صحنه هایی از یک ازدواج

1- ما دعواهای زیادی نداشتیم. اما مشکل شان این بود که تمام نمی شدند، بلکه جفت مان فرسوده می شدیم و تمامش می کردیم. شاید جفت مان معذرت خواهی می کردیم، اما می دانستیم که در حقیقت صرفن از دعوا خسته شده ایم. وگرنه هر دو به درستی رفتار خودمان عقیده داشتیم. فرقی نداشت که چه می گفتیم چون می دانستیم که در دعواهای بعدی ردپای همین اختلاف های کنونی هم دیده خواهند شد.

2- بند اول شاید خصوصیت خیلی از رابطه ها باشد. از نظر من اینها مهم نیست. مهم این است که برایند زمانهایی که دو نفر با هم هستند خوشحال باشند و از بودن با هم لذت ببرند. و مهمتر اینکه وقتی به آینده نزدیک نگاه می کنند باز هم دوست داشته باشند با هم باشند.

3- چند وقت پیش یک دعوای خیلی معمولی داشتیم. هزار تا مشابهش را داشته ایم. بدیش شاید همین بود. بدیش این بود که حتی قبل از وقوعش می دانستم که پیش می آید. می توانستم زمان دقیقش را پیش بینی کنم. می توانستم رفتارم را جوری تغییر بدهم که دعوا پیش نیاید ولی دوست نداشتم چون به نظرم رفتارم ایرادی نداشت. اگر عوضش می گردم انگار داشتم به خودم خیانت می کردم. من هم مطابق نظر خودم و طبیعی رفتار کردم، یعنی «ملاحظات» رفتارم را تغییر نداد و بعد هم دعوا شد. خودش را چس کرد، انگار ازم طلبکار است. نگاه و رفتارش حاکی از این بود که انگار کار بدی کرده ام. نیم ساعت به روی خودم نیاوردم. از آسمان و ریسمان حرف زدیم. لب دریا سیگار کشیدیم و بعد پکیدم. گفتم چرا باهام اینجوری می کند و بعد فرار کردم. صدایش پشت سرم می آمد و من شروع به دویدن کردم. حتی فرصت نشد که ببینم چقدر عقب مانده. پشت چراغ عابر گیر کردم و رسید بهم.

4- وقتی به روبرویم نگاه می کنم دوست ندارم باهاش باشم. اصلن شاید دوست ندارم با کسی باشم. به نظرم برایند لحظات مان شاد و خوشحال نخواهند بود. رفتار من او را اذیت می کند و گاهی هم برعکس. تیپ جفت مان را می شناسم. می دانم که اتفاقی «عظیم» رابطه مان را بهم نخواهد ریخت. اصلن چرا منتظر اتفاق گنده بمانم؟ همین چیزهایی که دارم کافی است که بدانم نمی خواهم. همین که روی اعصاب هم هستیم و حتی می توانیم پیش بینی کنیم که چه مواقعی روی اعصاب هم می رویم. همین دلیل کافی است برای جدایی.

5- بچه نداریم. پول و سرمایه مشترک نداریم. شش-هفت سال خاطرات مشترک و عمدتن خوب داریم. جفت مان جاهایی کوتاه آمده ایم که با هم باشیم. بحث مسابقه و شمارش نیست. هر کسی که «فداکاری» کرده، اگر دقیق بشوی واقعن «فداکاری» نبوده. فداکاری برای طرف مقابل نبوده بلکه فداکاری برای خودش بوده. اگر من نوعی از تحصیل در فلان دانشگاه یا پیشنهاد کار توی فلان شرکت گذشتم به خاطر این بوده که به این نتیجه رسیدم که زندگی با فلانی در حال حاضر بیشتر از آن موقعیت ها به کامم شیرین می آید. اینها تصمیم هایی است که گرفته ایم برای دل خودمان، برای سلامتی روحی خودمان. دستمایه منت گذاشتن نیستند. اینها وزن اضافی به رابطه نمی دهند. تنها معیار ادامه یا قطع رابطه این است که رابطه توی آن لحظه خاص و آینده کوتاه مدت لذت‌بخش است یا نه. به همین سادگی.

6- من دوست دارم برگردم ایران. پدرم هفتاد را رد کرده. دوست دارم آخر هفته ها باهاش بروم کلبه کوچکش که تازه توانسته بعد از چندین دهه کارمندی توی شمال علم کند. هدف من از زندگی تلاش برای حداکثر کردن لحظات خوب و آرام است. توی اولویت هایم پیشرفت شغلی یا علمی مرتبه رقت انگیزی دارند. من نمی خواهم شغل (نداشته ام) بشود مرکز ثقل زندگیم. هدفم این نیست که دست و پا زنان خودم را برسانم به دفتر تحقیقاتی شل توی هیوستون. یا بشوم استاد یک داشنگاه داغون توی کانادا. یا هر شغل نه-تا-پنج دیگری. یک زمانی اینها هدفم بوده اند. الآن نیستند. دقیقن نمی دانم چه روزی این تغییر اهداف اتفاق افتاد. البته که اگر موقعیت شغلی خوبی سر راهم قرار بگیرد با کمل میل در آغوشش می کشم، ولی حاضر نیستم چیزی را فدایش کنم. خلاصه بگویم که زنم این روحیات را ندارد و تایید هم نمی کند. پس خیلی ساده، تصادم ارزش ها داریم. شاید الآن بهترین موقعی باشد که این قائله همیشگی مان را هم ختم کنم. تا کی دعوا و درگیری سر محل زندگی؟ البته این دلیل فرعی است. ولی خب، الآن کنار یک دلیل گنده قرار می گیرد و قوت اولی را زیاد می کند.

7- آدمها عوض می شوند. شاید بیشتر از اینکه زنم عوض شده، من عوض شده ام. قبول هم دارم که عوض شده ام. چکار کنم؟ روزگاری قرار بود کوتاه بیاییم و روی خودمان کار کنیم و در راستای جریان منافع مشترکمان قرار بگیریم. بعد این سالها می دانم که این چیزها ممکن نیست. عوض شدن اختیاری نیست. کلید ندارد. کلید «قرار گرفتن در مسیر جریان منافع مشترک» دست من نیست. تعبیر ساده اش می شود «من همینم که هستم». شاید خشن و حیوانی به نظر برسد ولی واقعیت همین است. نبرد برای تغییر «همینی که هستم» بی فایده است. اصلن نمی توانم لزوم چنین نبردی را بپذیرم، چه برسد به اینکه لباس رزم هم بپوشم.

8- بارهای قبلی همیشه یکی دلش به حال دیگری می سوخت و این بار هم مستثنی نیست. خدا می داند که سخت است آدم جلوی هجوم لحظه ای احساساتش را بگیرد، جلوی دلسوزی را بگیرد. تعداد بارهایی که موجی درونم را فرا گرفته که بروم بغلش کنم و بگویم «بی خیال بیا برگردیم ادامه بدیم» از شمارشم خارجند. سخت است دیدن گریه و تشنج و بی پناهی. هنوز که وا نداده ام. این بار جدی ام. چون این بار بحث موردی نیست. چندین ماه است که بهش فکر کرده ام. به یک الگوی رفتاری ازش رسیده ام. همه کارهایش را با همین الگو می توانم تحلیل کنم. ما مشکلات ساختاری داریم.

9- اینها را خیلی وقت پیش نوشتم. از هم جدا شدیم. یعنی توی حرف. به فک و فامیل و همه گفتیم. یکی از خوبی های اینکه فامیل دور و بر آدم نیست این است که خبری از تلفن و بحث و حرف و اینها نیست. من با یک کوله پشتی برای خودم ول می گشتم. بعدش هم قرار بود بروم ایران. یک شب روی طبقه دوم تختی توی اتاق دود گرفته هاستلی توی آمستردام احساس کردم که دوست دارم برگردم پیشش. حلاجی احساسات و تصمیم هایم برای خودم هم سخت است. دلم برایش می سوخت ولی از سر دلسوزی تصمیم نگرفتم. جنس تصمیم ام درست مثل همان دویدنم بود که باید دور می شدم. این بار هم فکر کردم باید برگردم. ساعت زنگدار نداشتم. لای خر و پف های سنگین بقیه خوابم برد. شش و نیم صبح از خواب پریدم و صاف روی تختم نشستم. تا یکربع به هفت فکر کردم. بعد آمدم پایین وسایلم را ریختم توی کوله و آمدم سمت فرودگاه. بلیط نداشتم ولی می دانستم نه و نیم یک پرواز می پرد. توی فرودگاه از اطلاعات سراغ دفتر فروش خط هواپیمایی مورد نظرم را گرفتم. گفت توی فرودگاه دفتر فروش ندارند. رفتم کافی نت فرودگاه. سعی کردم آنلاین بلیط را بخرم. یکساعت و نیم تا پرواز وقت داشتم. بیشتر سایتها توی این فاصله کم تا پرواز بلیط نمی فروشند. یکی شان بالاخره فروخت. فاکتور پرداخت را برایم ایمیل کرد ولی خبری از ای-تیکت نبود. دیدم وقت نمی شود و همینطور رفتم دم چک-این. طبعن داشتند جمع و جور می کردند که من نفس نفس زنان رسیدم. اول که نه و نو کردند. بالاخره بعد از چند تا تلفن کارت پرواز را صادر کردند. یکی شان آمد و از صف های طولانی ردم کرد که به پرواز برسم. توی هواپیما رسمن حس زمان و مکان را از دست داده بودم. از کجا آمده ام و آمدنم بهر چه بود و از این حرفها. پروازم که نشست تازه از تلفن عمومی فرودگاه بهش زنگ زدم که من اینجام. الآن خودم هم از خودم می ترسم. واقعن نمی دانم چه چیزی زندگی و تصمیماتم را کنترل می کند. یک نیروی عجیبی است که ملاحظات رایج برایش بی معنی است.

10- …

Advertisements

25 Responses to “صحنه هایی از یک ازدواج”


  1. 1 Darieh اوت 30, 2011 در 11:43 ب.ظ.

    درود به شرفت مهندس!

  2. 2 نگاه اوت 31, 2011 در 9:56 ق.ظ.

    چقدر شبیه من بود شبیه زندگیم, دعواهام ,حتی کوتاه اومدنم هر کی حرف خودشو میزنه آخرشم خسته میشی به نتیجه نمیرسی
    گاهی حس میکنم انگار آدما از رو هم کپی شدن که انقدر وجه مشترک با هم دارن

  3. 3 caspian اوت 31, 2011 در 3:51 ب.ظ.

    bargard sare khoone o zendegit. in daava ha az bikarie Khers jaan. 6-7 saal zendegi kardan kam nis, adam zendegisho az sare rah nemiare ke haminjoori bezane zire hame chi. gahi fek mikonam ma ha (sharmande ke jaam mibandam az roo ehsase nazdikie) ke edde a ie progressive boodan darim baazi moghe ha az hame ie adamaie dogm , badtar mishim. raftan pishe khanevade ia inke kar barat mohem nis ina hamash bahane as. kaari nakon ke baadan hasratesho bokhori ta akhare omr.
    khoshhalam ke bargashti pishesh va bara jofteton arezooie movafaghiat mikonam.

  4. 5 aghamali اوت 31, 2011 در 10:35 ب.ظ.

    یک طرف زیبایی است و طرف دیگر درهم شکستگان و پایمال شدگان . هر قدر این کار دشوار باشد من می خواهم به هر دو طرف وفادار باشم

    عزیز برو بایگانی نوشته های قدیمتو بخون خاطره روزی که دوباره تو فرودگاه دیدیش.

  5. 6 ناشناس اوت 31, 2011 در 11:22 ب.ظ.

    آقا مضطرب شدم. کاش اینجوری نمیشد. احساس میکنم هزینه این کار برای تو خیلی کمتره تا همسرت. اونزمان نوشتی هدفت از ازدواج اینه که از پنهانکاری اینکه پارتنری زندگی میکنین خلاص بشین. خوب طبیعتا» الان که نمیخواین با هم زندگی کنین پس دیگه لزومی به مزدوج بودن هم نیست. بعد از چندسال برای تو خاطره خواهد بود و برای همسرت یک پیشینه تلخ. به هر حال متاسفم. 

  6. 7 Bahar سپتامبر 1, 2011 در 1:54 ق.ظ.

    ببین من تو همون برزخی هستم که تو توش بودی. :( می‌تونم ازت بپرسم که چند وقت گذشت که دوباره رفتی پیشش و تو این مدت با کسی بودی یا نه؟ نمی‌خوام فضولی کنم و می‌دونم که سوالای خصوصی هستن و هر کسی با بقیه فرق داره ولی اگر اشکالی نداره ممنون می‌شم بگی.

  7. 8 پیپ خسته سپتامبر 1, 2011 در 12:59 ب.ظ.

    تحلیلات خیلی خوبه.خععععلی.لعنتی

  8. 9 شین شین سپتامبر 2, 2011 در 12:36 ب.ظ.

    تکون دهنده بود این نوشته ت. انگار من بودم ولی تا اونجایی که دعوا میکنی و هیچ چیزی خوب نیست ولی سعی میکنی که کوتاه بیای و تظاهر کنی همه چیز خوبه. از اونجا به بعدشو من انگار دارم هفته به هفته عقب میندازم که شاید یه معجزه ای بشه. حتماً بنویسید که بعد اینکه برگشتید چی شد. خیلی دوست دارم بدونم رفتن مشکلی رو حل میکنه. خوشحالم که برگشتی. مطمئنم که خود منم کمونه میکردم جای اولم. این همه عمر لعنتیمونو سرمایه کردیم واسه رابطمون سخته از دست دادن این سرمایه. من مطمئنم کلاً کنار اومدن دوتا آدم سخته. اصلاً خیلی سخته دوتا آدم همش ور دل هم باشن. با مامان و بابا و خواهر و برادر که از یه پوست و خونیم گاهی حرف و سخن پیش میاد. من اینجوری سعی میکنم خودمو راضی کنم که همه چی درسته. نمیدونم شاید هم اشتباه میکنم.

  9. 10 drprincess سپتامبر 2, 2011 در 12:38 ب.ظ.

    تکون دهنده بود این نوشته ت. انگار من بودم ولی تا اونجایی که دعوا میکنی و هیچ چیزی خوب نیست ولی سعی میکنی که کوتاه بیای و تظاهر کنی همه چیز خوبه. از اونجا به بعدشو من انگار دارم هفته به هفته عقب میندازم که شاید یه معجزه ای بشه. حتماً بنویسید که بعد اینکه برگشتید چی شد. خیلی دوست دارم بدونم رفتن مشکلی رو حل میکنه. خوشحالم که برگشتی. مطمئنم که خود منم کمونه میکردم جای اولم. این همه عمر لعنتیمونو سرمایه کردیم واسه رابطمون سخته از دست دادن این سرمایه. من مطمئنم کلاً کنار اومدن دوتا آدم سخته. اصلاً خیلی سخته دوتا آدم همش ور دل هم باشن. با مامان و بابا و خواهر و برادر که از یه پوست و خونیم گاهی حرف و سخن پیش میاد. من اینجوری سعی میکنم خودمو راضی کنم که همه چی درسته. نمیدونم شاید هم اشتباه میکنم.

  10. 11 اردوان سپتامبر 2, 2011 در 4:21 ب.ظ.

    بیا و اون کت شلوار شماره دوی دومادیت رو بپوش و برو آشتی ما رو هم اینقدر اذیت نکن!

  11. 12 behnood سپتامبر 3, 2011 در 1:30 ب.ظ.

    ba ejaze ye tikasho too fb status kardam

  12. 13 نگار سپتامبر 3, 2011 در 1:38 ب.ظ.

    اگه بیشتر از 50 درصد با هر کسی وجه اشتراک داشته باشی میتونی باهاش زندگی کنی و کنار بیای. یقین داشته باش این اختلاف بین همه مردها و زنها شایع است و اونم ناشی از تفاوت دیدگاه هر کدوم به زندگیست . شما البته فکر میکنم یک کم هم دلتنگ وطن هستی و این مشکلات رو بیشتر کرده .امیدوارم مشکلات به بهترین نحو حل بشه .

  13. 14 لیدا سپتامبر 6, 2011 در 7:20 ق.ظ.

    هم اکباتانی….خیلی خوب بود…ساده و دوست داشتنی می نویسی…

  14. 15 مهران سپتامبر 6, 2011 در 10:03 ق.ظ.

    دقيقاً هميني كه خودت گفتي: يک نیروی عجیبی است که ملاحظات رایج برایش بی معنی است.

  15. 16 خروشچف ماخین سپتامبر 6, 2011 در 3:24 ب.ظ.

    یعنی حالت بهاریه ها…

  16. 17 سين جيم سپتامبر 6, 2011 در 5:54 ب.ظ.

    شماره 9 مثل هپي اند يك فيلم هاليوودي ناچسب به كل داستان بود. شايد مثل پايان فيلم اينجا بدون من رويايت بوده اين آخري. ولي تا 8 را دوست داشتم. صداقت عجيبي توش بود كه هميشه دنبالشم تو وبلاگها. ولي راستش خوشحالم جاي كسي نيستم كه تو باهاش زندگي مي كني. اين بي ثباتي شايد براي خود آدم خوشايند باشه ولي اگه كسي بهش تن بده ديگه واويلاس… راستش نفهميدم چطور شد آنهمه اشتياق براي آمدن نزد پدر هفتناد ساله؟

  17. 18 ناشناس سپتامبر 8, 2011 در 4:47 ب.ظ.

    How was sex between the two of you? that is always a great deal!

  18. 22 ناشناس سپتامبر 9, 2011 در 6:59 ب.ظ.

    And, one more thing: I cannot put any comment for your other posts, since there is no way to click on «didgah» …

  19. 24 void سپتامبر 11, 2011 در 9:07 ب.ظ.

    جالب، این دیدگاه بعضی از کامنت گذاران است که ادامه زندگی مشترک را فی نفسه نوعی ارزش می دانند. واقعیت این است که در اکثریت قریب به اتفاق موارد (کاری به استثناها نداریم) آدم هایی که علاقه «آنجوری» به هم دارند یک روزی برای هم تمام می شوند، یا دستکم جذابیتشان برای هم به یک حداقل خیلی کوچکی می رسد. کار که به اینجا میرسد، آستانه تحمل و خطاپوشی هم به حداقل میرسد. اینحاست که مشکلات و ضعف ها و اختلاف نظرهایی که قبلا به دلیل جذابیت بیشتر کلیت ماجرا قابل چشمپوشی بودند، دیگر نیستند و این هم اسمش بهانه گیری نیست. ازدواج مگر در موارد خاص از جمله مورد تو (کاری به ازدواج های از سر نپختگی ندارم) یک جور معامله هیجان و لذت و فرصت ها است با آرامش و ثبات، و با امنیت اقتصادی و شاید روانی. قضیه «سرمایه گذاری» هم در این کانتکست معنا پیدا می کند و اگر چنین شرایطی حاکم نباشد (که در این مورد نیست و علاوه بر این، بخث امنیت روانی هم به دلیل اختلاف نظرهای بنیادین منتفی است) این حرفها مشتی شعار نیمه-عرفونی است. به نظر من که (طبعا بنا به شواهد و قرائن محدود) تصمیم درستی گرفتی و اگر اینبار عملی نشد، احتمالا دیر یا زود می شود. گرچه هر چه زودتر عملی شود بهتر.

  20. 25 گل قالی اکتبر 15, 2012 در 6:38 ب.ظ.

    خط 3 و 4 شماره پنجت رو خیلی دوس داشتم.
    دقیقا همینه. نه فقط واسه تو و اون و رابطه و رابطه ی شماها..
    واسه همه همینه. هر کی هر کاری میکنه اول از همه واسه ارضای احساسات و وجدان و … خودشه، پس فداکاری همه اول واسه دل خودشونه. البته به نظر من..


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




KHERS’s Twitter

  • @Shimuszm اگه اسم قهرمانم پولس بود اونوقت اسم رمانم رو می‌ذاشتم «پاییز پولس». واج‌آرایی و ازین حرفا. 20 hours ago
  • روس‌ها نسخه‌ی جوگیرتر ایرانیان. 20 hours ago
  • تقسیم طبقاتی جدید تهران: راننده‌های اسنپ مشتریای اسنپ 20 hours ago
  • یه ماه وقت دارم یه گزارشی بنویسم. ۲۰ روز گذشته. بدیهیه که روز ۳۳ دست بقلم خواهم شد. 20 hours ago
  • RT @aeen_norouzi: مثلا خواسته‌ی اصلی مردی که توی کافه داشت کلیپ می‌دید و قهقهه می‌زد در واقع این بود: من رو ببینید. من بهش خیره شده بودم ا… 23 hours ago

بایگانی

Blog Stats

  • 1,067,747 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: