شش هفته

هفته اول

یک شب که احتمالن اواخر تابستان بود اما بوی پاییز می‌داد، داشتیم راه می‌رفتیم و فکر کنم آنجا بود که خیلی جدی گفتیم جدا بشویم. پنج دقیقه بعد زن و شوهری از دوستان‌مان را دیدیم که از خرید بر می‌گشتند و آنها از احوال‌مان پرسیدند و ما عمدتن منهمان دروغ‌های همیشگی و لبخندهای همیشگی را تحویل‌شان دادیم. گفتم که دنبال کار می‌گردم و شوهر کلی راهنمایی‌ام کرد و آنقدر با علاقه راهنمایی می‌کرد که رویم نشد بگویم خیلی جدی هم دنبال کار نیستم، فقط یک چیزی گفتم که فضای خالی بین دو زوجِ لبخند بر لب را به مقبول‌ترین شکل ممکن پر کنم.

ماجرای رستوران هم پررنگ است. یادم نمی‌آید که قبل از شب مذکور بود یا بعدش. فقط یادم می‌آید که بعد از ظهر جمعه بود و رفتم دنبالش و گفتم برویم آبجو بزنیم. یک مناسبتی هم برایش پیدا کرده بودم. داشتم در مورد دکور مبتذل رستوران حرف می‌زدم. از اینکه چقدر گل و گیاه مصنوعی‌اش حالم را بهم می‌زند، چوبکاری ارزان قیمتش با نئوپان‌های بی‌قواره چقدر توی ذوق می‌زند، چقدر صاحب رستوران تلاش کرده که اینجا را شیک جلوه بدهد اما احتمالن هیچ کسی که ده سالگی را رد کرده باشد فریب این نمایش رقت‌انگیز را نمی‌خورد. نمی‌دانم چطور بحث کشید به فردیت آدمها و اینکه رابطه این فردیت را نابود می‌کند، اصلن اینجوری طراحی شده و رسالتش همین است. بقیه‌اش را یادم نیست. بخشی از نوار پاک شده و دوباره آخرهای نوار موجود است که بهم گفت «تو واقعن همسر بدی هستی، آدم خیلی خوبی هستی ولی همسر افتضاحی هستی…»

اینجور مواقع من به نزدیکترین دستشویی می‌روم و این بار هم مستثنا نبود. با دقت خودم را توی آینه نگاه می‌کنم و نمی‌دانم دنبال چه می‌گردم. بعد معمولن به چاهک سینک نگاه می‌کنم و فکر می‌کنم چی می‌شد من هم سوار آب و کف‌های کثیف گردابه بخورم و بروم توی لوله فاضلاب. اینجوری مجبور نیستم که برگردم سر میزم. ولی خب توی دنیایی زندگی می‌کنیم که اگر بیش از اندازه توی توالت لفتش بدهی هزار جور برچسب می‌خوری. من هم برگشتم سر میزم و سعی کردم با گارسن ارتباط چشمی برقرار کنم تا صورتحساب‌مان را بیاورد. اما نشد. در آن لحظات از روز گارسن مشغول‌ترین آدم دنیا بود. پاییز رفت و زمستان آمد، سرمایش هم آمد و خیلی ملموس فضای بالای میز ما را اشغال کرد و ما حتی اگر حرف هم می‌زدیم توی آن سرما حرفها یخ می‌زدند و به طرف دیگر میز نمی‌رسیدند، و با همه این احوال هنوز گارسن نیامده بود. من یکی از سرنوشت‌ساز ترین تصمیم‌های زندگیم را گرفتم و رفتم دم دخل پول را دادم و بعد در سکوت و با فاصله از هم راه افتادیم و رفتیم سمت خانه. فاصله یک متری‌مان همینطور بیشتر و بیشتر شد و بعد از سی ثانیه من دیگر ندیدمش. او رفت و من دوست داشتم فردا صبح به خانه برسم. یا شاید هم پس فردا.

اما از بدیهای دیگر این دنیا، قید و بند قوانین فیزیکی است، همیشه بالاخره می‌رسی به جایی که دوست نداری بهش برسی. من مسیر ده دقیقه‌ای را هر چه هم کش دادم باز هم یک ساعت بعد پشت در آپارتمان‌مان بودم. نشسته بود روی صندلیش، توی آفتابِ کجِ عصر و سیگار می‌کشید.

***

هفته دوم

همه چیزهایی که من می‌دانستم و بهش گفته بودم، بهشان اعتراف کرد. گفته بودم که اینجوری فکر می کنی اما زیر بار نمی‌رفت و هر بار مثل یک ماهی لیز از دستان مستدلم در می‌رفت، همه آنها را خودش گفت، اعتراف کرد. به زبان ساده و بدون شاخ و برگ. هر بار که ناراحتی‌اش را فهمیده بودم و پرسیده بودم که به خاطر فلان کار من یا بیسار رفتار من ناراحت شدی و می‌گفت که نه، سرش درد می‌کند یا مثانه‌اش یا انگشت شست پای چپش، همه اینها را توضیح داد و گفت که واقعن از چه ناراحت بوده. من احساس آدم باهوشی را داشتم که با نخ‌نماترین توجیهات خودش را به بلاهت زده. مشکل سال قبل‌مان یادم آمد که بهیچ وجه توجیه نشده بودم اما در نهایت به خاطر اینکه اواینطور می‌گوید حرفش را قبول کرده بودم. مصداق بارز «نبین چی می‌گه، ببین کی می‌گه» شده بودم. حالا تابلوهای تزیینی را از دیوارها برداشته بود، کاغذ دیواری را کنده بود، با ناخنش گچ کاری و آجرها را ساییده بود و رسیده بود به اسکلت ساختمان، لخت و عور. وقتی که فشارش دادم که «چرا زودتر نگفتی؟ من که مدام می‌گفتم ریشه مشکلات اینهاست…» گفت که از اعتراف به این حالتها خجالت می‌کشیده و بعد هم گفت که «تو از اولش هم خودت می‌دونستی«. انتظاراتش را گفت و حقیقت مثل خورشید تابانی بود و فهمیدن اینکه من پارتنر یا همسر ایده‌آلش نیستم هوش زیادی نمی‌خواست. می‌توانم باشم ولی نیستم.

دو تا پیشنهاد کار توی شهرمان را رد کردم چون تصمیم گرفته بودم که بروم. با اینکه اولش آرام بود و منطقی، هرچه جلوتر می‌رفتیم عقب‌نشینی می‌کرد. «یک بار دیگر، از اول درستش کنیم، کار کنیم روی خودمانهمه جور پیشنهادی می‌داد و راستش من غصه می‌خوردم از اینکه توی موضع ضعف می‌دیدمش. می‌دانستم که همه این حرفها و وعده‌ها مثل مخدری است برای رفع درد جدایی. دوست نداشتم توی این حالت ببینمش. آدم قوی‌ای بود و همیشه او بود که من بهش تکیه می‌کردم، نمی‌توانستم ببینم که برای بخیه زدن به رابطه، به هر چیز و ناچیزی که باورش ندارد حاضر است تن بدهد.

اسباب و اثاث خانه را گذاشتم برای حراج. بیشترش بُز خر شد و ناراحت هم نیستم چون حداقل سریع جمع و جور شد. رفتنِ هر تکه‌اش شکنجه‌ای بود و فکر کنم همه آدمها یک شکنجه آنی و یا کوتاه مدت را بیشتر از یک شکنجه آهسته و پیوسته دوست دارند. با همه این احوال، غروبی را یادم است که مبل و میز را رد کرده بودم و هال عملن چیز نبود جز کمی پارکت و چند تا گلدان و آکوریومی خالی. آمد تو و با اینکه بهش هشدار داده بودم، نتوانست تحمل کند و شکست. رفت گوشه هالِ تاریک و خالی نشست و آرام گریه کرد.

***

هفته سوم

به افتخار این همه پولی که این چند سال توی حلقوم اِیرکانادا ریخته بودم یک بلیط مجانی بهم می‌دادند و من یک هفته رفتم مونترال پیش دوستم. از همه نوع ابزاری برای فراموشی هم استفاده کردم و تا حدی هم موفق بودم. رفتم پورتیسهد را هم دیدم. اما این یکی با اینکه اجرای فوق‌العاده ای بود اما اشتباه نابخشودنی‌ای از آب در آمد. من آدم تنها و هایی بودم میان جنگلی از ازواج. با شروع موسیقی تنهاییم را فراموش کردم ولی بعدش ناله‌های بِث گیبونز درباره عشق و تنهایی و خستگی و پوچی و خشم، آخرین چیزی بود که نیاز داشتم بشنوم. آنهم به صورت زنده وقتی که روی میکروفون قوز کرده و صورت مچاله شده‌اش در فاصله سی و پنج متری‌ام است. بعد هم صدایش سوار بر کوبهای تریپی و قاطی صدای سینتی سایزر و ترن تیبلی شد که حالا به صورت موجودات وحشی و زنده‌ای در آمده بودند و همراه با نوای خش‌دار و کثیف گیتار انگار کل غم دنیا را زوزه می‌کشیدند. و انگار کل این ماجرای دردناک را از کانالی اختصاصی برای مخ من مخابره می‌کردند.

از هفته سوم چیز زیادی یادم نیست اما به نتیجه‌گیری های جامعی از خودم رسیدم. الآن می‌دانم که بعد از اتمام این یکی، یا خیلی سریع وارد یکی دیگر می‌شوم و یا کف‌خواب همیشگی استریپ‌کلابهای حومه شهر و سالنهای ماساژ ارزان قیمت خواهم بود.

***

هفته چهارم

این بار نوبت من بود که برگردم به آپارتمانی که تا چند هفته قبل بوی قیمه و زندگی می‌داد و حالا خالی است، جوری که انگار تا حالا هیچ جایی اینقدر زننده، اینقدر پر از خاطره، خالی نبوده. موکت اتاق خواب به اندازه یک مربعِ دو در دو پرس شده؛ جایی که سابقن تختخواب رویش بود. به جایش یک پتو سفری و چند تا بالش چرک روی مربع پرس شده پخش و پلا شده‌اند. هیچوقت فکر نمی‌کردم نبود چهار تا تکه خنزر و پنزر اینقدر می تواند ویرانگر باشد. از حمام آمدم و افتادم روی پتو. سردم بود، خیس و لخت بودم. کرکره بالا بود و پسری که همیشه توی آپارتمان روبرویی پشت کامپیوتر نشسته بود و گهگاهی ما را دید می‌زد هم بود. اما حتی او هم حوصله نداشت نگاهی به فلاکت من بیندازد. ساعتها آنجا لرزیدم و بالاخره بهش زنگ زدم. نتوانستم حرف بزنم ولی خودش آمد. محبتش را یادم نمی‌رود. اگر نیامده بود من هنوز همانجا افتاده بودم.

فکر کنم سر جمع با دوسه نفر خداحافظی کردم. چند روز آخر من بودم و بیست و پنج تا آهنگ پیانو که به دقت گلچین کرده بودم، احتمالن برای چنین مواقعی. هر از گاهی آهنگ را متوقف می کردم و چند تا کیسه لباس و آت و آشغال می‌بردم دست‌دوم فروشی سر کوچه. بهر حال باید یک زندگی را توی دو تا چمدان بسته‌بندی می‌کردم. البته آخرش هم که نشد. تکه پاره‌هایی از یک زندگی را جمع کردم و ریختم توی چمدانم و چند دقیقه‌ای نشستم رویش تا درش چفت بشود، لباسها فشرده بشوند، خاطرات کنسانتره بشوند. همه این کارها با فشار باسن روی چمدان.

آخرین روزم توی کانادا، مراسم فارغ‌التحصیلی‌ام هم بود. بغیر از مورچه‌ها و موشهای سالن، من با کت و شلوار دامادی‌ام و عبا و عمامه فارغ‌التحصیلی‌ام و لبانی که به هیچ وجه فرم لبخند نمی‌گرفتند، آرام‌ترین و در عین حال غمگین‌ترین جنبنده سالن بودم. جلوی رییس دانشگاه زانو زدم و یکی چیزی به گردنم آویزان کرد. حتی با اینکه عین جملات تبریکش را به پانصد نفر قبل از من گفته بود، احساس کردم لای تبریکش دارد همدردی می کند و اگر خوب گوش می‌کردی می‌شنیدی که می‌گفت «برایت متاسفم«.

***

هفته پنجم

سه تا مصاحبه کاری توی انگلیس گرفتم. در اصل یکی‌شان علاقه‌مند بود و هزینه بلیط و اینها را می‌داد. اما من به دومی هم گفتم فلان تاریخ انگلیسم و آنها هم یک قرار مصاحبه برای فردایش گذاشتند. یک آژانس کاریابی هم قرار سومی را جور کرد. اولی یک شرکت تحقیقاتی بود توی یک «شهرک تجاری» اطراف کیمبریج. برایم هتلی توی یکی از روستاهای اطراف رزرو کرده بودند. به نظرم روستای متروکی بود و حتی قبل از غروب آفتاب همه جا سیاه شده بود و همه مردند. ساکنین این روستا جگوار سوار بودند، اما احتمالن هیاهوی شهر را دوست نداشتند و خانه‌های در حال انقراض‌شان را بیشتر می‌پسندیدند. هتلم هم ساختمان ترسناکی بود که از قرون وسطی سرسختانه سر جایش ایستاده بود و بغیر از لوله‌کشی و سیم‌کشی و دوربین مدار بسته فرق چندانی با روزگار جوانیش نمی‌کرد.

کوله سنگینم را کنار اتاق انداختم و مثل هر مسافر هتل دیگری دوش گرفتم و چای کیسه‌ای مجانی و بدمزه خوردم. بعد با وحشت متوجه شدم که جوراب تیره برای مصاحبه فردا ندارم. می‌دانستم که جوراب اسپرت با کت و شلوار مساوی ردی بدون قید و شرط توی مصاحبه است. حتی می‌گویند در برخی شهرها مجازات اعدام دارد. تنها گزینه جورابهای کوهنوردی‌ام بودند. اینها خاکستری تیره بودند اما متاسفانه در حد عفونت بو می‌دادند. روح قدیمی ساختمان هتل در من هم نفوذ کرد و یادم افتاد دورانی بود که مردم با دست رخت می‌شستند. سینک را پر از آب داغ و شامپو و نرم کننده کردم و سابیدم. آب رنگ قیر شده بود و من هنوز می‌سابیدم تا بالاخره از کت و کول افتادم و پهنشان کردم روی شوفاژ سرد.

فردا صبحش را با سنگین‌ترین صبحانه عمرم شروع کردم: نیمرو، سوسیس، بیکن، لوبیا، سیب‌زمینی و نان تست. معدهٔ شیرموز دیدهٔ من هنگ کرد و ساعتهای بعدی زندانی دستشویی بودم. جورابهایم هم هنوز خیس بود و با اتو به جان‌شان افتادم. و بعد هم یک قیلوله که تبدیل به خواب عمیقی شد. نیم ساعت قبل از مصاحبه از خواب پریدم و بدو بدو حاضر شدم. احتمالن بی‌استرس‌ترین و خندان‌ترین و بی‌انگیزه‌ترین کاندیدا بودم. تنها سوالم ازشان آخر مصاحبه این بود که کارمندان شرکت کجا زندگی می‌کنند. «روستاهای اطراف و خود کیمبریجاحتمالن یاس را توی صورتم خواندند و اضافه کردند که قطار سریع السیر تا لندن چهل دقیقه‌ای می‌رود، چهل دقیقه تا قلب هیاهو و هیجان.

کمتر از هفتاد و دو ساعت بعد ایمیل گرفتم که رد شده‌ام و با اینکه غرورم آسیب دیده بود اما ناراحت نبودم، چون حتی تصور زندگی باز همتوی شهر کوچک اذیتم می‌کرد. بهشان حق می دهم که ردم کردند. فهمیدند که علیرغم معدل سیزده لیسانم، شاید بتوانم کار انجام دهم اما انگیزه‌ای برای انجامش ندارم. هرچه هم لبخند زدم و خودم را هیجان‌زده نشان دادم، آنها خمیازه‌ها و نگاههای خالی پشت ماسک «آدم باانگیزه«ام را دیدند. هرچه نباشد اینها گرگ پیر هستند.

مصاحبه دومم توی لندن بود اما خیلی امیدوار کننده نبود. پرسیدند چقدر می‌خواهی. پیچ و تاب خوردم و عدد نامربوطی گفتم و آنها هم برایم سوت کشیدند. یعنی خیلی زیاد است. من هم چشمانم را هرچه مظلوم‌تر نشان دادم و توی دلم یک شیشکی پرصدا برایشان کشیدم. آخر مصاحبه هم ازشان خواستم زودتر جواب بدهند، «چون اولی‌ها گفته‌اند ظرف یک هفته جواب می‌دهند«. فکر می‌کنم این جمله نقطه عطف مکالمات و اوج سیاستمداری من بود. با همین یک جمله گویا بازارم را گرم کردم و این شبهه را ایجاد کردم که جنس خوبی هستم و خواهان زیاد دارم.

مصاحبه سوم را نرفتم چون عصرش برای تهران پرواز داشتم و با کوله و کراوات سخت بود خودم را سر موقع برسانم. شب قبلش هم یک عقیدهٔ موقتی و بیست و چهار ساعته‌ای به قضا و قدر پیدا کردم و به دلم افتاد که مصاحبه سوم را نروم. به جایش شب با یک عده جوان رفتم مست کردم.

***

هفته ششم

درست است که اتاق نوجوانی مرا به باشگاه بدنسازی تبدیل کرده‌اند و بوی ترش عرق به خورد موکت و دیوارهای اتاق رفته، اما هنوز امن‌ترین بالش دنیا همانجاست؛ کنار کتابخانه‌ام که پر از کتابهای طراحی سازه‌های فولادی و بتنی است. بله، من یک زمانی دوست داشتم مهندس موفقی بشوم. این روزها دوست دارم مهندسی بشوم که روزها را زودتر شب کند و شبهایش هر چه دیرتر صبح شوند. خوابهایش هرچه عمیق‌تر شوند و حتی اگر صبح هم نیامد، من مشکلی با غوطه توی رویاهای بیمارگونه‌ام ندارم.

پولتیک‌ام اثر کرد و شرکت دوم بهم پیشنهاد کار داد. ولی من اینقدر شکم سیر، نامطمئن (نامطمئن به همه چیز، از محل زندگی تا خود نحوه زندگی) و وقیح بودم که بهشان گفتم پولش کم است. پولش کم نبود. من مثل بچه دماغویی بودم که اینقدر بزرگترهایش را انگولک می کند و نق می زند تا آخر سر بزنند زیر گوشش. انگار می‌خواستم به دست خودم شرایط سختی ایجاد کنم که خودشان بی‌خیالم شوند. تا «مجبور» شوم ایران بمانم. چون وقتی نرخ تبدیل پوند دو هزار تومان است آدم با ادله منطقی نمی‌تواند تصمیم بگیرد و نیاز به همین بازی‌های روانی است تا خودمان را مجبور با انجام کارهایی کنیم که همه می‌گویند اشتباه است. طرف حسابم مهندس نیک سیرتی است که این درگیریها را ندید و نفهمید و فکر کرد من دارم باز هم بازارگرمی می‌کنم و پیشنهادش را کمی چاقالوتر کرد.

من نه رستم دستانم نه کورش کبیر و نه هیچ آدم قهرمان و متفاوت دیگری. من فقط دهان گشادی دارم و با کمی تاخیر راه بقیه را می‌روم. فقط هی داد و بیداد راه می‌اندازم و از استثمار نیروی انسانی توسط شرکتها و برده‌داری نوین و مهاجرت اجباری و کوفت و درد و زهرمار می‌نالم، اما مثل بقیه هفته ای چهل ساعت باید کار کنم و سالی بیست و دو روز مرخصی داشته باشم. تازه برای اینکه مرخصی‌ام را هم پشت سر هم استفاده کنم باید از ماهها و شاید سالها قبل آلت تناسلی مافوقم را با شیر پرچرب بمالم تا با درخواستم موافقت کند.

اینها تمامی ندارد، چون زندگی تمامی ندارد. بعضی شبها فکر می کنم اشتباه کردم که رابطه‌ام را ترک کردم. این اتفاق معمولن سانس دو تا چهار صبح می‌افتد و خواهرم وانمود می کند که سخنرانی‌ام را گوش می‌کند. بعضی شبهای دیگر فکر می‌کنم چاره‌ای نداشتم، یا حداقل الآن چاره‌ای ندارم. شاید یکیدو سال باید بگذرد. اما در مجموع آرامم. خوشحال نیستم، هیجان ندارم، انگیزه ندارم. اما آرامم.

Advertisements

10 Responses to “شش هفته”


  1. 1 سینا دسامبر 3, 2011 در 12:30 ق.ظ.

    سلام ‌خرس، از گودر اومدم اینجا کامنت بذارم و برم…

    پست بسیار وحشتناکی بود… یاد n ملیون خاطره افتادم و الان، تو این شب شنبهٔ سرد تاریک، دارم تنها ودکا میخورم، بعد از مدتها، و عین یه «‌خرس گنده»، اشک میریزم…

    • 2 KHERS دسامبر 3, 2011 در 11:58 ق.ظ.

      سینا جان اذیت نکن خودتو. منم همیشه اینطوری نیستم. بعضی وقتا هستم. تنهایی مشروب خوردن هم بد نیست باباجون. منم اولا خیلی اذیت میشدم سر این قضیه. ولی عادی میشه!

  2. 3 ناشناس دسامبر 3, 2011 در 6:12 ب.ظ.

    امروز که داشتم ابن پستت رو می خوندم یاد یک جمله از میلان کندرا افتادم تو کتاب جاودانگی، که خطاب به یکی از شخصیت ها می گه: تو رفیق شفیق گورکنان خودت هستی…

    من فکر می کنم تو در بازی وسواس فکری درباره حقیقت افتادی خرس جان. نمی دونم چرا فکر می کنم هنوز شانس زیادی برای تو و همسرت هست که با این وسواس فکری به بادش دادی و داری می دی.

  3. 7 void دسامبر 5, 2011 در 7:30 ب.ظ.

    فقط اومدم بگم همچنان این دو رو برا میپلکم و ارادتمندم.

  4. 9 کفشدوزک مارس 18, 2013 در 8:37 ب.ظ.

    اولش از پست‌های آخرت شروع کردم، بعد از یه مدت فهمیدم که حتما باید از اول شروع کنم، مثل همیشه که اول از همه ۱۵ صفحه آخر کتابو میخونم بعد اگه خوشم اومد از اول شروع می‌کنم،

    شاید خودتم اگه اینکارو انجام بدی واست خیلی‌ جالب و البته دردناک باشه.

    بهار حال انگار معتاد شدم به داستان زندگیت ، امیدوارم به آرامش برسی‌ در آستانه سالِ جدید،

    دوستدار تو

  5. 10 ModernAli مارس 6, 2014 در 7:06 ب.ظ.

    بشین کتاب بنویس بفرشت واسه ناصر انقطاع


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




KHERS’s Twitter

بایگانی

Blog Stats

  • 1,056,024 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: