غروب

از صبح عینک آفتابی زده‌ام و توی خانه لولیده‌ام. یکشنبه است و آخر هفته‌ها بزرگترین تصمیمم این است که صبحانه یک تخم‌مرغ بخورم یا دوتا. امروز یکی خوردم. ولی دیروز دوتا. همین تفاوت مهم امروز با دیروز است، و اینکه امروز از خانه بیرون نرفته‌ام. کتابم را تمام کردم. «ماجراهای پرنده کوکی» (؟) موراکامی را خواندم. الآن ناراحت هستم که کتاب تمام شده. داستان مردی ۳۰ ساله بود که از کارش استعفا داده و علاف است و با زنش زندگی می‌کند. شاید همین بود که جذبم کرد. من هم از آوریل تا نوامبر در همین حالت بیکار بودم و ۳۰ ساله بودم واصلاً هم یادم نیست چکار کردم. فقط می‌دانم که توی آن هشت ماه یک فقره متارکه توی پرونده‌ام دارم. از اول قرار بود یک سال استراحت کنم. استراحت هم کردم، ولی خب هشت ماه بعدش پولهایم ته کشید و شروع به کار کردم در صنعت نفت و گاز. صنعتی که علاقه خاصی به آن ندارم اما در ۲۳ سالگی یکی از اساتید دانشگاه گفت این زمینه خوبی است و من آنرا برای فوق‌لیسانس انتخاب کردم و ادامه دادم و الآن کارمند این صنعت هستم. معنی خاصی ندارد؛ صنعت نفت و گاز. می‌توانست صنعت نشت و جاز باشد و باز هم برای من فرقی نمی‌کرد. من میز خودم را دارم و روی میزم تعدادی گزارش است که آنها را می‌خوانم و بعد ساعت پنج می‌شود و زنگ مزرعه را می‌زنند و من برمی‌گردم خانه و کتاب می‌خوانم و آشپزی می‌کنم. بعد یک فیلم هنری اثر ژان لوک گدار می‌بینم و فکر می‌کنم اگر من هم زنم قدر آنا کارینا «همه چی تمام» و «بنز» بود حتماً هنرمند بزرگی می‌شدم. بعد فیلم پورن مورد علاقه‌ام را می‌بینم و خودم را می‌مالانم و بعد دوباره هشت صبح می‌شود و خورشیدِ علاف که کاری جز طلوع و غروب ندارد با اصرار اشعه‌هایش را از لای پرده‌های کلفت خانه‌ام می‌چپاند تو. خورشید مهمان خانه‌های ماست ولی آمدنش لبخند به همراه ندارد. مثل آمدن موهای سفید که مهمان ناخوانده‌اند. روزها یک ساعت از دو تا سه بعدازظهرتوی آینه توالت شرکت دنبالشان می‌گردم. تا الآن دو تا دارم ولی اگر قرار باشد در ۳۱ سالگی به آقای «سپید موی زرد دندان» تبدیل بشوم چه کار کنم؟ این چیزها را از قبل روی پیشانی آدم نوشته‌اند و تغییرناپذیرند. مثل خورشید که همه چیزش معلوم است: ساعت طلوع، ساعت غروب، ساعت خورشید گرفتگی، تا ۳۰ سال آینده همه چیزش معلوم است. بعد از آن هم که نفت و گاز دنیا تمام می‌شود و هم من بیکار می‌شوم و هم شما تا آن موقع از آلودگی هوا مرده‌اید و دنیا و اخبار و عمامه، همگی با هم تمام می‌شوند و دیگر تکرار کسالت‌بار طلوع و غروب خورشید هم بی‌مورد می‌شود. همه چیزِ آدم هم از روی برنامه است.

توی هشت ماه بیکاریم، روزها تنهایی می‌رفتم پارک لب دریا و روی نیمکت چُرت می‌زدم. حتی یک بار کفش‌هایم را هم در آوردم. البته زیر سرم نگذاشتم. ولی شاید باید کفشهایم را هم زیر سرم می‌گذاشتم و یک کیسه نایلون راهراه آبی و سفید را هم بغل می‌کردم. مثل آدمهایی که بعد از ظهر در میادین و بلوارهای تهران می‌خوابند. الآن می‌خواستم بنویسم «من یک تکه از وجودم را آنجا جا گذاشتم،» ولی به مخاطب رحم کردم تا توی مانیتورش تگری نزند. احتمالاً مخاطب بعد از تگری و چند تا نفس منقطع، بدو بدو می‌رود توی آشپزخانه و یک چاقوی گنده دوبچه را از توی کشو در می‌آورد و با اولین پرواز خودش را می‌رساند به من و با ضربات پی در پی یک «علاف افسرده» را به هلاکت می‌رساند. اما من خودم خطوط قرمز را می‌شناسم و برای جلوگیری از این سناریو، آن جمله تهوع را ننوشتم. شما هم به خواندن ادامه بده و حضور نامحسوس مرا به عنوان یک واقعیت قبول کن. خودم هم قبول کرده‌ام و برای همین حضورم و بی‌انگیزگی‌ام دیگر اذیتم نمی‌کنند. بخشی از من هستند، و وقتی عینک آفتابی می‌زنم حتی خیلی راحت هم بهشان نگاه می‌کنم و به زندگیم ادامه می‌دهم.

هر روز یک عالمه فیش دم خانه می‌آید. همه آنها را باید پرداخت کنم. همه‌شان توی کیفم هستند. هر روز صبح می‌خواهم بروم بانک پرداخت کنم. هنوز اینترنت ندارم که اینترنتی پرداخت کنم. هفته پیش آمدم اینترنت بگیرم. اما «کردیت چکم» رد شد. می‌دانم چرا. چون دوهزار دلار بدهی روی کارت اعتباری کانادایم دارم و هنوز پرداخت نکرده‌ام. بزودی پرداخت می‌کنم. مشکل مالی ندارم ولی سخت است. کارهای اداری، منتقل کردن پول، پرداخت قبوض، پیدا کردن شناسه‌ها و رمزهای عبور، همه‌شان سخت است. گاهی غیرممکن هستند. نمی‌توانم. باید یک کاردار بگیرم، یک مباشر بگیرم. مثل رمان‌های روسی. اموراتم را بسپرم دستش و خودم را توی عمارت اربابی زندانی کنم توی اتاقی که با پرده‌هایم ضخیم مخمل زرشکی از هجوم نور در امان می‌ماند. ولی نمی‌شود. من همینطور توی این توری که کاپیتالیستها برایمان چیده‌اند هی بیشتر گره می‌خورم و الآن یک آدم «بی‌اعتبارم» در این جامعه. لابد دیگر بهم وام نمی‌دهند و نمی‌توانم خانه بخرم. ولی آنها کور خوانده‌اند. چون من بعد از این چند سالِ بین ۳۰ تا ۳۵ سالگی دیگر نیاز به خانه نخواهم داشت. چون همسر بعدیم دختر یکی از «میلیونر قدیمیای لندنه، از اینایی که همون اول انقلاب جمع کردن اومدن اینورو من شاهزاده الاغ‌سواری هستم که صبح روز آشنایی با دختر میلیونر، توی آینه چند چَک به خودم می‌زنم، به خودم می‌آیم، لبخند می‌زنم، سوار اتوبوس می‌شوم، می‌روم سر قرار و اینقدر نمک می‌ریزم که دختر میلیونر همانجا لنگهایش را هوا می‌کند و پدرِ میلیونرش ما را به آپارتمان نقلی‌مان می‌فرستد. این آپارتمان همه چیز دارد. در این آپارتمان هفته‌ها هفت روز نیستند؛ هفته‌ها دو روز هستند: شنبه و یکشنبه و هی همینجور شنبه و یکشنبه پشت سر هم می‌آیند. همسرم چون از این شرایط حوصله‌اش سر می‌رود خیلی زود می‌میرد و من می‌مانم و آپارتمان نقلی‌ام و هفته‌های دو روزه.

خب، یواش یواش آفتاب در حال غروب است و بهتر است عینک آفتابی‌ام را در بیاورم و لیوانی دیگر چایی گیاهی بخورم تا سلامتی‌ام حفظ بشود.

Advertisements

27 Responses to “غروب”


  1. 1 HEBROWN فوریه 26, 2012 در 5:11 ب.ظ.

    فکر میکردم فقط من تو خونه عینک آفتابی میزدم و این امر رو دال بر تناقضات روانی‌ام میدونستم. همون عینک گربه نره‌ایم. البته خب شاید اشتباه باشه که اسمش رو بذاریم گربه نره‌ای چون علاوه بر گربه نره، جان لنون و اوزی هم همون مدلی عینک میزدن، تازه ژان رنو هم تو فیلم حرفه ای ووووو شخصیت تایلر دردن تو فایت کلاب. آهان این هم یادم افتاد شخصیت میکی تو قاتلین بالفطره… خلاصه عینک زدن تو منزل خیلی حرکت سکسی ای هستش برادر

  2. 2 ق.ح فوریه 26, 2012 در 6:41 ب.ظ.

    از اتفاقای خوب
    نوشته هاتونه اند
    ممنون

  3. 3 naarenj فوریه 26, 2012 در 7:52 ب.ظ.

    سلام خرس. خلاصه بگم. من آدم خوبی هستم و وبلاگ خوبی دارم که نیاز به حمایت داره. این کارو می کنی؟ می کنی. آفرین.

  4. 6 یه آقاهه فوریه 27, 2012 در 12:01 ق.ظ.

    خِلی خوب مینویسی اما من ازت متنفرم .

  5. 7 آتوسا فوریه 27, 2012 در 9:02 ق.ظ.

    اي خرس! از دنبال كردنت خوشحالم

  6. 8 دیوار فوریه 27, 2012 در 3:28 ب.ظ.

    خرس عزیز، من اگه جای تو بودم قبل از اینکه سی و یک سالم بشه، یکی میزدم تو سر این «Hebrown» که بعد از هر پستم نیاد هی شرو ور بگه
    با تشکر

    • 9 HEBROWN فوریه 27, 2012 در 6:43 ب.ظ.

      راس میگه خرس؟ یعنی بعد این خفه شم هیچی ننویسم؟

      • 10 KHERS فوریه 28, 2012 در 1:42 ق.ظ.

        Ehsaas mikonam Divar ham khodeti, are? ;-)

      • 11 HEBROWN فوریه 28, 2012 در 2:10 ق.ظ.

        به جان خودم نه، هر کیه بدخواه منه ! یه دیوار سیاهه بین قلبهای منو تو… کاشکی این دیوار خراب شه
        من و تو با هم بمیریم
        توی یک دنیای دیگه
        دستای همو بگیریم
        شاید اونجا توی دلها
        درد بیزاری نباشه
        میون پنجره هاشون
        دیگه دیواری نباشه

  7. 12 naarenj فوریه 27, 2012 در 10:19 ب.ظ.

    چه جالب، باید آدرسم می ذاشتم گویا.
    narenjha.blogspot.com
    مرسی خرس.
    مرسی دوستای خرس.

  8. 13 ميراب فوریه 28, 2012 در 7:19 ق.ظ.

    راستي خرس! شلوار اون دختره رو تونستي بكشي پايين يا نه؟

  9. 14 koooootah فوریه 29, 2012 در 1:10 ق.ظ.

    من گاهی از کامنت هایی که توی وبلاگت میذارن بالا میآرم
    اما
    هیچوقت از نوشته هات بالا نمیآرم
    تگری هم نمیزنم
    با اینکه در ادبیات روزانه این دو با هم اشتباه گرفته میشود
    اما
    تگری تخلیه ای است از روی رضایت ابتدایی
    بالا آوردن تخلیه ای است از روی تنفر
    به هر حال
    خرس
    یکی از دلخوشی های من اینه که
    هی نگاه کنم
    کی آپ کردی
    تا
    بفهمم
    کسی هست
    که
    هنوز
    میفهمه.
    پس من
    گاهی
    بالا میآرم.

    • 15 KHERS فوریه 29, 2012 در 5:45 ب.ظ.

      منم همینطور. ولی کارش نمی‌شه کرد. یه دلیلش اینه که تو هم کامنت میزاری و اونا خوبن و واسه همین باید کامنتدونی باز باشه :)

  10. 16 maya فوریه 29, 2012 در 8:57 ب.ظ.

    خب حالا البته مساله سلیقه ی شخصیه، ولی این که اشعه های خوشید هر روز خودشان را ه زور بچپانند توی خونه ی آدم، حسابی حسادت برانگیزه. ما براشون دون هم می پاشیم، نمیان ماه به ماه
    جمع کنیم بیایم لندن اصلاً

  11. 17 lifeasinmkstories فوریه 29, 2012 در 9:08 ب.ظ.

    مسخره است باز بيام بگم چقدر چيزاى مشترك.. عالى مى نويسى لعنتى

  12. 18 Lida مارس 1, 2012 در 4:45 ق.ظ.

    متاسفانه من کانادام ولی تو نیستی دیگه…منو به کارداری بگیر…

  13. 19 drprincess مارس 1, 2012 در 12:21 ب.ظ.

    خرس تو هم مثل من تازگیها فیلم «اینجا بدون من» رو ندیدی احیانا؟

  14. 23 narges مارس 4, 2012 در 11:50 ق.ظ.

    راست گفتی‌. حوصلم سر رفت. انقدر سر رفت که رفتم شروع کردم به نوشتن بلکه منم بتونم یه جایی‌ حوصله یکی‌ رو سر ببرم:)

  15. 24 مهاجر مارس 28, 2012 در 10:39 ب.ظ.

    خوشم میاد از نوشته هات. تا حالا قضیه رابطه رو از طرف جنس مرد اینقدر ملموس نشنیده بودم.

  16. 25 مهاجر مارس 28, 2012 در 10:41 ب.ظ.

    اواا، این کامنت من واسه اولگا بود. شب امتحان بیای وبلاگ خونی بهتر از این نمیشه!!

  17. 26 کاپیتان بابک آوریل 13, 2012 در 10:23 ب.ظ.

    بارم که خوب نوشتی! از داستان 1 یا 2 تخم مرغ و شاهزادۀ الاغ سوار خوشم اومد. مخت می شنگه. ماروهم می شنگونی

  18. 27 میم آوریل 23, 2012 در 9:28 ق.ظ.

    سلام خرس
    به خوردن چایی گیاهی ادامه بده تا سلامتیت خوب حفظ بشه و واسمون بنویسی. خیلی با نوشته هات حال کردم.


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




KHERS’s Twitter

  • @Shimuszm اگه اسم قهرمانم پولس بود اونوقت اسم رمانم رو می‌ذاشتم «پاییز پولس». واج‌آرایی و ازین حرفا. 18 hours ago
  • روس‌ها نسخه‌ی جوگیرتر ایرانیان. 18 hours ago
  • تقسیم طبقاتی جدید تهران: راننده‌های اسنپ مشتریای اسنپ 18 hours ago
  • یه ماه وقت دارم یه گزارشی بنویسم. ۲۰ روز گذشته. بدیهیه که روز ۳۳ دست بقلم خواهم شد. 19 hours ago
  • RT @aeen_norouzi: مثلا خواسته‌ی اصلی مردی که توی کافه داشت کلیپ می‌دید و قهقهه می‌زد در واقع این بود: من رو ببینید. من بهش خیره شده بودم ا… 21 hours ago

بایگانی

Blog Stats

  • 1,067,739 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: