فضای باز

احتمالاً خواب بودم که اینقدر خوش می‌گذشت. اما مثل روزهای دیگر دوباره ساعت موبایلم زنگ زد و خوشی‌ها تمام شدند. این یعنی یک روز کاری دیگر شروع شده. «روز کاری» اولین چیزی است که در همان حالت بین خواب و بیداری بهش فکر می‌کنم. دومین چیزی که بهش فکر می‌کنم این است که آیا رییس‌هایم امروز می‌آیند؟ رییس‌هایم پیتر و برایان هستند. آیا روز قبلش چیزی مبنی بر جلسات کاری توی شهرهای دیگر نگفته‌اند؟ هفته پیش زن پیتر جراحی داشت. نمی‌دانم جراحی چی، ولی پیتر به خاطرش سه روز نیامد. همین نبودن رییس خوب بود، حتی اگر بهایش جراحی زن پیتر باشد. بهر حال ته تهش چهار تا بخیه روی شکم زن پیتر جوش می‌خورد و بعد هم رد جایش آرام آرام محو می‌شود، اما زخمی که پشت‌میزنشینی در شرکت روی روح ما می‌زند چطوری خوب می‌شود؟

شرکت ما سقف و دیوار دارد. لای سقف و دیوارهای سفیدش من هم نشسته‌ام. پیتر و برایان هم نشسته‌اند. من و پیتر و برایان سه گوشه یک مثلث فرضی را تشکیل می‌دهیم. با اینکه تا بحال مچ‌شان را نگرفته‌ام، اما می دانم که آن دو بیشتر اوقات روز همزمان به من نگاه می‌کنند. به پشت گردنم نگاه می‌کنند و بعضی وقتها که با چشمان باز، خیره به مانیتور چرت می‌زنم یکهو نقطه‌ای پشت گردنم می‌سوزد. این سوزش به خاطر نگاههای خیره و همزمان پیتر و برایان به پشت گردنم است. بعد به خودم می‌آیم و بعضاً مایع لزجی که گوشه راست لبم جمع را شده را با کنار دستم پاک می‌کنم و به بغل صندلی می‌مالم. صاف می نشینم و آرام به دو گوشه دیگر مثلث نگاه می‌کنم. می‌دانم که چند ثانیه قبل نگاهشان را دزدیده‌اند.

طراحی داخلی شرکت‌مان به فرم «فضای باز» است. این را روز اول هر مصاحبه استخدامی می‌گویند و جوری می‌گویند که انگار شرکتهایی با طرح «فضای بسته» هم وجود دارند. ولی علاوه بر من، بقیه کارمندهای دنیا هم می‌دانند که تمام ادارات و شرکتها «فضای باز» هستند. ایده اصلی طرح «فضای باز» از یک معمار معروف می‌آید که قبل از معمار شدن چوپان بوده و صبح‌ها گله گوسفندانش را از آغل به چراگاه می‌بُرد و عصرها هم به آغل بر می‌گرداند. ایده «فضای باز» را هم از آغل گرفته. فضای باز هم در حقیقت چیزی جز یک آغل نیست؛ یک سالن بزرگ که ما کارمندها تویش حریم شخصی نداریم و همینطور کنار هم قوز کرده‌ایم روی کامپیوترهایمان. در همان روز اول مصاحبه البته سریع اضافه می‌کنند که اینطوری با «فضای باز» جو صمیمیت بین کارمندان برقرار می‌شود و اندرکنش‌های کاری راحت‌تر انجام می‌گیرد.

تا مدتها صندلی کناری من خالی بود. برای همین اندرکنش‌های کاری من خلاصه می‌شد به حال و احوال‌پرسی با همکارانی که به صورت تصادفی توی توالت شرکت می‌دیدم. برای این اندرکنش کاری صدایی شبیه «های» یا گاهی «هه هی» از خودم در می‌آورم. اینها را توی توالت شرکت به کارمندی که سر آبریزگاه کناری ایستاده و می‌شاشد می‌گویم. او هم صدایی مشابه از خودش خارج می‌کند. برای خیلی از ما احوالپرسی حین شاشیدن، کار سر راستی نیست اما بهرحال انجامش می‌دهیم. مورد استثنای این مراسم «های» و «هه هی» جکسون است. از هر سه باری که می‌روم دستشویی دو بارش جکسون آنجاست. من از جکسون بدم می‌آید. بدون هیچ دلیل خاصی. و برای همین بهش «های» یا «هه هی» نمی‌گویم. جکسون مرد گنده‌ای است، صورت مردانه و استخوانهای فک محکم و درشتی دارد. استخوانهای فک جکسون هر روز گنده‌تر و محکم‌تر می‌شوند. من چون هر روز جکسون را از نیمرخ، ایستاده بالا سر آبریزگاه می‌بینم درک درجه اولی از استحکام و اندازه استخوانهای فکش دارم. بعضی وقتها فکر می‌کنم استخوانهای فک جکسون حتی از استخوانهای فک براد پیت هم گنده‌تر و محکم‌تر هستند. حتی یک شب را یادم می‌آید که شام چرب و چیلی خورده بودم و نیمه‌های شب خواب پیتر را دیدم که به یک غول تبدیل شده بود. جکسون هم به یک مجسمه سنگی با فکهای گنده تبدیل شده بود و پیتر از فک جکسون به عنوان یک قندشکن استفاده می‌کرد؛ پاهای جکسون را گرفته بود و با فکش یک کله‌قند را به ۱۵۳ عدد حبه قند تبدیل می‌کرد. جکسون هم خوشحال بود که حتی کوچکترین قابلیتهایش هم به درد امورات شرکت می‌خورد. به غیر از فکش، جکسون آلت بزرگی هم دارد. من همیشه وقتی وارد توالت می‌شوم که او آخرهای کارش است و مشغول تکاندن آلتش است. همیشه استرس می‌گیرم و هی ناخودآگاه از گوشه چشمم دست قوی جکسون را می‌بینم که شلنگ درازی را دستش گرفته و می تکاند؛ معمولاً ۱۵ بار می‌تکاند. شاید چون می‌داند باعث رعب و وحشت من شده به تاب دادن آلتش ادامه می‌دهد؟ وگرنه منطقاً چند قطره شاش ممکن است آن تو گیر کرده باشد و اصلاً چقدر اهمیت دارد که تا آخرین قطره‌اش هم خارج بشود؟ مگر وضویش باطل می‌شود یا چی؟ جکسون را دوست ندارم.

با اینکه معماری داخلی شرکت‌مان فضای باز است، اما داخل همین فضای باز چهار یا پنج اتاق در نقاط استراتژیک هم تعبیه شده‌اند. این اتاقها متعلق به آدمهایی است که توی راس هرم هستند. یکی از دلایل خستگی عمیق من همین هرم‌ها هستند. هر جا که می‌روم هرم‌ها هستند. حتی برای تعطیلات هم باید با دوربین و دلار به مصر برویم و از هرم‌های پیشینیان‌مان عکس بگیریم. توی انواع مختلف‌ هرم‌ها من همیشه در نیمه پایینی‌شان دست و پا زده‌ام. هرچه فکر می‌کنم نمی‌فهمم چرا اینقدر هرم‌ها چیزهای مورد علاقه‌ای هستند، من که چیز جالبی تویشان نمی‌بینم. بعد از مربع و مستطیل، هرم ساده‌ترین فرم هندسی است. هرم‌ها پیچیدگی خاصی ندارند و هر احمقی هم می‌فهمد که همه در حال تلاش مضبوحانه برای رسیدن به راس هرم هستند. اما خب راس هرم یک موقعیت وراثتی است. این نکته را احمق‌های کمتری توی دنیا می‌فهمند، و بسته به درجه حماقتشان، یا فراموش می‌کنند، یا توی سیستم هرم ذوب می‌شوند، یا کشته می‌شوند و یا «خسته» می‌شوند.

یکی از اتاقهای شیشه‌ای شرکت برای پیتر است. شیشه‌های اتاق پیتر مات هستند. یعنی از بیرون نمای محوی از داخلش دیده می‌شود. اما حتماً اگر تویش باشی بیرون را خیلی هم شفاف و با ریزترین جزییات می‌بینی. به غیر از روزهایی که زنش جراحی کرده، پیتر ساعت هشت صبح توی اتاق شیشه‌ایش است. البته کارمندان قدیمی‌تر، زمانی را به یاد دارند که پیتر حین دوچرخه‌سواری صبحگاهی‌اش از منزل به شرکت، با یک اتوبوس برخورد می‌کند و برای همین یک هفته‌ای اتاق شیشه‌ایش خالی مانده بود. به غیر از این دو مورد، همیشه روی شیشه‌های مات و ضخیم، طرح محو آدم درازی به نام پیتر دیده می‌شود. اتاق همیشه پر از پیتر است و قلبهای ما هم همینطور.

بعضی‌ها می‌گویند شیشه‌های ضخیم اتاقهای شیشه‌ای ضدگلوله هم هستند. اما اگر درست یادم باشد روز مصاحبه استخدامی گفتند که ضخیم بودن شیشه‌ها بعلت حفظ انرژی و این مسائل است. واضح بود که دروغ می‌گفتند، چون حین گفتنش هم لبخند می‌زدند و هم با وقاحتی بیشتر از معمول به آدم خیره می‌شدند. توی این دوران و شاید دوران‌های قدیمی‌ترلبخند همیشه معنی‌ای غیر از لبخند دارد؛ همیشه حامل پیامهایی کاملاً بی‌ربط به خود لبخند است. مثلاً من وقتهایی که حرف مخاطبم را نمی‌فهمم لبخند می‌زنم. یا وقتهایی که دختری بهم می‌گوید الآن «آمادگی‌اش» را ندارد باز هم لبخند می‌زنم. چون لبخند با فرهنگ والا گره خورده. وقتی هم که ساکن مناطق میانی و پایینی هرم باشی طبعاً پول نداری و لذا به چیزهایی غیر از پول، مثل فرهنگ والا یا دین یا عضلات شکمت افتخار می‌کنی. من جزو آن میان‌مایه‌هایی هستم که ساکن فضای بازم و به فرهنگ والا افتخار می‌کنم ولی روی عضلات شکمم هم کار می‌کنم.

پاورقی: این پست مال یک متن دیگری بود ولی گفتم بگذارمش اینجا. بعدش هم اینکه وبلاگم توی مسابقه دویچه وله کاندید شده. خیلی خوشحالم که تا الآن، توی لیست یازده‌تایی آخر نیستم. و خیلی هم ممنون از همه دوستانی که تبریک گفتند و تشویق کردند و توی توییتر و فیسبوک و وبلاگ‌هاشون بوق زدند.

Advertisements

27 Responses to “فضای باز”


  1. 1 drprincess آوریل 7, 2012 در 11:57 ب.ظ.

    آقای خرس شما هم که مثل من نصفه شبی بیخواب شدین… یه سوالی میتونم بپرسم شما هم تو ساختمونهای شیشه ای کنار رودخونه کار میکنین؟ تو جزیره سگها!!!!! من همیشه فکر میکنم که کسایی که تو این ساختمونها کار میکنن حتی از بیرون هم مورد تهاجم ساختمونهای کناری هستن یعنی تقریباً تو اکئر موقعیتها یکی به مونیتورشون تسلط داره. این باید خیلی سخت باشه.
    در ضمن برای اولین بار دیدم که کسی به جز من به فک براد پیت دقت کرده . به نظر شما ترکیب استخوان بندی صورت آقای پیت یک مقداری شبیه گوریل نیست. البته شاید این فقط نظر من باشه

  2. 2 Mehrdad Matinpour آوریل 8, 2012 در 12:09 ق.ظ.

    دکتر جان خیلی با خوندن نوشته هات حال میکنم.نوشته هات به طور کاملا ساده و دلچسب نحوه زندگی آدمی مثل تو رو در خارج از کشور به تصویر می کشه .از صداقت و صراحت نوشته هات خیلی خیلی خوشم میاد. خواستم تشکر کرده باشم از نوشتنت.

  3. 5 آدم ناراحت آوریل 8, 2012 در 4:53 ق.ظ.

    جديدا با نوشته هات آشنا شدم.
    به طرز عجيب وبامزه اى صادقانه مينويسى كه خوندنش بسيار لذت بخشه.
    خوشحالم كه ميخونمت! كيپ گوينگ.

  4. 6 narges آوریل 8, 2012 در 7:54 ق.ظ.

    شما از نظر ما اولی‌ :) هم تو هرم هم تو مسابقه وبلاگ

  5. 7 Maı-ıTıe آوریل 8, 2012 در 8:02 ق.ظ.

    تازه با وبلاگت آشنا شدم اما مطمینم که خواننده دایمی ات خواهم شد ، موفق باشی :)

  6. 8 lifeasinmkstories آوریل 8, 2012 در 8:46 ق.ظ.

    از این مدل مردونه نوشتنت خوشم میاد، از اینکه جزئیات رو یه جور دیگه می بینی، از اینکه چیزای بی ربط رو یه جور خوبی به هم ربط می دی. از اینکه جور خوبی غر می زنی.
    البته هم که به وبلاگت رای دادم.

  7. 9 هارون آوریل 8, 2012 در 9:04 ق.ظ.

    تازه از دویچه باهات اشنا شدم

  8. 10 آیه آوریل 8, 2012 در 12:26 ب.ظ.

    بعد از مدتها این اولین کامنتیه که میگذارم.
    خرس گنده عزیزم سلام
    خب عزیز من اول اینکه تمام شرکت ها همینطور فضای باز ایکبیری دارد. شرکت ما یکی از گه ترین فضا های باز دنیا را دارد اختیار کشوی میزت را هم نداری. اختیار لیوانت را نداری. رئیس بزرگ ماهی یک بار جلسه می گذارد و غیر از قضیه برشکستگی (ورشکستگی) یونان تنها چیزی که هر بار تکرار می کند این است که چقدر آدم با تجربه و دنیا دیدیه ای است و ما باید به خاطر این سیستم فمیلی بیزینسی که او راه انداخته ازش متشکر باشیم.فمیلی بزینس یعنی او مثل یک پدر می تواند هی از ما کار بکشد و ما مثل فرزند نباید انتظار حقوق در این شرایط جهان! را داشته باشیم.
    گندش بزند.

    چرا نمی تونم بهت رای بدم؟ از فیس بوک وارد شدم خرس ام نشد .

  9. 11 koooootah آوریل 8, 2012 در 1:53 ب.ظ.

    روز کاری به نظرم نابود کننده کرامت انسانی هست
    برای همینه که از رمانتیک های قرن نوزده خیلی خوشم میآد
    از اسنوب ها
    از محافل ادبی فرانسه اون قرن
    زخم پشت میز نشینی زخم نیست جای خالی تکه های گاز خورده روی بدن هست
    راستی چی کار میتونم بکبنم برای اینکه وبلاگت امتیاز بیاره
    یعنی من از این دویچه وله چیزی سرم نمیشه
    لایک و اینا لازمه
    بگو لطفن
    میخام مقام بیاری

    • 12 KHERS آوریل 8, 2012 در 3:36 ب.ظ.

      Kootah jaan, hamin ke ba in sakhti o filtershekan o ina miay cm mizari mano sharmgin mikone. Midoonam ba internet e daghon e iran in kara sakhte va asan ham entezar nadaram :) chon bayad ba account e facebook login koni o ray bedi va fek konam ba filtershekan kaare sakhti baashe.
      Dar morede karmandi o ina ham bahat movefegham, vali felan ke giresh oftadam :(

  10. 13 ناشناس آوریل 8, 2012 در 2:12 ب.ظ.

    taze ba hat ashan shodam va emruz koli matalebeto khundam :)

  11. 14 hadi آوریل 8, 2012 در 3:20 ب.ظ.

    kheili khoobi.to az 2010 minevisi? ghadimi tar nadari?vaghti salhaye sagiro khondam hame neveshtehat ro ham khoondam.ray ham dadam.bishtar benevis lotfan.

  12. 15 zadsarv آوریل 8, 2012 در 6:47 ب.ظ.

    اقا نمیدونم یادت هست یا نه یک موقعی برات کامنت گذاشته بودم که رویام اینه که تو بهترین بلاگ دویچه وله بشی .
    اگر اینو یک ویترین برای وبلاگهای فارسی در نظر بگیریم به نظر من تو گل سرسبدش هستی و من خیلی دوست دارم که وبلاگ تو نماد و معرف وبلاگهای فارسی باشه .

  13. 16 bahar آوریل 8, 2012 در 7:22 ب.ظ.

    مذبوحانه. تو هم مث بعضیا نپری بهم. اگه نوشته هاتو دوس نداشتم بهت نمی گفتم که درستش مذبوحانه ست. هم خانواده ی ذبح.

  14. 18 Mehrdad Matinpour آوریل 8, 2012 در 8:13 ب.ظ.

    دکترجان و خانوم زهرا اولا که خیلی خوشحال شدم که تو این دوره زمونه «که یاران فراموش کردند عشق» من رو یادتون مونده.من چون داخل ایران هستم دیدم باید موقع نوشتن وبلاگ کلی خودسانسوری بکنم تا برام مشکلی ایجاد نشه و به همون دلیل عطای وبلاگ نویسی رو به لقاش سپردم.همیشه شاد باشید.

    • 19 Ronin آوریل 8, 2012 در 11:12 ب.ظ.

      فکر نمیکنم خودسانسوری ربطی به داخل یا خارج ایران بودن داشته باشه! برای منی که ایران نیستم که تقریبا همین آش و کاسه است و حدسم اینکه برای خرس هم همین باشه (به لحاظ وبلاگهای قبلی که تعطیل کرده). فکر میکنم بیشتر خودسانسوری ها ریشه در جای دیگه داشته باشه. شما خارج هم که باشی بالاخره مخاطبت فارسی زبانه و وقتی که داری مطلب مینویسی همون مخاطب و همون محیط در ذهنت هست و به همین دلیل از دست خودسانسوری خلاص نخواهی شد. شاید مثالش خز باشه ولی ارجاع میدم به عکس گلشیفته! درسته که خارج بودنش براش این امکان رو ایجاد که بتونه این کار رو بکنه ولی رو عکس العمل مردم تاثیری نداشت به نظر من و هر کس بالاخره اون نظری که میخواست بده، رو داد. شاید تنها فرقش این باشه الان هنوز آزاده یا به جرم کاری که کرده زندان و شلاق به صورت فیزیکی تحمل نمیکنه، ولی از لحاظ روحی فکر نمیکنم استرس کمتری داشته باشه نسبت به کسی که میخواست در ایران چنین کاری بکنه! به هر حال حداقل نظر شخصی من این هست.

  15. 20 فرزانه آوریل 9, 2012 در 5:31 ق.ظ.

    یه درصد فکر کن که رای ما شما نباشی خرسالو :))

  16. 21 بشین، پاشو آوریل 9, 2012 در 7:20 ب.ظ.

    من از یه جایی به بعدو دیگه نخوندم. خوندم دلم می خواد آدما جایی که نوشته مو ول می کنن بهم نشون بدن. برای همینم به شما می گم، از اینجا، از بعد این خوابه:‌ حتی یک شب را یادم می‌آید که شام چرب و چیلی خورده بودم و نیمه‌های شب خواب پیتر را دیدم که به یک غول تبدیل شده بود. جکسون هم به یک مجسمه سنگی با فکهای گنده تبدیل شده بود و پیتر از فک جکسون به عنوان یک قندشکن استفاده می‌کرد؛ پاهای جکسون را گرفته بود و با فکش یک کله‌قند را به ۱۵۳ عدد حبه قند تبدیل می‌کرد. جکسون هم خوشحال بود که حتی کوچکترین قابلیتهایش هم به درد امورات شرکت می‌خورد.

    بعدشم تازه یه شرح بامزه ی تازه ای از آلت جکسون دارین اما کمکی نمی کنه.. این خوابه یه دفعه رمق آدمو می کشه

  17. 22 ساحل غربی آوریل 11, 2012 در 4:06 ق.ظ.

    خیلی عالی بود… مرسی… وقتی داشتم می خوندم به این فکر می کردم که چطور می شه این همه جزییات رو توضیح داد اما همچنان ساده و روون نوشت…. خسته نباشی :)

  18. 23 آدم ناراحت آوریل 12, 2012 در 4:35 ق.ظ.

    يه سوال :

    شما نسبتی با آقای ليمبو نداری ؟

  19. 25 کاپیتان بابک آوریل 13, 2012 در 4:28 ق.ظ.

    همین دوسه روز پیش از دویچه وله وبلاگتو پیدا کردم. 4-3 تا از پست هاتو خوندم. هر کدوم به شکل خاصی خوبی خودشو داره، ولی تو این صفحۀ اول فعلا این یکی را از همه بیشتر دوست دارم. این فضای باز و آلت اون مرده رو محشر تعریف کردی! خوب نمی نویسی، عالی می نویسی. از بعضی جمله هات می خندم، خیلی زیرکانه خودت و دنیا رو مسخره می کنی. چند تا از جمله هات هم مثل چکش تو سرم میخورن. یه چکش خوب. میگم، آره آره خودشه
    تو پست های پائین تر بهت میگم مثلا چه جمله ای. خلاصه خیلی باحالی. یه خوانندۀ همیشگی دیگه پیدا کردی. برات بهترین ها را آرزو می کنم

  20. 26 ناشناس آوریل 14, 2012 در 2:48 ب.ظ.

    :)
    شما همون یادداشت های یک مهندس خسته نیستید؟ یا نوشتنتون مث همه یا زندگیتون.. من که میخونم و یاد اون می افتم

  21. 27 ناشناس آوریل 14, 2012 در 2:48 ب.ظ.

    شما همون مهندس خسته نیستی ؟


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




KHERS’s Twitter

  • RT @i_entry: کاش مثل قدیم دوباره خرس حمله کنه به تایملاین. 1 day ago
  • تنها خوبى اينترنت ضعيفم اينه كه توى اينستا همون عكساى محو رو لايك ميزنم و سر ميدم ميرم پايين زودتر كارم تموم شه. 5 days ago
  • بعلت ترک سیگار شامه‌م انقدر تیز شده که گاهی فکر می‌کنم این دیگه دماغ نیست، شمشیره. 6 days ago
  • قاطی کردن سالاد کهنه و نو جرمه. 6 days ago
  • اصل پول و سود پول دو تا چيز متفاوتن. 1 week ago

بایگانی

Blog Stats

  • 1,089,955 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: