Well there’s three people
in the mirror
And I’m wondering
which one of them I should choose

آدم هیچ چیز را نمی‌فهمد. علاوه بر همه چیز که نمی‌فهمد، بیشتر از همه چیز خودش را اصلاً نمی‌فهمد. الآن من نفهمیدم کی اینقدر شکننده شدم. نفهمیدم کی همه چیز اینقدر از هم پاشید و منفک شد. مثلاً حتی خود اندورن آدم کی اینقدر همه چیزش از هم جدا شد. حرفم به فکرم ربطی ندارد و جفت‌شان به محیط دور و برم ربطی ندارند. سه تا آدم هستیم. یکی زندگی می‌کند، می‌رود بقالی، می‌رود سر کار، پول در می‌آورد و خرج می‌کند، یکی دیگر حرف می‌زند و یکی دیگر فکر می‌کند. سه تایشان هیچ ربطی بهم ندارند. به قول جک وایت «توی آینه سه نفر بهم نگاه می‌کنند». و به قول پیرو، وقتی که حواست هرکدام کار خودشان را بکنند، هیچ ربطی بهم نداشته باشند، با چشمانت ببینی، با دهانت حرف بزنی و با مخ‌ات فکر کنی اما همه مستقل از هم، دیگر حتی هویت مستقل هم نداری. حتی بهت نمی‌شود گفت «فرد». چه می‌شود گفت به این آدمی که سه تا کله دارد؟ آدمی که فقط می‌فهمد تغییر کرده اما چند و چون این تغییرات را نمی‌فهمد. آدمی که به روز آخر سفرش فکر نمی‌کند. چون خیلی بد و سخت بود. چون هم زمان نمی‌گذشت و هم در عین حال یکهو خیلی هم زود گذشت و دیدم که با یک چمدان توی سوز سرد ایستاده‌ام کنار خیابان، منتظر اتوبوس برای فرودگاه. بعد کل راه سرم را پایین گرفته بودم. انگار حلزونم و یقه پولیورم حفره لاکم است. تلاش می‌کردم سرم برود توی لاکم، همه جا گرم بشود و همه چیز سرجایش باشد و همه چیز خوب باشد. اما خب نمی‌شد. هرچه جلوتر می‌رفتیم بدتر هم می‌شد؛ مثلاً فرودگاه و ازدحامش رفته بود روی مخم.

دور و بر آدم پر از چیزهای متحرکی است که سر و دو دست و دو پا دارند و تند تند راه می‌روند. نام اینها آدم است. به سمت گیت‌های پروازشان می‌روند. به سمت زندگیشان. به سمت برنامه مدونی که سالهاست کوچکترین وجنات زندگی‌شان را تنظیم کرده. همه چیز از روی نظم و برنامه. همه چیز با هدف. همه چیز سر زمان مشخص. همه آدمها، با انگیزه، می‌دوند به سوی برنامه و هدف مشخص‌شان، از روی برنامه مشخص‌شان. چرا برنامه هایشان را به من نمی‌گویند؟ چرا انگار من فقط در حال «وانمود» کردن این هستم که برنامه دارم؟ من هم مقصدی دارم، من هم بلیطی دارم و یکی از این ۱۵۰۰ گیتِ فرودگاه مال هواپیمایی است که مرا به خانه‌ام می‌برد و کلید خانه‌ام هم توی جیب شلوارم است. اما حتی رغبت نکرده‌ام جاکلیدی زرد بدرنگ پلاستیکی‌اش را که صاحبخانه بهم داده عوض کنم. چون یکی از سه تا کله‌ام، همانی که خیلی مریض است، دوست دارد با هر بار دیدن جاکلیدی بهم یادآوری کند که همه چیز موقتی است، تو هیچ چیزی را نمی‌دانی، هیچ برنامه‌ای نداری و تو با بقیه مسافران این فرودگاه فرق داری و حتی جاکلیدی‌ات هم مال خودت نیست، هیچ ربطی به تو ندارد، عین کلید یک هتل است. چون هیچ بعید نیست که همین الآن جاکلیدی زردرنگ را بیندازی توی یکی از سطل آشغالهای فرودگاه و ادامه زندگیت جایی وسط عرض ۵۰۰ متری بین پارکینگ اتوبوسهای فرودگاه و باند هواپیماها باشد. همانجا بمان چون تو قدرت تصمیم‌گیری نداری و شاید حتی دوست داری خودت را آزار بدهی. چون همه مسافران فرودگاه الآن سالهاست که تصمیم‌شان را گرفته‌اند و تو هنوز صبحانه‌هایت با فکر و تصمیم و عدم قطعیت شروع می‌شود و نفس‌های آخر قبل از خوابت هم همینطور. یکی دیگر از کله‌هایی که سرش را از سوراخ حلزونت بیرون آورده بهت می‌خندد و با قطعیت بهت می‌گوید که آخرین روز زندگیت هم هنوز توی ناراحتی و سوال و فرودگاه دست و پا می‌زنی و مردم برنامه‌دار و زن و بچه‌دار را می‌بینی و فحش‌شان می‌دهی. اما همه می‌دانیم که فحش و تحقیر فقط برای من است. بعد کله سوم بیرون می‌آید و فقط به فضای بالای سر آدمها نگاه می‌کند، چون همه چهره‌ها اضافی و غیرقابل تحمل بودند و توی فرودگاه هم فقط پر از آدمهای اضافی بود که بودن و نبودن‌ خودشان و برنامه‌هایشان هیچ فرقی ندارد، اما ازدحام‌شان مزاحم است. مزاحم چه چیز من هستند؟ شاید اینکه اگر نباشند می‌توانم روی سنگ‌های سفید فرودگاه سُرسُر بازی بکنم.

هواپیما استوانه‌ای فلزی است که دو تا بال گنده دارد و من معمولاً کنار یکی از بالهایش نشسته‌ام و معمولاً دوست ندارم که تویش باشم. هواپیما همیشه پر از آدم است اما آدمها می‌فهمند که من بوی گند انزوا می دهم برای همین پیرزن کناری‌ام سریع جایش را عوض کرد و من حتی نگاهش هم نکردم. همین که نبود و حرارت بدنش آرام به سمت بازوی چپ من ساطع نمی‌شد برایم کافی بود. ولی پیرزن‌های دیگری هستند که مهمانداران هواپیما هستند و اینها از توی بلندگو، عمری است که مهمل و یاوه گفته‌اند و حواسشان نیست که آدمهای سه‌کله‌ای توی این استوانه فلزی لعنتی نشسته‌اند که فقط کمی سکوت می‌خواهند. آنها مدام دستورات ایمنی را از توی بلندگوها فریاد می‌زنند و با قهقهه‌ای شیطانی پیچ صدا را تا ته بلند می‌کنند و حتی دکمه اکو را هم می‌زنند. اینطوری تا مدتها بعد که روی ابرها هستیم هم صدایشان توی گوش آدم می‌زنگد. صدای تیزشان که نحوه استفاده از جلیقه ایمنی را می‌گوید قاطی تصویر بلوار شلوغی می‌شود که من در آن باهاش خداحافظی کردم، اما حتی توانایی‌اش را نداشتم که برگردم و پشت سرم را نگاه کنم. تنها لحظه‌ای بود که هر سه تا کله‌ام هم‌نظر بودند نگاه به پشت سر اشتباه مرگ‌باری است، و هیچ کدامشان نمی‌توانستند که برگردند و لای جمعیت دنبال دختری با یک عالمه کیف و کوله بگردند. چون هر سه‌شان می‌دانستند که اگر برگردند و ببیند دختر هم برگشته ونگاه می‌کند، یکهو اتفاق عجیب و خطرناکی می‌افتد. پس بهتر است که محافظه‌کارانه بازی کنیم. مثل بقیه زندگیمان. محافظه‌کار. بر نگرد. به جلو نگاه کن یا وانمود کن که به جلو نگاه می‌کنی. با بقیه. همراه بقیه. با بقیه سوار اتوبوس شو، سوار هواپیما بشو، الکل مجانی بخور، فیلم مجانی ببین و فردا صبح پشت میزتحریر بی‌رنگت حاضر بشو. اما همین زندگی محافظه‌کار هم بعضی وقتها غیرممکن است. کجایش؟ مثلاً آنجا که توی هواپیما تصمیم گرفتم فیلم ببینم و داشتم جورج کلونی را نگاه می‌کردم. یکهو وسطهای فیلم موجش شروع شد. اولش خیلی آرام. اولش فکر کردم که نه اولش هیچ فکری نکردم. فقط ترسیدم. و بعد نچ نچ کردم چون فهمیده بودم که گریه هم بازی کثیف و جدید یکی از این کله‌هاست. بعد ادامه پیدا کرد و خوشبختانه پیرزن کنار دستم هم سالها بود که هجرت کرده بود. حداقل دو تا صندلی خالی برای گریه و استتار داشتم. و دو تا آستین کلفت برای فین فین. هیچ چیزیم نبود. واقعاً هیچ چیزیم نبود و خجالت آور بود، اما هیچی نبودنش و خجالت‌آور بودنش مانع بند آمدنش نمی‌شد. همینطور بیشتر و بیشتر و بیشتر. تا وقتی که خسته می‌شوی. از فعل هق هق به صورت فزیکی خسته می‌شوی. بعد دیگر می‌شود آرام گرفت. یا به جورج نگاه کرد، یا به صدای گاه و بیگاه مهماندار از توی بلندگو گوش کرد. ولی خودت می‌دانی چیزی تغییر کرده؛ بدون فهم چند و چونش.

Advertisements

26 Responses to “”


  1. 1 lifeasinmkstories آوریل 17, 2012 در 9:08 ب.ظ.

    اى بابا… حالا چرا دو تا پست با هم؟؟

  2. 5 hasan121 آوریل 17, 2012 در 9:18 ب.ظ.

    آدم سه کله تعبیر بسیار زیباو کاملی است .

  3. 6 نیکیتا آوریل 18, 2012 در 1:24 ق.ظ.

    خرس جان نظر من رو بپرسی باید سرت رو برمی گردوندی. هیچ اتفاقی اگه زمینه ش وجود نداشته باشه اتفاق نمی افته. به نظر من تو به یکی از کله ها گوش دادی :اون که از منطقی بودنش خیلی راضیه و به خودش خیلی افتخار می کنه به همین دلیل.

    من هم یکی از این کله ها دارم که اتفاقا خیلی بهش مفتخرم. یک روز سر یک ماجرایی به این کله م گفتم: من همیشه به حرف تو گوش دادم و افتخار کردم که منطقی ام و همه عواملی که در یک هزار سال آینده ممکنه اتفاق بیفته رو در نظر میگیرم و… و الان تنهام. بزار یک بار به حرفت گوش ندم ببینم چ میشه. می دونی خیلی راض ام که اون روز بهش گوش ندادم.

    به نظر من چیزی که آزارت می ده صدای وحشت آوریه که تو ذهنت خبر از «تنهاییت» تو آینده می ده. این صداییه که تو ذهن همه آدم هایی که تو یه رابطه نیستند وجود داره. درصد بسیار زیادی از این آدم ها وارد رابطه هم بشن ممکنه تنها باشند همچنان، ولی این فرقی تو وضعیت صدای ذهنی آدم تو وضعیت سینگلی نمی کنه

    • 7 KHERS آوریل 18, 2012 در 9:30 ق.ظ.

      Hmmm
      Man faghat eshare konam ke in maajera rabti be «raabete» nadare. Bade didane khaharam neveshtamesh.

      • 8 نیکیتا آوریل 18, 2012 در 4:14 ب.ظ.

        پس ببخشید من اشتباه برداشت کردم. ولی کلا سر حرفم رو بخش اهمیت دادن و میدون دادن بیش از حد به «کله منطقی» هستم. شاید ویژگی نسلی باشه

  4. 9 Amelie آوریل 18, 2012 در 1:58 ق.ظ.

    منشی مگه آندریا نبود؟

  5. 11 شادی آوریل 18, 2012 در 6:10 ق.ظ.

    دوست داشتم. بیشتر بنویس. علاف که نیستیم هی سر بزنیم.

  6. 12 مرگ آوریل 18, 2012 در 2:43 ب.ظ.

    ممنون که احساسات پاکت رو به اشتراک میزاری

  7. 13 آلبالو مدرن آوریل 18, 2012 در 5:28 ب.ظ.

    ز فعل هق هق به صورت فزیکی خسته می‌شوی
    این رو واقعا دوست داشتم

  8. 14 gavcherun آوریل 19, 2012 در 5:16 ق.ظ.

    ببین پوست مرغ رو باید بکنی وقتی میخوای باهاش سوپ درست کنی…بهتر میشه

  9. 15 فرزانه آوریل 19, 2012 در 6:51 ق.ظ.

    میخوام این پست رو بخورم خرسالو!
    با اجازه!

  10. 16 Alex آوریل 19, 2012 در 10:24 ق.ظ.

    این سه تا سر توی نوشته هات هم معلومن. خوبه که می ذاری همه شون بنویسن، قایم شون نمی کنی.

    من بر عکس، دیروز تنها چیزی که می خواستم این بود که توی یه هواپیما باشم، تا ابد.

  11. 17 ناشناس آوریل 19, 2012 در 3:09 ب.ظ.

    ای بابا، ‌خرس عزیز. والا چی‌ بگم (اگه خانوم بودی این جمله قشنگتر میشد. می‌تونستم بگم «والا چی‌ بگم خواهر»).

    این جور موقع‌ها من میرم پیش یه دوستی‌ که بشه باهاش حسابی‌ خاله زنکی کرد. که همه اینا رو بهش بگم. یه دلم سیر غر غر کنم. بعد اون که متین و ساکت به حرفام گوش میکرده، دستش رو بذاره رو دستم و بگه «والا چی‌ بگم خواهر، تا بوده همین بوده. تو هم اولیش نیستی‌، اخریش هم نخواهی بود، پاشو بریم یه چایی بخوریم.» یه چایی می‌خوریم و همه کله‌ها می‌رن سر جاشون تا چند وقت دیگه که دوباره یادم بیاد و برم سراغ همون دوست.

    خدا برام نگهش داره. خودش ۳ تا کله داره به وراجی‌های سه تا کله دیگه هم گوش میده.

    به هر حال، والا چی‌ بگم ‌خرس عزیز، گاهی‌ فکر می‌کنم، گله‌های من از شناخت کمی‌ هست که از آدم‌های اطرافم دارم. و تلاش کمتری که برای شناخت اون‌ها می‌کنم.

  12. 18 Narges آوریل 19, 2012 در 3:09 ب.ظ.

    ای بابا، ‌خرس عزیز. والا چی‌ بگم (اگه خانوم بودی این جمله قشنگتر میشد. می‌تونستم بگم «والا چی‌ بگم خواهر»).

    این جور موقع‌ها من میرم پیش یه دوستی‌ که بشه باهاش حسابی‌ خاله زنکی کرد. که همه اینا رو بهش بگم. یه دلم سیر غر غر کنم. بعد اون که متین و ساکت به حرفام گوش میکرده، دستش رو بذاره رو دستم و بگه «والا چی‌ بگم خواهر، تا بوده همین بوده. تو هم اولیش نیستی‌، اخریش هم نخواهی بود، پاشو بریم یه چایی بخوریم.» یه چایی می‌خوریم و همه کله‌ها می‌رن سر جاشون تا چند وقت دیگه که دوباره یادم بیاد و برم سراغ همون دوست.

    خدا برام نگهش داره. خودش ۳ تا کله داره به وراجی‌های سه تا کله دیگه هم گوش میده.

    به هر حال، والا چی‌ بگم ‌خرس عزیز، گاهی‌ فکر می‌کنم، گله‌های من از شناخت کمی‌ هست که از آدم‌های اطرافم دارم. و تلاش کمتری که برای شناخت اون‌ها می‌کنم.

  13. 19 piramoonema آوریل 20, 2012 در 8:34 ق.ظ.

    خیلی خوب… خیلی خوب… نوشته تان تصویری است کامل…

  14. 20 piramoonema آوریل 20, 2012 در 8:37 ق.ظ.

    نوشته هاتون تصویر کاملی هستند… بی نظیرند…

  15. 21 کاپیتان بابک آوریل 20, 2012 در 11:09 ق.ظ.

    نشون دادن کله های مختلف آدما به خودشون حال میده، نه؟
    وسطاش داشتم روانی می شدم :-)

  16. 22 ناشناس آوریل 21, 2012 در 5:41 ق.ظ.

    حتی اگه برمیگشتی و نگاه میکردی بازم یه روز وسط یه فیلم بغض میکردی و هق هق…

  17. 23 ناشناس آوریل 22, 2012 در 3:00 ق.ظ.

    خرس مهربان ،

    ‌یک چیزی در مورد ، آن دیپلمات مسلمان که واژن دختر بچّه‌ها را در استخر لمس میکرده بنویسید. به نظر شما نقش دین اسلام با دستورات اشتباهش در جدا سازی زن و مرد در طول زند‌گی چقدر است ؟ چه کسی‌ پاسخگوی اشتباهات دین اسلام است ؟

    مطمئن نیستم موضوع جالبی برای شما است یا نه .

  18. 24 کیوان آوریل 22, 2012 در 11:27 ق.ظ.

    من بابت ذوق ادبی شما بهتان تبریک میگویم. خیلی وقت نیست که نوشته های شما را میخوانم. ذوق ادبی تان را درک کرده بودم. اما این یکی دیگر شاهکار بود. نه فقط در سطح بقیه کارهای خودتان, بلکه در سطح ادبیات جدی زبان فارسی. با اینکه (مثل بقیه نوشته هاتان) به شدت شخصی است , این قطعه به تمامی یک شاهکار است. من هم مثل شما فارغ التحصیل یک رشته فنی هستم, و عاشق ادبیات. دلایل زیادی برای غبطه خوردن به شما دارم که اولیش جوانی و دیگری موفقیتهای تحصیلی داخلی و بین المللی شماست. اما این نوشته درخشان دیگر آخرش است . به شما غبطه میخورم(که قدما میگفتند با حسادت فرق دارد!) و دوست دارم در همین سطح و بالاتر ادامه دهید.(منظورم این قطعه 3 کله است!)

  19. 25 میم آوریل 23, 2012 در 9:39 ق.ظ.

    سلام آقا خرسه
    چیز خواصی ندارم بنویسم فقط همیجوری دلم خواست بهت بگم آقا خرسه، آخه تو بچگی همیشه آقا خرسه فقط تو قصه ها بود و من همیشه دلم میخواست به یه آقا خرسه واقعی سلام کنم الان دیدم فرصت خوبیه.
    بذار یه بار دیگه هم بگم
    سلام آقا خرسه
    خداحافظ آقا خرسه

    پ ن : از یه چیز دیگه هم مطمئن شدم و اون اینه که خرسا آقا هستند.

  20. 26 fedia_fun@yahoo.com آوریل 25, 2012 در 11:18 ق.ظ.

    خوب می نویسی. خوندت جذابه


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




KHERS’s Twitter

  • @Shimuszm اگه اسم قهرمانم پولس بود اونوقت اسم رمانم رو می‌ذاشتم «پاییز پولس». واج‌آرایی و ازین حرفا. 18 hours ago
  • روس‌ها نسخه‌ی جوگیرتر ایرانیان. 18 hours ago
  • تقسیم طبقاتی جدید تهران: راننده‌های اسنپ مشتریای اسنپ 18 hours ago
  • یه ماه وقت دارم یه گزارشی بنویسم. ۲۰ روز گذشته. بدیهیه که روز ۳۳ دست بقلم خواهم شد. 18 hours ago
  • RT @aeen_norouzi: مثلا خواسته‌ی اصلی مردی که توی کافه داشت کلیپ می‌دید و قهقهه می‌زد در واقع این بود: من رو ببینید. من بهش خیره شده بودم ا… 21 hours ago

بایگانی

Blog Stats

  • 1,067,739 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: