داستانی به نام ترازو

هادی سر صبحی نشسته بود توی توالت و زنگ زده بود ایران با پدرش حرف بزند. سه ساعت بعدش پدرش با ایرفلوت پرواز داشت برای ورشو. یعنی اول ترانزیت برای مسکو و از آنجا به ورشو. از آنجا هم قرار بود برود شهری که کنفرانس درش برگزار می‌شد. اسم شهر را درست به خاطر نمی‌آورد؛ لوتس یا چیزی در همین مایه‌ها. شاید هم به خاطر تلفن راه‌دور و صدای هواکش توالت که توی پس‌زمینه می‌آمد اسم شهر را درست نشنیده بود.

پدرش گفته بود از ورشو تا لوتس را نمی‌داند چطوری می‌رود. حالا باید برم اونجا، ببینم چجوریه، اتوبوس ارزونتره یا هواپیما…“

هادی یک کم من و من کرد. تصور اینکه پیرمرد با جثه نحیف و کیف سیاهش ویلان توی خیابان‌های ورشو بگردد کمی نگرانش می‌کرد. کیف بِرزنتی سیاهی که احتمالاً تویش فقط یکیدو جفت شرت و جوراب و زیرپوش و یک مسواک کج و کوله لابلای پوشه‌ها و کاغذها گذاشته است. بعد یادش آمد که پدرش در دوران جوانی اینقدر سفر کرده که دیگر فوت و فن ماجرا را می ‌داند. فقط زمانه و حکومت‌ها عوض شده‌اند، خیابان و هتل و فرودگاه و مسافرت که فرقی نکرده. پدرش انگار از اینکه بی‌برنامگی نسبی‌اش باعث جلب توجه شده خوشحال هم شده است. ”تازه هادی جون، هتل هم رزرو نکردم. اونم باید برم اونجا ببینم چی می‌شه…“

هادی کمی بیشتر به فکر فرو رفت و نگران شد. البته همین که کنفرانس توی لهستان برگزار می‌شد خودش نکته مثبتی بود. بهرحال تا چند سال پیش کمونیست بودند و لابد قیمت‌ها هنوز نجومی نشده است. اگر گذار پدرش به اروپای غربی و معجزه یورو می‌افتاد که احتمالاً با دیدن نرخ کرایه هتل، شب را روی نیمکتِ کنار ترمینال اتوبوس بیتوته می‌کرد و صبحش می‌رفت کنفرانس. بعد تصمیم گرفت بیخود به این نگرانی‌ها دامن نزند. خودش چند ماه قبل با یک کوله‌پشتی چند هفته‌ای ول گشته بود و می‌دانست سفر اروپا توی این دوره و زمانه خطر خاصی ندارد.

منم دوست داشتم بیام پیشتکاش می‌شد یه بلیط بگیرم و بیام و یه هفته پیشت باشم. لهستانم ندیدم تا حالا

خب بیا باباجون، منم خیلی خوشحال می‌شم.

به همین سادگی، بدون یک کلمهٔ اضافی و یا ژست مصنوعی. اینقدر ساده به هتل رزرو نکرده‌اش دعوتش کرد که هادی حتی یک لحظه هم شک نکرد که پدرش واقعاً خوشحال می‌شود اگر یک هفته برود پیشش. البته رویش نمی‌شد به پدرش اعتراف کند که شپش ته حسابش قاپ می‌اندازد و خرج سفر را ندارد. نه دیگه بابا، از آمریکا که دوره، خودت می‌دونی. اگه اروپا بودم می‌اومدم حتماً…“

همینطور که تلاش می‌کرد پدرش نفهمد بی‌پول است و همچینن از توی توالت حرف می‌زند، ناخودآگاه یاد هفته پیشش افتاد که به زنش گفته بود که پدرش عازم لهستان است و کاشکی می‌شد که او هم برود پیشش. وقتی اینها را می‌گفت بیشتر به فانتزی یک سفر دو نفره با پدرش فکر می‌کرد تا به مقدمات و الزامات سفر. سفری که شاید اولین و آخرین سفرِ از این جنس باشد. پدر و پسری که سالهاست از هم دور بودند و پسر علیرغم تلاشهای اندکش هنوز نتوانسته بود از دوران رابطه پدریپسری عبور کند و وارد رابطه‌ای شاید دوستانه‌تر و بی‌تکلف‌تر بشود. کل ایده سفر بیشتر در حد یک خیالبافی شیرین برای رفع کسالت یک عصر وسط هفته بود، نه چیزی فراتر.

پنجشش سال پیش این در و اون در می‌زدی، شده یه دور روز خونوادتو بپیچونی‌شون که پیش من باشی، الآن برعکس شده، منو می‌پیچونی که پیش خونوادت باشیچه جالبمنم که البته هیچوقت جزو خونوادت نشدم…“ اینها را همسرش بهش گفت.

به نظر هادی اصلاً هم جالب نبود. به نظرش مقایسه بی‌ربطی بود. اصلاً از همه این مقایسه‌ها خسته شده بود. او به این چیزها فکر نمی‌کرد. مقایسه‌های بی‌ربط. به تنها چیزی که فکر نکرده بود ترازویی بود که توی یه کفه‌اش زنش نشسته و توی آن یکی کفه‌اش بقیه آدمهای دنیا به نوبت می‌نشینند؛ پدرش، مادرش، خواهر و برادرش، دوستانشتوی تمام وزن‌کشی‌ها زنش باید سنگین‌تر باشد وگرنه «رابطه» زیر سوال رفته. هادی هیچوقت به این چیزها فکر نمی‌کرد. اصلاً نمی‌فهمید که چنین ترازوی متافیزیکی‌ای هم وجود دارد. اما خیلی وقتها وقتی داشت با چیزی ور می‌رفت، تازه بعد از ساعتها ور رفتن می‌فهمید آن چیزی که باهاش ور می‌رفت شاهینِ همان ترازوی مذکور بوده. اینجور وقتها دوست داشت دو تا کفه فلزی ترازو را بردارد و محکم مثل سنج بکوبد روی گوشهایش، جوری که صدای زنگدارِ تیزی کل آپارتمان‌شان را بلرزاند، دیوارها را بریزاند، شالوده زپرتی آپارتمانِ الکیگران‌شان را به رعشه بیندازد و گوشهایش را هم برای همیشه کَر کند. یا حداقل کَر هم نمی‌کند یک ابزاری باشد که جلوی شنیدن یاوه را بگیرد. چرا سخت است؟ چرا ممکن نیست؟ چرا چنین ابزاری وجود ندارد؟ اسمش می‌تواند آنتییاوه باشد. هادی با خودش فکر کرد وقتی دنیا اینقدر ظریف طراحی شده که هر گوشه‌اش که پا می‌گذاری دُمِ کلفتِ یک آدم کلفتی را له می‌کنی، احساسات مبتذل یک سری آدم دیگر را داغان می‌کنی، ترازوهای نامرئی بیشماری را نامیزان می‌کنیوقتی اینقدر دقیق و دشوار طراحی شده که همه‌اش مثل یک معمای بی‌انتها و بی‌جواب به نظر می‌آید، معمایی که تنها رسالت طراحش پیر کردن من و ریدن به اعصاب من بوده. خب چرا نمی‌شود یک چیزی هم طراحی بشود که من یاوه‌ها را نشنوم؟ چه کسی یاوه را تشخیص می‌دهد؟ معلوم است که من. نه به خاطر اینکه من رییس کل دنیا هستم، نه، اما وقتی برای یک هویج هم توضیح می‌دهم با من هم‌نظر می‌شود که یاوه بوده و حتی به نشانه همدردی برگهای سبزش را تکان می‌دهد. به زبان هویجی می‌خواهد به من بفهماند که آره، واقعاً یاوه شنیدن خیلی مصیبت بزرگی است، مخصوصاً وقتی که روزمره باشد، مخصوصاً وقتی که زرد و مبتذل و تکراری باشد، مخصوصاً وقتی که روز اول که توی صف بودی برای چنین چیزی ثبت‌نام نکردی. تو برای چیزهای دیگری ثبت‌نام کرده بودی. برای دنیایی که آدمهایش می‌فهمند، آدمهایش مقایسه نمی‌کنند، آدمهایش درک می‌کنند، از ترازو فقط برای کشیدنِ وزن یک چنگه هویج جنگلی استفاده می‌کنند، نه برای دادگاهی کردن به صورت ریل‌تایم، از هویج‌هایش برای خوردن و خرت خرت کردن استفاده می‌کنند نه برای اینکه بکنند توی کون همدیگر. جدای از اینها، آدمهایش از هم دور نیستند، مرزهای کلفت با سیم‌خاردارهای تیز و برق‌دار وجود ندارد، حساب‌های بانکی تپل هستند و توی جوبها هم عسل و شیر جاریست. هادی برای اینها ثبت نام کرده بود. اما هر ثبت‌نامی اصلاً از شروعش بوی ابتذال می‌دهد. چون یک عده ریش‌سفید قبلاً پروسه ثبت‌نام را تعیین کرده‌اند، آنها از قدیم و ندیم این ترازو و این سیستم را کار گذاشته بودند. هادی با خودش فکر کرد که اگر واقعاً دموکراسی بود، اگر منِ ناتوان با گوشهای کَرَم واقعاً حق رای داشتم، اول حق رایم را پس می‌دادم. بعد با متانت یک پُرس سیر می‌ریدم به ریشهای سفیدِ ریش سفیدها. چون سیستم‌شان خیلی داغان است. اصلاً هم مهم نیست که سیستم‌شان سرد و گرم روزگار را چشیده و از پشت هزار مرحله آزمون و خطا درآمده، مهم این است که این سیستم‌شان زندگی و اعصاب من را داغان کرده و اگر واقعن دموکراسی هست، من چیزی نمی‌خواهم جز اینکه توی یک رینگ خاکی تک به تک بایستم روبروی ریش‌سفیدها، و سیستم‌شان و ترازوها و مقایسه‌ها و زنهای ناراحت و طلبکار. تک به تک بایستم جلوی همه و هرچیزی که می‌گوید آدم نباید برود ورشو و از آنجا بنشیند کنار بابایش توی اتوبوس شب‌رو و برود به سمت لوتس. توی آن رینگ خاکی من همه‌شان رو نابود می‌کنم و بعد که میدان خالی شد دست می‌کنم توی جیب عقب شلوارم و یک پارچه سفید مچاله شده از تویش در می‌آورم و بله، درست حدس زدی، یک پرچم است. یک پرچم که رویش عکس یک اتوبوس شب‌رو است که دارد وسط جنگلهای لهستان می‌گازاند به سمت لوتس و اگر بیشتر دقت کنی دو ردیف مانده به عقب اتوبوس، کله یک پیرمرد را می‌بینی که خوابش برده و افتاده روی شانه پسرش. و می‌دانی چیست؟ درست است که جیبم خالیست اما باور کن برای آرزوهایم که نباید پول بدهم و بازخواست بشوم.همه اینها به سرعت از مغز هادی گذشت و بعد یادش افتاد که برای حفظ رابطه لبخند پهنی به سمت همسرش نشانه برود.

Advertisements

6 Responses to “داستانی به نام ترازو”


  1. 1 abbas دسامبر 2, 2011 در 9:54 ب.ظ.

    delemoon barat tang mishe.

  2. 3 Zahra دسامبر 3, 2011 در 5:24 ق.ظ.

    Khili bakhash ha az dastanet ro mifahmam ama ashyd agar ghese zane hadi ham neveshte mishod, nokate fahmidani dasht….

  3. 5 نگارایرانی دسامبر 3, 2011 در 8:11 ب.ظ.

    خیلی خیلی قشنگ بود این داستان . منو واقعا تحت تاثیر قرار داد ،مخصوصا اون ترازوی متافیزیکی!

  4. 6 شیرین آوریل 23, 2012 در 8:49 ق.ظ.

    مشکل روابط قراردادی همینه. اگه آدم از ازدواج قید و بند بسازه، از عشق قید و بند بسازه همین میشه. ولی فکر می کنم هادی هم در ساختن این ترازو، یا لااقل در پذیرفتنش نقش داشته.
    من یک هادی رو می شناسم! دیروز با برقی تو چشمهاش خبر ازدواجش رو به من داد. و امروز، میگه راحت نیست جلوی زنش با من حرف بزنه.
    البته این شکایت ها رو از زنها کمتر می شنویم. زنها داوطلبانه به این قید و بندها تن می دهند. می گذارندش به حساب عشق شوهرشون که یه لحظه هم نمی تونه از زنش دور بمونه. یا غیرت. یا هزار کوفت دیگه.
    مشکل روابط قراردادی همینه. اصلا ازدواج یعنی قرارداد.


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




KHERS’s Twitter

  • @Shimuszm اگه اسم قهرمانم پولس بود اونوقت اسم رمانم رو می‌ذاشتم «پاییز پولس». واج‌آرایی و ازین حرفا. 20 hours ago
  • روس‌ها نسخه‌ی جوگیرتر ایرانیان. 20 hours ago
  • تقسیم طبقاتی جدید تهران: راننده‌های اسنپ مشتریای اسنپ 20 hours ago
  • یه ماه وقت دارم یه گزارشی بنویسم. ۲۰ روز گذشته. بدیهیه که روز ۳۳ دست بقلم خواهم شد. 20 hours ago
  • RT @aeen_norouzi: مثلا خواسته‌ی اصلی مردی که توی کافه داشت کلیپ می‌دید و قهقهه می‌زد در واقع این بود: من رو ببینید. من بهش خیره شده بودم ا… 23 hours ago

بایگانی

Blog Stats

  • 1,067,747 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: