کلکچال

یکی از همین روزها به شدت دلم برایت تنگ می‌شود و بعد مثل یک معتاد می‌روم سروقت کشوی پاتختی. توی کشوی پایینی یک پوشه پلاستیکی شفاف است و توی پوشه یک عالم مدارکی است که وجود مرا به این دنیا ثابت می‌کند. ظاهراً بدون این کاغذها من کاره‌ای توی این دنیا نیستم. این کاغذها شامل مدارک تحصیلی و ریز نمرات و مدارک امتحان زبان و شناسنامه است. اما جایی بین ریز نمرات لیسانس و فوق‌لیسانس یک عکس هم هست. مال زمستان ۸۴. پشت سرمان همه چیز سفید است. ما روی تخته سنگی روی یکی از دامنه‌های کلکچال نشسته‌ایم. جفتمان رو به دوربین خندیده‌ایم اما اخم هم لابلایش هست، چون آفتاب از همه جا پاشیده و انعکاسش از روی برفها ما را خندان و در عین حال اخمو کرده. من طبق معمول آن سالها موهایم کمی بلند و فر و چرب است و بغلهایش از کنار کلاه کپ زده بیرون. تو موهایت مصری است و ابروهایت را تازه برداشته‌ای و دست چپت را نقاب چشمهایت کرده‌ای. وسط هفته کلکچال خلوت بود و روسری‌ات بعد از هر پیچ پایین و پایین‌تر می‌رفت و من هم دوست داشتم به موهای قهوه‌ایت و گوشهایت نگاه کنم. موهایت را همیشه می‌دادی پشت گوشهایت چون توهم دَم کردن داشتی. شبها هم قبل خواب صورتت را آب سرد می‌زدی و من همیشه حرصم می‌گرفت. می‌گفتی گرمت می‌شود ولی به نظر من توهم داشتی. هاشم با دوربین کَنون آنالوگ پدرم ازمان عکس گرفته بود و من از کل همه عکسهایمان همین یک دانه را با خودم آورده‌ام. معمولاً ۱۰ دقیقه به عکس نگاه می‌کنم. بیشتر از این نمی‌توانم. اما می‌دانم که نزدیک تختم است. بعضی وقتها به خودم می‌قبولانم که باید دنبال مدرکی توی پوشه بگردم. الکی کاغذها را ورق می‌زنم و بعد یکهو به عکس می‌رسم و وانمود می‌کنم حواسم نبود که اینجاست و اتفاقی بهش برخورده‌ام. بعد چون اتفاقی بوده به خودم اجازه می‌دهم که ۱۵ دقیقه بهش نگاه کنم. اما از اول هم دنبال هیچ مدرکی توی پوشه نبودم. چه نیازی دارم که نمره درس راهسازی یا معدل فوق‌لیسانس یا نمره تافلم را نگاه کنم؟ کل مدارک همه‌شان مزخرفند، تنها مدرک همان یک عکس است. گاهی وقتها فکر می‌کنم بدون آن یک عکس سالهای زیادی از زندگیم محو می‌شوند. شاید اگر به خاطر این دختره نبود، عکس را قاب می‌کردم و می‌گذاشتم کنار آباژور روی پاتختی. بعد کل ۲۲ روز مرخصی سالیانه‌ام را یکجا می‌گرفتم و به پهلو روی تخت می‌خوابیدم و به آن روز برفی توی کلکچال نگاه می‌کردم. اما می‌دانم که این دختره تا این عکس را ببیند مثل یک الاغ حامله شروع به جفتک انداختن می‌کند. حوصله توضیح به کسی ندارم. علاقه توضیح به کسی هم ندارم و دوست دارم عکسم مال خودم باشد. حتی دوست دارم هاشم را هم از سِمت عکاس آن عکس خلع کنم و فکر کنم آن عکس به خودی خود روزی وسط هفته زمستان ۸۴ گرفته شده و فقط ما بودیم و برفها و کلکچال.

امروز روز دوم و آخر مرخصی‌ام است. پریروز اسباب‌کشی داشتم و اسبابهایم که شامل یک چمدان، یک کوله، دو تا کیسه و یک گیتار بود را کشیدم به خانه جدید. خانه جدیدم از بودجه‌ام گرانتر است، اما از وقتی آمدم اینجا یاد گرفتم که به پول فکر نکنم، چون نمی‌شود. هرچه در می‌آورم را خرج می‌کنم و برنامه خاصی هم برای آینده‌ام ندارم. روزهای مرخصی روزهای سردی بودند که مرا یاد زمستانهای کانادا و زمستانهای کلکچال انداخت و برای همین به خودم اجازه دادم که بیشتر به عکس کلکچالم نگاه کنم. نمی‌دانم چرا وقتم را با این دختره تلف می‌کنم و به جایش به کارهای مهم‌تر مثل نگاه کردن به عکس کلکچال نمی‌پردازم. دیروز از ۲ تا ۴ آمد اینجا و گفته بود که مشق دارد. واقعاً هم آمد و مشقهایش را نوشت. من یک آبجو خوردم و موهایش را کمی ناز کردم، اما آنقدر استرس مشق داشت که دوست نداشتم نزدیکش باشم. اگر سد زبانی بین‌مان نبود حتماً بهش می‌گفتم «ببین گوزو، من یک کلکسیون مدرک دارم و اینقدر استرس نزدم.» بالاخره زمانی و کسی باید باشد که من بتوانم پز مدارکم را بهشان بدهم. اما نیست. بعدش ساندویچم رو خوردم. کمی توی خانه پیاد‌ه‌روی کردم و تا آفتاب شدم پریدم زیر لحاف و چرت زدم. لای چرتم صدای خش‌خش عصبی مداد روی کاغذ را می‌شنیدم. چرا ما انسانها با خودمان این کار را می‌کنیم؟ چه لذتی توی درس خواندن است که توی خوابیدن زیر آفتاب نیست؟ عذر من برای تحصیل موجه بود. من یک ایرانیم که بدون مدرک، مایه ننگ خانواده‌ام و با مدرک مایه ننگ خودم هستم. اما دومی را به اولی ترجیح می‌دهم برای همین درسم را ادامه دادم تا به یک آدم تحصیلات تکمیلی تبدیل شوم. در این پروسه متوجه شدم که من دیگر پدرم را هیچوقت نخواهم دید و از دیروز که این را فهمیدم تصمیم گرفتم با نوشتن هر پست وبلاگ، یک نامه هم برای پدرم بنویسم و برای برادرم ایمیل کنم و او پرینتش را برساند به دستان پیر پدرم. اما آدمِ خارجی چرا محنت درس و مشق را بر خودش هموار می‌کند؟

ساعت ۴ آمد نشست کنار تختم و پشت دست چپم که بیرون لحاف بود را ناز کرد. خمیازه‌کشان ازش پرسیدم که چایی می‌خواهد؟ او با حالت پرستار شیطانی که بیمارش را منع می‌کند و با حداکثر نازی که در چنته داشت گفت «باید بروم، مگه نمی‌دونی؟» من دوست داشتم با پشت دست ردش کنم پی کارش و ترجیحاً از پنجره طبقه پنجم بیندازمش پایین تا زودتر هم برسد. کی از ماندن پرسید؟ متاسفانه بازی «ناز و نیاز» در برخی مواقع منجر به مختل شدن عقل طرفین هم می‌شود. کی از ماندن پرسید؟ ۱۵ بار توضیح داده‌ای که باید بروی و من هم می‌دانم و حتی خوشحالم که باید بروی چون اینجا جای تو نیست، اینجا جای تختم است و این کناری‌اش هم پاتختی شخصی خودم است که توی کشوی پایینی‌اش از یک عکس نگهداری می‌کنم. اینجا جای تو نیست. من فقط پرسیدم که چایی می‌خواهی یا نه و نمی‌فهمم چطور جواب چنین سوال ساده‌ای به اینهمه ناز و ادا تبدیل می‌شود.

پنج دقیقه بعد از رفتنش به الیزا زنگ زدم و برای ۵:۳۰ ازش وقت گرفتم. وقتی که عرقگیرم را روی کپه لباسها می‌گذاشتم بهم گفت که اسمش الیزا نیست بلکه الیناست. بعضی وقتها لبخند، بهترین پاسخ است و من -علاوه بر تحصیلات تکمیلی- این را توی خارج یاد گرفتم.

– جوراباتم در بیار.

– راستش سردم می‌شه. عادت دارم جورابام پام باشن. لازمه مگه درشون بیارم؟

– هه‌هه. آخه اینجوری خند‌ه‌داره. بعدم معمولاً یک کم فوت‌ماساژ هم داریم.

به سرعت ببری گرسنه جوربهایم را هم در آوردم و با علاقه روی حوله چرکی که روی تختش پهن کرده بودم دمر خوابیدم. بعد از آن چیز زیادی یادم نیست. یادم است اتاق کم نور بود و صدای موسیقی آرامش‌دهنده می‌آمد. در این سبک موسیقی، نواهای رودخانه و جیرجیرک و سوت بلبل و طبلی آرام در دوردست شنیده می‌شوند، ولی اساتید بنام این سبک متاسفانه همگی‌شان گمنام هستند. الینا بهم گفت چشمهایم را ببندم و اینجوری بیشتر آرامش می‌گیرم و من هم چشمهایم را بستم. روغن داغی روی پشتم مالید و هیچ بعید نیست که روغن آفتابگردان لادن بوده باشد و هیچ بعید نیست حتی یکی-دوتا بچه هات‌داگ هم درش سرخ کرده باشد، اما من بعضی وقتها آدم جزییات نیستم و این هم یکی از همان وقتها بود. صورتم را بیشتر توی حوله چرک فرو می‌کردم و الینا پستانهای سفت و جوان و گوشتالودش را به پشت پیر و خسته من می‌مالید. او مثل یک کتلت مرا پشت و رو می‌کرد و من هم ممانعتی نمی‌کردم. او کارش را بلد بود و برای نیم ساعت آینده زندگی من برنامه مدونی ریخته بود و من از این هدفمندی خوشحال بودم. بعد از هفته‌ها اولین بار بود که فکر کردن به آينده مظطربم نمی‌کرد. اگر می‌شد حتی دوست داشتم برنامه‌ریزی برای ادامه زندگیم را هم به دستش بسپارم.

حتی تا امروز هم فکر می‌کنم که می‌توانستم با الینا زندگی کنم. او مطمئناً بلد بود مرا از شر این پاتختی لعنتی هم نجات دهد. تختخوابم هم یک جای اضافی خالی دارد، سمت راستش. چه اهمیتی دارد که هیچ چیزمان ربطی بهم ندارد؟ اصلاً چه خیری از این لیسانسه‌ها نصیبم شده تا حالا؟ من زنی می‌خواهم که درسش را توی دانشگاه زنانگی خوانده باشد و اصلاً هم مهم نیست که سد زبانی‌مان با الینا بیشتر شبیه بن‌بست زبانی است. وقتی گفتم که مهندس عمرانم گفت که منظورم را نمی‌فهمد. توضیح دادم که عمران چیست و بعد گفت که نمی‌داند «انجینییر» چیست. چه چیز از این بهتر؟ چیز زیادی را هم از دست نداده که نمی‌داند انجینییر چیست. علاوه بر این من به فرهنگ و تمدن چک‌ها هم علاقمندم و اصلاً می‌توانیم برگردیم جمهوری چک و آنجا آپارتمانی با پنجره‌های بلند چوبی کنار رودخانه اجاره کنیم. ولی خب محافظه‌کاری ذاتی مهندسها رید توی تمام این برنامه‌ها. شماره‌ام را از روی کارت ویزیتم برایش نوشتم و با همان زبان شکسته-بسته‌اش پرسید که چرا کارت را بهش نمی‌دهم. لابد چون می‌ترسیدم زنگ بزند سر کارم و آبروریزی کند. سعی کردم با خنده قضیه را ماستمالی کنم و گفتم «آخه مردم این کارتا را تا می‌گیرن پرت می‌کنن توی زباله‌دونی، اما اینطوری که واست نوشتم شمارم گم نمی‌شه.» بعد با نیش باز نگاهش کردم و انتظار داشتم دروغ مهوعم را باور کرده باشد. درست است الینا فاحشه است اما لزوماً احمق نیست. احمق منم که دوباره برگشتم خانه، زیر لحاف و کنار پاتختی‌ام.

Advertisements

54 Responses to “کلکچال”


  1. 1 پلاگیا ژانویه 31, 2012 در 7:45 ب.ظ.

    به این فکر می کنم که من حتی اون عکس توی کمد و اون نیم ساعتو هم ندارم…

  2. 2 ناشناس ژانویه 31, 2012 در 8:26 ب.ظ.

    چرا دیگه پدرت رو نمیبینی؟

  3. 3 sinohe ژانویه 31, 2012 در 8:48 ب.ظ.

    این یکی خیلی خوب بود، مرسی.

  4. 4 من ژانویه 31, 2012 در 9:24 ب.ظ.

    خوب این پست خیلی خونه خراب کن بود.

  5. 6 Masoud فوریه 1, 2012 در 12:00 ق.ظ.

    Ham khune kharab kon bud ham kheily khob bud.Ham inke ashkam dar omad Vghean.

  6. 7 trity فوریه 1, 2012 در 3:11 ق.ظ.

    ای خدا این را بکش.که دیوانه کرد مرا.

  7. 8 http://www.brief-encounter.blogspot.com فوریه 1, 2012 در 3:13 ق.ظ.

    حرف از درس زدی و داغ دل تازه کردی

  8. 9 ناشناس فوریه 1, 2012 در 4:47 ق.ظ.

    خرس جان خیلی آرامش و صلح سالمی در تو وجود داره به نظرم. البته این لزوما به این معنی نیست که فکر میکنم خوش و خرم هستیا، میخوام بگم خیلیا سختی و تنهایی می کشن اما سراسر خشم و انتقام هستند اما پذیرش حقیقت با این آرامش بسیار انسانی و قابل احترام هستش.

  9. 10 زندگی فوریه 1, 2012 در 6:25 ق.ظ.

    اما آدمِ ایرانی ها چرا محنت دوری از خانواده را بر خودش هموار می‌کند؟

  10. 11 HEBROWN فوریه 1, 2012 در 6:34 ق.ظ.

    والله استاد هی میام کامنت بذارم بعد میگم زشته ، خجالت بکش. ولی خوب خودت که میدونی آدمها علاوه بر کودک درونشون یه پیرزن درون هم دارن که باعث میشه در مورد کار و زندگی دوستان و آشنایان و حتی بلاگرها سروگوش بجنبونن، فضولی کنن و نظریه بدن.
    عرض کنم خدمت محضر باسعادت شما که استاد احتمالا نزدی تو کار کاراکتر تراویس تو فیلم پاریس تگزاس؟ والله ذهن من داری تبدیل میشی به شخصیت تراویس که چهار سال رفت خودش رو گم و گور کرد وسط بیابون. بعد هیشکی هم از کارش سر در نیاورد که چرا رفت و چرا اونجوری کرد. البته اون وقتی تزکیه پیدا کرد پاشد برگشت. الان که مینویسم یادم میافته که تراویس هم یه عکس داشت، از پاریس-تگزاس، جایی که عشق و خشونت به هم میرسید. ها هااا
    هرجا اسمت میاد ناخودآگاه یاد اون میافتم. تو و تراویس تو ناخودآگاه ذهنم به هم گره خوردین ….
    و بلاه بلاه بلاه
    خداییش خیلی آدم عن و فضولیم آخه به من چه دارم قضاوت میکنم. صد بار هم به خودم گفتم در مورد مردم، زندگیشون و دنیاشون قضاوت نکن.
    اصن برم بکپم
    بـــــــــــای دکتر

  11. 12 آنکور فوریه 1, 2012 در 12:43 ب.ظ.

    از توست که بر توست…میخواستی ولش نکتی که حالا بند یه عکس باشی. والاه من سر از کار این جنس خشن در نمیارم. نخ به اون پستای قبل قبل …نه به این عکس نگاه کردن. حتما باید از دستش بدی تا قدرش رو بدونی …

    مواظب باش از چاله نیفتی تو چاه…

    • 13 lifeasinmkstories فوریه 1, 2012 در 6:30 ب.ظ.

      هی، نمی شه اینجور ساده قضاوت کرد. گاهی اتفاقات انقدر پیچیده می شن که درکشون سخت می شه. که مجبوری همه ی بندها رو قیچی کنی و بمونی بند یه عکس.
      زندگی پیچیده است آنکور…

      • 14 آنکور فوریه 2, 2012 در 9:18 ق.ظ.

        قضاوت نیست.برداشته. به هر حال وقتی یکی مطالب یه وبلاگ رو میخونه تا خدی در جریان قرار میگیره. نمیدونم شایدم شما درست میگید نمیشه به این راحتی ها پیچیدگی های آدم ها و رابطه ها رو فهمید. ولی اینو قبول داشته باش که این جنس خشن تا کسی رو از دست ندن قدرش رو نمیدونن. اصلا خودشونم نمیدونن چی میخوان چی نمی خوان…میلان کوندرا جان

  12. 15 sara فوریه 1, 2012 در 1:21 ب.ظ.

    می خوام راجع به شخصیت خرس نظر بدم که مجازیه، نه راجع به اون آدم واقعی که پشت این حرفاست.
    راستش اگر سعی کنم می تونم بفهمم چرا یک مرد باید به یک زن پول بده تا باهاش همبستر بشه و اونو فاحشه و نه احمق بدونه، اونم بعد از یک تعهد طولانی. اما خوب ترجیح می دم به کسانی که فکر کنم که این جا رو می خونن و متوجه نمی شن که فاحشه مرد هم داریم (و لزوما هم احمق نیست )همان کسی هست که با فاحشه زن می خوابه.آخه چرا انتخاب کردی که فاحشه باشی، این همه راه دیگه بود.حیف اون همه مدرک. هر جوری به این قضیه نگاه کنی آخه یک جاش می لنگه. این ها همه خطاب به شخصیت مجازی خرس بود ، دور از جون شما.

  13. 18 metaphors11 فوریه 1, 2012 در 5:57 ب.ظ.

    اینم یه چاله ی مزخرفه که می گذره… فقط وقتی توشی خوب بهش فکر کن. اینکه چرا توش افتادی و اینکه چه جوری می تونی ازش دربیای… می گذره.

  14. 19 abbas فوریه 1, 2012 در 5:58 ب.ظ.

    یکم راجع به دختر جدیده بگو! :)

  15. 21 امير فوریه 1, 2012 در 8:06 ب.ظ.

    من عاشق اين دخترهاي شرق اروپايي هستم. از لحاظ زيبايي رو دست ندارند. فكر مي كنم خيلي بساز هم باشند و در كنارشون بشه زندگي خوبي داشت. از شما چه پنهون چند وقته به سرم زده برم اكراين يك مدت بمونم و از اونجا زن بگيرم.

  16. 22 سپیده فوریه 1, 2012 در 8:53 ب.ظ.

    نمیشه برگردی پیشش؟
    دنیا تموم میشه یا حتی ممکنه اون بمیره … چرا نمیری همونجا که دلت هست؟

  17. 23 سپینود فوریه 1, 2012 در 9:10 ب.ظ.

    چرا دیگه نمیتونی پدرت رو ببینی؟ ):

  18. 24 خشی فوریه 1, 2012 در 9:15 ب.ظ.

    عالی بود و تکاندهنده.
    بعد از سالها دوباره برات کامنت گذاشتم.

  19. 25 drprincess فوریه 1, 2012 در 11:17 ب.ظ.

    تمام مدت واکنش من به این نوشته ت عزییییییییییییزم بود. قلبمو به درد آوردی خرسی جان. خوب شد اون قسمت بچه هات داگها اون وسطها بود که آدمو یکم بخندونه و فضا عوض شه. واقعاً زیبا نوشتی. متاسفم که قلبت ابنقدر درد تو خودش جا داده.

  20. 26 ناشناس فوریه 2, 2012 در 1:56 ق.ظ.

    هنوز نفهمیدم چرا یه عکسهایی یه وقتی‌ جگرتو حال میارن، همون عکس تو یه موقعیت دیگه جیگرتو له‌ میکنه. درهر دو حال باید عکس رو نگه داشت

  21. 27 ناشناس فوریه 2, 2012 در 4:41 ق.ظ.

    akheyyy…che cute!

    ابروهایت را تازه برداشته‌ای…..

  22. 28 مادموازل مری فوریه 2, 2012 در 9:58 ق.ظ.

    داغونم کردی دکتر… این خاطره ها… خاطره های لعنتی گاهی همه ی زندگی آدم میشن… میخوام بکشمت آقا خرسه. خودت یه روشی پیشنهاد بده که باهاش راحتی :)

  23. 29 ناشناس فوریه 2, 2012 در 10:01 ق.ظ.

    سلام
    آرزو به دل ماندم که یک بار وقتی داری برای همسرت ابراز دلتنگی می‌کنی، پشت‌بندش اسم دوست‌دختر و فاحشه و «من زندگیم خالی از زن نیست» نیاید.

  24. 30 unkown فوریه 2, 2012 در 2:16 ب.ظ.

    man baraye tamame zanane zendegie aaghaye khers mote’asefam

  25. 31 Fateme Moradi فوریه 2, 2012 در 3:17 ب.ظ.

    وای تو چقدر خوب مینویسی کاش زندگی بهتری داشتی برای نوشتن

    بعد میشه یکم من جنس مونث رو قانع کنی چرا جای عکس اش به خودش نمیری نگاه کنی؟؟؟
    مانع چیست؟

    • 32 شين شين فوریه 2, 2012 در 10:17 ب.ظ.

      حالا خوب خرس حتما مياد خودش جوابتو ميده ولي من يك نكته اي بگم . آدم وقتي با كسي زندگي ميكنه ايراداتشو ميبينه. دعواها ، درك نكردنها و حقيقت چنان ميخوره تو صورت آدم كه دل جاشو به عقل ميده. ولي وقتي ديگه كنارش نباشي فقط خوبيهاش يادت مياد. اون عكس يادآور همه چيزهاي خوبه كه يك زماني وجود داشته ولي خود شخص در بعضي/بسياري مواقع سمبل يادآوري يك عشق و سعادت بر باد رفته ست. البته اينها از نظر من بود. من هم يك زماني مثل شما به اين نتيجه رسيدم كه ديدن خودش بهتر از عكسشه. متاسفانه هزينه اين تصميم عشقه. ميشه فقط يه عكس يا خاطره داشت و عاشق بود. يا خود شخص رو بصورت فيزيكي داشت و عشق رو فراموش كرد. ميدوني تا حالا من نوشته اي از خرس نخونده بودم كه اينقدر عمق عشقشو به زنش نشون بده. اون موقعي كه با زنش زندگي ميكرد هر جا از زنش مينوشت به نظر من آزاردهنده ميومد چون هيچ حسي توش نبود. خيلي تعجب كردم وقتي فهميدم با هم دوست بودن و ازدواجشون خواستگاري نبوده. ولي الآن عاشقه با يه عكس و يه عالمه خاطره .گرچه نميدونم به دردش مي ارزه با نه. من خيلي حرف زدم شرمنده ولي اين پست ذهن منو خيلي مشغول كرده. صبح با اين فكر از خواب بيدار شدم كه موهاي مصري چه شكلي بود.

  26. 35 امید فوریه 3, 2012 در 12:20 ق.ظ.

    خرس
    یک ماهی میشه که نوشته های اینجا رو میخونم . البته از طریق آر اس اس . این وبلاگ یکی از وبلاگایی شده که برای خوندنش روزشماری میکنم. شاید بیشتر به این خاطر که یه بخشهایی از خودم رو درون این نوشته ها میبینم. بخشهایی که ناگفتنی هستن یا حداقل من بلد نیستم بیانشون کنم.
    به نظر من خوبه که یه پاتختی وجود داشته باشه که تهش یه عکس قایم کرده باشی که گاهی خودت رو به بهانه مدارک بکشونی به دیدن خاطرات.خاطره داشتن خیلی بهتر از خاطره نداشتنه.

  27. 36 zadsarv فوریه 3, 2012 در 7:54 ق.ظ.

    آقا اومدم بگم چه خوبه که باز کامنتها راه افتاده . میخواستم بگم حتما خشی هم به زودی سر و کله اش پیدا میشه که دیدم پیش دستی کرده خودش .

  28. 38 Rodin فوریه 3, 2012 در 4:11 ب.ظ.

    The important thing is that all these emotions made you write this amazing piece ;)

  29. 40 Rodin فوریه 3, 2012 در 5:40 ب.ظ.

    I know what you mean… It’s more of an inspiration to make you produce a creative piece… at least that’s how I see it

  30. 41 koooootah فوریه 3, 2012 در 10:53 ب.ظ.

    خرس
    بعضی وقتا
    پیش میآد
    همینجوری اتفاقی
    آدم میفهمه
    که
    زنده هست.

  31. 43 drprincess فوریه 4, 2012 در 2:14 ق.ظ.

    اونو چند تا پست قبل میخواستم برات بزارم. :-/

  32. 45 آتوسا فوریه 4, 2012 در 11:21 ق.ظ.

    خوب بود خيلي

  33. 46 صهبا فوریه 12, 2012 در 6:58 ب.ظ.

    من یه تازه واردم. دیدم لینکم کردی. عجیب خوش‌حال شدم.

  34. 49 بهار فوریه 14, 2012 در 8:27 ب.ظ.

    می خواستم بگم من مدت ها است این نوشته ها را می خوانم و دوست دارم. ولی یک زمانی فکر می کردم بعضی از این پست ها را همسرتان می نویسند بس که حس زنانه داشت حالا فهمیدم همه اش کار خودتان است. به هر حال مرسی که نوشته های به این خوبی می نویسید.

  35. 50 نیکیتا فوریه 14, 2012 در 9:05 ب.ظ.

    bia ye chizi benevis khers jan

  36. 51 ناشناس فوریه 16, 2012 در 4:16 ق.ظ.

    Ye safhe barat comment gozashtam. akharesh pak shod. man weblog khoone herfeyi nistam . tabehal kollan 3 ta coment gozashtam too webloga yeki ebraze eradat be oon logoye ke neshan dahandeye evolutiono inast too webloge ghablit bood. khoshalam ke daneshmand in posto nevesht va man dige har 2 mah yebar rooye linke ghabli click nemikonam ke beram sare kar. Shkahsiyate jadid ke eraye midi jazzabtar az ghabli hast va be nazare man natijeye evolution by natural selection hast. In zer zer haye roamntic ham vase zendegi lazeme.vegarna ehsas mikoni deineto be halgheye ghabliye ensanit ada nakardi.
    Age in peigham khosoosi bashe behtare chon khoob nist adam penglish benivse, albate khoob nist vase digaran.

  37. 52 فرن فوریه 16, 2012 در 10:52 ق.ظ.

    این حس منه بعد از یک سال و نیم دوری و ندیدنش :
    http://myneverland-blog.blogspot.com/2012/02/blog-post.html
    شاید اون هم همین حس رو داره …

  38. 53 زیتا ملکی مارس 7, 2012 در 4:40 ب.ظ.

    من کلا زیاد وقت نمی کنم وبلاگا رو باز کنم و بخونمشون اما ریدر کارا رو راه انداخته. چند وقت پیش اومدم و این پستو خوندم اما فرآیند کامنت گذاریش به الآن موکول شد.
    غصه دارم کردی. داغون شدم. عکسه به نظرت پاره بشه خیلی بد می شه؟!

  39. 54 شیرین ژوئن 9, 2012 در 8:55 ب.ظ.

    من از این پست شروع کردم به خواندن وبلاگت.ار این پست که بد جور حس کردم حال و روز چند سال آینده ی مرد زندگی الانم است.از این پست که وقتی می خوانمش قیافه اش جلو ام مجسم میشود که عکسم را در کشوی میزش قایم می کند و می آید گاه گاه نگاهم می کند.نه که آدم خود خواهی باشم ها نع ! خودش هم که خواند باور داشت که آدم این نوشته اوست.
    من از این پست شروع به خواندن کردم و تا الان هم خوانده ام. در به در زن گذشته ی زندگی تان.میدانی ؟ مثل زندگی موازی میماند.انگار که چند سال پیش تو زندگی مرا زندگی کرده ای و چند قدم جلو تر از منی. من ای که الان عاشقم و مرد زندگی ام همه چیزم هست و می دانم که یک سال دیگر می رود آن سر دنیا که خوشبخت بشود و من می مانم در این خراب شده ی لعنتی ای که بی او نمی خواهمش.
    نمی دانم چرا کامنت می گذارم.نمی دانم می خوانید حتی یا نع ! ولی نیاز داشتم که بگویم که شما ، بدل عشق الان من هستید در چند سال آینده !! که به طرز بدی فکر به شما و زندگی حال تان هم مور مورم می کند که عشق سابقتان هم لابد توی خراب شده ای که من ام کمدی دارد که فقط درش عکس هست و عکس هست و عکس.
    و دلش مثل من باد می کند می ترکد ولی به عکس ها حتی فکر می کند.


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




KHERS’s Twitter

  • خوشخواب، قاتل کمر (بین خطوط: چند ماهه رو زمین می‌خوابم) 34 minutes ago
  • مدتیه فیلم نمی‌بینم، هر از گاهی یه کم از فیلمایی که قبلاً دیدمو دوباره می‌بینم. 34 minutes ago
  • سوالی که با تماشای عکسای قدیمی زیاد از خودم می‌پرسم: چجوری از این [با انگشت به عکس اشاره می‌کند] خوشم میومد؟ 36 minutes ago
  • RT @nadernariman: سخت تر از کار تو معدن کارگر معدنیه که باید آخوند معدن رو تحمل کنه https://t.co/qpiUT8niOw 40 minutes ago
  • اگه خود جان لنون زنده بود احتمالا از اون عينكا نميزد. 6 hours ago

بایگانی

Blog Stats

  • 1,056,793 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: