار می‌گذارم و می گویم بد است. بد است چون دارم پیر می‌شوم و هیچ جوری هم نمی‌شود جلویش را گرفت.

* تحریفِ باب

Advertisements

52 Responses to “Soon my words would turn into meaningless rain*”


  1. 1 شیرین مه 9, 2012 در 4:01 ب.ظ.

    ببین خرس! وقت بچه دار شدنت شده دیگه! اگر بچه داشته باشی دیگه وقت نمی کنی به این چیزا فکر کنی :))

  2. 2 محمد مه 9, 2012 در 5:10 ب.ظ.

    خوش حالم تو دویچه وله برنده نشدی

  3. 3 hjhjhljh مه 9, 2012 در 5:38 ب.ظ.

    با خوندن نوشته هات حس مرگ بهم دست میده. نمی دونم چرا انقدر معروف شدی و چرا خواننده هات همه دسته جمعی به اتفاق خودت نمی رن خودکشی کنند. واقعا نتونستم نوشته ات رو تموم کنم، تا وسطاش به زور اومدم ولی نتونستم واقعا

  4. 6 زهرا اکبری مه 9, 2012 در 5:54 ب.ظ.

    غم ملایمی توی نوشته اتان بود. بسیار ملموس.
    خوشحال شدم دیدم بعضی ها تاب نوشته شما را ندارند. این شاید به بالا بودن «امید به زندگی «دیگران مربوط باشد. من از زندگی لذت نمی برم اما از لذت بردن دیگران لذت می برم. مثل افلیجی که به شیرجه یک شناگر از روی دایو با تحسین نگاه می کند نه با نفرت. اما عجیب است که آن شناگر به افلیج با نفرت می نگرد!

  5. 8 amir مه 9, 2012 در 7:13 ب.ظ.

    ye kari bokon ,,
    ye chizi bozorg khalgh kon ,,
    khalgh chiziye ke mitone Dalil bashe ,, chiziyeh ke mitone Angizeh bashe ,, chiziye ke mitone Hoselato sare jash biare ,,

    Khalgh tanha Dalile in Zendegie Tokhmi mitone bashe khers ,,

    ,,

    kheili vaghta fekr mikonam ke To khode mani ,,

    modathast daram be in o oon migam ke man dus daram Partner ha khoneye joda dashteh bashand DAGHIGHAN ba hamin dalayeli ke to gofti ,, vaghti khondam ke to neveshti injori vaghean fek kardam khodam naveshtam ,, kheili bahal bod

  6. 9 naneh aroos مه 9, 2012 در 7:50 ب.ظ.

    زیبا بود و ‌همش من رو یاد خاطرات یک مرده انداخت…ولی‌ این آخرین جمله بهترین بود….پیر میشوم و همه موهای سفیدم رو توی آینه شمرده‌ام و میدونم که نمیشه جلوش رو گرفت و هر روز به اون پایان رقت انگیز و متعفن نزدیک تر میشم..من از زندگی‌ لذت نمیبرم ولی‌ مرگ نباید گندیدگی باشد مرگ باید انفجاری باشد.. این ذرات ناارام و ناراضیِ تن‌ِ من نباید طعمه این خاک صبور و سرد بشن

  7. 10 Banoo مه 9, 2012 در 9:18 ب.ظ.

    چه خوب که تنها نیستم آخه منم نتونستم تا تهش بخونم .البته تهشو خوندم ولی همشو نه :)
    راستی آدما وقتی میفهن تنها نیستن عجب آروم میشن ها

  8. 11 جـوات یساری مه 9, 2012 در 10:43 ب.ظ.

    «رابطه هرروزه آدم را پژمرده می‌کند.»
    این جمله عالی بود ، پتک شد رو سرم . منم هیچوقت نتونستم کسی رو هر روز تحمل کنم .
    البته بهم میگن کسخلی که اینجوری فکر میکنی بعضی ها هم میگن توی سینه دلت سنگ هست که این حرفو میزنی
    خلاصه لیچار زیاد به ناف آدم میبندن ، اما من همچنان اعتقاد دارم رابطه ی هر روزه کلافه کننده هست ، گند میزنه به خیلی چیزا . . . نمونش این همه زنو شوهر میانسال که مثل دام و طیور زیر یک سقف زندگی میکنن . البته در داستان ها نمونه های موفق که هر روزشون مثل اولین روز هست زیاد دیده میشه . . .

    بعضی وقتا در رویاها فکر میکنم چقدر خوب بود که آدم ها (همون گروه اوباش) بی خیال ازدواج میشدن . اونوخت به صد سال نرسیده نسل آدمیزاد از رو زمین جمع میشد . . .

    میگن خداوند . . . آدم ها(گروه اوباش) رو با برنامه و هدف خلق کرده . . . فکرشو بکن . . . ما آدم ها با این کار میتونستیم برینیم به کاسه کوزه ی خدا . . . و نقشه و برنامه هاشو نقش بر اب کنیم :) اینجوری حداقل تا چند ملیون سال دیگه برنامه هاش عقب میفتاد

  9. 12 گاوچرون مه 10, 2012 در 12:30 ق.ظ.

    دوست نمیداشتم خرس….البته برای تو این چیز ها مهم نیست….

  10. 13 یک خواننده مه 10, 2012 در 1:51 ق.ظ.

    خوشحالم که در زندگیت چیزی داری که به امیدش صبحها از خواب پا میشی (سین رو میگم) امیدوارم برای هم ساخته شده باشید و در هارمونی کامل باشید و زندگی هم رو زیبا تر بکنین!
    درضمن جدا از سین در مورد بقیه چیزای زندگی، چیزی که من خیلی اعتقاد دارم اینه که زندگی مجبور نیست پر از سختی باشه. یعنی ما به دنیا نیومدیم که انقدر در استرس و سختی باشیم. استرس های اضافی و چیزهایی که اضافی و ناجور هستند رو از زندگیت بیرون کنی فقط قشنگیاش میمونه و میفهمی من چی میگم..

  11. 16 گپ خواهرانه مه 10, 2012 در 6:02 ق.ظ.

    همیشه از اینکه باید خودم را بتپونم تو قالب‌های دیگران متنفر بودم و همیشه با هر مصیبتی که بوده خودم رو توشون جا دادم! قالب هایی که آدم‌های گوزو دارن خیلی‌ تنگ و ناراحتن!

  12. 17 abolbashar مه 10, 2012 در 7:12 ق.ظ.

    علیرغم تلاشی که کردی تا خودت رو تنها،بی حوصله و نا امید نشون بدی من تو رو اینطوری نمی بینم…
    نعل وارونه میزنی….

  13. 18 narges مه 10, 2012 در 9:46 ق.ظ.

    داستانهایتان را بیشتر از درون نوشته‌هایتان دوست دارم. اگر اجازه بدهید، پیشنهاد میدهم، از این دست درون نویسی‌ها را کمتر پست کنید. خواننده از خواندن درون نویسی محض خسته میشود و تلخی‌ قسمت‌های تلخ ناراحتش می‌کند. همه شکلات ۹۰ درصد کاکائو دوست ندارند. شکلات ۷۰ درصد طرفدار بیشتری دارد، آن هم تلخ است اما قندی که آن لا به لا‌ها به سلول‌های چشایی می‌چسبد، پذیرش واقعیت تلخ بودن کاکائو را بالا میبرد.

    نگرشی که به دنیا و زندگی‌ دارم هر طور که هست، منفی‌، مثبت، تلخ یا شیرین مساله خاصی‌ نیست. خوب است که آن را لخت و عریان بیان نکنم. همه زنهای عریان زیبا به نظر نمیرسند اما زن‌های زیادی در لباس شب جذاب اند.

    داستان‌هایی‌ که مینویسید طبیعتاً برخاسته از همین نوع تفکری است که در این پست صحبتش را کردید، اما چون در قالب داستان است و شخصیتی در دنیای داستان با فلسفه ذهن شما جان می‌گیرد، مثل همان شکلات ۷۰ درصدی جذاب تر به نظر می‌رسد. همان است، اما جذاب تر.

    من داستانهایتان را خیلی‌ دوست دارم.

  14. 19 ناشناس مه 10, 2012 در 10:38 ق.ظ.

    انگار نشستی و مثلا یک ساعته همه رو پشت سر هم تایپ کردی.بدون اینکه زیاد فکر کنی یا یادت باشه دو خط قبل چی نوشتی.واسه همینه که عالی بود.وگرنه این حرفا حرفایی نیست که از زبون یکی دیگه به دل آدم بشینه.ولی می شینه.

  15. 20 Alex مه 10, 2012 در 10:45 ق.ظ.

    با اینکه نوشته هات رو بسیار دوست دارم، این یکی خیلی طولانی بود. شاید اگه توی دو سه تا پست می خوندمش بیشتر لذت میبردم.

    من قسمت اول رو خیلی دوست داشتم، تا اونجایی که دستت رو پرت می کنی توی ماسه ها!

  16. 21 اسپریچو مه 10, 2012 در 11:08 ق.ظ.

    با کامنت دونی ای که داری نشاط به زندگیت برمیگرده.

  17. 22 گلنار مه 10, 2012 در 1:03 ب.ظ.

    چقدر خوب مکالماتی رو که آدم با خودش داره مکتوب کردی ,خیلی جالبه این متن برام
    یه زمانی در وبلاگ قبلیت می خوندمت و ترجیح نمی دادم که کامنت بزارم ,الان می خونمت و به قدری فرم و فضای نوشته هات گاهی منو شگفت زده می کنه که می خوام ولی نمی تونم کامنت بزارم ,یه حالی مثل تنهایی دلخواهت در حال گوش دادن به موسیقی ..جوری که نمی خوای هیچ حرکت اضافه ای تو رو از اون فضا بیرون بیاره ..قظعآ پیشرفت کردی در نوشتن ,اصلآ خارج از مفهوم مفاهیمی که روایت می کنی و یا سلیقه و ادراکت حتی جاهایی که مشترک نیستم باهات هم نوع نوشتارت یا جنس اون ادبیات با اون حال بخصوصی که درش هست اینو به من میگه.
    کسی هنر کرد(خنده)و گفت:
    لحظاتی که آدم رو پر می کنه همون لحظات با* کیفیت بالا* ,ناپایدارند و شاید آدم باید طوری زندگی کنه که زندگیش پر بشه ازاین لحظات ناپایدار !
    قربان یو

  18. 23 Betty مه 10, 2012 در 7:00 ب.ظ.

    من تازه خواننده اینجا شدم، راستش نوشته‌هات،یه آدم افسرده، کمی‌ تا قسمتی‌ دیوانه و البته دوست داشتنی رو تداعی می‌کنه. در ضمن موافقم که فرو رفتن در قالب‌ها و روال‌ها خسته کننده و کسل کنندست، ولی‌ باید دید نپزیرفتنشون چقدر رضایت به همراه داره.

  19. 24 ناشناس مه 10, 2012 در 7:54 ب.ظ.

    خیلی قضاوت داشت نوشتت…باید سعی کنی خنثی تر بنویسی

  20. 25 ساحل غربی مه 11, 2012 در 3:29 ق.ظ.

    ساعت ۸. ساعت زنگ می زنه. میشینم روی تختم. اسنوز می کنم. می خوابم. زنگ میزنه. میشینم. پا می شم وای می سم. از در اتاق می رم بیرون. میرم دست شویی. سرده. دوش رو باز می کنم که همه ی آبهای سردشو بریزه بیرون. می رم دستشویی. می رم دوش می گیرم. خودم رو راضی می کنم از زیر دوش بیام بیرون. میام بیرون. میرم توی اتاقم. لباس می پوشم. کیفمو بر می دارم. کفشمو می پوشم. میام بیرون از خونه. ام پی تری پلیرو پلی می کنم. ایستگاه اتوبوس. شلوغه مثل همیشه. سوار می شم. چشمم میدووه سمت دختر هایی که نشستن. می دزدمش. میرسم. دانشگاه. کامپیوترم. استادم. میتینگ. کار . سیگار . کار . سیگار . کار . سیگار . ناهار . کار . سیگار . کلاس . کار . سیگار . کار . سیگار . پیاده بر می گردم خونه. وبلاگ بازی می کنم. گاهی می نویسم. می خوابم.

    فکر کنم بی اندازه خوب می فهمم چی میگی. البته مهمم نیست….

  21. 26 kassensysteme مه 11, 2012 در 8:47 ق.ظ.

    تو یاید یه آدم قد متوسط .. کمی چاق با موهای عقب رفته باشی.. گاهی هم ریشاتو نمی زنی.. آره درست گفتم؟ دوست دارم ببینم پشت این سطور کیه همینجوری

  22. 28 وبلاگ بارباپاپا مه 11, 2012 در 11:14 ق.ظ.

    ایده ی جدا زندگی کردن رو خیلی قبول دارم و حتما اگر یه روزی بخوام زن بگیرم(راستی چرا میگن فلانی زن گرفت فلانی شوهر کرد؟مگه شوهر رو میشه کرد؟)خلاصه این جدا زندگی کردن رو حتما از اول باهاش طی میکنم و انجامش میدیم ولی به نظر من خوبه هر دو توی یه شهر باشن.

  23. 29 koooootah مه 11, 2012 در 12:06 ب.ظ.

    اگه یکی این رو به من میداد این متنت رو
    و میگفت کوتاه این از نوشته های چاپ نشده ی آلبر کامو هست
    باور میکردم

  24. 30 رودین مه 11, 2012 در 1:50 ب.ظ.

    «.It’s not always easy to distinguish between existentialism and a bad mood»

    :D

  25. 32 سارا مه 11, 2012 در 9:11 ب.ظ.

    بیش از حد خوب مینویسی . یاد نوشته های بوکفسکی انداخت منو این پستت . خیلی عالی بود . کاش ایران بودی مخت رو میزدم ! توانایش رو داشتم . شک نکن ! هرچند بعدش به گه خوردن میفتادم . میدونم که با شماها کنار اومدن سخته اما بهر حال من دوست میدارم !

  26. 33 کاپیتان بابک مه 12, 2012 در 2:06 ق.ظ.

    ایول به خرس. 11 ساعت کوبیدی رفتی پیش سین؟ آفرین بهت. از لحاظ جغرافیایی گیج شدم. نپال؟! فکر می کنم شما تو انگلیسی. ولی مهم نیست. مهم رابطۀ انسان هاست یا اوباش ها و نوشتن از آن
    نوشته…اِی ی ی. زیاد دوست نداشتم. به چندین دلیل. حوصله ندارم دونه دونه بگم.
    البته تیکه های خوب زیاد داشت. مگه میشه نداشته باشه. شما خیلی نکته بین و عمیق هستی
    ولی کفه قسمت های نه چندان خوب، سنگین تر بود
    بنظر میاد اتلاش می کنی اوضاع رو سیاهتر از اون که هست نشون بدی و موفق نمیشی. چون بگفتۀ خودت آدم «موفقی» هستی. «ضربه» نخوردی، درد نچشیدی، مجبوری بشینی از در و دیوار ایراد بگیری و به دیگران گیر بدی
    یه چیز خوب نوشته ت اینه که خودشو با «مود» خواننده وفق میده. نمیدونم درست میگم یا نه
    کسانی که زندگی را بیستر یا همیشه سیاه می بینن از این نوشته خوششون میاد (استثنا هم داره. من جزو این دسته هستم ولی خوشم نیومد)
    کسانی که سرشار از زندگی و انرژی و مثبت بودن و این کس خل بازی ها هستن، بیشترشون این نوشته رو نمی پسندن

  27. 34 زندگی مه 12, 2012 در 5:50 ق.ظ.

    باید برای تو چه نوشت تا آرام شوی؟درگیری درگیر درگیر

  28. 35 میم مه 12, 2012 در 7:14 ق.ظ.

    چرا جواب هیچکدوم از کامنت هایی رو که خواننده هات می ذارن نمی دی؟

    • 36 KHERS مه 12, 2012 در 10:59 ق.ظ.

      خب کسی چیزی نپرسیده که جواب بدم. چی بگم؟ بگم مرسی که کامنت گذاشتین؟ الآن شما یه چیزی پرسیدی و منم جواب دادم. اگه سوالی باشه که جوابشو بلد باشم حتماً جواب میدم :ی

  29. 38 آیه مه 12, 2012 در 11:04 ق.ظ.

    پاشو خودتو جم کن خرس!
    ما زیر هدف مندی یارانه ها و فشار ملایم تحریم ها زاییدیم . ترکمون زدیم انوقت تو حیا نکن! وردار متن های نیمه فلسفی تمام قد مایوسانه پابلیش کن!
    وا.. به خدا! رفتی خونه سین حال و بوس و کنار و معجزه موی کوتاه و … انوخب نه گذاشتی و نه برداشتی متن ریقونه میت دیده در می کنی؟
    استغفرالله!

  30. 39 تم تم مه 12, 2012 در 11:15 ق.ظ.

    خرس، تو شاید می خواستی که دیدن س اتفاق مهمی تو زندگی ت باشه، ولی فهمیدی که نیست! اون چیزی که می خوای نیست.
    شاید هنوز درگیر ازدواج قبلی ت هستی (که البته طبیعیه) و جاهایی هست که هنوز خودت رو نبخشیدی…
    ولی آدمی مثل تو هیچ وقت اعتراف نمی کنه
    تو می خوای همیشه آدم خوبه و حق به جانبه ی قصه ها باشی.. اما نیستی، واقعا نیستی! هیچ کس همیشه نیست.
    وقتی با خودت روراست نیستی نمی تونی خوشحال باشی.
    اونوقت بقیه ی آدمهای خوشحال می شن زوج های گوزو، و تو می شی آدم روشنفکره ی تنهای جنده باز.

    من رو ببخش اگه صراحتم تلخه.

  31. 41 آدم ناراحت مه 12, 2012 در 12:06 ب.ظ.

    نوشتت با اینکه درهم و برهم بود اما نمیدونم چرا از اول تا آخرش همذات پنداری کردم باهات.تو یه کرمی‌ تو وجودته که خودمم دارم.

  32. 42 kajkook مه 12, 2012 در 6:52 ب.ظ.

    خیلی سیاه بود. به نظرم مشکل اینه که تو حال زندگی نمیکنی. .یا تو گذشته ای یا آینده

  33. 43 پاندا مه 12, 2012 در 8:11 ب.ظ.

    وضعیتت خیلی ملموسه ، یک زندگی روتین کارمندی و یک درامد ثابت و یک برنامه ثابت هر چند معتقدی بی برنامه هستی به صورت پیش فرض ولی خودت هم اعتراف داری که از روی برنامه زندگی می کنی همون تخم مرغ با کره ات که صبح روز تعطیل می خوری یک برنامه است یک جورایی برنامه ی غذایی داری ورزشی داری کارتم که مجبوری طبق برنامه باشی فکر کنم اگر کارگزار بورس یا بازار یاب بود شغلی که همیشه لب مرز ثروت و بدبختی دست و پا بزنی توش داشته باشی ، سر حال شی هر شب با استرس بالا پایین شدن نرخ بازار بجای اینکه مثل خرس بخوابی گلاب به روت مثل سگ بخوابی کلا یک رفرش اساسی و بنیادی میشی ، چاشنی همه ی اینا ترس از ورشکستگی و هم سلولی شدن با یک غول تشن حبس ابدی که از بی سوراخی به سوارخ قفل در سلولم رحم نمی کنه اضافه کنی یک شلم شوربایی میشه که عمرا جایی برای بی حوصلگی توش بمونه که اگر بمونه سوراخای بی حوصلگیتو اون غول تشن بلده پر کنه .

    کلا همینه که هست :دی

    در ضمن خوش آمدی از پیش خانوم سین .

  34. 44 ناشناس مه 12, 2012 در 8:26 ب.ظ.

    من درست متن رو نخوندم یا چی؟ جایی احتمالن خواستی خواننده ها مشکلاتت رو برات پیدا کنن، یا زندگیت رو تفسیر کنن، یا راه حل خواستی؟ اگه اینجوریه از این به بعد واضح تر بگو لطفن.

    • 45 ناشناس مه 16, 2012 در 5:01 ب.ظ.

      نه فقط می خواد یک سری ربات بیان مثل بز بخونن و برن ، هر مطلبی که آدم می خونه نظرش رو می گه ، اگه طوطی وار می خوای بخونی و هیچ مشارکتی نداشته باشی فلسفه ی خوندنت چیه ؟ می خونی وقتت تلف شه یا می خونی که زندگی رو از دریچه ی دیدگاه سایر آدم ها ببینی و چون دیدگاهشون رو با تو به اشتراک گذاشتن تو هم درش سهیم شی و نظر بدی ؟

  35. 46 زندگی مه 13, 2012 در 4:37 ق.ظ.

    خرسی فکری به حال کامنت دونیت کن. امروز 11 ایمیل دریافت کردم از این وبلاگ خرس!!!!

    • 47 کاپیتان بابک مه 13, 2012 در 6:43 ق.ظ.

      @ زندگی
      این دست خرس نیست. از کرامات وردپرس گوزو است
      همین پایین که کامنت میذارین، خودش تصمیم می گیره توی اون باکس اول کوچیک تیک می زنه که «مرا از دیدگاه‌های پس از این، به وسیلهٔ رایانامه آگاه کن» . دقیقن معلوم نیست هدفش از این مداخلۀ بیمورد چیه. شما باید حواستون باشه اون تیک را پاک کنید و بگوییدو وردپرس نازنین، جان مادرت کامنت ها را نفرست، قربون اون قد و بالای قراضه ت برم. جان عمه ت نفرست
      خرس! مگه نه؟

  36. 48 mossi مه 13, 2012 در 12:20 ب.ظ.

    سلام خرس. آقا تو بجز باغهای پرتقال دیگه چی گوش میدی؟ من میگم Mark Hollis رو اگه نشنیدی یه امتحانی بکن. آلبوم Mark Hollis (1998.

  37. 49 havayettazeh مه 14, 2012 در 4:49 ق.ظ.

    از لندن چطوري ميشه با اتوبوس رفت نپال؟ 11 ساعته؟ سلام

  38. 50 Sugel ژوئن 3, 2012 در 8:02 ق.ظ.

    فردوسی می‌گوید در برابر ایوان تیسفون پرده بسیار مجللی آویزان کرده بودند که جواهرنشان بود و عسکریان عرب آن را قطعه قطعه کرده میان خود قسمت کردند. باز همان فردوسی چنین نقل می‌کند که در روز بارعام قبلاً شاهنشاه روی تخت طلای خود جلوس می‌کرد و چون تاجی که باید برسر بگذارد بسیار سنگین بود آن را به زنجیری از طلا در بالای سر شاهنشاه از بالای طاق طوری آویزان می‌کردند که در بالای سر وی قرار گیرد. همین کارها را در همین اواخر برای پادشاهان قاجاریه انجام می‌دادند و این نشانه این است که این عادات و رسوم از دهان به دهان تا دوره‌های جدید ادامه یافته‌است.

  39. 52 حسن ژوئن 28, 2012 در 8:11 ب.ظ.

    خیلی باحاله
    ایول
    خوب می نویسی


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




KHERS’s Twitter

  • @Shimuszm اگه اسم قهرمانم پولس بود اونوقت اسم رمانم رو می‌ذاشتم «پاییز پولس». واج‌آرایی و ازین حرفا. 18 hours ago
  • روس‌ها نسخه‌ی جوگیرتر ایرانیان. 18 hours ago
  • تقسیم طبقاتی جدید تهران: راننده‌های اسنپ مشتریای اسنپ 18 hours ago
  • یه ماه وقت دارم یه گزارشی بنویسم. ۲۰ روز گذشته. بدیهیه که روز ۳۳ دست بقلم خواهم شد. 18 hours ago
  • RT @aeen_norouzi: مثلا خواسته‌ی اصلی مردی که توی کافه داشت کلیپ می‌دید و قهقهه می‌زد در واقع این بود: من رو ببینید. من بهش خیره شده بودم ا… 21 hours ago

بایگانی

Blog Stats

  • 1,067,739 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: