آئورلیانو، مردی از تبار بوئندیا

چقدر خوب است که زمان دیر می‌گذرد و هنوز چند ساعتی به تمام شدن یکشنبه مانده. می‌دانم آخرین کار امشبم این است که اصلاح کنم و کرم رطوبت لورآل بزنم به صورتم. بله این کرم برای زن‌هاست و من هم از زنم دزدیده بودمش و توی تمام این بالا و پایین‌ها همراهم بوده و به جای افترشیو ازش استفاده کرده‌ام. این کرم به صورتم بیشتر می‌سازد و کلاً هم آدم ریشوی خفنی نیستم که کیف کوچک و مقدسی از لوازم اصلاح و تیغ‌های ژیلت پنج‌لبه داشته باشم.

یکی دیگر از بی‌شمار خوبی‌های دانشگاه همین بود که نیازی به ظاهر مرتب و اصلاح نبود. می‌شد شپلی بود و کول. سر کار نمی‌شود. کسی مشخصاً بهم نگفته ولی خودم از ظاهر همکارها استاندارد را می‌فهمم. وقتی پیرمردی هفتاد ساله با مشقت غبغب شل و ولش را توی یقه‌اش می‌چپاند و کراوات می‌زند دیگر نمی‌شود منی که هنوز غبغب الاستیکی دارم از مقررات لباس و ظاهر سرپیچی کنم.

من هم عضو کوچکی از خانواده بزرگ کارمندان دنیا هستم و مثل همه آنها بی‌صبرانه برای آمدن آخر هفته لحظه‌شماری می‌کنم. خیلی وقت است که برنامه خاصی برای آخر هفته‌هایم ندارم. این هفته تازه شاید پربارتر از معمول هم بود. جمعه آخر وقت کاری آئورلیانو بهم گفت که همراهشان بروم پیتزا و بعد هم کلاب. آئورلیانو ۳۵ سالش است. ایتالیایی و دکتر. به شدت هم آدم زن‌بازی است. به نحو خیلی بدوی با زنها ارتباط برقرار می‌کند و به نحو خیلی عجیبی هم جواب می‌گیرد. نه قیافه دارد و نه تیپ و نه قد و هیکل. باشگاه می‌رود ولی وقتی ژن آدم ریغونه باشد همه‌اش تلاش اضافی است. باشگاه رفتن بیشتر به آدم اعتماد به نفس می‌دهد تا هیکل خوب.

گارسن‌مان دختر خوشگل لهستانی‌ای بود، شبیه پاریس هیلتونِ اصلاح شده. یعنی هتل هیلتون که سهل است، اگر پدرِ ایوا حتی یک خواربار فروشی محقر هم توی لهستان داشت مطمئنم که الآن ایوا هم توی تلویزیون بود و دور چشمهای زیبایش هم اینقدر چروکهای عمیق نبود. اما دست روزگار اینجوری است که چپول بی‌هنری مثل پاریس هیلتون توی تلویزیون و اتاق‌های نشیمن خانه‌های ماست، اما ایوا با آن باسن سفت و خوش‌فرمش باید توی بغل نکبتی آئورلیانو بخوابد.

آئورلیانو فرزند هفتم خانواده‌ای نُهبچه‌ای توی سیسیلی است، اما این باعث نشد آخر شام کارت ویزیتش را به خانمی که کنج میز هشت نفره کناری‌مان نشسته بود ندهد. درست است که خانم بهت زده بود و دوستانش هم با تعجب نگاهش می‌کردند، اما لابد چیزی توی برخورد رک و حیوانی آئورلیانو دید که بعد از کمی مکث، کارت را گرفت. حین رد و بدل شدن کارت، ما همراهان آئورلیانو عرق شرم ریختیم، سرهایمان را پایین انداختیم و در نهایت ترجیح دادیم توی سرمای بیرون منتظر بایستیم و اینطور نشان بدهیم که «این با ما نیستاما همه ما همراهان توی همان سرما یاد عقده‌هایمان هم بودیم. متاسفانه مهارت زن‌بازی برخلاف خیلی چیزهای دیگرطیف نیست. یعنی اینطور نیست که آئورلیانو ۱۰۰ باشد و ما مثلاً ۵۵. مهارت زن‌بازی بیشتر بحث صفر و یکی است. خاموش یا روشن. سیاه یا سفید. یا داری یا نداری. ما همراهان آئورلیانو توی آن پیاده‌روی سرد و ساکت همه‌مان به همین فکر می‌کردیم که ما صفرهای این بازی هستیم.

توی راه به کلاب آئورلیانو برایمان تعریف کرد که الآن شر و شورش خوابیده و دیگر به کمیت فکر نمی‌کند. قدیمها حیوانی بوده که به هیچ چیز نه نمی‌گفته. الآن فقط دنبال کیفیت است. لاف نمی‌زد چون حتی همین الآن هم بنزینم برای نوشتن این خطوط، یاد و خاطره و کیفیت لبخند و باسن ایوا است. توی کلاب من آبجو خوردم تا شکمم از اینی هم که هست گنده‌تر شود. در همان زمان آئورلیانو با رقصهای مهوع از پشت به زنها نزدیک می‌شد. انتظار داشتم زن مزبور برگردد و لیوانش را توی صورت کج و کوله آئورلیانو خرد کند. البته که برمی‌گشت ببیند این چه جانوری است که خودش را اینگونه بهش می‌مالد، اما با دیدن آئورلیانو صورتش پر از لبخند می‌شد و پا به پای آئورلیانو رقصهای شهوانی انجام می‌داد. من هم به هورت کشیدن مابقی آبجویم ادامه می‌دادم.

آئورلیانو در عالم دوستی، همکار سابقش ملانی را به من نشان داده بود و در عالم مردانگی و زیرگوشی بهم گفته بود که «الآن دنبال مورد می‌گرده، اگه می‌خوای شمار‌ه‌ات رو بهش بدهملانی انگلیسیِ فیلیپینی تباری است که فکر کنم بالای ۱۰۰ کیلو وزنش باشد و از این میزان قطعاً ۳۰ تایش وزن سینه‌هایش است. بیرون که سیگار می‌کشیدیم وانمود می‌کردم که نمی‌دانم تبارش چیست. مثل یک حیوان ناقلا دروغ می‌گفتم. فرم چشمها و دماغ یک فیلیپینی چیزی است تابلو در حد دماغ گنده یک خاورمیانه‌ای. با اینحال وقتی بهم گفت پدرش فیلیپینی است نعره‌ای از تعجب و هیجان تصنعی کشیدم وگفتم «دیدم چقدر آشناستاین قسمتش را دروغ نگفتم. ۵ سال پیش که سه هفته روی کشتی بودم همه کارگرهای کشتی فیلیپینی بودند و ملانی مرا یاد چیزی جز پارس جنوبی و خلیج همیشه فارس نمی‌انداخت. من ازش خوشم نمی‌آمد چون به نظرم هر ماجرای بعیدی بین ما ممکن است خطر خفگی لای توده‌های گوشتش را داشته باشد و من تازه جوانی ۳۰ ساله و پر از آرزو هستم. از آنطرف بمباران تبلیغاتی فرهنگ آمریکا باعث می‌شود که با دیدن سینه‌های گنده چشمانمان را به روی کمالات فرهنگی و پیشینه خانوادگی و تقوا و اضافه وزن طرف مقابل‌مان ببندیم. من هم توی همین سیستم بزرگ شده‌ام. چطور است که ماشین لباسشویی و ماشین ظرفشویی و کولر و اتومبیل و بقیه چیزهای فرهنگ آمریکایی خوب است اما سینه بزرگ بد؟ نمی‌شود گزینشی برخورد کرد. من قبول کرده‌ام که طعمه تهاجم فرهنگی بوده‌ام و الآن هم با خودم کنار آمده‌ام.

آئورلیانو یک برزیلی هم نشانم داده بود. برزیلی به نظرم خانم مقبول‌تری بود، اما فکر کنم عده زیادی توی کلاب با من همنظر بودند. برزیلی قهقهه می‌زد و شات تکیلا سر می‌کشید و وقت سر خاراندن نداشت. لشکری از کارمندهای هار به نوبت تا فرصت می‌شد به طرفش می‌رفتند. من این بار با لیوانی شراب از گوشه سالن نظاره‌گر بودم. تصمیم گرفتم اگر قرار است نظاره‌گر باشم حداقل یک نظاره‌گرِ بدون بییر بِلی باشم. در همین حال به این فکر می کردم که اگر آئورلیانو جای من بود برزیلی چاره‌ای جز تسلیم شدن نداشت. ۲۰ دقیقه‌ای منتظر بودم برزیلی لاسش تمام بشود و من بروم جلو. اما انتهای هر لاسی در حقیقت ابتدای لاس با نفر بعدی بود. یک کارمند دریده می‌رفت و بعدی می‌آمد و توی همین حین و بین یکی هم از آن طرف سالن حالش بد می‌شد و روی دست می‌بردنش بیرون. توی ۲۰ دقیقه پنج مورد از طالبان برزیلی را شمردم و با خودم گفتم که بعد از نفر پنجم دیگر صبر جایز نیست و می‌روم جلو. ولی متاسفانه مورد پنجم بیخ پیدا کرد و دقایقی بعد برزیلی و مورد پنجم زبان‌هایشان را توی حلقوم هم فرو کرده بودند و گویا سخت دنبال چیزی نیافتنی آن ته‌ها بودند.

پدرسگ اینهمه لبخندهای شیرین مرا به هیچ جایش حساب نکرد. شاید هم تقصیر خودم بود. خودم آدم شُلی هستم. وسط آن ۲۰ دقیقه اتفاقاً یک بار آمد طرفم ولی من زبانم جایی انتهای کونم بود. چی بهش می‌گفتم؟ می‌گفتم چقدر هارید؟ چرا یک عده زن و مرد ۳۰ و ۴۰ و ۵۰ ساله عین نوجوانان تازه بالغ به جان هم افتاده‌اید؟ چرا همه چیز اینقدر سریع است؟ چرا پول زیاد و وقت کم است؟ چرا پنج روز کار کرده‌اید و آخر هفته دارید از دنیا انتقام می‌گیرید؟ چرا من احساس یک بچه دهاتی را پیدا کرده‌ام که تازه به شهر آمده؟ چی می‌گفتم؟ برزیلی مطمئناً جوابی برای این سوالها نداشت.

تحمل دیدن مورد پنجم و برزیلی را نداشتم. من آدم رمانتیکی هستم که توی همان ۲۰ دقیقه نگاه به برزیلی دل بسته بودم. حتی می‌دانستم که قرار است تعطیلات کریسمس با هم به سواحل برزیل برویم.چه می‌دانم، اینجا گویا جای من نیست. با دمبی آویزان لای پا دنبال ملانی و آغوش پرگوشتش گشتم. دم آخر پیدایش کردم. داشت می‌رفت. بدو بدو رفتم پیشش و با کلی لبخند شماره رد و بدل کردیم. یک جورهایی مطمئن بودم به ماجرا. درست است که آئورلیانو نیستم ولی او هم خوب می‌داند آئورلیانو علی‌الخصوص توی ۳۵ سالگی که دنبال کیفیت است و سلیقه‌اش صیقل خوردهدنبال او نمی‌آید. خب گویا همه تئوری‌هایم از بیخ و بن غلط هستند. یکیدو روز بعدش توی یک سلسله مسج، ملانی هم خیلی دوستانه بهم فهماند که دنبال ماجرایی نیست. کل نقشه‌هایم برای گذران کریسمس نقش بر آب شد. پوف.

Advertisements

17 Responses to “آئورلیانو، مردی از تبار بوئندیا”


  1. 1 ناشناس دسامبر 19, 2011 در 12:39 ق.ظ.

    ای وللللللل با حال بود البته منم فک کنم کریسمس همین بیصاحاب مونده خودمون در حال خر زدنم اما همون بهتر با این میلانی خیکی نرفتی :)))))))

  2. 2 Zahra دسامبر 19, 2011 در 2:16 ق.ظ.

    Aha! Khers! khosh behalet ke mitooni kereme zanet ro bezani va az ghose degh nakoni! ya hadaghal inja nanevisiash! man hamin alan halghe salhai ghabl ro tahe ye jabe didam, va hala midoonam ta ye hafte halam kharabe…

    Mishe, ye soal beporsam? midoonam khososi va age javab nadi hagh dari…hamsare sabeghet inja ro mikhoone? choon hamsar sabegh man blogam ro gahi mikhone va in mozoo bad joori ro asabe mane

    merc

  3. 5 koooootah دسامبر 19, 2011 در 3:32 ب.ظ.

    یعنی برای اینکه سکس کنی این همه وقت داری ؟
    مگه یه خرس چقدر می تونه زنده بمونه؟
    مگه سکس چقدر دور می تونه باشه از آدم
    قیاس کار آخونداست ولی
    یه جایی هست به نام خیابون
    هم توش کیفیت هست هم کمیت
    سکسی ترین ها با پول بدون انتظار و توقع
    زشته از نظر دیگران ولی من بیشتر سکسام با اوناس
    احتمالن از کلاب بهتره
    احتمالن از کلاس درس آئووو رلی آن و
    بهتره
    احتمالن بهتر از اینه فقط محدود شه به آخر هفته
    تو به نظرم خیلی کاملی
    من دنبال این نیستم که چیزی توصیه کنم
    اما
    هر شب خیلی بهتر از آخر هفته هاس
    هر شب
    نیم ساعت
    با یه نفر
    بسته به جیب
    خرس
    منو ببخش اما تو نیاز به سکس ابدی داری
    ببخش باهات خیلی بی پرده صحبت کردم
    تو برام خیلی مهمی

  4. 7 hntaurusEhsan دسامبر 19, 2011 در 4:11 ب.ظ.

    سلام مهندس خوبی؟ من فک کنم قدیمی ترین خاننده وبلاگت باشم :دی ، ولی خوب خواننده خاموش . از سالها قبل وبلاگ قبلیت مهندس خ… تا الان ، از اون موقع که تو ایران سر کار میرفتی تا اونجا که دوست دخترت رفت کانادا ، و تو ناراحت بودی تا اونجا که پذیرش گرفتی و رفتی ، تا اونجا دیدیش ، تا ازدواج کردی تا زندگی کردی و تا الان که دوباره مجرد شدی . همینطور زندگی شما مثل یک فیلم جلوی چشمم هست و تعجب از این که چقدر زود میگذره مرد!

  5. 8 صفا دسامبر 19, 2011 در 7:24 ب.ظ.

    دلتو بذار پیش ل ما دانشجوهای بدبخت که باید خر زنیم

  6. 9 Masoud دسامبر 19, 2011 در 10:18 ب.ظ.

    Khers,migam nokate behdashtiye weblog ziyad shodeha.:D

    khers jan,manam hese Ehsan ro daram.Manam ghasd dashtam hamchin commenti bezaram.Vaghean cheghadr zood gozasht.

  7. 10 مريم دسامبر 20, 2011 در 12:42 ق.ظ.

    خرس جان كلي خوندم با خودم كلنجار رفتم كه شما لندني يا اِمريكا،
    حالا اينا به كنار پستت با سادگيس يه حس گنده ي بد داشت،يعني واسه من بد بود از خاطره هاي كلاب رفتنم بدم مياد..

  8. 12 شین شین دسامبر 20, 2011 در 2:10 ق.ظ.

    خرس عزیز هیچ چیزی بیشتر از اعتماد به نفس در آقایون خانمها رو تحت تائیر قرار نمیده. این که این حس رو القا کنن که همه چیز رو تحت کنترل دارن و خوب میدونن که چی کار دارن میکنن. این دوست ایتالیایی شما هم به نظر من رمز موفقیتش فقط همینه.

  9. 15 zadsarv دسامبر 22, 2011 در 12:06 ب.ظ.

    منم چند باری تو زندگیم کلاب رفتم . از هر جایی بیشتر اونجا حس خاورمیانه ای بودن و همون بچه روستایی که اومده شهر رو داشتم .

  10. 17 میم ژانویه 3, 2012 در 9:22 ب.ظ.

    خیلیییییی قشنگ و روان می نویسین..واقعن آدمو جذب می کنه.شما نویسنده ی چیره دستی خواهید بود..شاید الان هم هستین و من یا حتی خودتون خبر نداریم. ولی واقعا بی نظیرن این قصه های زندگی تون..گاهی می گم شاید فقط قصه هستن.آیا واقعین؟ خیلی خوب ساخته و پرداخته می کنین و می نویسین.قلمتون خیلی زیباست.
    کلا دوسش دارم.ممنون


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




KHERS’s Twitter

بایگانی

Blog Stats

  • 1,056,024 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: