I just dont know what to do with myself

دیشب با وحشت متوجه شدم که هفت ماه از فارغ‌التحصیلی‌ام گذشته. راستش خودم هم متوجه نشدم، زنم بهم نهیب زد، وگرنه من از زندگیم رضایت کامل دارم. از دوسه هفته پیش شروع کردم دنبال کار بگردم. تا حالا ۱۰۲۰ جا رزومه فرستاده‌ام و دو تایشان معذرت‌خواهی کردند و بقیه هم هیچی. کار من احتمالاً توی شرکتهای نفت و گاز خواهد بود و توی کانادا بیشتر گزینه‌ها توی استان آلبرتا هستند. خواهر کوچکم هم از همانجا پذیرش داشت و دنبال ویزای دانشجویی بود و من هم همین را بهانه کرده بودم و به آینده بی‌سر و سامانم یک شکلی داده بودم: تصمیم گرفته بودم برای شش ماه یا یک سال بروم آلبرتا و حالا دورادور مراقب خواهرم هم باشم. توی گوگل مپ دیده بودم که از کالگاری تا ادمونتون با ماشین زیر سه ساعت راه است و من غروبهای جمعه‌ای را تصور می‌کردم که با ماشینی اجاره‌ای توی استپهای آلبرتا به سمت ادمونتون می‌رانم. سر شب می‌رسم آنجا و می‌روم سراغ خواهرم و می‌رویم به رستوران یا باری و اینگونه خمودگی ددمونتون را برای خودمان قابل هضم‌تر می‌کنیم. اما خواهرم ویزایش ریجکت شد و من دیگر انگیزه‌ای برای کار توی آلبرتا ندارم. وقتی می‌خواهم دگمه اپلای را فشار بدهم هی یکی ازم می‌پرسد توی آلبرتا چه غلطی می‌خواهم بکنم. بعد از خط کشیدن روی آلبرتا، رفته‌ام سراغ هیوستون و انگلیس، اما باز هم همان صدا سوالش را تکرار می‌کند. زنم هم این وسط ساز خودش را می‌زند: بعد از درسش دوست دارد برود تورنتو و یک جیپ رانگلر قرمز بخرد و یک آپارتمان لوکس توی طبقه بیست و سوم برجی توی داون‌تاون اجاره کند و بعد از کار روزانه با دوستانش برود آبجو بزند.

مشکل من این است که من فقط آمدم درس بخوانم و به بقیه‌اش فکر نکرده بودم، الآن که بقیه‌اش پیش آمده متوجه شده‌ام که من مهاجرت هم کرده‌ام. باورش نکرده‌ام، تند تند رفته‌ام ایران اما خب حقیقت این است که مهاجرت کرده‌ام. اما هیچوقت آمادگی‌اش را نداشتم، و همیشه انگار عذاب وجدان داشتم. حتی توی اولین پاراگراف سپاسگزاری پایان‌نامه‌ام این را نوشته‌ام. نوشته‌ام که دقیقاً تا از آب و گل در آمدم خودخواهانه از ایران رفتم. می‌شد نروم. می‌توانستم بعد از ظهرها که از شرکت برمی‌گردم بروم تره‌بار و صندوق ماتیز را بار بزنم. صندلی کمک راننده را تَل بربری خاشخاشی بکنم و بعد عرق‌ریزان در حالی که هر انگشتم قلاب یک کیسه نایلون شده در بزنم و بروم تو. تازه این انتهای ماجرا نبود، بربری‌ها را هم قیچی می‌کردم چون من آدمی هستم که کار را تمام می‌کنم. الآن پیرمرد با پراید فکسنی‌اش هم همین کارها را می‌کند و بربری‌ها را هم قیچی نمی‌کند. با کاراته نصف‌شان می‌کند و می‌چپاند توی فریزر. ولی خب پیر شده، بیشتر وقتها تا می‌رسد خانه شیرجه می‌زند توی توالت. بعد من با خودم فکر می‌کنم که اگر من به جایش رفته بودم تره‌بار و نانوایی، این هم سر فرصت و بدون استرس به شاشش می‌رسید.

هیچوقت به مهاجرت فکر نکرده بودم. من به این چیزها فکر نمی‌کنم، به هاستلی که قرار است توی شیراز راه بیندازم فکر می‌کنم. اما بیا واقع‌بین باشیم. اولش به آب باریکه نیاز دارم و احتمالاً ترجمه این آب باریکه می‌شود مثلاً تدریس توی دانشگاه آزاد واحد شهرقدس. بعد که آب باریکه شره‌اش راه افتاد می‌توانم به ایده‌های تجاری‌ام فکر کنم.

مشکل جویای کار بودن بیکاری نیست، بلکه اجبار به تصمیم‌گیریِ سریع است. پیشنهادی جلویت می‌گذارند و نهایتش یک ماه وقت داری که قبول یا ردش کنی. معمولاً هم پیشنهاد همیشه متوسط است. عالی نیست، افتضاح هم نیست. تازه مشکل دیگرش بی‌بند و باری این فرایند کاریابی است. مثل درس و نمره می‌ماند، برای بیست می‌خوانی و هشت می‌گیری، هدفت لندن است و سر از قطر در می‌آوری. هفته پیش یک مورد اینطوری پیش آمد. الآن شاید آخر ماه یک مصاحبه برای کار توی قطر بگیرم. چکار کنم؟ پیرمرد جوابش را خوب می‌داند. همینطور که سر برگ‌های زرد شده را از پنجره نگاه می‌کردم و به شوخی ماجرای قطر را برای مادرم پای تلفن تعریف می‌کردم، صدای عربده پدرم در تایید قطر بلند شد. «بهش بگو قطر عالیه، خریت نکنه‌ها، عالیهمن صدایش را بدون واسطه می‌شنیدم و به تجربه می‌دانستم که احتمالاً با عینک نزدیک‌بینش روی همشهری سه روز پیش قوز کرده. نگران قوزش نبودم، نگران همسایه‌های بدبختی بودم که عربده‌ها مو را به تن‌شان سیخ می‌کند. اما قطر هم خبر خاصی نیست. از الآن می‌دانم تمام حقوقم صرف الکل و فاحشه‌های اروپای شرقی و بلیطهای هواپیما خواهد شد. می‌دانم قطر آینه‌های ترسناکی دارد که با آدم صحبت می‌کنند؛ هر روز صبح بیدار می‌شوی و خودت را توی آینه دستشویی می‌بینی و آینه ازت می‌پرسد دقیقاً داری اینجا چه غلطی می‌کنی؟

Advertisements

15 Responses to “I just dont know what to do with myself”


  1. 1 caspian سپتامبر 10, 2011 در 11:17 ق.ظ.

    age raaje be landan kari, soali, nazarie ee dashti let me know.

  2. 3 مهیمان سپتامبر 10, 2011 در 8:04 ب.ظ.

    سلام
    آقا ما از وقتی که یه #### بودی می خوندیم اینجا رو
    خونمون شهر قدس هست اش
    یعنی یک حالی کردم دیدم نوشتی شهرقدس

  3. 5 deleted سپتامبر 11, 2011 در 6:21 ب.ظ.

    بیا شریکی هاستل میزنیم. پول درمیاریم و برای تفریح سالی دوبار میریم لندن و سیدنی و ملبورن و باکو و بالی و ونکور و ………………….  

  4. 6 جواد سپتامبر 11, 2011 در 6:41 ب.ظ.

    دروغ چرا؟همیشه خواندمت از همان موقع که خسته بودم تا همین الان که خسته ترم باز!25 سالم است و قبل تر یک مهندسی میخواندم که آن را هم انصراف دادم و آمدم بیرون.شاید دوباره بروم از اول شروع کنم.وقتی به زندگی ات فکر میکنم میبینم ایده آل من است.{کسی تا به حال بهت گفته که این روزمرگی هایت میتواند بشود ایده آل کسی؟}خیلی وقت است که دیگر نمیخندم به نوشته هایت چون که دیگر خنده دار نیست شاید چون داری آن قدر پولدار میشوی که دیگر خریدن ماشین ظرفشوئئ بوش نمیتواند بشود برایت یک فانتزی! که از کنارش طنر نوشته ای در آید .یا که آن قدر پول خواهی داد به فاحشه اروپای شرقی که دیگر جایی نمیماند برای چپیدنت در کمد دوست دخترت و فرار با پوست کره و کفشی در دست تا خود آسانسور.اصلا دیگر مرده ای لابد و خستگی واقعی ریشه دوانده به کلماتت وقتی که زنت را طلاق داده ای و جنده قطری -ایرانی انتظار تو را میکشد وقتی که نفت ایران را قل داده اند سمت خودشان وقتی که حرامزاده های وطنی مست بوده اند …پدر که میگویی یاد همین پیرمرد خانه خودمان می افتم که گاهی اشک میریزم برایش چون که تو یادم می آوری که او فقط چند سال از پدرت کوچکتر است و اگر شانس بیاورد همین سالها 70 را رد میکند…این حرفها و نوشته هایت می ماسد به افکارم.افسرده ام میکنند ولی چه کنم که همین چپ رفتن و راست رفتنت هم میشود خط سیرم! من آرمانی میشود چیزی شبیه همین آدمی که اینجا مینویسد.کاش کمی باهوشتر بودم و کمی خوش شانس تر.آن وقت بلاگت را همیشه تحریم میکردم ولی خب این طوری لااقل هیجانی هم دارد که چه نوشته ای از خودی که من دوستش دارم

  5. 8 nana سپتامبر 13, 2011 در 12:25 ق.ظ.

    به نظرم تو زمانی‌ که این رشته را انتخاب کردی هم انگار فقط میخواستی وارد یک رشته بشوی و به بقیه ش فکر نکردی. آخه در هر صورت آخر و عاقبت رشته ت میرسید به همین نفت و گاز. حالا تگزاس و آلبرتا نه، قطر هم نه، همین عسلویه و امیدیه. بازم به کلبه ویلایی پیرمرد و بربریها نمی‌رسید

  6. 9 Athena سپتامبر 13, 2011 در 4:12 ق.ظ.

    Our stories are almost similar
    We are desperately looking for a home! our home is lost
    to go or not to go….this is the problem

  7. 10 deep blue سپتامبر 13, 2011 در 7:10 ب.ظ.

    آدمی که زن می گیره و به اصطلاح خانواده دار میشه
    گاهی هم باید ببینه دل زنش چی می خواد…!!
    هر چند تقریبا اکثر مردا می دونن
    که زنها یه زندگی تا حدی ارام و بی دغدغه می خوان
    پس برو کار میکن مگو چیست کار!!

  8. 11 نامیه سپتامبر 14, 2011 در 11:56 ق.ظ.

    چیزی که توی نوشته هاتون برای من خیلی دل چسب اه این اه که وقتی از حال و هوای کانادامی نویسید، انگار بچه ی ناف کانادا اید و وقتی از تجربه های توی ایران تون می گید، محال اه بشه تصور کرد که لحظه ای زندگی خارج از ایران رو تجربه کرده باشین!

  9. 12 bahar سپتامبر 14, 2011 در 9:11 ب.ظ.

    :) man yeki az doostam ghatare, kheiliam az alcohol oonja khabari nistaa! vase khodeshoon gheire ghanoonie va kharejiaa mitoonan faghat az bazi jaha alcohol begiran. goftam bedooni option haaye alcoholit kaman :D

  10. 13 نامیه سپتامبر 14, 2011 در 10:27 ب.ظ.

    یکی از ویژگی های جالب توجه نوشته های شما این اه که وقتی کانادا اید و در مورد اون جا می نویسید، انگار بچه ی ناف اون جایین و هرگز گذارتون هم به این ور دنیا نیفتاده. وقتی هم ایران هستید و از اینجا می نویسید، انگار تا حالا پاتونو از ایران بیرون نذاشتین. من این ویژگی رو دوست دارم.

  11. 15 kittleboy اکتبر 25, 2011 در 10:23 ق.ظ.

    منم ظاهرا از آمریکا(ویزای ریجکت شده) میرسم به خدمت کسافت(ببخشید) سربازی!
    اروپام که هیچ خبری نیست از دکتری ای نروزها


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




KHERS’s Twitter

  • خوشخواب، قاتل کمر (بین خطوط: چند ماهه رو زمین می‌خوابم) 34 minutes ago
  • مدتیه فیلم نمی‌بینم، هر از گاهی یه کم از فیلمایی که قبلاً دیدمو دوباره می‌بینم. 35 minutes ago
  • سوالی که با تماشای عکسای قدیمی زیاد از خودم می‌پرسم: چجوری از این [با انگشت به عکس اشاره می‌کند] خوشم میومد؟ 36 minutes ago
  • RT @nadernariman: سخت تر از کار تو معدن کارگر معدنیه که باید آخوند معدن رو تحمل کنه https://t.co/qpiUT8niOw 40 minutes ago
  • اگه خود جان لنون زنده بود احتمالا از اون عينكا نميزد. 6 hours ago

بایگانی

Blog Stats

  • 1,056,793 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: