فستیوال فک زنی سالانه

مادرم خیلی صحبت می کند. هر دفعه که می آیم ایران این حالتش بیشتر می شود. انگار کل حرفهای سال را جمع می کند و می خواهد توی یک ماه بزند. اما نمی شود که. اگر ایران بودم هفته ای یک بار بهشان سر می زدم و چند ماه یک بار هم خانه فامیل جمع می شدیم و حرفها اینجور تلمبار نمی شدند. تازه حرف خاصی هم که نیست. انگار خودِ فعلِ حرف زدن است که تلمبار شده. وگرنه من چه نیازی دارم که کل بیوگرافی دانشجویش را بدانم؟ اینکه دانشجویش از شهرستان آمده و با چادر آرایش می کرده و توی خیابانها مشکل داشته. بعد مادرم بهش گفته یا چادر نینداز یا آرایش نکن، چون چادر با آرایش یک معنی بدی توی تهران دارد. به من چه؟ من اصلن علاقمند هم نیستم. ولی الآن داستان همین خانم هاشمی و مشکلات زناشویی لیلا و شوهرش و ماجرای همکارهای زیرآب زنش و هزار تا داستان دیگر را از حفظم. تازه جدای از حرف باید سرش را هم گرم کنم. هر روز فیلم، پیاده روی، کوهنوردی. بزنم به تخته انرژیش هم فوق العاده است. سنشان هم که زیاد می شود خوابشان کم می شود و سر جمع روزی چهار ساعت خواب است، سه-چهار ساعت سر کار است و بقیه اش باید جبران این سالهای نبوده را بکنم. اینقدر کمبود برنامه و ازدیاد انرژی و اشتیاق داریم که امروز قرار شد و بکوبیم برویم تئاتر. آنهم تئاتری که بانوی تپل سینمای ایران خانم بهاره رهنما درش بازی می کند. خودش که پایه بود اما دقیقه نود بقیه به خاطر ترافیک برنامه را کنسل کردند. تازه حتی نیمچه پیشنهادی هم داد که دوتایی برویم. به قول خواهرم مثل مادر و پسرِ توی فیلم سایکو.

همیشه آخرهای سفر به همین حالت اشباع و پریشانی می رسم. دوست دارم برگردم سر خانه و زندگی خودم. بماند که این بار خانه و زندگی ای هم ندارم برگردم سرش. این چند سال زندگی توی شهر کوچک هم بدعادتم کرده و اصولن این حجم از «با هم بودن» خسته ام می کند. به نظرم طبیعی هم هست؛ سی ساله ام و هر از چند گاهی یکی-دو ماه بر می گردم به اتاق و شیوه زندگی شانزده سالگی ام و خب درست که هفته های اولش جالب است، اما آخرش باید هم خسته کننده بشود.

شاید یک مشکل دیگر هم مذهب شان باشد. می خواستیم با خواهر و بردارم و شاید دوستهایشان برویم شمال. مادر و پدرم هم سریع اعلام پایگی کردند. طبعن برنامه الکل منتفی می شود. ساعت خواب، جنس تفریحات و برنامه غدا هم به همچنین. البته برادرم برنامه مدونی برای دور زدنشان تهیه کرده بود. می گفت بعد از اشاره اولیه، دیگر در مورد سفر حرف نزنیم و بعد روز موعود می گوییم ما داریم می رویم و اینجوری آمادگی اش را ندارند و مرخصی نگرفته اند و اینها. تا حدودی راست می گفت، چون عادت ما این است که قبل از هر برنامه ساعتها و بلکه روزهای پیاپی در موردش بحث می کنیم و عدم بحث یعنی برنامه ای وجود ندارد. البته مادرم بو برده بود توی کوه، لای داستان مادربزرگ مرحومش و اینکه چقدر زن پیشرویی بوده، پیش من گله کرد که برادرم دوست ندارد اینها بیایند. من با آرامش همیشگی ام سعی کردم بهش بقبولانم که اشتباه فهمیده و برای خنثی کردن دلگیری اش شروع کردم در مورد ساندویچ کوکویی که قرار است درست کنیم و توی راه بخوریم حرف زدم. در مورد اینکه باگتها را از کجا می گیریم و گوجه ها را لای نان نمی گذاریم چون آب می اندازند و نانها خمیر می شوند و دلمان آشوب می شود. در مورد اینکه شمال سرد است اما سردش هم خوب است و به جایش مفصل می رویم پیاده روی ته تهش اگر واقعن زمهریر سیاهی بود بر می گردیم تهران. در مورد همه چیزهایی که همه می دانند، اما باز هم گفته می شوند. بعد هم که برگشتیم خانه به برادرم گفتم که شمال خانوداگی شد، شرمنده. آخرش هم که برف آمد و برنامه خودبخود کنسل شد و دیگر لازم نبود وزنه تعادل خانوده و حلقه اتصال بین جوانان یاغی و پیران دل شکسته باشم.

تازه اینها همه احوال مادرم بود. او خودش حرف می زند و جبران نبودنم را می کند. پدرم داستان دیگری است. از قدیم حرفی نمی زده و یا مشغول کار است و یا پای تلویزیون. ساعت خواب و بیداریش هم به ما نمی خورد. هشت یا حداکثر نه شب جلوی تلویزیون بیهوش می شود و از آنطرف سه یا چهار صبح که ما تازه داریم به خواب می رویم بیدار می شود. صحبتهای دو نفره مان خیلی کم است. گاهی او از پروژه های ساخت و سازش می گوید ولی خب کلن طبع حرف مادرم را ندارد. حالا اینبار کمی برایش از مشکلات زندگیم گفتم و تصمیمات آینده ام و اینها. به دقت گوش می کرد و گهگداری از لای دودهای وینستون عقابی اش نظری معمولن مخالف هم می داد. از برق توی چشمهای خسته اش می فهمم که کلن این رابطه را، این حرف زدنها را دوست دارد و هر بار هم سراغش برویم استقبال می کند، اما خودش نمی تواند بحث و حرف را راه بیندازد و پیش ببرد. سه-چهار ماه پیش هم که اختصاصی زنگ زدم به خودش و تلاشهای کاریابی ام برایش گفتم گویا خیلی خوشحال شده بود و بعدن از مادرم شنیدم که همه اش را دوباره و چندباره برای مادرم تعریف کرده. خلاصه اینکه مورد پدرم به مراتب سخت تر و پیچیده تر است، اما صورت مسئله همان است. ارتباطی که می رود نابود بشود را باید توی یک ماه فورس ماژور رویش کار کنی و زنده نگهش داری.

Advertisements

11 Responses to “فستیوال فک زنی سالانه”


  1. 1 thenewcomer نوامبر 13, 2011 در 9:46 ب.ظ.

    I don’t think you are right. As far as I could remember, M was a champion talker even when we were there, she would be talking non-stop whenver we were together or when we called, it has nothing to do with being away for several years.

  2. 2 ناشناس نوامبر 14, 2011 در 6:12 ق.ظ.

    خیلی خوب بود، مرسی.

  3. 3 صفا نوامبر 14, 2011 در 8:52 ب.ظ.

    خرس نگو که تو داری جدا میشی
    از سال اول ازدواجم دارم میخونمت و باهات همراهم از همون موقع که می نوشتی دوست دخترم
    حالا من اومدم این گوشه دنیا شاید که یه مدت جدا زندگی کردن باعث بشه شوهره از تصمیم جدایی منصرف بشه
    تو میری ایران چون زندگی نداری
    چرا ما اینقدر نسل بیخود پر طلاق پر اشوبی هستیم

  4. 4 م.ن.ش نوامبر 15, 2011 در 7:01 ب.ظ.

    کاملا درکت می کنم . مادر منهم دقیقا همین وضعیت را دارد و گاهی از حرف زئنش به مرز جنون می رسم . گاهی اوقات پشت تلفن اینقدر حرفهای بی ربط می زند که دیگه نای حرف زدن راجع به خودم را ندارم و صحبت را قطع می کنم .

  5. 5 فاطمه نوامبر 17, 2011 در 7:59 ب.ظ.

    چطور دلت میاد در مورد مادر و پدرت و پیچوندنشون اینجا بنویسی!!!

  6. 6 koooootah نوامبر 21, 2011 در 10:33 ب.ظ.

    همه چی
    کلن
    انقدر بد به هم سر هم بندی شده
    که نمی شه با هیچ چی چسبوندش
    وقتی که
    خراب می شه

  7. 7 koooootah نوامبر 23, 2011 در 1:34 ق.ظ.

    و این
    یک غم هست
    وقتی
    که از مادر می نویسی
    و
    به
    وابستگی گذشته ها فکر می کنی
    وقتی
    از پدر
    و
    باز به گذشته ها
    و اینکه
    یا گذشته فیک بود
    یا الان
    اما
    یک حقیقت هست
    اون
    فیک بودنه.

  8. 8 ََAnnie نوامبر 25, 2011 در 10:48 ق.ظ.

    من شما را توي گوگل پلاس «شير » كردم..اگر با لينك در آنجا هم مخالفيد تل مي. :-)

  9. 9 bahar نوامبر 25, 2011 در 3:48 ب.ظ.

    :) tak take harfaato baa hame vojoodam dark mikonam
    baraaye man hatta shayad vaz badtr ham bashe: maadare midoone be in zoodia bargashtani nistam har rooz 1 saat maraasem e skype darim :))

  10. 10 caspiansea نوامبر 29, 2011 در 3:11 ب.ظ.

    agha ie chizi benevis, kheili khaste eem in rooza, har roozam ke miam check mikonam khabari nis. khers jaan khaste taram nakon.


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




KHERS’s Twitter

  • @Shimuszm اگه اسم قهرمانم پولس بود اونوقت اسم رمانم رو می‌ذاشتم «پاییز پولس». واج‌آرایی و ازین حرفا. 18 hours ago
  • روس‌ها نسخه‌ی جوگیرتر ایرانیان. 18 hours ago
  • تقسیم طبقاتی جدید تهران: راننده‌های اسنپ مشتریای اسنپ 18 hours ago
  • یه ماه وقت دارم یه گزارشی بنویسم. ۲۰ روز گذشته. بدیهیه که روز ۳۳ دست بقلم خواهم شد. 18 hours ago
  • RT @aeen_norouzi: مثلا خواسته‌ی اصلی مردی که توی کافه داشت کلیپ می‌دید و قهقهه می‌زد در واقع این بود: من رو ببینید. من بهش خیره شده بودم ا… 21 hours ago

بایگانی

Blog Stats

  • 1,067,739 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: