فین‌فین

یک بار چهار صبح از خواب پریدم. خیلی زود بود. چاره‌ای نداشتم جز اینکه دوباره بخوابم. چند وقت است که وسط شب از خواب می‌پرم. باید اول موبایلم را روشن کنم تا ببینم ساعت چند است. نور صفحه موبایل خیلی زیاد است و چشمهایم را اذیت می‌کند. چهار صبح زمان بدی است برای از خواب پریدن. چون معمولاً توی خوابم با کسی بوده‌ام اما الآن هیچ کسی توی خانه نیست. پرده‌های خانه‌ام هم به شدت ضخیم هستند. اینقدر ضخیم که حتی چوب پرده زیر وزن‌شان شکم داده. شاید اگر کمی نازک‌تر بودند رغبت می‌کردم از تخت بیرون بیایم. همه جا تاریک است و دوست ندارم بلند شوم و تنها توی خانه راه بروم. می‌توانم آهنگ گوش کنم یا کتاب بخوانم. ولی واقعاً زود است. برای هر کاری زود است. حتی پدرم هم توی آشپزخانه با شورت و عرق‌گیر مشغول شستن ظرفها نیست که بروم پیشش. بعد از سرطان مادرم، پدرم و من ظرفها را می‌شستیم. الآن که فکر می‌کنم قبل از سرطان مادرم هم من و پدرم ظرفها را می‌شستیم. بعد من ماشین ظرفشویی خریدم و به پشتوانه همان ماشین ظرفشویی آمدم خارج. الآن نمی‌دانم چه کسی ظرفها را می‌شوید. شاید پدرم، شاید کارگر یا شاید هم ماشین ظرفشویی. باید بروم ایران ببینم وضع و اوضاع چطور است.

صبحش هم که صبح دوشنبه است. حالم هم بد است. دماغم کیپ است و همان چهار صبح چندتا فین‌فین محکم کردم. سرم پر از مایع‌های کشدار بود. اینها سرم را سنگین می‌کنند و مثل قیری گرم از اینور سرم به آنور سرم می‌روند. برای همین وقتی سرما خورده‌ام طاقباز می‌خوابم تا مایع‌ها گوش و دماغم را کیپ نکنند.

از دو روز قبلش دستمال‌هایم تمام شده بود. پریشب با آخرین دستمال‌های ضخیم آشپزخانه کونم را خشک کردم و بعد آنها هم تمام شدند. بعد از اتمام دستمال‌ها، از سر توالت دو تا کلاغ‌پر می‌زدم تا دم در دستشویی و با حوله حج پدرم که از در آویزان بود کونم را خشک می‌کردم. دقیقاً نمی‌دانم از کی عادت خشک کردن در من ایجاد شده؛ چون بچگی‌هایم دوست داشتم که کمی «خنک» باشم و به تدریج خشک بشوم. اما الآن نه.

حوله حج پدرم مدتهاست که کار مرا راه انداخته. صبحها صورتم را با آن خشک می‌کنم. برای حمام هم ازش استفاده می‌کنم و الآن بعد از توالت هم کارم را راه می‌اندازد. دلیل خاصی نمی‌بینم که رویه‌ام را عوض کنم. با اینحال احتمالاً به زودی دستمال می‌خرم. شاید از حوله حج برای فین هم بشود استفاده کرد. ولی حوله حج توی دستشویی است و الآن چهار صبح است و من سمت چپ تختم افتاده‌ام و نیاز به فین دارم و نمی‌توانم تا دستشویی بروم. بقایای دستمال‌های دیشب به مجموعه‌ای از نخ‌های سفید تبدیل شده‌اند. این «توری» روی بالش سمت راستم است و به راحتی پیدایش می‌کنم. الآن نخ‌ها سفت و شکننده شده‌اند و حاشیه‌ی پره‌های دماغم را اذیت می‌کنند. مقداری از فین‌ها جذب دستمال سفت می‌شوند و کمی نرمش می‌کنند. تا صبح خیلی مانده. خیلی مریضم. کاش می‌شد نروم سر کار. می‌توانم زنگ بزنم و بگویم مریضم. ولی پروژه‌ای که رویش کار می‌کنم وارد مرحله حساسی شده. بهتر است بروم. یعنی جرات ندارم که نروم. شاید اگر بیشتر بخوابم حالم خوب شود. کوک زنگ موبایل را از هفت به هشت تغییر می‌دهم. دوباره خوابیدم.

هشت صبح حالم بدتر بود. اما امکان پیچش کار نبود. رفتم آشپزخانه صبحانه بخورم و نهارم را هم درست کنم. شاید آشپزخانه عنوان مناسبی نباشد. آشپزخانه بخشی از هال است و هال بخشی از اتاق‌خواب است و اتاق‌خواب بخشی از توالت است و توالت بخشی از انباری است. همه این کارکرد‌های مختلف در ۹.۵ متر‌مربع چپانده شده‌اند. نام رسمی این نوع آپارتمان استودیو می‌باشد. بدیهی است که آپارتمان‌نشین‌ها، اجاره‌نشین‌ها و گوشه‌نشین‌ها مفلوک‌ترین آدمهای دنیا هستند.

تازگی‌ها برای نهارم ساندویچ درست می‌کنم. نه برای پولش. و نه برای سلامتیِ غذای خانگی. اینجوری بیشتر وقت می‌برد. کاری است برای انجام دادن و پر کردن وقت. مشکوک بودم صبح نان و پنیر بخورم و ظهر کره‌بادام‌زمینی و عسل، یا برعکس. چند دقیقه دو دستم را گذاشتم روی کابینت و به کتری نگاه کردم. چندتا فین‌فین کردم ولی فرقی نداشت. هرچه فکر می‌کردم فرقی نداشت کدام ساندویچ را کی بخورم. کدام را بیشتر دوست داشتم؟ نمی‌دانم. الآن چه چیزی دلم می‌خواهد؟ نمی‌دانم. الآن چه مرگم است؟ نمی‌دانم. مرضم چیست؟ نمی‌دانم. اگر به جای دستمال کاغذی پاره‌پوره، یک زن با موهای کوتاه تا روی گوشسرش را روی بالش سمت راست تختم گذاشته بود درد و مرضم رفع می‌شد؟ نمی‌دانم. شاید آره. شاید هم نه. شاید می‌رفتم با چنگال بهش حمله می‌کردم و بعد متواری می‌شدم.

با اینکه اوقات فراغت زیادی ندارم اما همان‌ها را هم به بدترین نحو ممکن هدر می‌دهم. قاعدتاً کارهایی باید باشند که دوست داشته باشم در اوقات آزادم انجام بدهم ولی هرچه می‌گذرد فهرست کارهای مفرح اوقات فراغتی‌ام لاغرتر می‌شود. با ساندویچ درست کردن و به دقت پیچیدنش لای کاغذ، زمان زیادی صرف می‌شود و طبعاً سوال‌های آنچنانی هم ذهن آدم را مشغول نمی‌کند.

ساندویچِ کاغذپیچ شده و یک موزِ پیر را به دقت گذاشتم توی کیفم. جوری که تکان نخورند و خیارها و گوجه‌های لای ساندویچ جابه‌جا نشوند. موز را خواهرم یادم انداخت. دیشب بهش زنگ زده بودم:

ببین دستور یه سس مکزیکی جدید یاد گرفتم، خیلی راحت و خوشمزه‌س.

ئه! خب بگو ببینم چجوریه؟

گیشنیز و یه حبه سیر و نمک و فلفل و روغن زیتون و آبلیمو رو با همزن چرخ می‌کنی. همین. عالی می‌شه.

هممم. ببین راستش من از وقتی مجرد شدم سیر و پیاز خام رو گذاشتم کنار. رسماً شانس آدمو پایین می‌آره. ینی من همینجوری‌ش که همه این نکات ایمنی رو رعایت می‌کنم بازم سهمم از دنیا همون عفریته‌ای هست که واست داستان‌شو گفتم. دیگه اگه سیر و پیازم بزنم که هیچی. بعدشم. من همزن ندارم اینجا.

ئه! چطور همزن نداری؟ تو که هر روز شیرموز و معجون می‌خوردی!

دقیقاً همین جا بود که یادم افتاد دو تا موز گوشه کابینت از هفته پیش مانده‌اند و مشغول پیر شدن هستند. بعد یادم افتاد ماه‌هاست که شیرموز نخورده‌ام و این خیلی عجیب بود. سگک‌های کیفم را بستم و فکر کردم شاید بهتر باشد واقعاً نروم سر کار. از آن طرف، شاید بروم بیرون و کمی هوای آزاد بخورم سرحال بشوم. با اینکه تقویم یکی از ماه‌های بهار را نشان می‌داد اما بیرون دوباره زمستان بود و بلوک‌های سیمانی کف پیاده‌رو از سرما ترک خورده بودند و درخت‌ها از سرما ناله می‌کردند. من هم از سرما ناله می‌کردم و هی پالتوی پدرم را بیشتر دور خودم می‌پیچیدم. اما دگمه‌های پالتو را نمی‌توانم ببندم. چون پالتو برایم کوچک است و وقتی دگمه‌هایش را می‌بندم بین هر دو دگمه یک شیار قوسدار تشکیل می‌شود. من آدم حساسی هستم که دوست ندارم عابرین کوچه و خیابان این چیزها را ببینند. برای همین پالتو را محکم دور خودم می‌پیچم و لای آدمها به پیاده‌روی و فین‌فین ادامه می‌دهم.

تا وارد شرکت شدم به جنیفر سلام کردم. جوابم را نداد. مطمئنم که نژاد‌پرست است. خیلی ازش بدم می‌آید. حتی بدم نمی‌آمد همانجا با کیف‌دستی‌ام بهش حمله کنم و بعد هم سریع بزنم به چاک و بروم فرودگاه سوار هواپیما بشوم. جنیفر منشی است و هر وقت لهجه غلیظ بریتیش‌اش را می‌شنوم تگری می‌زنم. با صدای بلند حرف می‌زند و توی کارهایی که ربطی بهش ندارد دخالت می‌کند. مطمئناً خودش را از منشی بالاتر می‌داند و تلاش هم می‌کند که «یاد» بگیرد و خودش را «بالا» بکشد. نمی‌دانم. البته بستگی به «نگاه» آدم هم دارد. اگر مجید مجیدی به جنیفر نگاه کند دختر با انگیزه‌ای می‌بیند که همه عمرش تلاش کرده و با اینکه خانواده‌اش پولِ دانشگاه نداشته‌اند اما او با همان مدرک سیکل آرام آرام یاد گرفته و توی شرکت خودش را بالا کشیده و بعد از ۲۵ سال به استیو جابز تبدیل خواهد شد. من هیچکدام اینها را نمی‌بینم. من فقط بغض و نفرت می‌بینم و اگر فیلمی راجع به جنیفر بسازم چیزی جز یک پس زمینه سیاه نخواهد بود که وسطهایش لکه قرمزی رو زمینه سیاه پخش می‌شود. بعد هم می‌نویسم «پایان». خوشبختانه من کارگردان نیستم.

از آن طرف تقریباً مطمئنم اگر با کیف به جنیفر حمله کنم و به گریه بیندازمش سریع می‌گوید که عمویش در بچگی بهش تجاوز کرده و برای همین الآن نژادپرست شده. آن موقع حق دارد یا نه؟ احتمالاً روزنامه‌ها خواهند گفت که حق دارد ولی من واقعاً خسته شده‌ام که به این ان‌ترکیبِ نژادپرست سلام کنم و این هم رویش را برگرداند سمت دیوار. شاید باید بدون ترس از آینده و عواقبش فقط با کیف بهش حمله کنم.

نمی‌توانستم کار کنم. الآن هفته‌هاست که روزانه دو ساعت مفید کار می کنم. نمی‌توانم تمرکز کنم. بیشتر به حاشیه طوسی‌رنگ مانیتور نگاه می‌کنم. تعداد بسیار زیادی چایی می‌خورم. توی کشویم سه مدل چای‌کیسه‌ای گیاهی دارم. چند بار می‌روم دستشویی. بعضی وقتها دستشویی ندارم و صرفاً آنجا می‌نشینم و با موبایلم بازی می‌کنم و به صدای گوزهای کابین بغلی گوش می‌دهم. بعد دستهایم را به دقت با آب ولرم می‌شویم و به دقت خشک می‌کنم. هر ثانیه‌ای که هرز برود به هدفم نزدیکتر می‌شوم. هدفم تمام شدن صبح، رسیدن وقت نهار، تمام شدن بعداز ظهر، رسیدن وقت استخر، تمام شدن هفته و رسیدن آخر هفته، تمام شدن دوران شکوفایی و رسیدن دوران شیرین بازنشستگی است. هر روز به همین فکر می‌کنم و چون پیرمردهای زیادی در اطراف و اکنافم نشسته‌اند نمونه‌های آزمایشگاهی خوبی برای مطالعه دارم. مثلاً جاناتان. جاناتان ۱۰۳ سالش است و سه ماه پیش بازنشست شد. اما هنوز می‌آید سر کار. چون کار دیگری توی زندگی ندارد. اینقدر پیر است که دندانپزشک‌های متبحر دندانهایش را با سیمهای فلزی ضخیمی به فکش دوخته‌اند تا از دهانش خارج نشوند. اما با این وضعیت هنوز سرکار می‌آید و هنوز ظهرها با همان دندانها ساندویچ می‌خورد. هر گازی که می‌زند من دلم هُری می‌ریزد پایین. کاشکی حداقل آرام‌تر به باگت سفت گاز می‌زد. نسبت به جاناتان احساسات مخلوطی دارم. از طرفی او کوله‌باری از اطلاعات ارزشمند مهندسی است و از طرفی دوست دارم وقتی روبرویم صحبت می‌کند یک کیسه فریزری روی سرم بکشم تا از بارش تف‌هایش در امان بمانم، حتی اگر بهایش خفگی و بهره نبردن از گنجینه اطلاعات جاناتان باشد. ولی این زندگی است. تجربه مهندسی در لابلای بارانی از تف. من از این زندگی خسته شده‌ام.

تا ۱۰ صبح شش بار عطسه کردم ولی صدای همه‌شان را خفه کردم. نباید این کار را کرد چون حین عطسه فشار خون مویرگ‌های مغز بالا می‌رود و خفه کردنش ممکن است چندتا از مویرگ‌ها را بپُکاند. مخصوصاً وقتی ۱۰۳ سالت باشد و مویرگ‌هایت خشک و شکننده باشند. البته من هنوز مویرگ‌هایی منعطف و الاستیک دارم و دندانهایم هم با پیچ و سیم به فَکم وصل نشده ولی – ولی مشکلی که دارم این است که توی بیشتر اوقات فراغتم به جاناتان و دیگر پیرمردهای ۱۰۳ ساله فکر می‌کنم. در حالی که کتاب‌ها می‌گویند باید به دخترهای موکوتاه و جوان فکر بکنم. اما نمی‌توانم. ذهنم پر از پیرمرد و پیری است و راس همه‌ی پیرمردهای ذهنم هم پدرم است که صبح‌ها ساعت چهار توی آشپزخانه ظرف می‌شوید.

۱۰ صبح رفتم قرصِ ضد فین‌فین و ویتامین سی بخرم. فروشنده می‌دید که آب از همه جایم روان است اما کماکان می‌پرسید که کارت عضویت فلان چیز را دارم یا نه. نه، ندارم. من عضو هیچ سیستم امتیاز جمع‌کنی نیستم. به قیافه‌ام هم نمی‌خورد. واضح نیست؟ من فقط عضو باشگاه پیرمردان میان‌سال هستم و این باشگاهی است که خودم به تازگی تاسیسش کرده‌ام. برگشتم سرکار. قرص جوشان چندبار در ارتفاع لیوان آب بالا و پایین رفت. روی سطح آب کف‌های بدرنگی جمع شده بود. آبش بوی تند مواد شیمیایی می‌داد. اما باید می‌خوردم. چون همه جا پر از دستمال فینی بود؛ چو ن ظهر شده بود و هنوز هیچ کاری نکرده بودم و بهتر بود کمی کار کنم. نمی‌دانم چرا، اما باید کمی کار می‌کردم.

ظهر توی پارک نان و پنیرم را خوردم. از ترس اینکه نانم خمیر نشود فقط یک برش گوجه گذاشته بودم. توی آن پارک سرد شاید اگر یکیدو پر گوجه بیشتر لای نان‌ها بود خیلی چیزها عوض می‌شد. شاید دیگر ساندویچم اینقدر خشک و خطرناک نبود. شاید هوا گرم‌تر می‌شد. با این سوز و سرما نمی‌شد بیشتر از این نشست. دو صفحه کارور خواندم. کارور روانی است و داستانهایش در حد گه افسرده هستند و نمی‌دانم چطور این کار را با من می‌کند. نمی‌شد داستان را ولش کنم و نمی‌توانستم هم بروم سر کار، هنوز زود بود و طاقت خفه کردن عطسه‌هایم را نداشتم. بیرون شرکت حداقل مثل یک عمله آزادانه عطسه می‌کنم.

از پارک رفتم استارباکس. فهرست نوشیدنی‌هایش طولانی و کسالت‌آور است. کل آن فهرست هیچ معنی‌ای نمی‌دهد. تنها معنی‌اش این است که دستی جلویم دراز شده و ازم پول می‌خواهد. اسکناس ۱۰تایی نویم را گذاشتم کف دستی که روبرویم بود. اسمم را پرسید تا صدایم بزند. با صدا زدن اسم، بین کافه و مشتری احساس صمیمیت برقرار می‌شود و جریان پول راحت‌تر وارد جیب رییس استارباکس می‌شود. این حیله، آخرین دستاورد دانشکده‌های بیزنس و مارکتینگ دنیاست. کل تحقیقات دانشکده‌های بیزنس و مارکتینگ همین است: پیدا کردن روشهایی برای تسهیل جریان پول از پایین به بالا. بعضی وقتها دوست دارم بهشان بگویم «بگیرید بابا، همه‌ش مال شما، همه پولا مال شما، فقط ولم کنینولی خب فرایند انتقال پول باید همراه با لبخند باشد. «ول» کردنی در کار نیست و طبعاً روش من در دنیای امروز جوابگو نیست. اسمم را صدا زد و با لبخد قهوه‌ام را داد، ولی من فقط یک صندلی و یک جای گرم می‌خواستم که توی شرکت نباشد؛ نه قهوه، نه چایی و نه هیچ نوشیدنی دیگری. طبق معمول فقط دم در توالت صندلی خالی بود. ۱۵ تا دستمال برداشتم و نشستم چندتا داستان خواندم. دو ساعت شده که بیرونم و بیشتر دستمال‌ها پودر شده‌اند. بر می‌گردم شرکت.

بیشتر روزها نمی‌فهمم بعدازظهر چگونه می‌گذرد. فقط می‌فهمم که کشدار است. امروز هم کشدار بود. فقط یادم است که ساعت چهار میشل آمد بالای سرم. او ۱۲۰ کیلو و ۳۸ ساله است و وقتی حوصله‌اش سر می‌رود می‌آید سروقت من و من می‌خندانمش. دوست دارم وقتی چین‌های غبغبش با خنده باز می‌شوند و می‌لرزند. بهم می‌گوید توی روشویی آب داغ بریزم و بخور بدهم. بهش می‌گویم توی ایران با قابلمه و تخم‌گیشنیز و چادر نماز بخور می‌دهیم. الآن نمی‌دانم اینها را چطور به انگلیسی گفتم. شاید هم به قابلمه بسنده کردم ولی مطمئنم او همه‌اش را متوجه شد چون ما با قلب‌هایمان با هم صحبت می‌کنیم. ۱۲ دقیقه گذشته بود و جفت‌مان می‌دانستیم که هر توقف بیجایی مانع کسب است. رفت سر میزش. من هم یواش یواش جمع کردم برای استخر. بعدش هم خرید عصر. یادم بود «قلم مرغ» هم بخرم برای سوپ. این را مادرم پای تلفن تاکید کرده بود.

شبیه‌ترین چیزی که به قلم مرغ پیدا کردم یک بسته چهارتایی بغل‌ران بود. یکی از اینها را به علاوه سیب‌زمینی و تره‌فرنگی ریختم توی دیگی پر از آب. همه چیز قُل‌قُل می‌زد. زشت‌ترین منظره‌ای بود که تا بحال دیده بودم. بغل‌ران آمده بود روی سطح آب و ورجه وورجه می‌کرد. پوستِ دون‌دونش مثل بادکنک باد کرده بود و از گوشت بغل‌ران جدا شده بود. این دون‌دون‌ها جای پیازِ پرهای مرغ است. بغل ران فعال‌ترین عضو بدن مرغ مرحوم و فعال‌ترین عضو قابلمه‌ی سوپ من بود. بالا، پایین. هر لحظه ممکن بود پوست باد کرده بترکد. هر لحظه ممکن بود بغل‌ران از دیگ بپرد بیرون توی صورتم. من از سوپ مرغ متنفرم، حتی بیشتر از جنیفر. دستم را گرفتم جلوی دهانم و وانمود کردم که بالا آورده‌ام، ولی به‌جایش فقط موجی از فین‌فین آمد. تازه یادم آمد که دستمال نخریده‌ام. ۲۴ ساعت دیگر را باید با حوله حج و دستمال پاره‌ها سر کنم. حوله حج که هنوز توی دستشویی هست و دستمال پاره‌ها هم روی بالش سمت راستی.

Advertisements

66 Responses to “فین‌فین”


  1. 1 m آوریل 17, 2012 در 6:32 ب.ظ.

    آدم که به خودش گیر میده دست بردار نیست هی گیر میده که همه چی رو به خودش کوفت کنه ! اینو یکی دیروز به من میگفت و میگفت دست بردار . ولی من هیچی نمیگم . همه چی الان کوفتیه .

  2. 2 زیتا ملکی آوریل 17, 2012 در 6:52 ب.ظ.

    خب گاهی اوقات سخته که از گوگل این همه راهو بکوبم بیام این‌جا تا برات نظر بذارم. بعضی وقتا اصلا حوصله ندارم بیام حرفی بزنم. دوست ندارم بعضی از یادداشتاتو. هرچند همشونو تا ته می‌خونم. یه غمی داره که منو دنبال خودش می‌کشونه. حالا این غم می‌تونه از هرجنسی باشه. اصلا ناخالصی‌اش نود درصد باشه اما باز منو تا ته می‌بره. خب همه‌ی این آسمون رسیمونا رو بافتم که بیام بگم خیلی خوب بود این یادداشت. خیلی و من الآن باید یه یادداشت در مورد سیمین دانشور تحویل بدم به اضافه‌ییک بیوگرافی از خودش و کاراش اما نشستم و وبلاگ تو رو خوندم و کلی حظ کردم.
    شخصا دلم می‌خواست نظرسنجی دویچه‌وله نبود. دلم می‌خواست با دید خریدارانه این روزا نخونمت. دلم می‌خواست همه‌چی همون‌طوری در دسترس و راحت باشه. اما اگه من تو این نظرسنجی شرکت می‌کردم قطعا روی اسم تو رو کلیک می‌کردم.
    یکی دیگه از خوبیای نوشته‌هات اینه که در حد مرگ علایم نگارشی رو خوب رعایت می‌کنی و واقعا چش ما برای خوندنت به دردسر نمی‌افته. یه بار یادمه از خوندن نوشته‌ت خیلی خوش‌حال شدم که برات میل زدم. امشبم که دیگه نظردادن تو این‌جا رو یاد گرفتم اومدم که برای دومین بار بگم خیلی خوب بود نوشته‌ت.
    هرچند اهل این حرفا نیستم اما چون سرما خوردی امیدوارم خوب باشی. به عبارت دیگه خوشیات به راه و غمات به گ…ا

  3. 3 Anahita آوریل 17, 2012 در 6:58 ب.ظ.

    ,ye zare movazebe khodet bash khers jan

  4. 4 sahel آوریل 17, 2012 در 7:35 ب.ظ.

    خدا وکیل کارور کیم ده بابا! یوخده آروم تر جر خوردیم از بی همه چیزی و کسالت!
    تازه قشنگیش اینجا ست که خیلی هامون از ترس یه همچین زندگی چه گه هایی که نخوردیم و آخرش …

  5. 5 آتئیست آوریل 17, 2012 در 7:43 ب.ظ.

    چند روزیه که با وبلاگت آشنا شدم
    میدونم خواننده های زیادی داری و بهت تبریک میگم ولی متاسفانه یا خوشبختانه نوشته هات اصلا منو جذب نکرد این یکی رو که اصلا نتونستم تموم کنم
    البته قطعا اشکال از تو نیست مثلا من حتی از مسخ کافکا هم خوشم نیومد و البته دیدم که اول کتاب ( نمیدونم شاید هم آخرش بود ) ناباکوف چی گفته بود و درمورد خواننده ها
    و قطعا اینکه من کافکا دوست ندارم هیچ چیز از ارزش این اثر کم نمیشه و همین طور در مورد شما
    نمیدونم شاید هم زود قضاوت کردم ( البته از آرشیو هم چند تا خوندم ) ولی وبلاگ شما هم رفت تو لیست کتابهایی که بعضن پول زیادی هم بالاشون دادم و هرگز نخوندمشون
    امیدوارم جسارتی به شما و خواننده های محترمتون نکرده باشم قصدم فقط بیان احساسم بود و اینکه فکر کردم شاید بد نباشه در کنار تمام تعریف ها و تمجیدها ی دیگران ( که البته بجا هم هست ) یکی هم بگه خوشم نیومد
    پاینده باشی دوست عزیز

  6. 6 Zara آوریل 17, 2012 در 9:16 ب.ظ.

    برای اولین بار نتوانستم نوشته ات را تا ته بخوانم…همون جایی که گفتی به منشی با کیف حمله کنی….دیگه نتوانستم ادامه بدم. تا همون جا دو تا خوشنت واضح توی نوشتت بود و هر دوش هم نسبت به زن…شاید می دانی اما برات مهم نیست – در این صورت من می رم پی کارم و شاید دیگه اینجا پیدام نشه- اما گفتم بهت بگم شاید….
    من دلم برای نوشته های خرس یک سال پیش تنگ شده!

    • 7 KHERS آوریل 17, 2012 در 9:51 ب.ظ.

      Hmmm, Zara jaan, age edame midadi morede dige ee nabood ;)
      Kolan baram moheme ke be ye marde khashen alayhe zanaan tabdil nasham,
      Va
      Inam moheme ke shoma baaz ham bekhooni :)

      Vali,
      Morede avale entekhabe soojhe hamle elate zan boodanesh ine ke man hetero hastam. Age homo boodam soojhe hatman mard mishod.
      Morede dovom kamelan tasadofie; age jennifer esmesh hasan bood va baaz ham javab salam nemidad doos dashtam ba kif behesh hamle konam.

      Alaan ehsaas mikonam tozihe vaazehaat dadam, vali khob nemidoonam, tozihe dige ee be zehnam nayoomad.
      :)

      • 8 Zara آوریل 17, 2012 در 10:10 ب.ظ.

        Aval inke merc ke comment mano publish kardi, javab ham dadi…nokte bishtar khosoonat bood! man jaai to bodam bali neveshtam mineveshtam «in ye dastane na khatere»…

        anyways, archive bloge ghablit jaai ghable khondan hast?

  7. 10 کامیکازه آوریل 18, 2012 در 12:54 ق.ظ.

    این مسابقا کذایی دویچه بانی خوندن وبلاگ شما شد.
    اول پستهای جدید رو خوندم دیدم نمیشه از ۲ روز پیش بست نشستم کل آرشیو خوندم و اگه چیزی مزاخم خوندنم میشد ممکن بود خشانت بافعل مغزم تبدیل به عمل بشه .

    نحوه توصیف کردن واقعیات تو٬ منو به یاد شخصیت جلال آریان توی شراب خام انداخت . یکی از رمانهای مورد علاقم مال اسماعیل فصیح .

    زدن کیف تو سر نژاد پرستها از خیال بافی های مورد علاقه من هم هست ! مهم هم نیست یک از کوچه قجرها بپره بیرون٬ به من بگه تو ضد زنی

  8. 11 Caspian آوریل 18, 2012 در 2:43 ق.ظ.

    Saat 4 sobh aZ khab paridam o daram mikhoonam, chasbid.

  9. 14 زندگی آوریل 18, 2012 در 5:44 ق.ظ.

    امروز با کمال تعجب با دو پست روبرو شدم . وقتی پست اول رو خوندم و کمی پایین تر رفتم با پست قبل تری مواجهه شدم. با خودم فکر می کردم کدوم پست حسی تر و نزدیک تر به نویسنده هست. ؟ فکر می کنم پست قبلی ات خود خودت هستی . خوی که که گاهی اوقات عیانش می کنی بعد از چندی می خواهی به آن لایه های خصوصی ذهن ات برگردد.پس تصمیم می گیری دوباره پستی دیگر بنویسی اما اینبار نه از خود درونت که از خود روزمرگی ات باشد. شاید این بهتر باشد!!!! فقط شاید!!.فکر نمی کنی اگر کمی بیشتر از خود خودت بنویسی کمی آرامتر بشی و شاید هم جایی باشد برای نقطه تلاقی سه خودت؟؟؟

  10. 15 shadi آوریل 18, 2012 در 10:27 ق.ظ.

    waow
    چقدر نوشتت دلنشین بود-چقدر باهات همذات پنداری !!؟ کردم-چقدر از سرماخوردگی بیزارم-چقدر افسردگی میگیرم وقتی سرما میخورم وچقدر احساس تنهایی میکنم-

  11. 16 Agent Smith آوریل 18, 2012 در 12:46 ب.ظ.

    كل آرشيو رو دارم ميخونم وسعي ميكنم به اين سوال جواب بدم: اگه اين زندگي واقعي خرسه، چجوري وبلاگتوقايم ميكني خرس عزيز؟!

  12. 17 مرگ آوریل 18, 2012 در 2:29 ب.ظ.

    زیبا نوشته اید لذت بردم تشکر

  13. 18 صبا آوریل 18, 2012 در 3:58 ب.ظ.

    تو چه خرس ِ عشقی هستی.
    خوشحالم که پیدات کردم و مرسی که می نویسی.

  14. 19 پری آوریل 18, 2012 در 5:59 ب.ظ.

    دوس نداشتم بعضی جاهاشو! باحوله حج؟ میکروب ای کلای! وای خدای من…

  15. 20 gavcherun آوریل 19, 2012 در 5:19 ق.ظ.

    دستمال وقتی نیست من یکی از لباس هامو بر میدارم توش فین میکنم….

  16. 21 ناشناس آوریل 19, 2012 در 8:14 ق.ظ.

    دوست دارم خرس…خیلی!

  17. 22 کارا آوریل 19, 2012 در 9:24 ق.ظ.

    نظریه ی سکسیسم را که را که در نظر نگیریم, آیا اگر یک زن موقع سرما خوردگی همه ی این کارهای تو را بکند, خیلی کثافت کاری حساب می شود؟

  18. 23 Alex آوریل 19, 2012 در 10:34 ق.ظ.

    اولن که گندت بزنن، خب دستمال بخر دیگه!!!

    بعدش 4 صبح پا میشی خب بخواب دوباره! این یکی از بهترین اتفاق های دنیاست که بیدار شی بینی هنوز وقت داری بخوابی!

    امان از اوقات فراغت کم که آدم هدرشون می ده و آخرشم نمی فهمه بالاخره دوست داره چیکار کنه و کار نداشتن سر کار و هی دستشویی رفتن واسه این که وقت بگذره. من جدیدن هی یه لیوان گنده آب پر می کنم می ذارم کنارم که الکی نرم دستشویی، سلامتی و اینا هم هست!

    باوع… دیگه سوپ این شکلی درست نکن! سوپ آماده بخر خب!

  19. 24 khodam91 آوریل 19, 2012 در 1:46 ب.ظ.

    che khooob ke oon mosabeghe rah oftado man peidat kardam. khers engar kheili vaghte mishnasamet, man ye omr bood mikhastam veblog dashte bashamo benevisam, belakhare chan rooz pish shoroo kardam, az hamoon chan rooz pishtari ke khoondamet yeho neveshtanam gereft…

  20. 25 Innocent آوریل 19, 2012 در 5:07 ب.ظ.

    نارنجی یه پست زده بود برای اینکه برم تو یه سایت مزخرف و بگم که اینا خوبن. منم اینکار رو کردم چون میخونمشون.
    اسم بلاگت رو اونجا دیدم و این اولین پست بود که ازت خوندم و تو باعث شدی تو یکی از نفرت انگیزترین مهمونی های عمرم یکم بخندم.
    مرسی بازم میخونمت

  21. 26 m.m آوریل 19, 2012 در 5:21 ب.ظ.

    man ham to ro az on mosabeghe shenakhtam, goftam begam shayad barat mohem bashe! chera mohem? nemidonam

  22. 27 Amir آوریل 20, 2012 در 6:55 ق.ظ.

    با این نوشته ات خیلی حال کردم … اینی که نوشتی خود خود منم .. دقیقا اون قسمت توالت و دست و رو خشک کنیو وقت تلف کنی و بطالت و بیهودگی ..
    به خودم خیلی مقروضم ..

  23. 28 Amir آوریل 20, 2012 در 6:56 ق.ظ.

    بعدشم .. استاد .. یه دوره آشپزی بگذرون .. پوست مرغ رو باس بکنی قبل اینکه بپزیش .. اونم مرغهای آشغال اینجا رو ..

  24. 29 میم عین آوریل 20, 2012 در 8:35 ق.ظ.

    سلام
    داشتم وبلاگ نسوان رو میخوندم پست سکسولوژی وبلاگ نویسی اونجا به وبلاگ خرس اشاره کرده بود و این موضوع منو تحریک کرد که بیام اینجا و یه سر و گوشی آب بدم . خوب حقیقت اینه که پشیمون نیستم ولی خیلی دوست داشتم قبل از اینکه شروع کنم به خوندن مطالبت یه کمی هر چند به صورت سر بسته و کوتاه با نویسنده آشنا شم من متوجه شدم که نویسنده مرد هست ولی نمیدونم چند ساله کجا زندگی میکنه ویا توضیحی که با خوندن اون وقتی پستای وبلاگ رو میخونم درک بهتری از شرایط نویسند داشته باشم و در نهایت بتونم ارتباط برقرار کنم و بقول معروف مشتری شم .

  25. 30 زوربا آوریل 20, 2012 در 9:33 ق.ظ.

    خیر سرت . رو لینک نظرات که میگیری میاد دیدگاه در مورد فین فین . آدم احساس میکنه عبدالکریم سروشه . میتونه راجع به هرچی دیدگاه داشته باشه . از صلح اعراب و شعر ابونواس تا فین فین . خیلی خوشحالم که ماهیت ایرانیت رو کماکان حفظ کردی و به سنتهای ملیت پشت نکردی . این خارجی های نژاد پرست باید بفهمند که ما ایرانیان به دلیل تاریخ غنی مون و به واسطه کورش و داریوش و اشو زرتشت در هیچ شرایطی تن به کار نمیدیم چون کار برامون یک جور شکنجه است که لذت خواب رو از دماغمون در بیاره اما اونا وظیفه دارند

  26. 32 زوربا آوریل 20, 2012 در 9:43 ق.ظ.

    آخ . همه دیدگاهم نسبت به فین فین یه طرف این نوشته ایی که زیر کامنت میاد دیدگاه شما چشم به راه بررسی است یه طرف . تو رو خدا خوب دیدگاهمو و بررسی کن . حتی المکان از اندیشمندان هم بخواه بیان بررسی کنن یه نفره فکر نکنم از پس دیدگاهم بر بیای ( حالا این نظرم میمونه چشم انتظار بررسی )چه حالی میده آدم دیدگاه داشته باشه . یه دیدگاه الان ازم در شد راجع به خود دیدگاه . دقت کردی چه کلمه مزخرفیه . از چرتی یه چیزیه تو مایه تربیت بدنی . دیدگاه . یعنی جایی که دید قرار داره . دید چیه . یعنی تصویریه که رو شبکیه چشم تشکیل میشه گاه هم یعنی مکان . یعنی ته کاسه چشمم رو تو بررسی میکنی . خوب خدا رو خوش میاد تو به خاطر یه مف ناقابل چشم منو در خطر نا بودی قرار بدی . مگه تو چشم پژشکی که دیگاه منو بررسی میکنی . وضع دیه ناجوره . اینجا قیمت شتر ثانیه ایی با طلا بالا میره ولی با پایین اومدن طلا پایین نمیاد . مواظب باش دیگاهم رو بررسی میکنی به چشمم آسیب نزنی . نصف دیه یه مرد دیه دیگاهمه . به عبارتی میکنه 62 میلیون تومن . از دیدگاهم مثل چشات مواظبت کن . این بود دیدگاهم در مورد فین فین

  27. 33 koooootah آوریل 20, 2012 در 11:35 ق.ظ.

    خرس
    سوا از اینکه من نسبت به تو یک حس احترام دارم همیشه
    ولی به این که میگم اعتقاد دارم
    اینکه خستگی و اشتباه نشانه ی زنده بودنه.یعنی اگه اون بنده خدا گفته بود فکر کردن نشانه ی بودنه و یا اون یکی که خیلی براش ارزش قائلم گفته بود زبان نشانه ی بودنه من میگم اشتباه و خستگی نشانه ی بودنه
    این از خاب پریدن ها دو تا پیغام داره.خستگی از خابی که توش بودی و اشتباه ِ بودن توی ِ این دنیا.دنیایی که کاش نبودیم و به جاش توی دنیای خاب بودیم
    به هر حال خرس
    به نظرم این نشانه ی خوبیه.نه برای تو.بلکه برای من که دوست دارم همیشه زنده باشی.زندگی باشی!

  28. 34 koooootah آوریل 20, 2012 در 11:37 ق.ظ.

    سرطان ِ مادر؟
    این رو چرا به من نگفته بود دوست ِ عزیزم؟؟
    میریم کافی شاپ میشینیم راجع به کمر باریک دختر مردم باهاش میحرفم و اون هیچ چی از گذشته به من نمیگه؟

  29. 35 koooootah آوریل 20, 2012 در 11:39 ق.ظ.

    خرس من هنوز فکر میکنم تو باید یه کمیک استریپ درمورد یه کارمند داغون بنویسی و بری توی دنیای کمیک ها
    حتمن راهی هست که با بچه های کمیک کار کنی
    حتا اگه توی ایران باشن
    باور کن ایده ی خیلی خوبیه و تو سناریست خیلی خوبی هستی

  30. 36 farzad آوریل 20, 2012 در 1:29 ب.ظ.

    salam, agha in webloge ghadimeto koja mishe khoond?chakerim farzad

  31. 37 who? me? آوریل 20, 2012 در 2:47 ب.ظ.

    خرس گنده خجالت نمیکشی؟ یه سرما خوردی ها !!!
    اینقدر از فین و تف و ماتحت خیس، حرف زدی که هر چیز تری میبینم حالم بد میشه :))
    یاد بابام افتادم، همیشه وقتی سرما میخوره مامانم بهش میگه، «ویروس، آدم سرطان بگیره ( دور از جون) ، تو سرما نخوری .» :))

  32. 38 کیا راد آوریل 20, 2012 در 3:26 ب.ظ.

    تصویر کن.
    تصور کن.
    منم می خونم.
    هیچی از دسم در نرفت مرد.
    فین فین.
    ولی نمی دونم چرا وقتی خوندمت گشنم شد. دلم خواس یه ماشین ظرفشویی هم فرشته ی مهربون وسط خونه م ظاهر کنه.

  33. 39 کاپیتان بابک آوریل 20, 2012 در 7:24 ب.ظ.

    خرس فین فینی
    من فکر می کردم کون گشاد ترین آدم دنیا منم. ولی تو خدایی. چه حالی کردم با این کلاغ پرزدن برای حولۀ حج. ایول بابا. بازی با موبایل در حال گوشیدن گوز هم خوب بود.انتخاب ساندویچ، چی بگم دیگه خیلی جاهاش خوب بود. یه جاهایی هم داشت که ضعیفتر بود، ولی من هنوز داشتم با ساندویچ کره روغن بادوم یا نون پنیر و گوجه کلنجار می رفتم. حتا با پوست مرغ، آشپزیت از من یه میلیون سال نوری جلو تره و من بعنوان یه مرد کون گشادِ آشپزِ سه کله تحسینت می کنم
    اینجا تو وبلاگت ایمیل نیست؟ میخوام ازت خاهش کنم بدون واو یه چیزی را بخونی، دوسه کلمه نقدش کنی اگه حال گیری نباشه. اگه ایمیل نشه، لینک هم می تونم بدم. ولی دوست دارم بگی میخونی یا نه
    خوشحالم پیدات کردم. داروی فین فین جواب داد؟ دستمال خریدی؟ اگه نخریدی، بخر دیگه.

  34. 41 ژیان آوریل 21, 2012 در 4:50 ق.ظ.

    سلام
    منم از این رای گیری باهات آشنا شدم. وقتی اسم این خانوم نژاد پرست رو دیدم با خودم فک کردم اگه جای تو بودم و مثلاً سی سالم بود(ینی اینکه الان دیگه نیستم)، حتماً یه روز با یه چیزی میزدم توی کله ش. میدونی چرا؟ برای من اسم جنیفر همیشه یادآور اون باسن متراکم و خوش تراش و اون دو تا ران براق و جهنده بودند که من رو به امید تصاحب چیزی مشابه با اون در آینده، حتی برای چند لحظه ای به زندگی امیدوار می کرد. این آینده که هرگز فرا نرسید، بماند، وقتی چشمم به همچین آدمی می افته که می خواد ذهنیت و تفسیر دلچسب من رو نسبت به کلمۀ جنیفر عوض کنه ازش متنفر میشم و براش گارد میگیرم و این مهمترین چیزیه که در اون شرکت بهش فک می کردم. ضمن اینکه احساس میکنم اون هم بخشی از یک فرایند ظالمانه ست که می خواد ثابت کنه همچین باسن و رانی برای من دست نیافتنی هست. در واقع احساس میکنم پیدا شدنش در سر اه من تصادفی نیست و بطرز بی رحمانه ای برای منصرف کردن تدریجی من از این رویا با من همکار شده. واسه همینم فک می کنم انتخاب اسم جنیفر به نوعی نقض کپی رایت در دنیای خیالی من باشه و به خاطر سوء استفاده از اسم جنیفر حق دارم بهش اعتراض کنم. حداقل می تون بهش بگم: «اونم جنیفره، توام جنیفری. خجالت نمی کشی؟ با چه رویی اسم خودتو گذاشتی جنیفر؟».
    ولی شایدم نزنمش. آدم وختی به این همچین زنی نگاه می کنه، یه احساس دوگانه و سردر گم پیدا میکنه. شنیدن اسمش از طرفی یادآور التهاب های شیرین دوران جوونیته، از طرف دیگه دیدن برخوردهاش باعث نفرت و احساس غربت بیشتر. یه دستت میره بالا، اون یکی دستت میاردش پایین. اگه جای تو بودم شاید باهاش حرف میززدم و مشکلم رو بهش میگفتم. حتی اگه مث تو کارمند خوبی بودم و یه روز از دست رفتارای اون استعفا میدادم، می تونستم مطمئن باشم که رییس با شنیدن دلایلم، حق رو به من بده و اون رو اخراج کنه. هیچ بعید نبود که ریسم هم مشکل من رو داشته باشه.

  35. 42 کاپیتان بابک آوریل 21, 2012 در 5:17 ق.ظ.

    گفتم که کون گشادم، نگفتم؟

  36. 43 آدم ناراحت آوریل 21, 2012 در 12:28 ب.ظ.

    به به میبینم که برو بچه‌های نسوان اینجان !

    فردا جواب مامان لولیتا رو کی‌ می‌خواد بده :دی

    عاق اتون میکنه ، از ما گفتن

  37. 46 زیتون آوریل 21, 2012 در 7:45 ب.ظ.

    خیلی قشنگ می‌نویسید. خوشحالم با وبلاگت آشنا شدم. نمی‌دونم چند ساعته که دارم همینجور می‌خونم و خسته نمی‌شم. یه لینک هم تو فیس‌بوک می‌دم

  38. 47 ناشناس آوریل 22, 2012 در 4:22 ق.ظ.

    چرا ته وبلاگت صفحه پیش میزنی میره صفحه بعد صفحه بعد میزانی میره صفحه پیش ؟

  39. 48 زیتا آوریل 22, 2012 در 5:41 ق.ظ.

    نمی دانم چرا هو دلم گرفت از اینکه ملت می آیند اینجا می نویسند که از دویچه وله پیدایت کرده اند و از نوشتنت خوششان امده و چه و چه. از اینکه پیدا شده ای می ترسم.

  40. 49 زیتا آوریل 22, 2012 در 5:43 ق.ظ.

    یک هو دلم گرفت *

  41. 50 جـوات یساری آوریل 22, 2012 در 11:26 ب.ظ.

    تو فیلم «گاو خونی» رو دیدی؟!
    نوشته های وبلاگتو که میخونم صدای راوی اون فیلم ( بهرام) میاد تو ذهنم ، یک مونولوگ بلند از یه آدم که بالاخره یک روز میره و میره و ته گاو خونی ناپدید میشه . آخرشم معلوم نمیشه مُرده و داره داستانو تعریف میکنه و یا اینکه اول داستانو تعریف میکنه و بعدا می میره!
    فیلم های ایرانی معمولا چنگی به دل نمیزنه اما این ارزش نگاه کردن داره .
    اتفاقا یه جایی از داستان راوی تب کرده ، پتو به خودش پیچیده، یهو پدرشو میبینه که در آشپزخونه مشغول هست ، داره بساط چایی ردیف میکنه و آواز میخونه :
    میخوام برم لهستان از راه نارجستان

    پیشنهاد میکنم این فیلمو ببین

    این لینک با کیفیت پائینه ، اگر اورژینال یا کیفیت بهتر پیدا کنی که ……خوب بهتره
    [video src="https://rs629p8.rapidshare.com/files/206783870/Gavkhouni_01.wmv" /]
    [video src="https://rs705p8.rapidshare.com/files/206789819/Gavkhouni_02.wmv" /]

  42. 51 ساحل غربی آوریل 23, 2012 در 8:08 ق.ظ.

    خیلی خوب بود…مرسی :)

  43. 52 beharhal آوریل 23, 2012 در 6:09 ب.ظ.

    تا وارد شرکت شدم به جنیفر سلام کردم. جوابم را نداد. مطمئنم که نژاد‌پرست است. خیلی ازش بدم می‌آید. حتی بدم نمی‌آمد همانجا با کیف‌دستی‌ام بهش حمله کنم و ,,,
    از اينجا به بعد، يه اتفاق خيلي خوبي توش افتاده . نويسنده ي خوبي هستي زياد به كامنت ماها توجه نكن

  44. 53 حس} آوریل 24, 2012 در 6:44 ق.ظ.

    افسرده در حد گه

  45. 54 kobjoon آوریل 24, 2012 در 10:26 ق.ظ.

    مرده شور اين سرما خوردگی رو ببرن که از سرطان هم بدتره .. بیخود اسمشو گذاشتن سرماخوردگی .. سرماخوردگی فقط وقتی قابل تحمله که یکی باشه سفت بغلت کنه و لوست کنه و هر ی بهش بگی نکن تو هم میگیری بگه بوس و بغل که عشق باشه هیچ مریضی رو منتقل نمی کنه !
    اون قسمت کلاغ پر تا حوله هم کلی برام هم ذات پنداری داشت البته نه به طرف حوله ( اون حوله رو تصور کن رنگاوارنگ … اه اه … ) وقتی دستمال توالتا ( به قولی دستمال کونی ها) تموم میشن منم همین طوری میرم تا کابینتش ….

    • 55 پاندا مه 1, 2012 در 10:09 ب.ظ.

      فکر کنم تیکه آخرش سوئ تفاهم شده مهندس ایرونی می شوره خودشه و بعد میره خشکش می کنه نه اینکه نشسته از حوله به جای دستمال توالت استفاده کنه ، بعدم باهاش حمام و … هم بکنه .

  46. 56 mahgoon آوریل 24, 2012 در 1:45 ب.ظ.

    راز بدشانسی تو توی همون فین فین بود وگرنه هیچی بهتر از این نیست که توی هوای سرد ساعتتو برای چهار صبح کوک کنی و توی تاریکی بیدار شی و احساس کنی هنوز فرصت داری از گرما و نرمی زیر پتو واسه غرق شدن در مستی خواب بهره ببری و لذت سراب خواب رو به لذتی واقعی تبدیل کنی.
    یه جا خوندم اون قدیما حدود دو سه هزار سال قبل فکر کنم زمان اپیکور یه عده که دنبال ساختن لذتهای جدید بودند بعد از لذت خوردن غذاهای لذیذ به جوری غذاهای بلعیده رو بالا می‌آوردن تا دوباره بتونن با شکم خالی از خوردن لذت ببرن…که چی بشه؟ من چمدونم؟ خب لابد برای معنا بخشیدن به زندگیشون این‌کارو میکردن.
    خب اون قدیما امکانات سایبری و اینترنت نبوده وگرنه شاید بهتر بود یه آگهی میدادن ما برای لذت بردن به افرادی نیاز داریم هم‌سنخ خودمون دارا یا ندارکه دوست داشته باشن با کمترین یا بیشترین امکانات به ما لذتی متناسب با نیازهای مشترک بدن. شاید اینجوری ایده‌های بهتر و متنوع‌تری نصیبشون میشد.
    در هر حال توی رختخواب خالی بهترین کاری که به نظر من میرسه که بعدش پشیمونی و هزینه به‌دنبال نداره همین کوک کردن ساعت برای ساعت چهاره. البته شبش باید حسابی خسته بود و موبایل هم باید نورش کم باشه تا خواب رو از سر آدم نپرونه. شاید بهتر باشه ساعت و یا موبایل رو جایی بذاریم که لازم نباشه اصولا چشم رو باز کرد…اما گفتم بدشانسی و این بود که مشکل فین فین داشتی و خودبخود از خواب پریدی نه ارادی. اینها موانع بزرگی برای لذت بردنه. اما خوبیش اینه که این نیز بگذرد.
    …و پایان هر فین فینی آغازی دیگر است…آگهی رک و راست و صریح از طریق اینترنت یکی از میانبرهای مفیده برای رسیدن به هویت مشترک با پتانسیل بالا با دیگری…به همین سادگی. با مهر.

  47. 57 تحت درمان آوریل 24, 2012 در 6:53 ب.ظ.

    کسی که می تونه از یه روز بی موضوع و بی حادثه و بی هیچی اینهمه چیز بنویسه و قلمش هم اینقدر خوب و روان باشه، چرا نوشتن رو جدی نمی گیره؟

  48. 59 Haamed آوریل 25, 2012 در 5:21 ب.ظ.

    یه کمی نوشته ها زیاده و خوندن سنگین.

  49. 60 هما آوریل 25, 2012 در 9:10 ب.ظ.

    وای وای وای خوشم میاد که با اینهمه چس ناله بازم اینهمه ور میزنی ها

  50. 61 hallajvashan آوریل 26, 2012 در 4:04 ق.ظ.

    پسر یعنی تو دیوانه‌ای٬ کاملا. همین یه نوشته‌ات رو خونده‌ام تا حالا ولی بسیار حال کردم. بسیار نوشته‌ی بیماری بود. گله به گله جملاتی داره که به خودم و با خودم گفته‌ام توی زندگی. خش داشت نوشته‌ات. خوب خسته بود. «هدفم تمام شدن صبح، رسیدن وقت نهار، تمام شدن بعداز ظهر، رسیدن وقت استخر، تمام شدن هفته و رسیدن آخر هفته، تمام شدن دوران شکوفایی و رسیدن دوران شیرین بازنشستگی است.» شاهکار بود این جمله.

  51. 62 gavcherun آوریل 28, 2012 در 5:22 ب.ظ.

    ey khers,,,kojayi?chera ma tora nemibinim

  52. 63 nasim آوریل 29, 2012 در 8:55 ق.ظ.

    doroste neveshteye afsordeyee bood ama kheili hal dad,asan halam khoob nabood ama ba in neveshteye eftezah khoob shodam to ghade tamame vojoodam ghor zadi!

  53. 64 پاندا مه 1, 2012 در 10:04 ب.ظ.

    سلام مهندس
    یک روش نوین برای خشک کردن … بعد از دستشویی استفاده از سشواره ، جدا جواب میده ، تازه گرمم میشه از تکدد ادرار هم جلوگیری می کنه مخصوصا تو روزای سرد ، یک تست بزن ، فقط مواظب باش نسوزونیش که پارتنر فحش بارونمون نکنه .

  54. 65 chiz اکتبر 23, 2013 در 5:35 ب.ظ.

    نمیشه که آدم از نظر روانی همیشه رو به موت باشه. به نظرم چند وقته وقتی میخوای پست بذاری دست میکنی اعماق ته وجودت هر چی احساس گند و پوچه میکشی بیرون میریزی این تو. خوب مینویسی اما به هر حال نوشته تلخ زهر خودشو میریزه. یه لطفی به در و دیوار اینجا و به من خواننده بکن و در لحظه های شادت هم چیز بنویس!
    البته ببخشید که خیلی امری شد، اختیار اینجا رو داری به هر حال :)


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




KHERS’s Twitter

بایگانی

Blog Stats

  • 1,056,024 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: