دو گروه کارمند

آن روز شرکت با همیشه‌اش فرق داشت. ساعت ۱۱ بود که دلیل این فرق را فهمیدم: استخدام منشی جدیدی برای شرکت. با پیوستن آندریا به «تیم» ما، موجی از شور و شعف سراپای کارمندان مرد را فرا گرفت. آندریا منشی موقتی شرکت است و علاوه بر مهارت در نرم‌افزارهای اداری، قدش ۱۸۲ سانتیمتر است و علاوه بر آن روی پاشنه‌های ۱۰ سانتیمتری هم می‌ایستد و علاوه بر آن کمر بسیار باریکی دارد و بلوند هم هست. بعضی وقتها انگشتهای سبابه و شست هر دو دستم را باز می‌کنم و شست را به شست و سبابه را به سبابه می‌چسبانم، اینجوری شکلی شبیه دایره درست می‌شود. به دایره‌ام نگاه می‌کنم و زیر لب می‌گویم «این سایز کمر آندریا استساعت دو بعد از ظهر آن روز اگر به کارمندان مرد شرکت دقت می‌کردی، همه‌شان مشغول همین کار بودند: خیره شده‌اند به دایره‌ای که با انگشتان‌شان درست کرده‌اند و زیر لب چیز نامفهومی زمزمه می‌کنند. به کارم ادامه دادم. صفحه هشت گزارشی درباره یک خط لوله گاز در دریای شمال بودم.

در حالت عادی کسی از بین کارمندان یک شرکت دنبال همخوابه نمی‌گردد، چون پس‌فردایش که ماجرا تمام شود چیزی جز نگاه‌های شرمگین/خشمگین و کلی نگاه معنادار همکارها باقی نمی‌ماند. آندریا تنها چهار هفته مهمان «تیم» ما بود و برای همین ترس از یک افتضاح شغلی، جایش را به امیدی برای یک ماجرای هیجان‌انگیز با منشی کمرباریک موقتی داده بود. حتی گروه سنی هفتاد به بالا هم امیدوار بودند. همان روز اول کومار را دیدم که آندریا را توی اتاق فتوکپی تنها گیر آورده بود. کومار ۷۲ سالش است و فکر کنم از زمان آخرین سکس‌اش تا بحال دنیا خیلی عوض شده، مثلاً سینما از سیاه و سفید به رنگی تبدیل شده، کشور اسراییل تشکیل شده و کشور فلسطین محو شده و الی آخر. با این حال کومار در آن لحظات توانسته بود سرفه‌های خشک و بی‌امانش را مهار کند و با هیکل فرتوت و کج‌اش متمایل شده بود به سمت آندریا و طرز کار دستگاه فتوکپی را یادش می‌داد. با لبخندی عریض که همه معدود دندانهای قهوه‌ایش را نشان می‌داد توضیح می‌داد که با زدن کلید سبز رنگ دستگاه شروع به کار می‌کند. آندریا هم با لبخند ملوسی سرش را تکان می‌داد و احتمالاً حتی باورش نمی‌شد که این پیرمرد انجیری هم با دیدنش سر ذوق آمده.

کومار قدش تا دم ناف آندریا بود. کومار با اینکه ۵۶ سال پیش از هند مهاجرت کرده هنوز هر روز نهار یک کاری درست و درمان می‌خورد و تا پنچ بعدازظهر که از در شرکت خارج می‌شود به شعاع ۳ متری‌اش نمی‌توان نزدیک شد. در عوض نهار آندریا زیردستی کوچکی با چند برش آناناس و سیب و طالبی است. اما خب با همه این تفاوتها کومار امیدش را حفظ کرده بود. بعضی‌ها ممکن است کومار را رقت‌انگیز بدانند، اما به نظرم این چیزها ساختار بدن آدمهاست و هر چقدر هم که کاری بخوری باز هم با دیدن کمری که سایز یک نعلبکی است جایی پایین شکمت گرم می‌شود.

با اینکه برای کومار احترام قائلم، اما واقعاً دوست دارم شرایطی پیش می‌آمد که او برای همیشه سرفه‌های خشکش را مهار کند. مثلاً آندریا را استخدام کنیم که همیشه حوالی میز کومار بپلکد. چون سرفه‌های خشک کومار علاوه بر تخریب اعصاب، غم‌انگیز هم هستند. من مطمئنم اگر تای دستمال سفیدی که جلوی دهانش می‌گیرد را باز کنم تکه‌های ریه‌اش را آن لا خواهم دید و این غم‌انگیز است چون می‌دانی به زودی نوبت خودت است که تکه‌های خونی ریه‌ات را توی دستمال سرفه کنی. علاوه بر این سرفه‌های کومار معمولاً ساعت دوی بعد از ظهر اوج می‌گیرند. در این لحظه من معمولاً مشغول چرت با چشمان نیمه‌باز هستم و خب سرفه‌های کومار مزاحم استراحت نامشروعم است. متوجه شده‌ام دوی بعد از ظهر زمانی است که کومار قابلمه کاری‌اش را تا ته خورده. نمی‌دانم چرا با ۴۰ سال سابقه کار مهندسی نمی‌فهمد که همان کاری‌ها سرفه‌اش را تحریک می‌کنند. شاید نمی‌تواند کاری نخورد؟ شاید می‌داند که برای بدش است و می‌خواهد زودتر بمیرد؟ شاید نمی‌خواهد زودتر بمیرد اما برای داغون کردن اعصاب اعضای «تیم» حاضر است چند سالی کمتر زندگی کند؟ نه، این آخرین گزینه صحیح نیست. کومار از آن تیپ‌هایی است که مفهوم تیم و کارمندی و هرم در تار و پود مغزش بافته شده‌اند؛ اینها گروه «کارمندانِ کت و شلوار سورمه‌ای‌پوشِ نوع اول هستند». من متعلق به گروه «کارمندانِ کت و شلوار سورمه‌ای‌پوشِ نوع دوم» هستم. گرچه رنگ لباس این دو گروه شبیه هم است، اما به سادگی نمی‌توان این دو گروه را از هم تشخیص داد. مثلاً هر دو گروه جوراب کارمندی می‌پوشند و هر دو گروه با دیدن آندریا سوژه فانتزی و خودارضایی چند روز آینده‌شان تامین می‌شود. اما در عین شباهتهای ظاهری، گروه دوم مشکلی ندارد که تمامی نسل گروه اول به سیاه سرفه مبتلا شود و به آرامی از بین برود.

روبرتو کارمند دیگری بود که پنج دقیقه پس از دیدن آندریا احساس کرد که توی زندگیش چیزی کم دارد. اینها را وقتی آمده بود کنار میزم آرام زیر گوشم می‌گفت. این یکی دیگر از مهارتهای کارمندها است: تنظیم حجم صدای‌شان جوری که فقط مخاطب مورد نظرشان حرفها را بفهمد و مابقی ساکنین شرکت در بهترین حالت وزوز نامفهمومی بشنوند. روبرتو دقیقاً با همین حجم صدای تنظیم شده و با لهجه ایتالیایی‌اش بغل گوشم هذیان می‌بافت: «خسته‌ام، مریضم و دوام رو نخوردم. دوای من فقط زنه. منشی جدید رو دیدی؟» طبعاً روبرتو نفر بعدی‌ای بود که توی اتاق فتوکپی با آندریا لبخند و جملات نغز رد و بدل می‌کرد. با اینکه سنش نصف کومار بود اما او هم قدش همان اندازه بود و شاید نوک کاکل‌هایش که چند دقیقه قبل توی توالت مرتب‌شان کرده بودنهایتاً تا زیر سینه‌های کوچک و نوک تیز آندریا می‌رسید. ولی توی سیستم هرمی قیافه و خصوصیات فیزیکی فقط یک عامل است. هزار و یک عامل دیگر هم هستند که خلاصه این هزار و یک عامل می‌شود دو تا عامل: حساب بانکی و وقاحت. بعضی‌ها وقاحت را جسارت را می‌نامند ولی من اگر با این دکوراسیونم روزی به آندریا پیشنهاد بدهم خودم را نه جسور، بلکه وقیح می دانم. در جوامعی از گونه‌های دیگری از جانداران، تنها فاکتور مهم خصوصیات فیزیکی است. مثلاً گوریل‌ها. گوریل‌های نر وقتی زمان جفت‌گیری‌شان می‌رسد می‌روند سر تپه‌ای می‌ایستند و «فیگور» می‌گیرند؛ خیلی جدی سر و سینه‌شان را جلو می‌دهند جوری که عضلات‌شان به بهترین نحو ممکن نمایش داده شود. گوریل‌های ماده از جلویشان رد می‌شوند، به ویترین گوریل‌های نر نگاهی می‌کنند و کالای مورد نظرشان را انتخاب می کنند. در جنگل‌های آفریقا خبری از اتاقهای فتوکپی و لبخند نیست. همه چیز در عضله و فیزیک خلاصه می‌شود. البته کومار هم حین صحبت با آندریا و وقتی به دستگاه عظیم فتوکپی تکیه زده بود فرمی کمانی به اندامش داده بود. آیا خستگی ۷۲ سال زندگی که ۵۰ سالش در کارمندی گذشته بود این فرم را ایجاد کرده بود؟ یا می‌شد این فرم کمانی را به همان فیگور گرفتن پسرعمو‌هایمان در جنگل‌های آفریقا ربط داد؟

روبرتو مرا از پاسخ به تمامی این سوالهای فلسفیزیست‌شناختی معاف کرد؛ در قالب گفتگویی محترمانه متوجه شده بود که آندریا دوست‌پسر دارد. بعد شروع کرد با همان حجم صدای تنظیم شده از نظم ساده و خنده‌دار حاکم بر امورات دنیا بگوید: «ببین، اگه غیر از این بود عجیب بود. اگه غیر از این بود بدون که یه ایرادی توی کارش بود. مگه می‌شه دختری با این شرایط بدون دوست‌پسر باشه؟» تاییدش کردم و به گزارشی که روی صفحه مانیتورم بود خیره شدم. هنوز صفحه هشت بودم.

Advertisements

32 Responses to “دو گروه کارمند”


  1. 1 نیکیتا آوریل 14, 2012 در 7:14 ب.ظ.

    :)) با این قسمت پیرمرد هندی سرفه کن خیلی حال کردم. ما هم یکی رو داریم که همین قدر رو روانه. پس کلا همشون همینن!

    تم نوشته هات هرچی می گذره المان های مردانه ش بیشتر می شه. قبلا یونی سکس تر بود. یه جورایی مشکلاتی که همه باهاش برخورد می کنند. شاید نباید قضاوت کرد کدوم بهتره. ولی مهندس کلا این بخش سکس از نوشته های جدیدت بیشتر بیرون می زنه.

  2. 2 lifeasinmkstories آوریل 14, 2012 در 8:59 ب.ظ.

    داشتم حال مى كردم با داستانت، يهو تمومش كردى! خيلى زود تموم شد به نظرم.
    خرس جان، «پيش دستى» نه «زيردستى».

  3. 3 کاپیتان بابک آوریل 14, 2012 در 9:22 ب.ظ.

    خیلی دوست دارم می تونستم به نصف خوبی شما بنویسم. نوشته هاتو می خونم و دارم دقت می کنم بفهمم چیه که اونها رو خوندنی می کنه. اینور و آنور پریدن؟ که همون سر یک موضوع خاص گیر ندادنه؟ می دونم صداقت و طنز تلخت خیلی موثره. ولی اون معجونِ اسرار آمیزِ راز موفقیت، اگه بشه تو یکی دوجمله خلاصه ش کرد، چیه؟ جواب بده دیگه، بی وفا!
    «شاید نمی‌تواند کاری نخورد؟ شاید می‌داند که برای بدش است و می‌خواهد زودتر بمیرد؟ شاید نمی‌خواهد زودتر بمیرد اما برای داغون کردن اعصاب اعضای «تیم» حاضر است چند سالی کمتر زندگی کند؟»
    این قسمت مخ منو زده بود. ساده و قشنگ و اون طنز تلخ که همیشه توی نوشته ت موج می زنه
    این هم گمان کنم اشتباه تایپی باشه:
    گرچه رنگ لباس این دو گروه شبیه هم است، اما به سادگی نمی‌توان این دو گروه را از هم تشخیص داد
    مقصودت می توان نیست؟

    • 4 KHERS آوریل 14, 2012 در 9:30 ب.ظ.

      Chi begam Babak jaan, shoma lotf dari va khoshaalam ke khoshet oomade az neveshte haa.
      Oon nokte ee ham ke gofti doroste va hatman dorostesh mikonam :)

    • 5 جـوات یساری آوریل 16, 2012 در 3:54 ب.ظ.

      یکی از خوبی های مسابقه ی DWآشنا شدن با چند وبلاگ جدید بود. شاید بشه گفت پرداختن به جزئیات با زبان ساده رمز دلنشینی این نوشته ها علی رغم طولانی بودنش هست.
      شرح جزئیات به صورتی هست که من به عنوان خواننده تونستم تصویرسازی کنم و چهره ی کومار ،روبرتو و از همه مهمتر آندریای شاسی بلند را ترسیم کنم. نویسنده حتا اشاره به گزارش کاری که تعداد صفحات اون هشت صفه هست میکنه و در پایان با اشاره ایی به هم قبیله بودنمون با گوریل ها ،فلسفه ساده ی روبرتو و گزارشی که از لوله های حیاتی و نفرینی انرژی میباشد نوشته رو به پایان میرسونه .
      شاید بتونیم بگیم یکی دیگر از دلایل جذابیت نوشته ها اینه که نویسنده قضاوت ارزشی نمیکنه و به مخاطب که حتا میدونه ناخودآگاه خودش باشه اجازه برداشت و تحلیل میده .
      من خواهش میکنم نویسنده فونت مناسب رو استفاده کنه ، فونت در پست قبلی کوچک بود.
      به خرس برای داشتن این قلم تبریک میگم.
      خب … ما زودتر بریم …الان ممکنه لولو بیاد بگه فلانی داره جنجال راه میندازه و بوی توطئه میده …. عجب زمانه اییست !!! :| دهان آدم را برای سنجیدن مزه ی گفته هایش بو میکنند.(حداقل با ماچ بسنجید نه با بو کردن :wink:

  4. 6 nana آوریل 14, 2012 در 10:24 ب.ظ.

    وقاحت رو خوب اومدی
    همیشه جذب کسانی‌ میشیم که وقاحت بیشتری دارند و بعدش همین وقاحت شون ما رو زده و دلسرد می‌کنه

  5. 7 Mehrdad Matinpour آوریل 15, 2012 در 1:55 ق.ظ.

    خیلی خوبه.واقعا حال میکنم با خوندن نوشته هات.مرسی از وقتی که برامون میزاری و مینویسی.هرچند طبعا بیشتر برا دل خودته که مینویسی.

  6. 8 ناشناس آوریل 15, 2012 در 8:07 ق.ظ.

    Believe me I don’t read a lot but I just can’t stop reading your notes whenever i start one
    Good luck :)

  7. 10 Undenied (@deinednu) آوریل 15, 2012 در 3:21 ب.ظ.

    به قول کامنت اول تم نوشته هات مردونه تر شده. و این برای من خیلی جذابه. از طرف دیگه، هر چند به نظرم کلا داری پیشرفت میکنی، اما اگه زیاد به این فاز گیر بدی، تصویری که ازت توی ذهن میاد پیرمرد غرغروئیه که امیدواریم سکس کافی داشته باشه تا دوباره عالی بنویسه

  8. 11 آلبالو مدرن آوریل 15, 2012 در 5:43 ب.ظ.

    برای من دختر،این گونه ورود به دنیای مردونه جالب انگیزه

  9. 12 امــِـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد 5 آوریل 15, 2012 در 9:04 ب.ظ.

    اون زمونها که سنم کمتر بود فکر میکردم که برای دوست شدن با دختــــــرها لازمه که خوش تیپ باشی و با مزه. باید سعی بکنی که درکشون بکنی و اونوقت خیلی از اونها به طرف تو میان. الان فهمیدم که اصلا لازم نیست این کارها را انجام بدی و فقط لازمه که یک جوری وانمود بکنی وضع مالیت خیلی خوبه. اونوقت گله , گله به طرفت می آن. ببین ساده ترین کار این است که برای دختره هیچی نگیر و به عوض پولی که برای اون خرج بکنی یک ماشین آخرین مدل برای چند ماه اجاره بکن. بعدش میبینی که دختره برات چپ و راست هدیه میخره. هر چقدر بیشتر به خودت برسی دختره هم بیشتر خاطر خوات میشه. البته دختر های ایرانی در این زمینه خیلی بدتر هستند.

    دختر های خارجی هم که کشته مرده سفر به Exotic Places هستن. براشون از چند تا خاطره سفر جالب مثلا به برزیل و هندوراس و …. بگو وبعدش هم اگه از اونجاها عکس نداری چند تا عکس با فوتو شاپ درست بکن !!!! بعدش مبینی که دوست پسر قدیمی چطور یادش میره و دنبال آدم میاد.

    یادمه که یکبار از یک دختری خیلی خوشم میاومد ولی روم نمیشد که به طرفش برم. رفتم به یکی از دوستام یک ادوکلن دادم و گفتم که برو پیش اون دختر بگو که این بابا خیلی وضعش خوبه. دختره فرداش خوش سر دوستی را با من باز کرد و از من دعوت کرد که با هم بریم گشت چهارشنبه سوری در تهران بزنیم!!!! .اون یکی از بهترین دوستهای دخترم بود.

  10. 13 شادی آوریل 15, 2012 در 11:08 ب.ظ.

    ژانر این پسرایی که از بس با این عکسای پورن استارا جق زدن، فکر میکنن همه باید شبیه این پورن استارا باشن که بشه کردشون !
    نه عیزم، شوما برو جقتو بزن ! تو رو چه به سکس ؟

    • 14 غم آوریل 18, 2012 در 9:26 ب.ظ.

      هه هه! خپل کوتاه!

    • 15 ناشناس آوریل 19, 2012 در 11:38 ب.ظ.

      )manam ghabl az inke az iran kharej besham ye hamchi fekrayi mikardam, vali inja ke az nazdik in ghad o heikala ro didam manam ke ye dokhtaram be shedat affected shodam, harchan ke kheili ham az andame tarke ee o kamre barik o ina khosham nemiyad vali khodayish ghad o ghavarehaye kheili bahali daran :) ye kami be in aghayun bande khoda ham hagh bedim dige, vali khersam oon ghanune gurili ro kheili khub umad, hamine dige, karisham nemishe kard :)

  11. 16 خواننده آوریل 16, 2012 در 8:59 ق.ظ.

    «حتی گروه سنی هفتاد به بالا هم امیدوار بودند.» . یک دقیقه کامل به این جمله خندیدم! عالی بود!

  12. 17 ناظر آوریل 16, 2012 در 12:02 ب.ظ.

    امروز نگام به وبلاگ نسوان افتاد دیدم که مثل اینکه خیلی به شما ارادت دارند. یک خانمی به اسم اسکارلت که در اونجا مینویسه از قرار معلوم بهش امر مشتبه شده که خیلی در زمینه آموزش مسائل سکسی برای جوانان خوب مینویسه و از قرار معلوم این خانم هنوز تفاوت هنجار (یا ناهنجار ) نویسی و آموزش نویسی را متوجه نویس و از قرار معلوم مردم بهش گیر میدن که چرا هجو مینویسه حالا این زن مطلقه صداش در اومده که چرا وقتی خرس سکسی مینویسه کسی بهش ایراد نمی نویسه ولی همینکه من در مورد مسائل آموزش سکسی مینویسم به من میگن هرزه. خوب من که لااقل تفاوت آموزش مسائل سکسی را با هرزه نویسی که میفهمم و فکر نمیکنم که هیچ آدم عاقلی بگه که وبلاگ نسوان برای آموزش اصول سکس درست نوشته میشه. دلایل نوشته شدن وبلاگ نسوان را در موارد فمینیستی با جستجو کرد که خیلی با آموزش اصول درست سکس فاصله داره. بهر حال تا اونجا که مکن دیدم از لحاظ اروتیک نویسی برای جلب مخاطب شما انگشت کوچیکه وبلاگ نسوان هم نمیرسی. دقیقا به همین خاطر است که من خواننده به نسوان لقب هرزه نویس را میدم که به نظرم حقش هم هست.

  13. 19 ناظر آوریل 16, 2012 در 12:08 ب.ظ.

    امان از دست این فیلتر شکن . متن بالا همش شده غلط املائی. جاش این یکی را برات میفرستم.

    امروز نگاهم به وبلاگ نسوان افتاد دیدم که مثل اینکه خیلی به شما ارادت دارند. یک خانمی به اسم اسکارلت که در اونجا مینویسه از قرار معلوم بهش این امر مشتبه شده که خیلی در زمینه آموزش مسائل سکسی برای جوانان خوب مینویسه . از قرار معلوم این خانم هنوز تفاوت هنجار (یا ناهنجار ) نویسی و آموزش و تعلیم نویسی را درست متوجه نویس ، و از قرار معلوم مردم بهش گیر میدن که چرا هجو مینویسه ؟
    حالا این زن مطلقه صداش در اومده که چرا وقتی خرس سکسی مینویسه کسی بهش ایراد نمیگیره ولی همینکه من در مورد مسائل آموزش سکس مینویسم به من میگن هرزه؟ خوب من که لااقل تفاوت آموزش مسائل سکسی را با هرزه نویسی که میفهمم و فکر نمیکنم که هیچ آدم عاقلی بگه که وبلاگ نسوان برای آموزش اصول سکس درست ، نوشته میشه. دلایل نوشته شدن وبلاگ نسوان را در موارد فمینیستی باید جستجو کرد که خیلی با آموزش اصول درست سکس فاصله داره. بهر حال تا اونجا که من دیدم از لحاظ اروتیک نویسی برای جلب مخاطب ، شما انگشت کوچیکه وبلاگ نسوان هم نمیرسی. دقیقا به همین خاطر است که من خواننده به نسوان لقب هرزه نویس را میدم که به نظرم حقش هم هست.

    • 20 نیکیتا آوریل 16, 2012 در 5:45 ب.ظ.

      من مدت هاست که طرفدار نوشته های نسوان نیستم. قبول دارم که خیلی موارد هم سطحی می نویسند. ولی به نظرم زدن لیبل «هرزه نویس» به هیچ کس درست نیست. خیلی خشونت پنهان و آشکار داره. آدم دست خودشه که می خونه یک وبلاگ رو یا نمی خونه

    • 21 lifeasinmkstories آوریل 16, 2012 در 7:14 ب.ظ.

      حالا اين رو نوشتى، اون هم دو بار، كه بگى به خرس ارادت دارى؟ شماى خواننده نگاهت رو اگر عوض كنى به نسوان لقب هرزه نويس نمى دى. «اين زن مطلقه» و هر زن و مرد مطلقه يا غير مطلقه اى حق داره حرفش رو بزنه، حق داره صداش در بياد.
      من از نسوان دفاع مى كنم اينجا، همون طور كه از خرس دفاع مى كنم توى وبلاگ نسوان. شما هم اگر مشكلى با نسوان دارى به خودشون، توى وبلاگ خودشون بگو. اينجورى جور ناجورى به نظر مياد، انگارى مى خواى براى خرس خودشيرين بازى در بيارى!

  14. 22 پری آوریل 16, 2012 در 3:18 ب.ظ.

    دوس دارم نوشته هاتو و بهت رای دادم!

  15. 24 ضد حال آوریل 17, 2012 در 3:59 ق.ظ.

    آفرین خیلی خوب می نویسی.

  16. 25 یاسی آوریل 17, 2012 در 5:43 ق.ظ.

    اینجا هم چلوکباب حرف اول رو میزنه؟؟؟ اگر همونی که من یکی خیلی نگرانت بودم! چون خیلی وقت بود ازت خبری نبود…

      • 27 یاسی آوریل 17, 2012 در 7:19 ب.ظ.

        آخه سبک نوشته هاتون کمی شبیهه… برای همین این اشتباه پیش اومد. ازش خبر داری؟ خیلی وقته نیست…

      • 28 یاسی آوریل 17, 2012 در 7:30 ب.ظ.

        آهان راستی… این «نگران شدم» به نظر خیلی آبگوشتی میاد! خودم میدونم… اما آخه من از خوندن نوشته های آزموثیث (آزموسیس؟) خیلی لذت می بردم. تقریبا تمام اوقات بیکاری یا وقتهایی رو که دیگران به تفریح اختصاص میدادن، من در حال پرسه زدن در وبلاگ این آدم بودم. درست مثل زمانی که یه بستنی اون گوشه های جایخی مخفی کرده باشی، بعد همش ته دلت ذوق داری که بری برش داری گازش بزنی، من هم همش ذوق داشتم که زودتر کارمو تموم کنم برم سراغ وبلاگی که چلوکباب درش حرف اول رو می زد! دوستام رو برای بیرون رفتن می پیچوندم، چون لذت خوندن اون نوشته ها از کلاب و بار و این قرطی بازیا برام بیشتر بود. بعد یه روزی همه نوشته ها تموم شد و دیگه هیچوقت سر و کله این آقای آزموسیس پیدا نشد. بعد من با خودم فکر کردم این آدمهایی که حضورشون و افکارشون هیچ لذتی به آدم نمیده، همیشه و همه جا هستن، اما کسیکه بهت لذت میده دیگه نیست، یا از اول نبوده، یا فقط یه کمی الکی حضور مجازی داشته بعدا دیگه نداره! برای همین بیخودی شروع کردم به نگران شدن که مبادا مثلا آزموسیس انقدر چلوکباب خورده که روم به دیوار، زبونم لال… خلاصه بعدا اینجارو پیدا کردم و کمی (و فقط کمی) استخون دردم تسکین پیدا کرد…

  17. 29 سارا آوریل 17, 2012 در 10:37 ق.ظ.

    من تازه آشنا شدم با وبلاگتون ! دمتون گرم و موقث باشید !

  18. 30 شین شین آوریل 17, 2012 در 1:01 ب.ظ.

    به به میبینم که دوستان جمیعاً و عجیب با هم تشریف آوردن. جوات یساری عزیز لایک کردن و امید5 کامنت گذاشتن!!!!!

  19. 31 kobjoon آوریل 24, 2012 در 11:16 ق.ظ.

    این اولین مطلبی بود که ازت خوندم و کیف کردم وقتی که صفحه رو که پایینتر میاوردم کشف میکردم که هنوز تموم نشده و کلی ذوق کردم . خوب بود خیلی … راستی این کومارو که خوندم یادم اومد یه همکار داشتم همسن پدرم که خیلی مهربون بود .. از اینایی که روز تولدت واست گل میفرستن و نهارشون و باهات تقسیم میکنن و اینا منم دوستش داشتم( هنوزم دارم) یه همکاره دیگه بود که اونم اقا بود ولی جوون وقتی بهش میگفتم این اقای فلانی چقدر مهربون و دوست داشتنیه بهم میگفتم نخیر اینطوری که میگی نیست بعضی آقایون وقتی پیر میشن و عملا کاری ازشون بر نمی یاد با حرف زدن و لاس زدن کلامی هم ارضا میشن حالا این تلاش کومار رو که دیدم یاد اون افتادم ..

  20. 32 nnastarann ژوئن 20, 2012 در 7:31 ق.ظ.

    یعنی عالی بود این پُستت:)


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




KHERS’s Twitter

  • @Shimuszm اگه اسم قهرمانم پولس بود اونوقت اسم رمانم رو می‌ذاشتم «پاییز پولس». واج‌آرایی و ازین حرفا. 18 hours ago
  • روس‌ها نسخه‌ی جوگیرتر ایرانیان. 18 hours ago
  • تقسیم طبقاتی جدید تهران: راننده‌های اسنپ مشتریای اسنپ 18 hours ago
  • یه ماه وقت دارم یه گزارشی بنویسم. ۲۰ روز گذشته. بدیهیه که روز ۳۳ دست بقلم خواهم شد. 18 hours ago
  • RT @aeen_norouzi: مثلا خواسته‌ی اصلی مردی که توی کافه داشت کلیپ می‌دید و قهقهه می‌زد در واقع این بود: من رو ببینید. من بهش خیره شده بودم ا… 21 hours ago

بایگانی

Blog Stats

  • 1,067,739 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: