سرود زندگی

دیشب روی تشک بدون ملافه خوابیدم. چندتا بولیز شد بالشم و حوله حج پدرم و پالتویش شد لحافم. صبح دیدم یک خط قرمز زیر گونه چپم افتاده. لابد رد لبه حوله است. شبیه یک سرخپوست اصیل شده‌ام. می‌روم سر کوچه بالش و لحاف بخرم. کلی می‌سلفم و از توی کاتالوگ لحاف با پَر و کُرک طبیعی انتخاب می‌کنم. لحاف را مثل لواشک پرس کرده‌اند و روی جلدش وعده داده‌اند که نایلون وکیوم شده‌اش را که باز کنیم لحاف به سایز اصلی بر می‌گردد. توی اتاق با هیجان نایلونش را پاره کردم و به انتظار نشستم که لحاف نازکم ضخیم بشود. چند ساعت گذشت و من کماکان منتظر بودم و لحاف هم ضخامتش از ۲ سانتیمتر به ۲.۲ سانتیمتر افزایش پیدا کرد. حتی توی آفتاب کم جان پاییزی هم می‌شد تعداد پرها و کرک‌ها را به دقت شمرد. چیزی در حدود ۴۳ تا پر و دو مشت کرک داشت. احتمالن حتی یک قوی کامل هم مصرف نکرده‌اند.

ساعت پنج هوا تاریک می‌شود. یک کم لولیدم. دو بار یک آلبوم را از اول تا آخر گوش دادم و آماده شدم که بزنم بیرون. به بیلبوردی از لباسهای خاطره‌انگیز تبدیل شده‌ام. پوتینهای چرم مشکی که از کانادا خریدم و برادرم می‌گفت مال ارتش آلمان شرقی است. پولیور خاکستری بالنو که رویش طرح برفهای چاقالو دارد. شال گردنی که همسر سابقم برایم خرید. پالتوی قدیمی پدرم که این روزها حسابی کارم را راه انداخته و حداقل ظاهرم را شبیه بقیه کارمندهای مرکز شهر کرده. دستبند طلا سفید کارتیر که مادرزنم برایم خرید، و کنارش بند چرم نازکی که خودم از شهر کتاب خریدم و از سه جا پاره شده اما کماکان تلاش می‌کند ظاهر دستبند طلا را خراب کند. باید آتش بزرگی درست کنم و همه لباسهایم را بسوزانم و یک سری چیز جدید بخرم. اینجوری نمی‌شود. همه چیز خاطره است. خاطره آدمهایی که نیستند و جاهایی که تاریخ شده‌اند. باید نفت کوره بریزم روی آتشم و کنارش بایستم و تکه تکه لباسها را بیندازم تویش و بعد با انبر کج و کوله‌ام زیری‌ها را بیاورم بالا تا کامل بسوزند. آخرش که خوب همه چیز گُر گرفت و خودم هم گرم شدم می‌توانم برای تنوع بپرم توی آتش و اینجوری از شروع یک زندگی جدید هم معاف بشوم.

حوصله ندارم از روی نقشه دنبال مسیر بگردم. حوصله ندارم به ساختمانها نگاه کنم. فقط دوست دارم سرم را بیندازم پایین و راه بروم. اما مردم نمی‌گذارند و هی حواسم را پرت می‌کنند. از پشت شیشه رستورانها آدمها را می‌بینم. هم زوجی و هم گروهی. من دوست داشتم جزو کدام دسته باشم؟ زوجها؟ یا گروهها؟ یا هیچکدام؟ مگر از جفت‌شان فرار نکردم؟ چرا هرچه فرار می‌کنم باز هم به نبودن‌شان فکر می‌کنم؟ همه‌اش تصمیم خودم بوده. چهار سال پیش که رفتم کانادا اینجوری فکر می‌کردم که توی زندگیم دوست‌دخترم و خانواده‌ام مهم هستند. بقیه چیزها مثل دوستان درجات بعدی اهمیت را داشتند. تئوری مسخره‌ای داشتم. الآن هیچکدام‌شان را ندارم؛ نه دوست‌دخترم و نه خانواده‌ام و نه دوستی. مشخص است جایی مسیر را اشتباه رفته‌ام. کجایش را نمی دانم. فقط هی از پشت شیشه آدمها را نگاه می کنم. یادم می‌افتد تنهایم و تا می‌آیم غصه بخورم یادم می‌افتد که آنور شیشه هم خبری نیست، یا حداقل برای من نبوده. بوده‌ام و می‌دانم چه خبر بوده و خسته شده بودم. شاید اصلن گزینه‌های دیگری هم باشد؟ یا باید تنها با دستهایی در اعماق جیب پالتو توی پیاده‌روهای تاریک قدم زد، و یا توی رستوران‌های کم نور با آدمها معاشرت کرد یا دست زنی را فشرد و از زیر میز پایش را؟ گزینه دیگری نیست؟ گزینه‌ای که ورای همه گزینه‌ها باشد و فکر تویش نباشد و شادی و ناراحتی و هیجان تویش تعریف نشده باشد. مثلن یک گزینه خود شیشه رستوران است که به همه ما محیط است و اصلن هم پیاده‌ها و هم مشتری‌های رستوران بدون اینکه بدانند کارهایشان را براساس وجود شیشه انجام می‌دهند: بعضی‌ها می‌روند پیاده‌روی تا از پشت شیشه به مردم نگاه کنند و بعضی هم می‌روند رستوران که بنشینند کنار شیشه و خیابان و محتویاتش را نگاه کند. شیشه گزینه سومی است که دوست دارم انتخابش کنم و آن طور زندگی کنم. ناظر بی‌طرف و خسته.

بعضی‌ها لباسهای مبدل پوشیده‌اند. یکی لباس سوپر ماریو، یکی نقاب گربه‌ای. کمی جلوتر سوراخی توی دیوار است که همه‌شان واردش می‌شوند. چرا زندگی اینقدر رقت‌انگیز و بی‌هیجان شده که برای گذرانش باید نمایش بازی کنیم؟ آدمهای بزرگ و جدی باید نمایش بازی کنیم تا کمی، فقط کمی، گذران زندگی راحت‌تر شود. باید مشروب بخوریم تا فقط کمی راحت شود. باید های بشویم تا موقتن یادمان برود. کی اینقدر سخت شد؟ چرا قدیمها راحت‌تر می‌گذشت؟ شاید چون آن موقع الکل هدف بود و نه وسیله. قدیمها به چه فکر می‌کردم که همیشه خوشحال بودم؟ نمی‌دانم. فقط می‌دانم مدتهاست که چیزی هیجان‌زده‌ام نمی‌کند. آب و هوا سرعت قدمهایم را تنظیم می‌کند. هیچ جایی نیست که بهش برسم. قراری ندارم، مقصدی ندارم و دوست هم ندارم که داشته باشم. احساس می‌کنم از همین الآن بازنشسته‌ام. ساختمانی که تویش کار می‌کنم در حقیقت یک پارک است که ما پیرمردها تویش شطرنج می‌زنیم. مهندس بالادستی‌ام در حقیقت پیرمردی است کمی از من مسن‌تر و هرچه سعی می‌کند هیجان بازی را زیاد کند من تنها به تکان دادن مهره‌ها اکتفا می‌کنم. تکان دادن بدون هیج دلیل خاصی. چون همه تکان می‌دهند. چون همه کار می‌کنند من هم کار می‌کنم. چون همه می‌روند خارج من هم می‌روم خارج. چون همه سکس می‌کنند من هم سکس می‌کنم. دلیل هیچ کاری را نمی‌دانم و می‌دانم که هیچ توضیحی هم فایده خاصی ندارد. آرامشم ترسناک است. شبها بیهوش می‌شوم و صبحها قبل از اینکه ساعتم زنگ بزند اتوماتیک بیدار می‌شوم. دندانهایم را توی آینه می‌شمارم و وقتی مطمئن شدم کم و کسری ندارند مسواک می‌زنم. چون سلامتیم برایم مهم است. با این حال مثل دودکش سیگار می‌کشم. اما بزودی می‌خواهم سلامت بشوم و بروم استخر. چون همه سلامت هستند. بعد از مسواک کرواتم را گره می‌زنم و با سه بار به گره و طول مقبول می‌رسم. اگر سی بار می‌شد چه؟ عصبی می‌شدم؟ نه‌خیر، به هیچ وجه. می‌توانم تمام عمرم بایستم جلوی آینه کراوات گره بزنم و خراب بشود و دوباره از اول. این کار هم هیچ فرقی با بقیه کارها ندارد. همه‌شان مثل هم هستند. همه‌شان. هیجانها، ترسها، غمها، همه‌شان غیرواقعی‌اند و چون همه این مقررات و نحوه بازی را قبول کرده‌اند ما هم همین‌‌ها را قبول کرده‌ایم. قبول کرده‌ایم توی موقعیت الف هیجان‌زده شویم و توی موقعیت ب ناراحت بشویم و توی موقعیت جیم بخندیم. هیچ چیز رقت‌انگیزتر از سالن سینمایی نیست که همه آدمها سر یک صحنه خاص می‌خندند. هیچ چیز رقت‌انگیزتر از خیابانهایی نیست که راس ساعتهای مشخص پر و خالی می‌شوند. مدتهاست از چیزی نمی‌ترسم. قدیمها خانه تاریک و خالی و غریب مورمورم می‌کرد. دیشب توی خانه خالی، اتاق خالی و تخت لخت و غریب مثل دیو خوابیدم و هیچ فرقی با هیچ جای دیگری نداشت. چون همه جا همین است. وقتی به هیچ جا تعلق نداری فرقی نمی‌کند کجا بخوابی. می‌تواند توی هتل یا اتاق یا کنار ایستگاه مترو باشد.

Advertisements

49 Responses to “سرود زندگی”


  1. 2 نازی دسامبر 2, 2011 در 7:39 ب.ظ.

    هیچ پستت مثل این یکی واسم ملموس نبود

  2. 3 Masoud دسامبر 2, 2011 در 7:50 ب.ظ.

    Damet garm,Mohandes.Nemidunam kodomo bekhunam.
    Migam darbare eshghale sefarat ina nazari nadari?
    (man yeki az khanandehaye kheily ghadimitam.Ghabltarh dasturate ashpazi mineveshti.Dige chera neminevisi.)

    • 4 KHERS دسامبر 2, 2011 در 8:07 ب.ظ.

      به به.هر چیزی قدیمیش خوبه!
      شرمنده پشت سرهم پست کردم. شرایط اینجوری حکم میکرد.
      سر آشپزی اینقدر فحش حخوردم که دیگه بیخیال شدم. ولی شما خودت الآن یه علاقمندی و اگه تعداد به حد نصاب برسه دوباره شروع می‌کنم.
      :))

  3. 5 koooootah دسامبر 2, 2011 در 11:18 ب.ظ.

    چرا به یه شرکت انیمیش سازی یا یه گروه تئاتر این نوشته هاتو نمی دی؟هم پوله هم یه عده آدم بدبخت مثل من ولی بی خبر از نوشته هات می تونن با بدبختی روبرو بشن و بفهمن چقدر همه چیز عن و گه هست
    البته با این وضعی که هست انتظار زیادی هست ازت که این کار رو بکنی
    می تونی بعضی وقتا هم مطرنج بزنی
    اسم خارجی اش رو نمی دونم ولی هدف توی این یکی بازی شطرنج اینه که هر کی همه مهره ها رو زودتر به باد داد برنده هست
    یه جورایی مسخره کرده همه چیزو این بازی دومی
    مثل همه چی
    آها داشتم فکر می کردم هیدگر بهتر بود به جای اینکه روی کلمه » چیز » انقدر مانور بده روی » هیچ چیز » کار می کرد

  4. 7 سینا دسامبر 3, 2011 در 12:48 ق.ظ.

    ‌خرس، اینا وحشتناکن… میفهممشون… چرا اینقد ملموسن…؟

  5. 8 Darieh دسامبر 3, 2011 در 2:39 ق.ظ.

    محشر کبری کردی که مهندس جان….

  6. 10 الهام - روح پرتابل دسامبر 3, 2011 در 11:22 ق.ظ.

    فکر نمی کنم که الان باید برات متاسف بود. حتی فکر می کنم که جای خوبی هستی و اذیتی که الان می شی (می شی؟) از اذیتی که توی اون رابطه می شدی قابل تحمل تره.

  7. 11 صفا دسامبر 3, 2011 در 2:20 ب.ظ.

    سلام خرس
    چرا اینجوری شدیم
    عمیقا فکر می کنم که تو شبیه شوهرم من فکر می کنی
    کاش می شد یکمی باهات حرف بزنم
    ما داریم وسط یه تعلیق دس و پا میزنیم
    من میخوام به هر قیمتی تو این رابطه بمونم
    اون میخواد به هر قیمتی این رابطه را تموم کنه
    اونم به من میگه نمیخوام ضعیف ببینمت
    من میگم نمیخوام از دستت بدم دوستش دارم
    و این قصه بی انتها ادامه داره
    کاش میشد باهام حرف میزدیم

  8. 13 صفا دسامبر 3, 2011 در 2:23 ب.ظ.

    در مورد اشپزی هم منم پایه ام
    مخصوصا از قست اووکادو و با نون تست استقبال میکنم

  9. 14 شادی شاهی دسامبر 3, 2011 در 2:30 ب.ظ.

    منم عین تو. چون سایه ای میان دوستان داشته و نداشته و از دست داده ها وهیچ گاه به دست نیامده ها میلولم .

  10. 16 Zahra دسامبر 3, 2011 در 3:43 ب.ظ.

    Khoob man ham moshtari dastoore ashpazi hastam, gah gahi

  11. 18 koooootah دسامبر 3, 2011 در 11:21 ب.ظ.

    :l
    بپسی بود اینا که گفتم؟
    خودت نمی بینی که چطور به فاک می ره آدم توی نوشته هات؟
    یا شاید انقدر واضحه برات که دیگه به چشمت نمی آد
    نه من بپسی باز نمی کنم من تحت تاثیر قرار می گیرم و تحت اون تاثیر کامنت می ذارم
    واقعن پوچ اما حجم بزرگی از درده چیزهایی که نشون می دی
    می شه ساعت ها بهش خندید ولی از روی ترس
    گفتم مثل وقتی که کسی از پشت دیوار بپره بیرون و با صدای بلند بترسونه آدم رو
    می خنده احتمالن آدم
    اما از ترس و یه کمی هم امید که هنوز نمرده
    البته
    آدم وجود نداره

    • 19 KHERS دسامبر 4, 2011 در 12:46 ب.ظ.

      آره خب. شاید خیلی هم پپسی نبود. ولی خب من یه آدم ندید بدیدی هستم که هر نوع توجهی رو دوست دارم و به صورت پپسی تعبیرش می‌کنم :ی

  12. 20 اسپریچو دسامبر 4, 2011 در 12:02 ب.ظ.

    این نوشته ارزش روزی یک بار خوندن رو داره. مهندس. مهندس خستهء تنها. به خیل انسانهای تنها و بی انگیزه خوش اومدی.

  13. 23 احمد دسامبر 4, 2011 در 3:57 ب.ظ.

    قدیم تو گودر می خوندیم و شیر می کردیم الان باس بیام اینجا کامنت بذاریم و ابراز وجود کنیم.
    خدا باعث و بانیش (گوگل) رو به زمین گرم بزنه

  14. 25 خورشید دسامبر 4, 2011 در 9:38 ب.ظ.

    واقعاً خوب مینویسید امیدوارم اوضاع خوب بشه واستون. ترسناک شده نوشته هاتون. من یه سوال بی ربطی واسم پیش اومد اون آقایی که آدرس وبلاگش teng2 بود و اسمش یک مهندس خسته یا همچین چیزی بود کجاست آیا خود شما نیستید؟

  15. 26 شین شین دسامبر 4, 2011 در 10:52 ب.ظ.

    من یه زمانی سه سال تو این وضعیت گیر کردم. صبحها یادمه از خواب که پا میشدم انگار جسبیده بودم به تخت باید با کفگیر جدام میکردن. خیلی بد بود خیلی بد. چند تا نوشته های آخرت خیلی سخت بود خوندنشون. خیلی اذیت میکردن. من واقعاً برات دعا میکنم که زودتر از این حالت خارج شی. خیلی باید مواظب باشی که وا ندیدی و نزاری تسخیرت کنه. وقتی بهش غلبه کنی خیلی حس خوبی خواهی داشت حس بزرگ شدن. یه حسی مثل پوست انداختن.مراقب خودت باش خرس

  16. 28 زیتا دسامبر 5, 2011 در 4:41 ق.ظ.

    اول از همه اینکه این تعبیر شیشه ات خدا بود! بعدش هم هر چند که این آخرهفته ای حال ما را بدجور گرفتی مهندس جان ولی خواندنت برای یه جاهایی از مخ آدم خوب است. بعضی از قسمتهایی را که مدتهاست هایبرنیت شده اند بیدار می کند. در ضمن این سوال ابدی «کی اینقدر سخت شد» هم بد کوفتی بود. خدا وکیلی من روزی نیست که از خودم نپرسم این بی جواب پرسش لامروت را.

  17. 30 Lida دسامبر 5, 2011 در 4:52 ق.ظ.

    کاشکی الان کانادا بودی…حتما می خواستم ببینمت….هم اکباتانی…

  18. 32 caspiansea دسامبر 5, 2011 در 9:38 ق.ظ.

    mohandes ghogha kardi baba. sobhe doshanbe ieho ghafelgir shodam. goore babaie doctora man baiad hamasho bekhoonam.

  19. 34 كاميار دسامبر 5, 2011 در 8:04 ب.ظ.

    دوستت دارم با اين نوشته هات

  20. 35 ناشناس دسامبر 5, 2011 در 11:42 ب.ظ.

    Zood ezdevaj kardi?? chand salet bood?????

  21. 39 Doost دسامبر 7, 2011 در 8:14 ق.ظ.

    ye soal beporsam baraye khodam na inke manzuri dashte basham, be hich zane dige ee alan fek nemikoni?

    • 40 KHERS دسامبر 7, 2011 در 6:38 ب.ظ.

      به یه آدم خاص؟ نه.
      به آدمها به صورت کلی؟ بلی.

      • 41 شین شین دسامبر 8, 2011 در 6:20 ب.ظ.

        خیلی بامزه ای که به همه سوالات جدی جواب میدی. بدشانسی هم آوردین تا اومدین هوای جزیره بهم ریخت. اصولاً این هوا آدم خوشحال رو هم دپ میکنه. اگه میبینی غصه هات خیلی زیادن یه میزان زیادیش به هوا مربوطه.

      • 42 KHERS دسامبر 8, 2011 در 9:02 ب.ظ.

        حالا جواب نمیدادم به خدا یکی تا حالا فحش کشم کرده بود. یننی قدیما که اینجوری بود. جواب نمیدادی سریع مواخذه می‌شدی.

  22. 43 صفا دسامبر 8, 2011 در 12:21 ق.ظ.

    اگه خیلی احساس تنهایی کردی پاریس بیا پیش من
    قدمت سر چشم

  23. 45 اسپریچو دسامبر 8, 2011 در 10:44 ب.ظ.

    دست آبجی محترمه رو بیگیر پاش یه ویکندی چیزی بیا پیش ما، در مورد ویزا هم در خدمتتون هستم دربست.

  24. 46 موسیو گلابی دسامبر 11, 2011 در 12:25 ب.ظ.

    عالی بود مهندس… محشر :)

  25. 47 بهار(سلام تنهایی) دسامبر 11, 2011 در 1:53 ب.ظ.

    حال هر روز خیلی از ماها ..چرا دنیا این رنگی شده ؟؟

  26. 48 ZZAHRA دسامبر 11, 2011 در 9:52 ب.ظ.

    چرا من با این که فقط 21 سالمه و خیلی از چیزایی که گفتی رو حتی تجربه نکردم،انقدررررررررررر درکت میکنم؟ چرا من از الان پوچ گرا شدم؟ دلم به حال خودم میسوزه:(

  27. 49 زیتا ملکی دسامبر 23, 2011 در 12:09 ب.ظ.

    خوب بود. دیشب نتونستم نظر بذارم و برات بگم کجاهاش حالمو خوب کرد اما الآن اومدم که همین قدر برات بنویسم که خوب بود.


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




KHERS’s Twitter

  • تنها خوبى اينترنت ضعيفم اينه كه توى اينستا همون عكساى محو رو لايك ميزنم و سر ميدم ميرم پايين زودتر كارم تموم شه. 1 day ago
  • بعلت ترک سیگار شامه‌م انقدر تیز شده که گاهی فکر می‌کنم این دیگه دماغ نیست، شمشیره. 3 days ago
  • قاطی کردن سالاد کهنه و نو جرمه. 3 days ago
  • اصل پول و سود پول دو تا چيز متفاوتن. 4 days ago
  • @better_el من گفتم؟ 😑 4 days ago

بایگانی

Blog Stats

  • 1,089,202 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: