جورابهای کارمندی

آن روز صبح هم مثل همیشه ساعت موبایلم که زنگ زد با رعشه از خواب پریدم. دلیل ایجاد رعشه، تفاوت زیاد دنیای خواب و بیداری است. دنیای خواب هیجان‌انگیز است و در عوض دنیای بیداری سرشار از تکرار و کسالت است. برای همین مغزم اتوماتیک همه‌ دنیای خواب را فراموش می‌کند تا بتوانم دنیای بیداری را تحمل کنم. رعشه در حقیقت یک شوک چند ثانیه‌ای است که برای گذار از آن دنیا به این یکی لازم داریم. اگر مغزم سرخود دنیای خواب را حین رعشه صبحگاهی پاک نکند همه چیز بهم می‌ریزد؛ دیگر چطور آدم خودش را قانع کند که از زیر لحاف ضخیم و گرمش بیرون بیاید و به دنیای سرامیک‌های سردِ توالت و نگاههای ضربدری رییس‌هایش وارد شود؟ برای همین به نظرم آن رعشه صبحگاهی لازمه ادامه زندگیم است. البته شاید هم بشود گفت مغزم هم با «سیستم هرمی» همدست شده و این کلک کثیف رعشه صبحگاهی را پیاده می‌کند تا ادامه زندگی توی سیستم امکان‌پذیر باشد.

همه‌مان با هم زندگی می‌کنیم: مغزم و دستهایم و پاهایم و چشمها و دهان و باقی اعضای بدنم، اما خب بعضی‌ها همدست با سیستم شده‌اند. بعضی‌هایشان با ما نیستند و از ما نیستند و درست است که همه‌مان با هم راه می رویم و به نظر آدم واحدی می‌آییم، اما تکه‌هایی هستند که خودشان را فروخته‌اند و بقیه را فقط گول می‌زنند. شاید سردسته خودفروخته‌ها مغزم باشد که کل این شرایط و کل دنیای اطرافم محصول کارهای اوست. زبانم و غدد چشایی‌اش باوفاترین تکه وجودم هستند. آنها هنوز دوست‌داشتنی‌ترین لذت‌ها را برایم مهیا می‌کنند. به لطف آنها است که هنوز صبحهای آخر هفته دو تا تخم‌مرغ توی کره سرخ می‌کنم و چشمهایم را می‌بندم و از نیمرویم لذت می‌برم. پافشاری آنهاست که حتی شیطنت می‌کنم و کره‌های آب شده ته ماهی‌تابه را هم می‌دهم روی زرده نیم‌بند و کمی هم روی نان‌های تست‌ام. بعد هم که گوشه نان را می‌کَنم و توی زرده می‌غلطانم. اینجوری زندگی امکان‌پذیر می‌شود. از آن طرف دوباره همان مغز خودفروخته است که حتی روی همین لذت ساده هم برچسب «شیطنت» زده، اما چون آخر هفته است اجازه شیطنت با نیمرو و کره را صادر می‌کند. انگار که نظم تقسیم هفته به وسط و آخر هفته، تقسیمش به کار و تفریح، تقسیمش به کارمندی و زندگی، بدیهی‌ترین اصل این دنیاست.

ساعت موبایلم برای هفت صبح کوک شده. تا دو هفته پیش برای ۸:۴۵ کوک شده بود. باید نُه صبح سر کار باشم. همان یک ربع کافی بود که تنِ لشم را برسانم پشت میز شرکت. البته صبحانه نمی‌خوردم. معمولاً صبحم با یک مسواک سفت و یک شاش غلیظ شروع می‌شد. بعد جورابهای مشکی‌ام را می‌پوشیدم. پنج جفت از این جوراب‌ها دارم. همه‌شان شبیه هم هستند و حتی لنگه‌های چپ و راستشان هم هیچ فرقی با هم ندارند. اینها به جورابهای کارمندی معروف هستند. توی مغازه‌ها باید دنبال جوراب کارمندی بگردید. همیشه در بسته‌های پنج‌تایی عرضه می‌شوند. احتمالاً چون هفته کاری کارمند پنج روز است و احتمالاً چون هر روز پای کارمند توی کفش‌های سیاهش کپک می‌زند، باید فردایش جوراب جدیدی بپوشد. دلیل دیگر اینکه این جورابها همه شبیه هم هستند این است که ذهن کارمند را برای پنج روز که عیناً شبیه هم هستند آماده کنند.

جورابهای کارمندی را همیشه باید جدا شست. چون با هر شستشو ۱۰٪ از موادشان به صورت کُرک‌های سیاه‌رنگ خارج می‌شوند و ممکن است کُرک‌ها به پیراهنِ سفیدِ کارمندی آدم بچسبند. هفته اول اینطوری شد. دقیقاً غروب یکشنبه این اتفاق افتاد. درِ ماشین رختشویی را باز کردم و پیراهن سابقاً سفیدی را دیدم که حالا مملو از کرک‌های سیاه جوراب شده بود. می‌خواستم از شدت ناراحتی خودم را از بالکن اتاقم به پایین پرت کنم. هم برای اینکه پیراهن دیگری نداشتم و هم برای اینکه انتظارات اولیه‌ام از زندگی به نحو عجیبی لگدمال شده بودند؛ بیرون کشیدن رخت تمیز از ماشین رختشویی جزو انتظارات و حقوق اولیه هر کارمندی است. آن موقع توی اتاق زندگی می‌کردم و ساکن اتاق بغلی راهنمایی‌ام کرد که چسب‌نواری را برعکس بپیچم دور دستم و آرام بزنم روی پیراهنم. راست می‌گفت و اینجوری کرک‌ها جمع شدند، و من دوباره پیراهنی داشتم که با پوشیدنش اعتبار حرفه‌ای شرکت زیر سوال نمی‌رفت. هم‌اتاقی‌ام چند سالی بیشتر از من کارمندی کرده بود و این حیله‌های کاربردی ماحصل همان سالها بود. سابقه‌دار بودنش را از نگاه خاصش هم می‌شد فهمید: انگار همیشه داشت به مانیتور نگاه می‌کرد. حتی وقتی که توی صورتت نگاه می‌کرد و باهات اختلاط می‌کرد انگار که چیزی جز یک مانیتور نمی‌دید. حتی بعضی وقتها فکر می‌کردم ممکن است وسط صحبتش دست چپم را بگیرد و کمی جابجا کند و بعد انگشت میانی‌ام را کلیک کند. بعد از آن اتفاق فهمیدم که جوراب کارمندی یک هویت مستقل است و شستشویش هم باید مستقل باشد. می‌شود لنگه به لنگه پوشیدشان اما قطعاً باید همیشه هویت مستقل‌شان را حفظ کنند و نماد پنج روز کاری کارمند باشند.

بعد از جوراب مشکی، پیراهن سفید و کت و شلوار سورمه‌ای کارمندی‌ام را می‌پوشیدم. ساعت ۸:۴۹ شده بود. کت و شلوار سورمه‌ای دقیقاً همان فرق ظریف بین کارمند و گارسون را مشخص می‌کند. آنها سیاه و ما سورمه‌ای. آنها بی‌سواد و ما دکتری، مهندسی. در طول تاریخ کوتاه کارمندی در جهان، بعضی‌ها پیدا شدند که با رنگهای دیگر هم لاس زدند. اما گذشت زمان خیلی چیزها را ثابت کرده، خیلی چیزهایی که معرفت انسان شرقی و درک علمی انسان غربی هیچکدام قادر به اثباتش نبودند. مثلاً اینکه از بین ۱۲۴ هزار پیغمبر تنها پنج‌تایشان اولوالعزم هستند و بهترین‌شان هم آخرین‌شان است، یا مثلاً اینکه فیل‌ها طوسی هستند و دیوارها آجری. دقیقاً با همین قطعیت امروز ثابت شده که کت و شلوار کارمند سورمه‌ای است.

هیچوقت به موقع سرکار نمی‌رسیدم. وقتی که نُه و نیم وارد شرکتی با «فضای باز» می‌شوی، می‌بینی که همه سر جاهایشان هستند. هیچ کسی سرش را بلند نمی‌کند اما همه می‌فهمند که نُه و نیم آمده‌ای. این یک انتخاب شخصی است که سر موقع بیایی و به رییس‌هایت صبح بخیر بگویی، یا اینکه مثل یک قاچاقچی وارد شرکت بشوی و از کنار دیوارها و زیر نگاههای خواب‌آلود صبحگاهی همکارانت بخزی به سمت میز تحریرت. درست است که دیگر کسی کارت ورود و خروج نمی‌زند، اما کماکان ساعتهای ورود و خروج کارمندها به نحو عجیبی در جایی دور از ذهن ثبت می‌شود، احتمالاً در ذهن رییس‌ها. از دو هفته پیش روندم را تغییر دادم و به جای ۸:۴۵، هفت صبح از خواب بیدار می‌شوم. باز هم نیم ساعت تاخیرم را دارم، ولی به جایش صبحها بین ۷ تا ۹ صبح درست قبل از اینکه از در خارج شوماحساس می‌کنم که بیشتر انسان هستم تا کارمند. شاید همان اولین صبحی که زود بیدار شدم متوجه شدم فرق ظریفی بین کارمند و انسان هست، چیزی شبیه فرق کارمند و گارسون ولی نه با آن سادگی. هنوز دارم به تفاوتها فکر می‌کنم. توی آن دو ساعت فرجه، صبحانه می‌خورم، ظرفها را می‌شورم، روی کابینتها را تمییز می‌کنم، آواز می‌خوانم، و بعد کتاب می‌خوانم. آخرین سیگار قبل از ترکم را هم کنار پنجره باز می‌کشم اما احساس گنگی هر روز بهم می‌گوید که فردا صبح هم این شیطنت کنار پنجره را ادامه خواهم داد، همینطور که احساس گنگی بهم می‌گوید بهتر است جفتِ سوم جورابهای کارمندی مخصوص چهارشنبهرا بپوشم، و همان احساس گنگ بهم می‌گوید هنوز داستان من و جورابهای کارمندی سالیان سال ادامه خواهد داشت.

Advertisements

39 Responses to “جورابهای کارمندی”


  1. 1 drprincess آوریل 28, 2012 در 8:26 ب.ظ.

    خرس عزیز من یک تشکر به شما بدهکارم. تو زمانی که من داشتم به جدایی فکر میکردم و سر هر ناراحتی خیلی راحت و خونسرد اولین انتخابم جدایی بود. خوندن نوشته هاتون جداً وادارام کرد خیلی جدیتر به این قضیه فکرکنم و یا در واقع مدتهاست اصلاً بهش فکر نمیکنم. البته کلاٌ هم مسائل من خیلی حاد نبود ولی نوشته های شما انگار دقیقاٌ داشت اتفاقاتی رو که قرار بود بعداٌ برام بیفته بهم نشون میداد. چیزهایی که البته بعضیهاشون رو خودم میدونستم ولی شما انگار همه رو دونه دونه یادم آوردین. ازتون ممنونم. حالا هم که من درسم داره تموم میشه تو همین چند ماهه عمراً با این نوشته های شما من برم دنبال کار تو صنعت. یادم آوردین اون صبحهای کوفتی سرکار رفتن تو ایرانو که من چند سال پیش ازش فرار کردم.

  2. 2 پری آوریل 28, 2012 در 8:38 ب.ظ.

    این نوشته رو دوس ندارم!

  3. 3 swimfan آوریل 28, 2012 در 9:16 ب.ظ.

    من دوس دارم باز هم توی داستان هات شنا کنی…20 تا طول رفت و برگشت بری و زیرآب به زندگیت فکر کنی…به این فکر کنی که لذت زندگی دقیقا لحظه ایه که نفست باز شده و مثل دلفین تو آب جلو میری…وقتی زیر آب به زندگی فکر میکنی نفس کشیدن یادت میره و اون موقع هست که تو تبدیل میشی به یه ماهی با آب شش…

  4. 5 homa آوریل 28, 2012 در 10:15 ب.ظ.

    شما برو فرانسه، کتاب بنویس، هم به ما خوش میگذره هم به شما

  5. 6 gavcherun آوریل 28, 2012 در 10:49 ب.ظ.

    khob ,,khialam rahat shod khers be khabe tabestuni narafte,,, 2 ta nim ruye akhare hafte ro khub umadi,,, maghze khod forokhte man ye kare dige ham mikone,,in ke ba fekre diet o ina hamun 2 ta tokhmemorgh ro ham kuftam mikone,,,

  6. 7 آلبالو مدرن آوریل 28, 2012 در 11:06 ب.ظ.

    پسر من را عاشق نوشته هات کردی

  7. 8 باران آوریل 29, 2012 در 4:53 ق.ظ.

    آپدیت به موقعی بود. از کل آرشیوتان 2 تا پست مانده بود که دیروز تمامش کردم. اولین باری است که احساس می کنم اگر مذکر بودم چگونه آدمی بودم، انقدر که به من شبیه است این نوشته ها. ممنون که می نویسید.

  8. 9 زندگی آوریل 29, 2012 در 5:18 ق.ظ.

    عجب روال زیبای از زندگی کارمندی گفتید. فکر کنم یکی از اون معدود چیزهایی هست که جهانشمول هست. راستی آدم فروشی و زیر آب زنی بین کارمندای اونطرف هم موجود هست یا این پدیده تنها مختص ما ایرانی هست؟؟؟ راستی این متنت ات در قیاس با چند متن دیگه ات محتوای بیشتری داشت. من فکر می کنم خیلی خیلی گاهی اوقات پایبند سبک می شی که محتوا رو فراموش می کنی.( این تنها یک نظر هست)

  9. 10 زندگی آوریل 29, 2012 در 5:20 ق.ظ.

    وای مبارک باشه .منتظر بودم بعد از زدن دکمه فرستادن دیدگاه این جمله» دیدگاه شما چشم انتظار…..» اما مثل اینکه حذف اش کردی. این یک تغییر اساسی ذهنی هستاااااا. همون ذهن…..

  10. 11 میم آوریل 29, 2012 در 5:48 ق.ظ.

    پرداخت خیلی خوبی داری خیلی دلم می خواست من هم مثل تو بنویسم.

  11. 12 Amir آوریل 29, 2012 در 6:31 ق.ظ.

    من از این جورابها از والمارت دو بسته خریدم .. ده تا دارم برای همه ی زندگیم .. زنم هم راحت شده وقتی از خشک کن در میاردشون همین جوری میپاشدشون توی کمدم .. من هم از وقتی لشم را از تخت میکشم پایین تا وقتی که پشت ماشینمینشینم که بروم سر کار 10 دقیقه میکشد .. من هم تاخیر دارم آن هم یکساعت .. تایم شیت پر میکنم عین مرد .. 1 ساعت هم هر روز اضافه کار میزدم .. تا این چینی کثیف هفته ی پیش مچم را گرفت .. تف به هرچی چینی مایه خال ..

  12. 13 تنهایی در جمع آوریل 29, 2012 در 8:57 ق.ظ.

    مشکلم حل شد یا حرضت خرس. کارمندی هستم کالیبر بالا. مواجه با مشکل جوراب. یکرنگی حلش کرد. خوردن صبحانه سرکار ممنوع است، برای حل این مشکل هم چاره گشایی فرمایید.

    با تشکر
    یک شهروند کارمند

  13. 14 Alex آوریل 29, 2012 در 12:09 ب.ظ.

    مهم ترين دستاورد اين نوشته كشف اين نكته بود كه چرا جوراب ها توى دسته هاى پنج تايى فروخته ميشن.
    و نكته ى ظريف و دلبر ديگه، غلطاندن گوشه ى نون تست در زرده ى تخم مرغ!

  14. 15 beharhal آوریل 29, 2012 در 12:25 ب.ظ.

    درخشيديد جناب خرس. چقدر از خوندن» جورابهاب كارمندي» لذت بردم؟ توضيحش سخته. تك تك جمله ها عالي بودن.

  15. 16 محمد آوریل 29, 2012 در 1:42 ب.ظ.

    تو شرکت اجازه داریم وقتی مراجعه کننده بیرونی نداریم، دمپایی بپوشیم. صبحا که کفشم رو در میارم، قشنگ متوجه می‌شم رنگ همکار خانوم میز بقلی به سبز متمایل می‌شه، عذاب وجدان بدی می‌گیرم

  16. 18 یک خواننده آوریل 29, 2012 در 3:16 ب.ظ.

    حیف.. داری زندگیت رو تلف میکنی. برو دنبال یه شغل بهتر… رویای دوران بچگیت چی بود برای شغل ؟ این چه وضع زندگیه؟ برگردی تهران بهتر نیست؟!

  17. 22 وبلاگ بارباپاپا آوریل 29, 2012 در 3:28 ب.ظ.

    آشپزی بلدی؟
    چه سوالی بود آخه تو که جواب کامنت نمیدی
    باشه من سعی اینجا میکنم مثل تلفنی که میگه بعد بوق پیغام بذارید رفتار کنم
    خلاصه اگر آشپزی کنی شیطنت های زندگی زیاد میشه
    من غذاهایی میپزم که جلوه بصری ندارن و خیلی زشتن اما خیلی خوشمزه و وقتی میخورم حس میکنم به درک که زشت شده به جهنم که روغنش زیاد شده اصولا بقیه مردا همنقدر هم بلد نیستن زشت شده که شده عوضش مزه ش خیلی خوبه بعد لذت میبرم اما یه بدی هم داره سالهاست با شیش ماهیچه ی شکمم که خیلی دوسشون داشتم خدافظی کردم جاشون رو دادن به یه موجود زشتی به نام فر شکم

  18. 23 امیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد 5 آوریل 29, 2012 در 3:53 ب.ظ.

    آفرین بهت تبریک میگم. بسیار زیبا نوشتی. دوست ندارم که نوشته هات را در یک قالب فکری جا بدم ولی به نظرم چیزی در مایه های :

    Post Modern Literary Existentialism

    هستش.موفق باشی بازم بنویس

  19. 24 یک دانه شن آوریل 29, 2012 در 4:30 ب.ظ.

    می فهمم کاملا، یک چند سالی دقیقا دچارش بوده ام. زندگی رقت انگیز کارمندی.

  20. 26 کیوان آوریل 30, 2012 در 3:16 ب.ظ.

    پسر دمت گرم! ببینم از نگاه سوم شخص (دانای کل) هم می‌تونی به همین قشنگی بنویسی؟ راستش بهت حسودیم میشه و می‌خوام تو دردسرت بیندازم! ولی اگه از پسش بر اومدی بعدش میگی خدا پدر فلونی رو بیامرزه! یا کاش یکی دو تا خواننده حسود – ولی صادق – دیگه هم داشتم! برقرار باشی! داری پا جا پای کافکا میزاری.

  21. 27 hadi آوریل 30, 2012 در 6:45 ب.ظ.

    kherse bishtar benevis.khers kheili khoobe bache boodm behem migoftan khers.chon chagh boodam.

  22. 28 Panda آوریل 30, 2012 در 9:21 ب.ظ.

    سلام
    جورابتم مهندس ، دمت گرم خیلی جالب می نویسی .

  23. 29 narges مه 1, 2012 در 2:28 ق.ظ.

    آخ این جوراب‌ها! از وقتی شوهر فرستادیم سر کار، لباس که به کنار،‌ موکت‌هامونم خال‌خالی سیاه شده بود.

  24. 30 trity مه 1, 2012 در 3:00 ق.ظ.

    آخه چطور ممکنه کسی‌ از جوراب و نیمرو و بغل رون مرغ تو قابلمه و سرما خورده گیش جوری بنویسه که ملت بشینن تا تهش بخونن؟

  25. 31 سپینود مه 1, 2012 در 5:04 ب.ظ.

    سلام خرس جان این یکی از بهترین نوشته هات بود . خیلی عمیق فکر می کنی و می نویسی . من سه سال بیشتر نتونستم دنیای کارمندی رو تحمل کنم احساس بردگی می کردم. حالا دارم سعی میکنم یه کاری رو شروع کنم واسه خودم . گور بابای تحصیلات دانشگاهی …می خوام بزنم تو کار بیزینس

  26. 33 میم مه 2, 2012 در 12:13 ب.ظ.

    حتی کامنت ها هم زیبا هستند.

  27. 34 کاپیتان بابک مه 2, 2012 در 12:27 ب.ظ.

    وقتی خوندنم تموم شد، احساس خوبی نداشتم. فهمیدم که از کلیت این نوشته لذت نبرده ام. تعجب کردم، چون تا حالا از همۀ پست ها ت خوشم آمده. البته چون تازه پیدات کرده ام، از آئورلیانو، مردی از تبار بوئندیا به بعد را خوانده ام و دو سه تا از اول ها. گفتم نگاهی به کامنت ها بندازم ببینم دیگران چی فکر کردن. منهای یکنفر، همه تعریف کردن. حتی دوست عزیز کیوان گفت داری پا جاپا ی کافکا میذاری. اگر اینقدر خوبه که همه گفتن، حتمن چیزی توی این نوشته هست که من نمی بینم
    بعنوان یکی از خواننده های دوستدارت وظیفه م می دونم نظرم را صادقانه بگم. نمیخوام تومار بشه، پس حتی الامکان خلاصه می کنم
    پاراگراف اول و دوم: دنیای خواب و بیداری شروع گیرایی نبود. من هم بیدار شدن را دوست ندارم. خواب بیشتر مزه میده. ولی چون هیچوقت با رعشه وارد دنیای بیداری نشده ام، این حس برایم ناآشناست. اینجا با شما یکی نشدم (هر چقدر هم که از بیدار شدن و سر کار رفتن نفرت داشته باشم. آنهم کاری که دوست ندارم ). تجزیۀ اعضای بدن را هم دوست نداشتم. خسته کننده بود. بکر نبود. چیزی نبود که منو به فکر ببره و بگم خرس چقدر ظریف و تیزه. چرا من به این فکر نکرده بودم؟ در پاراگراف 1 و 2 بنظرم آمد برای شروع نوشته زور زده ای. ولی قسمت کره و نیمرو با تٌست را دوست داشتم. دیدمت داشتی تنها نیمرو می خوردی. دهنم آب افتاد
    پاراگراف 3 و چهار. عبارت «جوراب های کارمندی» و وصل کردن بستۀ 5 تایی شان به پنج روز کار را دوست داشتم. هر دو مفهوماتی نغز بودند. کرک پس دادن جوراب ها، به گند کشیدن پیراهن و وقایع بعد از آن برایم علی السویه و خنثی بود . نه خوب بودند نه بد. فقط پاراگراف را پر کرده بودند…تا آخرهای پاراگراف 4 که تمام خصوصیات آن کارمند که نگاه خاص بهت می اندازد، مثل اینکه همیشه به مانیتور نگاه میکند و ممکن است دست چپت را بگیرد….را خیلی دوست داشتم. طنز تلخ خودت تویش بود
    پاراگراف 5 را دوست نداشتم. کت شلوار سرمه ای برای کارمند و سیاه برای گارسون برایم هیچ جذابیتی نداشت
    همۀ پاراگراف آخر را دوست داشتم. جمله به جمله ش را. بنطزم آمد اینجا دوباره خرس کلکچال و شکر آب شده ای، راه افتا ده ای و اصلا زور نمی زنی
    ببخشید چونه درازی کردم/ نمی خواستم به «دوست نداشتم» اکتفا کنم

  28. 35 کاپیتان بابک مه 2, 2012 در 12:31 ب.ظ.

    خرس جان!
    یک کامنت بلند بالا نوشتم، فکر می کنم رفت تو هلفدونی. یه نگاهی بنداز.

  29. 36 ناشناس مه 2, 2012 در 12:40 ب.ظ.

    salam, agha in webloge ghadimeto koja mishe khoond?ya nemikhay bekhoonimesh??chakerim farzad

  30. 38 ژیان مه 2, 2012 در 12:43 ب.ظ.

    من توی جاهایی کار کردم که کارمنداش حتی حین کار هم آواز می خوندند، منتهی نه بلند بلند. آروم، طوریکه فقط خودشون می فهمیدن دارن کدوم آهنگ رو می خونن. به نظرم بعضی ها از روی رضایت آواز می خوندند بعضی ها هم از روی دلپُری. اما هر قدر به حرکاتشون خیره می شدم بازم هیش وخ نمی فهمیدم کدومشون راضی اند و کدومشون ناراضی . حتی هر از گاهی که سرشون رو بلند می کردند یا به سمت من نگاه می کردند بازم نمیشد فهمید برای چی دارن آواز می خونن. خوشحالن یا غصه دارن؟ هر وختم می خواستم بهشون لبخند بزنم یا سر صحبت رو باز کنم تردید داشتم که آیا علت آواز خوندنشون رو درست فهمیده م یا نه.
    خوش به حالت که هنوز روحیۀ آواز خوندن داری. شاید به خاطر اینه که پنج جفت جوراب داری. برای هر روز کاری یکی. آدم احساس میکنه لااقل از یک بابت شبیه اون هایی شده که پنج جفت کفش دارن، پنج دست کت شلوار دارن، پنج تا محل درآمد دارن، پنج تا حساب بانکی دارن، خلاصه از هر چیزی پنج تا یا بیشتر دارن………

    • 39 کاپیتان بابک مه 2, 2012 در 1:14 ب.ظ.

      هر وختم می خواستم بهشون لبخند بزنم یا سر صحبت رو باز کنم تردید داشتم که آیا علت آواز خوندنشون رو درست فهمیده م یا نه.
      :-) خیلی باحالی ژیان


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




KHERS’s Twitter

خطا: توییتر پاسخ نداد. خواهشمندیم چند دقیقه صبر کنید و این صفحه را بازآوری نمایید.

بایگانی

Blog Stats

  • 1,089,202 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: