هانا

آدمهای زیادی هستند که خیلی به یادشان هستم، چون برایم جالبند. توی مکالمه‌ها، جا و نابجا در موردشان صحبت می‌کنم و دوستانم را کلافه می‌کنم. معمولاً چیز زیادی راجع به این آدمهای جالب نمی‌دانم؛ اطلاعات کمی ازشان دارم و بقیه شخصیت و رفتارهایشان به مرور زمان توی ذهنم ساخته می‌شوند. مثلاً آخرین موردی که به یاد دارم سَم است. سَم خانم پا به سن گذاشته‌ای است که خیلی هم پا به سن نگذاشته و فقط صورتش کمی چروک دارد. راستش من تخمینی از سنش ندارم. شاید ۴۵ و شاید هم ۵۵. اما اگر کسی این وسط اطلاعات متقنی داشته باشد و بگوید سم ۶۵ را شیرین داشته باور می‌کنم. مسلماً میلف یا کوگار نبود. البته مطمئنم مشتریانی بوده‌اند که نیمه‌شب توی یکی از اتاق‌های مهمانخانه سم اتراق کرده‌اند و خوابشان نمی‌برده و هی پهلو به پهلو می‌شده‌اند و شاید وسط غلتیدن‌هایشان به ماجرای شیطنت‌آمیزی با سم هم فکر کرده‌اند.

سم اصالتاً انگلیسی بود، اما الآن پنج سال است تک و تنها توی یک شهرستان کوچکی توی کانادا مهمانخانه جمع و جوری دارد. تابستانها به خاطر مسافرانی که به هوای ساحل و دریا می‌آیند به نسبت سرش گرم است. زمستان‌ها گویا تک و توک مسافر دارد؛ آدمهایی که برای سفر کاری و سرکشی به کارخانه‌های اطراف آمده‌اند، یا مثلاً فک و فامیلِ آدم پیری که مرده و برای مراسم تدفین به آنجا آمده‌اند. یک سگ گنده پشمالوی سیاه و سفید هم داشت. هانا از خیلی آدمها باتربیت‌تر بود. بهش یاد داده بود که وارد اتاق غذاخوری نشود و هانا صبحها دم در اتاق غذاخوری دراز می‌کشید و ما را نگاه می‌کرد که تلاش می‌کنیم مقدار بیشتری از صبحانه مجانی بخوریم.

سم تا حالا توی شش تا کشور زندگی کرده بود به قول خودش کولی بود. تا گفت کولی ناخودآگاه به حلقه‌ای که به انگشت وسطی پای چپش انداخته بود خیره شدم و به ناز کردن پشمهای نرم و مشکی گردن هانا ادامه دادم. می‌گفت قبل از اینجا توی یک مزرعه کاج سفید زندگی می‌کرده که نیم ساعت با نزدیکترین روستا فاصله داشته. می‌گفت آنتی‌سوشال است و انگار داشت ساده‌ترین مسئله دنیا را می‌گفت. از مهندسی هوا و فضا شروع کرده بود و به اینجاها رسیده بود.

می‌گفت سرش را با کتاب گرم می‌کند و کتابخانه‌ای هم توی مهمانخانه‌اش داشت. چند تا کتاب مفت هم به ماها داده و من برای اولین بار توی زندگیم دارم از این کتابهای روانشناسی عامیانه می‌خوانم. کتاب در مورد شادی است و می‌توانم حدس بزنم چرا آدمی که وسط جنگل تنها زندگی می‌کرده این کتاب را رد کرده. غیر از کتاب، سم به فکر رابطه طولانی مدت با هانا هم بود. هانا الآن چهار سالش است و تا ۱۵۱۶ سالگی عمر می‌کند. اینها را دم غروبی برایمان تعریف کرد که نشسته بودیم روی بالکن پر از گل و گیاهش و شراب محلی توت‌فرنگی می‌نوشیدیم. فردا صبحش که دیدم سم جلوی هانا زانو زده و باهاش حرف می‌زند متوجه شدم قضیه رابطه طولانی مدت جدی است.

هی فکر می‌کنم که چه چیزی داستانِ بی‌هیجانِ زندگی سم را برای من جالب می‌کند؟ لابد اصالتش، وگرنه آدم داستان هزاران کارمند و دانشجو را می‌شنود و همه را در لحظه از یاد می‌برد. دقیقاً مثل دکوراسیون مهمانخانه‌اش: معلوم بود که عکس‌های آماتور کار خودش است و نقاشی‌های مدادرنگی پرنده‌ها هم احتمالاً جزو علایقش است و احتمالاً هیچ دکوراتوری هم یک مبل لاغر با رویه مخمل فیروزه‌ای کنار راهرو‌اش نگذاشته. اما همه اینها علیرغم ناموزونی یک حس اصالتی به مهمانخانه‌اش داده که از هزارها هتل و مهمانخانه ژنریک دیگر جدایش می‌کند. جدای اینها سم مرا به فکر فرو برده. تا کی می‌خواهم وقتهایی که باید صرف سوشالایزنگ بشود را توی وبلاگها بگذرانم؟ شاید واقعاً باید به گزینه سگ جدی‌تر فکر کنم؟ الآن تازه سی سالم شده و اگر همین امروز یک سگ بگیرم تا ۴۵ سالگی باهام خواهد بود و این واقعاً عدد خوب و مناسبی است.

Advertisements

7 Responses to “هانا”


  1. 1 setareh63 سپتامبر 7, 2011 در 12:57 ب.ظ.

    هی‌! کلی‌ ذوق کردم… ما هم یک ماه پیش رفته بودیم دقیقا همین b&b! منم از دیدن سم کلی‌ متحول شدم… بعدن هم کلی‌ بهش فکر می‌کنم… میگفت اول از همه دماغ سگ هاش رو گاز میگیره که بفهمن کی‌ رئیسه!

  2. 6 caspian سپتامبر 8, 2011 در 8:50 ق.ظ.

    khoobi alan to? ia baz dari tanha bara khodet micharkhi in var oonvar.?h


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




KHERS’s Twitter

  • @Shimuszm اگه اسم قهرمانم پولس بود اونوقت اسم رمانم رو می‌ذاشتم «پاییز پولس». واج‌آرایی و ازین حرفا. 20 hours ago
  • روس‌ها نسخه‌ی جوگیرتر ایرانیان. 20 hours ago
  • تقسیم طبقاتی جدید تهران: راننده‌های اسنپ مشتریای اسنپ 20 hours ago
  • یه ماه وقت دارم یه گزارشی بنویسم. ۲۰ روز گذشته. بدیهیه که روز ۳۳ دست بقلم خواهم شد. 20 hours ago
  • RT @aeen_norouzi: مثلا خواسته‌ی اصلی مردی که توی کافه داشت کلیپ می‌دید و قهقهه می‌زد در واقع این بود: من رو ببینید. من بهش خیره شده بودم ا… 23 hours ago

بایگانی

Blog Stats

  • 1,067,747 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: