پودر

این بار موفق شدم که مادر و خواهرم را قانع کنم که بدرقه نیایند. برادرم گفت مرا می‌رساند اما پدرم می گوید ”اون وقته شب تنهایی خطرناکه برگرده“ و اینطوری ما می‌شویم سه مرد تنها توی تونل توحید که داریم به سمت فرودگاه می‌گازیم.توی راه به پدرم از بی‌انگیزگی‌ام می‌گویم و اینکه نگرانم موج بحران میانسالی که به سراغم بیاید چه وضع و حالی پیدا کنم. از وقتی مذهبی شده توانایی عجیبی برای ارتباط دادن گوز به شقیقه پیدا کرده. ”اینکه چیز بدی نیست بابا جون. ناصر خسرو، مولانا و حضرت محمد هم دچار این بحران میانسالی شدن ولی دیدی که به سمت خوبی هم رفتن. چیز بدی نیست این تغییرات.“

خانم ریاضتی، مسئول چکاین گفت که گیتارم را نمی‌توانم ببرم توی هواپیما.

خب خانم پس اگه ممکنه یه برچسب شکستنی بزنین روش و بدین قسمت بار.

قسمت شکستنی نداریم آقاجان. اینجوری هم بدی توی بار تا برسه اونجا پودر می‌شه، مطمئن باش. برو از آقای سلیمانی بپرس ببین می‌ذاره با خودت ببری تو. اگه نه که برو حداقل سلفون پیچش کن.

جواب آقای سلیمانی از پیش معلوم بود. انگار او هم بی‌صبرانه منتظر پودر شدن گیتارم بود. مردِ سلفون‌پیچ را از آقای سلیمانی و خانم ریاضتی بیشتر دوست دارم. او با دقت و علاقه ۳۵ لایه نایلون حبابدار و ۲۳ لایه سلفون روی هارد‌کیس گیتارم پیچید و مجموعه را به استوانه‌ای الاستیک و ضد‌ضربه و ضدگلوله تبدیل کرد. به کارش وارد بود و علاقه هم داشت و شاید هم این نکته که می‌دانست تومان همراهم نیست کیفیت کارش را ارتقا داده بود. دنیا جای بهتری می شد اگر همه‌مان به کارمان وارد بودیم و علاقه داشتیم. مثلن خانم ریاضتی و آقای سلیمانی به جای پیشگویی در مورد آینده گیتار من و چگونگی پودر شدنش، آنرا در جای درستش یعنی بین شکستنی‌ها قرار می‌دادند. وقتی گیتار را تحویل خانم ریاضتی دادم احساسی بهم می‌گفت شاید آخرین بار باشد که می‌بینمش. اینقدر این اواخر توی موقعیتهایی بوده‌ام که برچسب «آخرین بار» رویشان خورده که دیگر تحمل این یکی را نداشتم. می‌خواستم همراه استوانه نایلون‌پیچی شده‌ام بپرم روی نوار نقاله سیاه و لیز بخورم توی قسمت بارها. تازه اینجوری از رفتارهای زننده همسفرهایم هم در امان می‌ماندم. هنوز ندیده می‌دانم که بالاخره یکی از بندهای فهرستم را دارند: جنباندن مداوم بازو به منظور کسب مساحت بیشتری از دسته مشترک بین دو صندلی، بوی بد بدن، باز کردن بیش از حد لای پا جوری که خشتک‌شان دهانه یک زاویه منفرجه را تشکیل بدهد، افتادن پتو، بالش و یا هیکل‌شان روی من، و بدتر از همه: تلاش برای باز کردن سر صحبت و بحث سیاسی و تحلیل‌های آبدوغ‌خیاری با صدای بلند و تکرار مداوم ”بعله آقا، بعله، سال ۵۹ رو شما یادتون نمی‌آد…“

باورم نمی‌شد کنار راهرو افتاده‌ام و سه تا صندلی کناری‌ام خالی است. مسافرانی را می‌دیدم که با حسرت به صندلی‌های خالی کنار من نگاه می‌کردند و توی جاهای تنگ و کوچکشان دست و پا می‌زدند. شاید اگر روی هر چهار صندلی بخوابم زیادی توی چشم بزند و یکی از هزاران پیرمرد یا پیرزن مسافر صدایش در بیاید؟ شاید بهتر باشد دو تا صندلی را اشغال کنم؟ توی همین افکار بودم که ناگهان سه نفر که گویا دیر رسیده بودند دوان دوان آمدند و همه صندلی‌های خالی را گرفتند. حداقل خوبیش این بود که بغل دستیم دختر بود و لذا احتمال بو و بحث سیاسی بسیار اندک می‌شد. علاوه بر این چشمهای میشی رنگ زیبایی هم داشت و می‌توانست خوراک رویابافی برای طول سفر را تامین کند. تصاویری از خانم ریاضتی، دختر چشم میشی و مولانا در حال بحث با شمس بر سر بحران میانسالی همگی در ابری صورتی رنگ محو شدند و من قبل از پرواز خوابم برد.

آقا؟ آقا؟ خیلی خیلی عذر می‌خوام آقا. ولی امکان داره صندلی‌تون رو عوض کنید؟“ صورت تپل مهمانداری از توی کادر لوزی مقنعه مقابلم بود و بهم لبخند می زد. خواب و بیدار راهم را کشیدم که بروم و تازه وسط راهرو فهمیدم کفشهایم پایم نیست.

جای جدیدم موارد زیادی از مشکلات را داشت. بدنساز گنده‌ای کنارم نشسته بود که دوش را به بعد از سفر موکول کرده بود. سعی کردم بنشینم اما پایم زیر صندلی جلویی جا نمی شد. بدنساز احتمالن برای تهویه بهتر هوای اطراف خشتکشپایش را منفرجه باز کرده بود و یک پایش کامل زیر جاپایی من بود. چشمِ مهندس خط‌کش است و دستش ترازو. نگاهی به خشتکش انداختم. دوخت شلوار جینش کش آمده بود اما کماکان اصرار داشت که پایش را با زاویه دقیقن ۱۵۵ درجه باز نگه دارد. نگاهی حاکی از انزجار بهش انداختم و در جواب با دست چپش کورک‌های روی بازوی راستش را خاراند.

پیرها هواپیما را قُرق کرده‌اند. حرص می‌زنند. برای جا دادن ساکهای گنده‌شان توی کمد، برای قاپ زدن معدود پتو و بالشهای بوگندوی موجود، برای غذاهای بدمزه و شور و نان اضافی(که تازه نمی‌خورند و می‌ریزند توی کیفهایشان)، برای صف توالت، برای صندلی‌های خالی. من هم همین گه خواهم شد؟ لابد گریزی نیست.

بالاخره فرود آمدیم. ده دقیقه منتظر می‌مانیم تا اتوبوس بیاید ببردمان. همه کلافه شده‌اند. اینهم لابد اثر شاخ و شانه کشی دولت است که برگشته‌ایم به سیستم اتوبوسی انتقال از هواپیما به ترمینال. تمام اثر سیاستها هم گویا روی مسافر بدبخت است. همان سوختگیری توی ایروان هم تبدیل به درآمد برای شرکتها شده. پروازِ رفتم به سمت تهران، توی ایروان عده‌ای مسافر پیاده کردند و عده‌ای را سوار. رسمن هواپیما به اتوبوس بین شهری تبدیل شده. تحریمی که قرار بوده دولتها را ساقط کند فقط مردم را از پا در می آورد، هزینه‌ها را بیشتر می‌کند و یک سری نان به نرخ روز خور هم جیب‌هایشان را پر می‌کنند.

خانوم جان؟ خانوم جان؟ خانوم جان قربونت برم، من از اینجا پرواز دارم واسه ویرجینیا، می‌شه اول منو با ویلچر ببرین؟

خانم ویلچرا دست ما نیست، پرسنل فرودگاه میان می‌برنتون.

هواپیما پر از این تیپ‌هاست، معلوم نیست با این حال و روز چرا اینقدر در رفت و آمدند. منی که ۳۰ ساله‌ام از این سفرها نفرت دارم. نمی‌دانم توی مخ اینها چه می‌گذرد که قاره‌ها را یکی پس از دیگری به کمک هواپیما و ویلچر در می‌نوردند. بالاخره اتوبوس می‌رسد. نصفی را سوار می‌کنند و ما می‌مانیم برای سری بعد. نفر سر صف دوام نمی‌آورد و می‌دود سمت اتوبوس. خانم خارجی که مسئول صف است لبانش را سر پایین می‌کند و نچ‌نچ می‌کند. نه مرد دونده را دوست دارم نه خانم نچ‌نچی را. به نظر من راه درست این است که عین آدم هواپیمایمان بایستد کنار ترمینال و توی ایروان هم سوختگیری نکنیم و مثل بقیه آدمها باشیم. اینجوری نه دونده داریم و نه نچ‌نچی.

فکر کنم ورود به هیچ شهری اینقدر توی ذوقم نزده بود. روز قبل از سفر برای یک هفته ارزان‌ترین مهمانخانه را رزرو کردم و البته خیلی زود هم جواب خسّت‌ام را گرفتم. اول اینکه ۷۵ پوند پول تاکسی پیاده شدم تا برسم به آن سر شهر. نصفش البته برای خرفتی پیرمردی بود که هر میدان شهر را سه بار دور می‌زد. مهمانخانه هم شرق شهر بود که گویا فقیرترین محل شهر و پاتوق مسلمان‌هاست. دشداشه‌های بلند و ریش‌های کپک زده، برچسب حلال روی در و دیوار مغازه‌ها، بعضن مکالمه ته‌گلویی اعراب در گوشه و کنار کوچه و خیابان، و صدای اذان. مهمانخانه هم خانه‌ای شخصی از آب در آمد که صاحبش جادوگر سیاه‌پوستی به نام خاله دِیزی بود. خاله دیزی با گرمکن قهوه‌ای و لبخندی پهن به سراغم آمد اما من از مدتها قبل متوجه شده بودم که جای اشتباهی آمده‌ام. با همان لبخند مابقی پولها را شمرد و مرا به حفره‌ٔ یک در دویی که به نام اتاق بهم غالب کرده بود راهنمایی کرد. من با اثاثیه‌ام توی اتاق جا نمی‌شدیم و خاله دیزی احتمالن با همان لبخند پهن از پشت در کمک کرد و هُل‌مان داد تا بالاخره در اتاق بسته شد و من پرت شدم روی تختخواب. و اینگونه بود آغاز سفر رویایی من به پایتخت رویاها.

Advertisements

11 Responses to “پودر”


  1. 1 اعظم دسامبر 3, 2011 در 3:46 ق.ظ.

    قلم خوبی داری. برات آرزو می کنم که بحران میان سال ت و با یه حربه ی جوانی و خامی رد کنی! جسور باش…تو می تونی.

  2. 3 نغمه دسامبر 3, 2011 در 2:46 ب.ظ.

    نمی دونم این حرف مضحک چه اثری داره. بر اساس احتمالات گفتنش بهتر از نگفتنه. اگه کمکی لازم داری یا سوالی یا حتی تنها هستی و تازه وارد در انگستان می تونی ای میل بزنی به naghmeh1381@hotmail.com
    متاسفم اگه زیادی شتابزده یا … هست!

  3. 5 پم پم دسامبر 3, 2011 در 11:05 ب.ظ.

    گیتارت چی شد؟ پودرشد؟

  4. 7 قلعه حسنخانی دسامبر 4, 2011 در 11:14 ق.ظ.

    سلام
    متن شش هفته ات را خوندم، راستش قبل از اینکه بخوام بخونم انقدر مشکلات بهم فشار اورده بود که داشتم دیوونه می شدم
    یه خورده آروم شدم

  5. 9 شین شین دسامبر 4, 2011 در 10:28 ب.ظ.

    اومدین لندن؟ !!!! کاری داشتین میتونم کمکتون کنم. البته احتمالاً دوست و آشنا دارین خودتون اینجا

  6. 11 selin دسامبر 9, 2011 در 5:13 ق.ظ.

    سلام، من نفهمیدم چطور شد که از صندلیت بلندت کردن توی هواپیما؟؟


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




KHERS’s Twitter

خطا: توییتر پاسخ نداد. خواهشمندیم چند دقیقه صبر کنید و این صفحه را بازآوری نمایید.

بایگانی

Blog Stats

  • 1,089,202 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: