شکرآب

یک روز هم بود که رفتیم شکرآب. من و مادرم و خواهرم و خاله‌ام. بعد از ظهر وسط هفته بود. گردنه قوچک را قِل خوردیم و آمدیم پایین. شیشه‌های جلو را پایین داده بودم و رادیو گوش می‌کردیم. هوا آفتابی بود و همراه آفتاب گرد و غبار هم می‌آمد توی ماشین. اما من مطمئن بودم چند دقیقه بعد که به میدان لواسان برسیم بوی رودخانه و تبریزی‌ها و صنوبرهای کنار جاده هوا را عوض می‌کند. از ایست بازرسی هم رد شدیم. از زردبند و کافه‌های کنارش هم رد شدیم. از کنار هر بساطی هم که رد می‌شدیم از کسی که معلوم نبود کیست می‌پرسیدم که «گردو می‌خواید؟» جواب نمی‌شنیدم و کنار بساطی بعدی می‌پرسیدم «بلال می‌خواید؟» باز هم به جای جواب فقط صدای فس‌فس ذکر زیرلبی مادر و خاله‌ام را می‌شنیدم. خاله‌ام از قنداق نوزادی مذهبی بوده و از شش ماهگی حجاب کامل داشته و دوازده سالگی هم ازدواج کرده. مادرم چند دهه بعد از خاله‌ام مذهبی شده. علیرغم این، در نبردی مایوس با خاله‌ام مسابقه می‌گذارد و سعی می‌کند پا به پای خاله‌ام شئونات مذهبی را انجام دهد. اما نمی‌تواند و تا روی فس و فس تمرکز می‌کند روسری‌اش سر می‌خورد عقب و گل و گردنش از شکاف بین یقه و گره روسری معلوم می‌شود. این در حالی است که چادر خاله‌ام با شش فقره کش کلفت و هجده عدد گیره صنعتی به پتویی که زیرش پوشیده وصل شده و حتی اگر سونامی هم بیاید حجابش ایرادی پیدا نمی‌کند. آنقدر می‌پرسم تا بالاخره سر سوال «پرتقال کوهی نمی‌خواید؟» یک نفر که معلوم نیست کیست بدون کمترین هیجانی جواب می‌دهد که «نه، نمی‌خوایم

راه فشم از دل کوه‌های البرز رد می‌شود و کوه‌ها در این ناحیه ریزش دارند. هر سال چند تخته سنگ چند تُنی از ارتفاع چند صد متری به پایین سقوط می‌کنند و تعدادی گردشگر که به هوای کباب کوبیده و آش رشته و زیلوی کنار رودخانه آمده‌اند را می‌کشد. اینها با خیالی راحت و ذهنی آرام می‌میرند و در آخرین لحظه‌های عمرشان به چیزی جز کباب کوبیده و نیشگون گرفتن از پای همسرشان دور از چشم بچه‌ها فکر نمی‌کرده‌اند. به نوعی از ما خوشبخت‌ترند. چون هیچ تخته‌سنگی روی سر ما نمی‌افتد، اما ما مدام به افتادنش و چرایی نیفتادنش فکر می‌کنیم. در کنار این جاده پر خطر ویلاهای شهروندان درجه یک تهران نیز وجود دارد. شوهرخاله‌ام یکی از این افراد است و اتفاقاً آن روز از کنار ویلای‌شان هم رد شدیم. ویلای آنها در بین چند دَه ویلای دیگر است. در منطقه‌ای کنار ویلاهایشان، جاده عریض می‌شود و از جاده مالرو به بلواری شش بانده و ایمن تغییر شکل می‌یابد. در این منطقه سنگ‌های چند تُنی شل و ول را با میخ‌های طویل آهنی به کوهها دوخته‌اند و پایین‌تر هم توری مرغی‌های ضخیمی کار گذاشته‌اند که اگر هم سنگی غلطید روی ماشین شهروندان درجه یک نیفتد.

چند دقیقه بعد وارد راه فرعی به سمت آهار می‌شویم. توی این مسیر خاله‌ام فس‌فس نمی‌کند. او غمگین است. با اینکه همسر یک شهروند درجه یک است، دوازده سال پیش توی تصادفی پسرش مرد. او بعد از آن اتفاق، از دنیا مرخصی گرفت و توی جاده آهار هم یاد دورانی افتاد که شهروند درجه اول نبود و روی زیلو کنار رودخانه می‌نشست و پسر کچلش را نگاه می‌کرد که دنبال توپی پلاستیکی می‌دود و شرشر عرق می‌ریزد. من مخصوصاً این مسیر را انتخاب نکردم، اما راه شکرآب سختی‌هایی دارد که این هم یکی از آنهاست. آرام پیچ رادیو را کم می‌کنم تا صدای خواننده بی‌استعداد حکومتی مزاحم غصه‌هایش نشود. مادرم هم فس‌فس نمایشی‌اش را قطع می‌کند و به نوعی همه همنظریم که مرگ پایان تمام مسابقات است. در جاده آهار حتی بساط‌فروشی هم نیست تا به فکر خرید بیفتم. اینجا فقط پیرمردهای تا شده‌ای وجود دارند که خرهای لاغری همراهشان است. آنها همگی عرقچین‌های چرکی سرشان دارند که رنگش زرد مایل به طوسی است. همه آنها چوبهای نازکی دارند که به وسیله آن با فرکانس دوبار در پنج دقیقه به کفل خر لاغرشان شلاق می‌زنند. خرشان با اینکه لاغر است اما پیشانی‌اش پر از خرمهره‌های رنگ و وارنگ است. من هم فردا قرار است یک عرقچین سرم کنم و یک رشته خرمهره هم دور گردنم بیندازم و بروم سر کار و به همه لبخند بزنم و بگویم من به عقب برگشته‌ام. من دارم پیشرفت می‌کنم ولی نمی دانم چرا هی به عقب برمی‌گردم.

کنار یکی از این خرکچی‌ها ترمز می‌زنم و ازش مسیر شکرآب را می‌پرسم. اول به خرش نگاه می‌کند، انگار که منتظر است خر مسیر را نشان من بدهد. بعد همینطور که با چوبش به سمت نقطه نامعلومی لای کوهها نشانه رفته چیزی می‌گوید که من نمی‌فهمم ولی وانمود می‌کنم که می‌فهمم. با دقت تمام ماشین را توی دنده یک می‌گذرام و آرام می‌گازم تا بکسباد نکنم. اگر دو قشر در این دنیا مستحق شکنجه‌های ماموران موساد باشند یکی‌شان شهروندان درجه یک هستند و دیگری‌شان شهروندان درجه یکی هستند که توی دهات با ماشین‌های درجه یک‌شان تیک‌آف می‌زنند و از پشت عینک آفتابی دوهزار تومنی نو به خرکچی‌ها می‌دهند. خرکچی‌ها به خودی خود وضع‌شان خوب است و اگر اراده کنند می‌توانند کل پولهای دنیا را از توی پالان خرشان بیرون بکشند و اسکناسها را بپاشند توی صورت شهروند درجه اولی که عینک آفتابی زده و پوز همه را بزنند.

نمی‌دانم چرا مسیر را ازشان سوال کردم. وقتی جاده انشعابی ندارد، معلوم است که شکرآب تهش است. دقیقاً دنبال چه پاسخی بودم؟ بالاخره به انتهای آسفالت رسیدیم. پارک کردم و کوله‌پشتی‌ام را برداشتم. توی کوله‌پشتی‌ام ظرفی پلاستیکی بود که تویش چهار تا پرتقال و ۱۳ فروند خیار بود. حتی نمکدان هم بود و حتی در نمکدان را هم باز کرده بودم و یک دستمال درش گذاشته بودم و پیچ کرده بودم. این را از مادرزنم یاد گرفتم و تا همین امروز هم بابت یاد دادن این حیله ازش سپاسگزارم. چوب‌دستی‌زنان آهار را رد کردیم و از کنار قهوه‌خانه رد شدیم. پیرمردان شهر همه توی این قهوه‌خانه هستند و همه‌شان به ما نگاه می‌کنند و از توی نعلبکی‌های لب‌پَر چایی‌های سیاهرنگ‌شان را هورت می‌کشند. همینطور که نگاه‌شان به ما دوخته شده نعلبکی را می‌گذارند روی میزی که رومیزی نایلونی بد طرح و رنگی رویش را پوشانده. ما کوچه‌های سربالایی را بالا می‌رویم. زمستان چطوری خرها این سراشیبی‌های تیز را بالا و پایین می‌روند؟ آیا نعل‌های ضدیخ دارند که میخچه‌های فولادی روی‌شان کار شده؟ من تنها نعلی که از نزدیک دیده‌ام همانی است که مادرم توی آشپزخانه نگه می‌دارد. شاید برای شانس؟ ولی فکر کنم آخرین بار دیدم که نعل را انداخت توی دیگ فسنجان. ولی این یک رازِ مگوست. بهرحال نعل ما که صافِ صاف است و قطعاً یک نعل تابستانی است.

ما از کنار باغهای آلبالو رد شدیم. از کنار جوبهای نازک رد شدیم و رسیدیم به جایی که در دوردستها، لای دو تا کوه یک آبشار دراز معلوم بود. من با دوربین یک‌بار مصرفم از آن صحنه عکس گرفتم. البته علاوه بر آبشار، باسن سه زن پوشیده در مانتوهم توی عکس است. هر سه آنها دستهایشان را به پشت قلاب کرده‌اند و سرشان پایین است و صدای حرف زدنشان توی عکس می‌آید. من سنگها را با نوک پوتینم شوت می‌کنم توی رودخانه و به روزگار دوری فکر می‌کنم که شغل و دغدغه‌ای غیر از شوت کردن نداشتم.

توی مسیر شکرآب باز هم از کنار خرکچی‌های زیادی رد شدیم. اینها نمونه کامل فرهنگ آریاییاسلامی بودند. از روبرو به ما می‌رسیدند و اگر جاده نزدیک‌شان شکم داده بود همانجا خر را نگه می داشتند تا ما رد شویم. ساعتی قبلش توی کوچه‌های باریک شمال تهران نبرد خون‌آلودی با همشهریان، سر گرفتن راه داشتیم. این همشهریان پشت فرمان ماشین‌های بزرگی می‌نشینند و ناخنهای دراز قرمز رنگ و موهای طلایی رنگ دارند و مودبانه‌ترین فحش‌شان باعث می‌شود که شما عرق شرم بریزید. بعضی دیگرشان سبیل و شکمی گنده دارند که زیرش کمربندی دفن شده. اینها صاحبان برحق کوچه‌ها هستند و راه همیشه مال آنهاست. در سفر بعدیم به شکرآب قرار است یکی از خرکچی‌ها را هم با خودم بیاورم تهران تا دوره‌های آموزشی اعتلای سطح فرهنگی برگزار کند.

خواهرم از دقیقه ۱۵ شروع به ناله کرد و ما باید با ترکیبی از ناز، تهدید و دروغ مبنی اینکه «دوتا پیچ بیشتر نمونده» به بالا می‌کشاندیمش. من حاضر نبودم تنها سفرم به شکرآب بدون رسیدن به امامزاده تمام شود و در این راه حاضر بودم خون بریزم. او هم حاضر بود خون بریزد. بعد از چند دور مذاکرات نازتهدیددروغ تصمیم گرفت که بنشیند وسط جاده و گریه کند. من و خاله‌ام نفری دو تا خیار خوردیم و منتظر شدیم تا گریه‌اش تمام شود و دستش را بکشیم و ببریم بالا.

متولی امامزاده بهمان چایی هیزمی داد و با ما عکس گرفت. او مرد زبلی بود. در حضور مادر و خاله‌ام تعریف می‌کرد که چند وقت پیش آقای ولایتی آماده اینجا و نماز خوانده و جانمازش را زیر همان چنار ۴۰۰ ساله پهن کرده. با انگشت سیاهش چنار کلفت وسط حیاط را نشان داد و چنار به خاطر حضور چندی قبل مقام مسئول واقعاً نورانی به نظر می‌رسید (تلاش بلاگر جهت تثبیت پایه‌های نظام). در غیاب مادر و خاله‌ام برای ما از قدیمها تعریف کرد که کوهنوردهای آمریکایی می‌آمدند شکرآب و از لوازم و تجهیزات کوهنوردی‌شان و آمادگی بدنی‌شان داستان‌ها گفت. آمریکایی‌ها فقط هم سربالایی می‌رفتند. از شکرآب می‌رفتند شیرپلا و بعد هم توچال و بعد ایستگاه هفت هلی‌کوپتر می‌آمد دنبالشان و می‌بردشان آمریکا. دلیلی نمی‌بینم که حرفش را باور نکنم. دوست دارم که باور کنم. همانطور که هر روز بعد از ظهر که کمی آفتابی است دوست دارم به آن بعدازظهر توی شکرآب فکر کنم. دوست دارم به مسیر برگشت فکر کنم که خواهرم می‌گفت بایرون و کیتس هم عاشق طبیعت بودند و من هلش می‌دادم سمت دره و شانه‌هایش را می‌گرفتم که نیفتد (نوعی شوخی دستی که در قبایل مایا رواج داشت). دوست دارم هر روز از کنار بساط فروش‌ها با خرم رد شوم و مدام بپرسم کی چی می‌خواد. دوست دارم هر از چند وقتی با مادرم و خاله فوکو (لقبی که بعلت روشنفکری علیرغم مذهب سنگین نصیبش شده) به کوهها و دشتهای اطراف تهران بروم و توی راه رادیو پیام گوش کنم. دوست دارم خری لاغر و عرقچینی چرک داشته باشم. شبها عرقچینم را بگذارم سر طالبی کنار تختم و صبحها سرم کنم و بروم سراغ خرم و حال و احوالش را بپرسم.

Advertisements

23 Responses to “شکرآب”


  1. 1 ناشناس ژانویه 23, 2012 در 11:17 ب.ظ.

    I loved reading every single line of this text , thank you

  2. 2 hamid ژانویه 24, 2012 در 2:28 ق.ظ.

    very well written , I loved reading every single line . Thanks for sharing

  3. 3 zadsarv ژانویه 24, 2012 در 4:37 ق.ظ.

    شاهکار بود خرس. تو این صبح نکبتی، یک لحظه از فکر تحریم و ویرانی و دوری و غصه اومدم بیرون.
    آقا خاله مذهبی که چیزی نیست . خودم دو تاشو دارم . عمه ولایی نداشتی ببینی چه مزه میده.

    • 4 KHERS ژانویه 25, 2012 در 7:22 ب.ظ.

      ممنونم زادسرو. راستش خیلی مشکوک بودم که پستش کنم یا نه فکر میکردم لوس شده :ی
      سابق بر این حداقل دو تا ویرایشگر داشتم و اونا نقد میکردن و میگفتن خوبه یا نه. الآن دیگه همه چی حسی شده!
      در ضمن ولایی هم داریم توی فامیلمون. نگران نباش، تنها نیستی :ي

  4. 6 ناشناس ژانویه 24, 2012 در 4:55 ق.ظ.

    Kheili alli,dash marizad!

  5. 7 آنکور ژانویه 24, 2012 در 10:16 ق.ظ.

    حظ (حز؟؟ حذ؟ هذ؟ هظ ؟ ) بردم. ممنون

  6. 8 caspiansea ژانویه 24, 2012 در 2:50 ب.ظ.

    man 5 ta amme daram ieki az ieki momen tar! bahal bood, khosh gozasht bazam benevis.

  7. 9 مطرب ژانویه 24, 2012 در 4:24 ب.ظ.

    من یکی از خواننده های پرو پا قرص تو ام و تا به حال چندین نوشته ات را مشترک کرده ام، قلم قوی ات مرا هر بار مشتاق تر میکند برای خواندن متن بعدی،و این اولین کامنت من است،چرا؟ چون احساس میکردم که تو اگر درگیر فضای کامنت شوی فکرت و قلمت آلوده به سلیقه ی من میشود(تو این زمینه در بلاگستان فارسی نمونه زیاد هست).اما این بار برایت کامنت میگذارم،چرا؟ چون اینبار فکر کردم باید یکی به تو بگوید که این فرهنگ «خود ضد برژوا زدگی» (که به طور مزخرفی در این پستت خودنمایی میکند) خودش یکی از تابلودار ترین نماد های فرهنگ بورژوایی یا شهروند درجه اولی است،آه که چقدر روستا خوب است ، آه که چقدر شهر بد است ، آه که من با تمام شهرنشینان فلان و با تمام روستانشینان بیسار، آه که …
    این نوشته دقیقا حسی به من داد که دیدن فیلمی از یک آمریکایی ِ خیّر درحال نوازش کودک سومالیاییِ شکم گننده.
    البته از لحاظ ادبی به نظرم این نوشته بسیار بسیار بهتر از نوشته های پیشین بود، کلی کیفور شدم ولی نظرم در رابطه با محتوا همین است که هست.

  8. 10 ف ف ف ژانویه 24, 2012 در 5:52 ب.ظ.

    ببین عوضی! تو خیلی خوب می نویسی

  9. 11 lifeasinmkstories ژانویه 24, 2012 در 6:47 ب.ظ.

    پس بگو این همه وقت کجا بودی!

  10. 12 sinohe ژانویه 24, 2012 در 9:02 ب.ظ.

    vaghti didam post jadid gozashti kolli khoshal shodam,unghad ke ta nim saat nakhundam ke tamum nashe faghat khoshal boodam. poste badito zoodtar bezar lotfan.

  11. 13 روزبه ژانویه 25, 2012 در 8:22 ق.ظ.

    مهندس نابود شدم وقتي كه آخر رابطه ات را خواندم .اصلا تو را كه ميبينم خودم را ديده ام.من دارم ميميرم به اين هويتهاي مجازي…توي واقعي كجاي من حقيقي مي ايستد؟گورباباش اصلا.خسته ام فقط

  12. 14 Ario ژانویه 25, 2012 در 8:36 ق.ظ.

    دستت درد نکنه حال داد کلی خندیدم از نعل یخ شکن!

  13. 15 drprincess ژانویه 25, 2012 در 11:06 ق.ظ.

    خرسی جان من هرچی متنتو بالا پایین کردم نفهمیدم کجاشو داشتی این همه وقت سانسور میکردی!!!!!

  14. 19 koooootah ژانویه 26, 2012 در 9:04 ق.ظ.

    حتا مذهب که رابطه ها رو داغون کرد
    و اقتصاد مریض که رید توی فرهنگ و بنز سوار خودشو گم کرد
    هم
    نمیتونه جلوی تعلق رو بگیره
    تعلقی که با همه بدی هایی که هست و همه خوبی های پوچش
    مثل سوال های بی ربط و بی خطر برای تقسیم شادی یا فقط شادی
    مثل گریه های سربالایی
    مثل کوهنوردایی که با هلیکوپتر میرفتن آمریکا
    اینا این خوبیا
    تعلقی که با همه خوب و بد
    گاهی یه گوشه دنیا فشار میآره به حلق آدم
    گوشه چشم رو خیس میکنه ولی پایین نمیآد
    تعلق خیلی سخته

  15. 20 nana ژانویه 27, 2012 در 4:29 ب.ظ.

    چندین بار در گذارم از وبلاگ‌ها از این صفحه عبور کردم و هر دفعه فکر کردم رابطه ت با یک نفر شکر آب شده! بعدش یادم اومد نه، رفتی‌ یه جایی‌ به اسم شکر آب.

  16. 21 Masoud ژانویه 29, 2012 در 10:19 ب.ظ.

    Khodaiesh,manam mesle hamin Nana.Fekr kardam ye poste taze neveshti.

  17. 22 dieta ژانویه 31, 2012 در 11:20 ب.ظ.

    گالیله : شما نمی توانید به یک نفر چیزی را که خودش از قبل نمی داند یاد بدهید . فقط می توانید او را از آنچه می داند با خبر و آگاه کنید.

  18. 23 chiz اکتبر 23, 2013 در 1:41 ب.ظ.

    تیکه های طنزی که لابه لای جمله هات میندازی خیلی خوب و به جا هستن عمومن.
    این رو از صبح که خوندن آرشیوت رو شروع کردم میخواستم بگم و به نظرم این پست (با توجه به ماهیت نسبتن خوشحالش) بهترین جا برای اشاره به این موضوعه! :)


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




KHERS’s Twitter

بایگانی

Blog Stats

  • 1,056,020 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: