I Fought Piranhas

امروز یک کم قبل از ظهر ایمیلش آمد. خودم پروسه طلاق را چند ماه پیش شروع کرده بودم و خب چیز عجیبی نبود که بعد از مدتی به سرانجام برسد و آدم یک ایمیل بگیرد که تویش نوشته «همه چیز تمام شد.» دفتر حقوقی هم بزودی برای تحویل دادن شناسنامه‌ام تماس می‌گیرد. من هم توی همه این مدت همه چیز را تمام شده می‌دانستم. بعضی وقتها دلم برای زندگی قدیمم تنگ می‌شد، اما فکر کنم برای تنهایی بیش از اندازه و سردرگمی بود. دل و ذهنم ساختار قدیمی و آشنا را می‌خواستند، نه لزوماً بودن با آن فرد خاص. اما آن فرد خاص یک زمانی عزیزترین آدم دنیا بود برایم، و آن آدم عزیز امروز آخر ایمیلش دو تا تاریخ زده بود. تاریخ شروع و پایان. مثل سنگ قبر. من وقتی تاریخها را خواندم رعشه گرفتم و توی صندلی‌ام فرو رفتم. با کف دستهایم دو طرف کله‌ام را گرفتم و شقیقه‌هایم را فشار دادم و بعد به خرخر افتادم. دوباره ایمیلش را از توی گوشی‌ام خواندم و دوباره رسیدم به تاریخ‌ها. همانجا بودند. آخر ایمیل. سر جمع هشت تا عدد و اسم دو تا ماه بود. اما هضم نمی‌شد. گوشیم را برگرداندم و سُرش دادم گوشه میز تحریر. بعد کیف پولم را گذاشتم رویش و به ساعت انتهای سالن نگاه کردم.

پنج دقیقه به دوازده. گوشی را از زیر کیف پول برداشتم. ریفرش کردم. نه. ایمیل همانجا بود و آخرش هم یک سنگ قبر دیجیتال. با شستم چربی‌های روی صفحه را پاک کردم. اینها از گوشم ترشح می‌شوند و گوشی‌ام را چرب می‌کنند. صفحه شفاف‌تر شد و تاریخها باز هم همانجا بودند. چرا شوکه شده بودم؟ نمی‌فهمیدم. باور نمی‌کردم که اینطور منقلب شده‌ام. شاید فکر می‌کردم تا الآن همه‌اش یک بازی بوده. بازی‌ای که کمی جدی شده. بازی‌ای که دو تا بزرگسالِ روانی بازیگرانش هستند و می‌خواهند ببیند حد و مرز این شوخی کثیف کجاست. کِی طرف مقابل زیر فشار بازی می‌میرد. تا امروز من برده بودم. اما پنج دقیقه به دوازده امروز او برنده قطعی بازی شد. و حتی خودش هم نبود که نوازشم کند و لوسم کند و بهم بگوید که نترس، اشکالی ندارد، همه‌اش یک بازیست، یک کابوس وحشتناک است که منتها علاوه بر شبها، روزها هم ادامه دارد، هفته پشت هفته ادامه دارد. کسی نبود که اینها را بهم بگوید. روبرویم فقط یک گله کارمند بود. یک طویله کارمند بود. یک چراگاه کارمند بود. همه‌شان داشتند علف نشخوار می‌کردند. بوی چمن گندیده همه جا را برداشته بود. بوی شکست همه جا را برداشته بود. بوی تند عرق همه جا را برداشته بود. این بار گوشیم را به آن یکی کُنج میز تحریر هل دادم و سه تا گزارش رویش گذاشتم. چرا تاریخ زده بود؟ چرا اینقدر کم با هم بودیم؟ دو سال هم از ازدواج قانونی‌مان نگذشت. من بیشترش را ناراحت بودم. چون بهم گیر می‌داد. چون ناراضی بود. اما من وقتهایی که به بغل خوابیده بودم و از پشت آرام بغلم می‌کرد را خیلی دوست داشتم. الآن هم که شب است همانطور خوابیده بودم. اما هیچ خبری نشد. فقط صدای چند تا سرفه خشک از اتاق بغلی آمد. و صدای باد.

هنوز پنج دقیقه به ظهر مانده بود ولی هرچه زودتر باید می‌رفتم بیرون یک کم عق بزنم. از وقتی تاریخها را دیده بودم هنوز ۵ دقیقه هم نگذشته بود. هنوز ۵ ثانیه هم نگذشته بود. انگار از وقتی تاریخها را دیدم همه چیز متوقف شد و من برگشتم به سالها قبل. همه آن سالها به چیزهای خوبی تبدیل شده‌بودند که الآن تمام شده‌اند و انگار من هم همزمان تمام شده‌ام و هیچ برگشتی هم نیست. همه آن سالها از دسترس خارج شده بودند اما من توی بعد از ظهرهای آفتابی‌اش جا مانده بودم. هزار تکه شده بودم و هر تکه‌ام گوشه یک خاطره‌ای افتاده بود و خیال جُم خوردن هم نداشت. هی زیر لب از خودم می‌پرسم «آخه چی شد؟» و منتظرم همکارهایم جواب بدهند. میز جلویی یک بسته چیپس باز می‌کند و یک دانه می‌گذارد دهنش و خرچ خرچ می‌جود. پالتو‌ام را می‌پوشم و می‌زنم بیرون. کاشکی سر کوچه با هم قرار داشتیم. مثل همیشه. مثل همیشه که او زودتر می‌رسید. گاهی هم من ۲۰ دقیقه زودتر می‌رفتم که همه تاخیرهایم را یکجا جبران کنم. آن زمان جبران کردن هم راحت بود. به راحتی یک خنده. الآن این کلمه هیچ معنی‌ای ندارد. چه چیزی را جبران کنم؟ تصمیمی که خودم گرفتم؟ بازی‌ای که خودم شروع کردم؟ آدم آشغالی هستم. آدم آشغال ناراحتی هستم. یک بسته کبریت می‌خرم و سه‌تایش را باهم روشن می‌کنم. یک ساعت وقت نهار دارم تا تاریخها را هضم کنم. کاش لااقل می‌شد بروم خانه زیر پتو و تتریس بازی کنم. اینطوری نمی‌شود. نمی‌شود تاریخها توی موبایل باشند و موبایل کنار میز بلرزد و من هی وانمود کنم که دارم کار می‌کنم. آخر ایمیلش زده بود والسلام، و بعد هم البته تاریخهارا زده بود. تا حالا ازش نشنیده بودم بگوید والسلام. انگار الآن او راحت شده. نقطه را که گذاشته و دکمه فرستادن را که زده نفس عمیقی هم کشیده. واقعاً هم راحت شده. کاشکی خودم هم از دست خودم راحت می‌شدم. از دست خودِ درگیرم، خودِ بی‌قرارم، خودم که می‌رینم به همه چیز و باز می‌خارم.

می‌روم توی کافه که نهار بخورم. قیافه ساندویچ‌ها می‌زند زیر دلم. گارسن ایتالیایی منو می‌دهد دستم. منو را می‌گیرم و به پشت سر گارسن نگاه می‌کنم. جایی که دیوار سفید رنگی محکم ایستاده است. اینقدر لبخند می‌زند تا یادم می‌افتد که جواب بدهم. غذا نمی‌خواهم. بوی غذا و قیافه ساندویچ‌های روی هم تلمبار شده حالم را بهم زده است. دابل شات اسپرسو. مثل فیلمها. شاید اینجوری تپش شقیقه‌هایم آرام شود و یادم برود که فقط ۱۸ ماه زن و شوهر بودیم. یا شاید هم۱۹ ماه. نمی‌دانم. مهم نیست. مهم این است که دو سال هم نشد و مهم این است که وقتی با او دو سال هم نشد یعنی من محکومم به انحطاط. چون از دخترهای دیگر عق می‌زنم. چون همه‌شان ناز هستند و من از چیزهای ناز عق می‌زنم. چون باید وانمود کنم که چقدر نازشان جذاب است. چون دیشب دست یک نفر را یک ساعت ناز کردم و توی چشمهایش لبخند زدم و غصه خوردم برای سگش که دارد می‌میرد و هی فکر می‌کردم که کی می‌شود که شلوارش را در بیاورم.

دو تا شکر ریختم توی قهوه‌ام و پانزده دقیقه هم زدم. فنجانِ سفیدِ جدار ضخیمِ قشنگی بود. کنج کافه نشسته بودم و رویم را هم کرده بودم به کنج دیوار. کیف پولم را گذاشتم روی موبایل. باز شکرها را هم زدم. موبایل را برداشتم و دوباره ایمیلش را خواندم. بعد پاسخ رقت‌انگیز خودم را خواندم که حتی جوابی هم بهش نداده بود. ولی نکته بد این بود که خودم حتی از پاسخم هم رقت‌انگیزتر بودم. برای همین کنج کافه نشستم و پشتم را به مردم کردم. برای همین دوست داشتم یک دیوار هم پشتم را می‌پوشاند و کسی مرا نمی‌دید و سر فرصت می‌شد دوباره ایمیلش را بخوانم و تاریخها را چک کنم. چرا اینطوری شد؟ همه تاریخ‌های مهم‌شان را پشت ساعت‌های سوییسی  و حلقه‌های طلای ایتالیایی حک می‌کنند. من اما دو تا تاریخ مهم دارم که کنار هم ابهت ویران‌کننده‌ای دارند. آنها توی موبایلم هستند که زیر کیف پولم است و تاریخها را هم توی ذهنم حک کرده‌ام.

برگشتم سرکار. همه سرجای‌شان بودند. همه چیز آرام بود. نشستم پشت میزم. موبایل را گذاشتم گوشه میز تحریر و کیف پولم را گذاشتم رویش. همان زیر دفن شود بهتر است.

Advertisements

51 Responses to “I Fought Piranhas”


  1. 1 نیک ناز ژانویه 6, 2012 در 12:41 ق.ظ.

    ساعتی میزانِ آنی؛ ساعتی موزونِ این
    بعد از این میزانِ خود شو تا شوی موزونِ خویش

    سه سال پیش همین روزا رو گذروندم. گذروندم؛ گذروندم… و گذشت. آروم باش پسر خوب.

  2. 2 HEBROWN ژانویه 6, 2012 در 2:11 ق.ظ.

    واقعا متاسفم، خیلی ناراحت شدم، هیچ وقت نمیخواستم آخر ماجرا اینجوری بشه.
    نمیخوام در مورد این قضیه قضاوت کنم، هر کسی دنیای خودش رو داره، نباید قضاوت کرد. ولی کلا این قضیه برام قابل درک نبود. تو دقیقا اون چیزایی رو داشتی که من آرزوش رو میکردم. برام جای سوال بود که چرا یکی در این موقعیت باید همچین کاری بکنه. امیدوارم که به زودی فراموش کنی.
    اون روز که داشتم پاریس تگزاس رو میدیدم یاد همین قضیه افتادم، البته از دیدگاه تخیل و پیش قضاوت خودم

  3. 3 Zahra ژانویه 6, 2012 در 3:11 ق.ظ.

    یه دنیا بغل….

    این چیزی که من دلم می خواست اون لحظه که ای-میلی شبیه این را خواندم. و ای-کاش کسی هم باشه که یه دنیا بغل هم به او بگه…

  4. 4 مهراز ژانویه 6, 2012 در 4:22 ق.ظ.

    چرا همین همین روزها رو گذروندن… غمم می گیره، یعنی ما هم یک روز مجبور می شیم همین روزها رو بگذرونیم… این همه نگرانی و ترس و غم واسه چیزی که همه با شوق و ذوق و هی لی لی لی شروع می کنند می ترسونتم… یعنی من یکی رو که می ترسونه… این متن در حالی خونده شد که آهنگ رَدر لاولی ثینگ اثر نیک کیو پخش می شد و من کم مونده بود که بزنم زیر گریه… نه برای شما، برای خودم

  5. 5 Fateme Moradi ژانویه 6, 2012 در 5:48 ق.ظ.

    چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی؟؟
    جدا میخوام بدونم هدفت چی بوده؟؟؟

  6. 6 freeda ژانویه 6, 2012 در 6:29 ق.ظ.

    Shit !
    تو که از چیزای ناز خوشت نمیاد پس چرا عروسی کردی؟ عروسی که ناز نازی ترین کار دنیاست ؟
    شاید همین عروسیه گند زده به همه چیز…
    شاید…

  7. 8 nariman ژانویه 6, 2012 در 7:10 ق.ظ.

    oooooooooooofffffffffhhhhh

  8. 9 استعارات ژانویه 6, 2012 در 9:20 ق.ظ.

    متاسفم. واقعن ناراحت کننده است.

  9. 12 من ژانویه 6, 2012 در 12:31 ب.ظ.

    پستِ نابودکننده ای بود. خانه خراب کن دوست عزیز، خانه خراب کن. من خیلی جدیدا اشکم دم مشکم است. این کار را نکنید با من. الان معین داشت یک آهنگ رمانتیک عاشقانه میخواند تو مایه های چقد دلم برات تنگه و این صحبتها، من داشتم بغضم را خفه میکردم تو گلوم. و وحشت از یک ایمیل، تکست مسیج، پیغام صوتی، که به والسلام ختم شود دارد دیوانه ام میکند.
    ترسِ از دست دادنِ سکوت سنگینِ بعدِ همآغوشی و نفس نفس زدن هاش، موقع بغل کردن از پشت…
    ترسِ از دست دادنِ همه ی چیزهایی که در خلال گیر دادن ها و جنگ اعصاب هات هنوز دلتنگش میشوی، و این خاصیت گـُـه، وجه اشتراک همه ی ماست. همین خاطره بازی کثافت…
    وای که چقد دلم لرزید. زنگ زدم بهش الان. جواب نداد. زنگ زدم خانه ش، صدام میلرزید. نگفتم یک پست وبلاگ خوانده ام که اینقدر آشفته ام کرده و ترسِ از دست دادنت را انداخته به جانم.. گفتم هِی، چقد دلم برات تنگ شد یهو گفتم زنگ بزنم صدات را بشنوم. چه معمولی گفت ای جان، مرسی به تو… و من نمیدانم دقیقا چند وقت دیگر دلم هوای همه ی این چیزهای معمولی را میکند درحالیکه نشسته ام اینجا دارم می نالم از ایمیلی که به والسلام ختم شده…

  10. 14 تس آپه ژانویه 6, 2012 در 12:51 ب.ظ.

    این یک کامنت ِ مرتبط با این پست نیست، بلکه یک کامنت مرتبط با پست‌های اخیرت هست.

    به نام خدا. خیلی خایه داری که این چیزها رو این جا می‌نویسی و خودت رو در معرض قضاوت قرار می‌دی. در معرض بودن به اندازه کافی زجر آور هست و قضاوت شدن هم کمی غم‌انگیز ترش می‌کنه. نگاهی به کامنت‌های چند پست اخیرت انداختم. کم نبودند کامنتهای شماتت بار، قضاوت کننده، پرس و جو کننده و کامنت‌های آخه چرا این کار رو کردی. شاید هم خودت بدت نیاد اصلن که کمی مورد شماتت و قضاوت قرار بگیری، شاید که رستگار شوی. هر چند نگارنده این سطور همچنان فاکتور خایه را عامل غالب می‌داند.

    متاسفانه آدم «دلداری دهنده‌» و «توکلت به خدا باشه درس می‌شه» بگویی نیستم. چند بار تا به حال سعی کرده‌ام ولی هر بار یک گندی زده‌ام و به تجربه فهمیدم که باید که در این موارد سکوت کنم، ولی نتونستم شجاعتت در نوشتن اینها رو تحسین نکنم.

  11. 16 ناشناس ژانویه 6, 2012 در 2:02 ب.ظ.

    عجب قلمی داری خسته جان! دستت طلا! حالا این روزها که بد و خوبش میگذره، اما من خراب این توصیفاتت هستم و فکر کنم تنها چیزی که اصلا بهش فکر نمیکردم در طول خوندن این متن همین بود که یکی جدی جدی طلاق گرفته این وسط!

  12. 18 Raouf ژانویه 6, 2012 در 5:02 ب.ظ.

    خسته جان، متاسفم که اینو میخونم. ولی خوب اینو میدونم که همیشه با ی آدم شدیدن افسرده طرف هستم.
    تنها حسنی که خوندن اینجا داره (شرمنده که اینو میگم ) اینه که میگم چقدر زندگی من بهتره و خوشحال میشم!
    همه چی نسبییه دیگه ! نه اینکه من غصه ندارم … نه … اینه که یه آدم دیگه هست که در کانادا زندگی و تحصیل کرده و همه چیش براه بوده ولی از زمین و زمان متنفر بوده
    چه میشه کرد… تا خودت نخای که شد بشی نمیتونی … دکتر و روانشناس هم کشکه و کاری برات نمیتونه بکنه … خودتی و خودت !!!!

  13. 19 Babak ژانویه 6, 2012 در 5:21 ب.ظ.

    It’s so weird, it’s so close to me, so closer than any Houelbeq book. Maybe cause you know it’s not a book, even if you dramatize in writing it. That is why it’s so devastating, even if it is not happening to you, it is such a stupid world and there is no way to deny it.

  14. 20 date-man ژانویه 6, 2012 در 6:50 ب.ظ.

    نه دکتر جون، یه کم ریاضی دونستن بد نیست…
    فدای اون تستهای ریاضی نیکوکاری برم که با هم میزدید
    تاریخ مبدا اشتباهی بوده
    باید از اولین قرار، تو کافی شاپ محاسبه می کردید
    از همون اولبن لحظه های آشنایی …
    شما که خوشی هاش رو از همون موقع شروع کردید
    ۱۸ ماه نبوده…
    حداقل ۴چهارسالی کم مرقوم کردند

  15. 23 مهشید ژانویه 7, 2012 در 6:39 ق.ظ.

    چیزی که زیاده دختر، چیزی که زیاده زن…
    این حرف چرت و مزخرفیست که باعث میشود آدم انتظارش بالا برود .بالا برود که هر دختر و زنی را که ببیند همان مطلوبش باشد بدیهیست که واقعیت غیر از این است و باعث سرخوردگی خواهد شد.نترس اگر هر که را میبینی فاصله ها دارد با آنچه میخواهی. آنچه که هر کدام از ما می خواهیم المان های زیادی دارد که قرار نیست در کوچه و خیابان ریخته باشد.ولی امید این است که روزی پیدایش کنی.
    و یک چیز دیگر هم بگویم زندگی ای که بخواهد بپاشد (زندگی مشترک را میگویم دوستی بحثش جداست)معمولا قبل از دو سال و سه سال میپاشد . اینجور نیست که بگویی باید تلاش بیشتری میکردیم تا یکی دو عدد از ارقام آن تاریخ بزرگتر میشد.بنا به تمام شدن که باشد هر چه زودتر بهتر …
    خودت را اذیت نکن
    زندگی کن
    لذت ببر

  16. 24 shin ژانویه 7, 2012 در 8:20 ق.ظ.

    moteasefam ama ghablana ke mikhoondamet hata ghabl az inke harfe moshkel dashtan ba hamsaret ro pish bekeshi, man hes mikardam doosesh nadari! yani neveshtehat nakhodagah ino montaghel mikard!

  17. 26 صفا ژانویه 7, 2012 در 9:56 ق.ظ.

    تو بحبوحه امتحانام اما از دیشب ۷ بار خوندمت
    دلم میخواست لندن بودم یا تو اینجا بعد هی می پرسیدم
    میگفتم چرا شما مردا این کارو با خودتون با ما میکنید
    همش میگه طلاق میگه از گیر دادنات خسته ام
    حالا که ول کردم اومدم این سر دنیا تو تنهایی تو غربت
    هی ایمیل بده بیا نرو
    اما تا ببرگردم دوباره همین پروسه شروع میشه
    و این قلب مگه چقدر تحمل داره
    یه جایی علی رغم میلش مینویسه والسلام
    و قصه برای همیشه تموم میشه

  18. 27 ehtemalan ژانویه 7, 2012 در 12:45 ب.ظ.

    حال و روز این روزای منه! اولش فکر میکنی یه بازیه، یه لجبازیه..هی فلسفه میبافی برا خودت، بعد که تموم شد، یهو انگار چشات باز میشه و نفست حبس! کجا رفت اون صدای درونی که مطمئن بود از این تصمیم و مصرانه داشت دلت رو قرص میکرد؟ کدوم گوری رفت اون نامرد؟!!

  19. 28 samira ژانویه 7, 2012 در 11:12 ب.ظ.

    خرسی ناراحت نباش. همه چی درست می شه

  20. 29 koooootah ژانویه 8, 2012 در 12:36 ق.ظ.

    خرس
    یه نفر اینجاست
    که کوتاهه
    و
    با تمام وجودش
    خوشحاله که شما دو نفر از هم جدا شدین
    شاید وقتی تو از قبرستان و تاریخ های یخ زده گفتی
    تنها کامنت یه آیکون غمگین بود که به نظرم اومد
    اما وقتی اون رو گذاشتم تونستم بخونم
    چند بار
    و یادم بیاد عذاب زندگی رو
    که داشتی
    با کسی که اون هم عذاب میکشید
    از تو
    شما به طور تجریدی خوب بودین
    انتزاعی بودین اصلن
    در قالب یک تصویر پر از خط های درهم از پولاک
    که اگه خودتون دقت میکردین
    شاید بین خط ها یک چیزی دیده میشد
    :
    «اما من وقتهایی که به بغل خوابیده بودم و از پشت آرام بغلم می‌کرد را خیلی دوست داشتم»
    و شاید چیزهای دیگه
    اما نگاه کن خرس
    این خیلی سخته جدایی و یادآوری های اون
    اما
    جای خوشحالی داره
    دو نفر تونستن بدون خودسوزی، بدون کتک، بدون خیانت از هم جدا بشن
    دو نفر رفتن به سمت زندگی دیگه
    زندگی خیلی بده خیلی خوبه خیلی دردآوره خیلی آرامش بخشه
    خرس
    پسرم پاش دیشب شکست
    صبحش داشتم فکر میکردم زنگی خیلی بده خیلی خوبه خیلی دردآوره …
    اما شب که صدای شکستن پاش رو شنیدم
    به خودم گفتم
    کوتاه وقتی زر میزنی خیلی تند میری حالا بیا اون ور زندگی رو که داشتی پرده برداری میکردی ببین
    باور کن میدونم که این حرفا
    اون قبرستان موبایل زیر پرونده ها رو تعریف نمیکنه
    حال تورو تشریح نمیکنه
    اما خرس
    خوب شد که جدا شدین
    حتا اگه از من متنفر بشی بخای روم بالا بیاری از این کامنت
    باید بگم
    خوشحالم که جدا شدین.

    • 30 KHERS ژانویه 8, 2012 در 11:11 ق.ظ.

      ببین، اولن که خیلی خیلی ناراحت شدم واسه پسرت.
      :(
      امیدوارم جدی نباشه و زود خوب بشه.
      در مورد کامنتت هم باید بگم که خب درسته. اون رابطه دیگه تموم شده بود. ساده‌ش می‌شد اینکه تصویری که اون از رابطه داشت با تصویر من متفاوت بود. منم ناراحتیم واسه اینه که چرا اینطوری شد. شاید از متنم به نظر بیاد که خودم رو سرزنش میکنم، ولی اگر هم سرزنش می‌کنم لزومن واسه تصمیم به جدایی نیست. به نظرم اون تصمیم راه فراری نداشت. الآنم با نوستالژی به اون رابطه نگاه می‌کنم و واسه همینه که فقط قشنگی‌هاشو می‌بینم و افسوس می‌خورم.

      • 31 Fateme Moradi ژانویه 23, 2012 در 10:32 ب.ظ.

        cmt haye maram javab midadi dige badjens

      • 32 KHERS ژانویه 23, 2012 در 11:43 ب.ظ.

        فاطمه جان الآن رفتم کامنتت رو دوباره خوندم. آخه به نظر خودت چی باید بهش جواب بدم!؟ ینی میشه توی یه کامنت بهش جواب داد؟ بعدم شما زدی به ضرب المثل و اینا! دیگه اصلن نمیشه جواب داد! من همین چیزایی که اینجا می‌نویسم تیکه‌هایی هست که واسه خودم هم قابل تحلیله. بیشتر از این مخ خودم هم گیر میکنه.
        :)

    • 33 lifeasinmkstories ژانویه 16, 2012 در 6:57 ب.ظ.

      چقدر این خوب بود
      چقدر دلم خواست یکی هم بود به من این حرفا رو بزنه
      این که انتزاعی بودیم
      این که خوب شد بدون درد و خونریزی جدا شدیم
      که هر کی رفت دنبال زندگی خودش

  21. 34 شین ژانویه 9, 2012 در 1:29 ب.ظ.

    سلام همسایه! تعجب نکن! در ترازوی دنیای این روزهای ما، ما همسایه هستیم :) گاهی میخونمت خرسی جان. بیصدا و بی کامنت. امروز دیدم حالت خوش نیست، گفتم سلامی کرده باشم و کلاهی برات برداشته باشم :)

    • 35 drprincess ژانویه 20, 2012 در 1:12 ب.ظ.

      شین عزیز نمیشه تو وبلاگت پیغام گذاشت. این ماسماسکی که توش باید یه کلمه ای رو تایپ کنی انگار درست کار نمیکنه همش ییغام میده که اونی که تایپ کردی جور نیست با اصل کلمه. اگه حوصله داشتی یه نگاهی بهش بکن

  22. 36 زندگی ژانویه 10, 2012 در 6:30 ق.ظ.

    فکر می کنم اینروزها خاطرات مثل آوار بر سرت خراب می شوند. اما زمان همه چیز رو درست می کنه. مطمئنا در یک جدایی یک نفر مقصر نیست بلکه این دو طرف هستند که ارزوها و خواسته هاشون بر آورده نشده. اما شاید تجربه خوبی باشه واسه بعد ها و بعد تر هااااا

  23. 37 زندگی ژانویه 10, 2012 در 6:34 ق.ظ.

    برای اولین بار برایت کامنت می گذارم. وقتی کامنت سند می شود. این پیغام می آید که» دیدگاه شما چشم به راه بررسی است» خنده ام می گیرد از این جمله از اینکه همه چیز ما را باید دیگری و دیگران بررسی کنند. باید بلند شم و کمی خود خودم زندگی ام را بررسی کنم.

    • 38 KHERS ژانویه 10, 2012 در 6:07 ب.ظ.

      درست میگی و ناراحتیت رو درک میکنم. اما لطفن بهش شخصی نگاه نکن. این ماجرا از جایی شروع شد که کامنت میگرفتم و طرف توش اطلاعات شخصیم رو می‌نوشت. شب میخوابیدم صبح میدیدم کل زندگیم توی کامنته. فکر کنم قبول داری که گزینه دیگه نداشتم.

  24. 39 ناشناس ژانویه 10, 2012 در 3:02 ب.ظ.

    هععععييييي….
    ايشالا زود خوب شي!

  25. 40 jessicooper ژانویه 10, 2012 در 4:16 ب.ظ.

    زندگی می گذرد…گاهی یک پایان تلخ بهتر از یک تلخی بی پایانه….

  26. 41 ناشناس ژانویه 10, 2012 در 8:34 ب.ظ.

    چرا پیش روانکاو نرفتین؟ حداقل الان برو پیش روانکاو، واقعا ممکنه کمکت کنه

  27. 42 احمدرضا ژانویه 13, 2012 در 12:41 ب.ظ.

    سلام،

    دیشب لابه‌لای یه ترجمه‌ی سنگین، اومدم چند دقیقه وبلاگ بخونم بلکه مغزم استراحت کنه و بعدش کارمو ادامه بدم. بعد از پرسه زدن در یکی دو وبلاگ، رسیدم اینجا. اما وقتی این پست رو خوندم، هنگ کردم و نتونستم ادامه بدم. کمی اتاق‌پیمایی شبانه (!) و بعد هم خواب!

    در ظاهر چیز خاصی نداشت، یه ایمیل و مقداری نوستالژی. اما حسرت عجیبی توی حرفات بود، با اینکه ظاهراً راه دیگه‌ای نداشتین اما بازم حسرت می‌خوردی از اینکه چرا این‌طور شد.

    نمی‌دونی دیشب چقققققدر غمگین شدم…

    این آهنگم تصادفاً دیشب برای اولین بار شنیدم… حالا هر وقت بهش گوش بدم یاد این حرفات می‌افتم!

    هر چند اصلاً بی‌ربط به پستی که دادی نیست.

    [audio src="http://dl20.tehranmusic158.com/t/Sal90/Day/Album/Alii/Ali%20Lohrasbi%20-%20Tasmim/Ali%20Lohrasbi%20-%20Tasmim/04%20.%20Tasmim%20%20%5B%20TehranMusic%20%5D.mp3" /]

  28. 43 سمیرا ژانویه 15, 2012 در 3:02 ب.ظ.

    طلاق موهبتی است ، بی جهت این تجربه ی ناب را برای خودت خرابش نکن. بگذار روحت هوا بخورد. بعضی روحها در چارچوب نمی گنجند. بی خیال

  29. 44 shima ژانویه 19, 2012 در 9:47 ق.ظ.

    خرس، بیا بنویس. شما میخواهد بداند که چیزی در تو پی اش کنده نشده. بیا بنویس.

  30. 45 drprincess ژانویه 20, 2012 در 12:58 ب.ظ.

    خرسی جان رفته ای کز کرده ای یک گوشه که چه. بیا و یکمکی بنویس شاید حال و هوایت عوض شود. اینجوری که بعد از پست آخرت ناپدید شدی آدم نگرانت میشود

  31. 47 مینو ژانویه 26, 2012 در 1:24 ب.ظ.

    ببین خرسی جان من الان دقیقا تو همون وضعیت گهی هستم که تو قبلا توش بودی!خوشبحالت که خودت تونستی حل وفصلش کنی…منو شوهرم یک سال ونیمه ازدواج کردیم و با وجود اختلافات زیاد همدیگرو دوست داریم ولی صددر صد از نظر عقلی به این رسیدیم که فقط داریم گند میزنیم به زندگی وجوونی هم …و وقتی تمام قرار مدارای قطعی طلاقو میزاریم تا صبح دوتایی گریه میکنیم واز فرداش همون روال قبلی زندگیمون ادامه پیدا میکنه…اینه که بهت میگم خوش بحالت داداش!تازه تو داری خارجه حالشو میبری من که یه زنم تو این مملکت نکبت هم باید پیه درد عاطفیو بجون بخرم ،هم درد اجتماعی!

  32. 49 کاپیتان بابک آوریل 14, 2012 در 5:55 ق.ظ.

    خب الان سه ماه از اون 5 دقیقه به دوازده گذشته. بهتری؟
    بر خلاف سلیقه ام در بارۀ کارت، نه نوشه، دو سه کلمه بگم.
    شما که پروسه (طلاق) را خودت شروع کردی، چرا اون لحظه فکر کردی اون بازی را برد؟ برای یه والسلام که نیشت می زد؟ دو تا تاریخ؟
    هر دوی شما باختین. همه می بازن. شما خوب باختی! چیزی را که اذیتت می کرد زود تمومش کردی
    توی نوشته هم از دیوارسفیدی که پشت گردن گارسون «ایستاده» بود خوشم اومد و صداقت و شهامتت وخیلی چیزای دیگه
    شاد باشی

  33. 50 ناشناس مه 25, 2012 در 3:43 ب.ظ.

    آدما تو هر شرایطی میتونن با هم بسازن جز موقعی که یه نفر احساس کنه طرف مقابل براش بی ارزشه.
    این به نظر من خیلی سادست و قطع ارتباط با دیگران همیشه یه اشتباه بزرگه که تقریبا استثنا نداره. البته باز جز موقعی که یه نفر احساس کنه طرف مقابل براش ارزشی نداره.
    که در اینصورت هم جدا شدن سادست و هیچ چیز دردناکی راجع بهش وجود نداره.

  34. 51 Zoro آوریل 6, 2017 در 8:11 ق.ظ.

    عكس تو بود و قصه ….قاب تو بود و انكار
    كوبيىمش به ديوار…. سيگار پشت سيگار


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




KHERS’s Twitter

  • @Shimuszm اگه اسم قهرمانم پولس بود اونوقت اسم رمانم رو می‌ذاشتم «پاییز پولس». واج‌آرایی و ازین حرفا. 20 hours ago
  • روس‌ها نسخه‌ی جوگیرتر ایرانیان. 20 hours ago
  • تقسیم طبقاتی جدید تهران: راننده‌های اسنپ مشتریای اسنپ 20 hours ago
  • یه ماه وقت دارم یه گزارشی بنویسم. ۲۰ روز گذشته. بدیهیه که روز ۳۳ دست بقلم خواهم شد. 20 hours ago
  • RT @aeen_norouzi: مثلا خواسته‌ی اصلی مردی که توی کافه داشت کلیپ می‌دید و قهقهه می‌زد در واقع این بود: من رو ببینید. من بهش خیره شده بودم ا… 23 hours ago

بایگانی

Blog Stats

  • 1,067,747 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: