رانر

روی مبل همیشگی‌ام نشسته بودم و مشغول کارهای همیشگی‌ام بودم. من بودم و لپ‌تاپ بود و یخچال و اجاق و ظرفهای چرک. صدای حرف زدن شنیدم. انگار طرف حساب من بودم. یکی از عضلاتم بود. به نمایندگی از بقیه عضلات داشت حرف می‌زد. گفت «ما داریم می‌پوسیم. این ۴۶۵ عضله‌ای که داری واسه نشستن خیلی زیاده. ده‌تاشون کافی‌ان. داری حیف و میل می‌کنی. ما داریم هرز می‌ریم. ما رو بسیج کن، می‌تونیم کوه رو از جا بکنیم. بعد بذاریمش یه جای دیگه. یا یه کوه نمک بده، واست کیسه کیسه نمکِ آشپرخونه می‌دیم بیرون. یا یه کوه خیلی خیلی بلند رو نشون کن، باور کن با دو روز تمرین قله رو می‌زنیمبه نظرم توی ابهت مصنوعی سمبلیسم کوه گیر کرده بود. ولش می‌کردم تا فردا می‌خواست مثالهایی بزنه که توش کوه داره. حرفشو قطع کردم. می‌دونم چی می‌خواست، چون که شش ماه یه بار دچار این بیماری می‌شم.

به سختی از جام بلند شدم و به سختی توی اعماق کمد تاریکم دنبال شورت ورزشیم گشتم. بعد از شخم زدن هزارن جوراب یک لنگه‌ای (هرگز از پیدا کردن لنگه‌های گم شده قطع امید نمی‌کنم، هرگز) و پانصد جفت جوراب سوراخ، شورت ورزشی‌ رو مچاله کنار تخت پیدا کردم. خیلی دوس دارم بدونم آدما که اینو پای من می‌بینن واقعاً فکر می‌کنن شورت ورزشیه؟ چون نیست. شلوار کوتاه یک پسر بچه پونزده ساله است، از اینایی که تی‌شرت سِت هم دارن. تی‌شرتی که رویش عکس یک هلیکوپتر کبراس.

دستی نوازشگر به پشمای پام می‌کشم. معلومه که کوتاه کردم؟ زیادی کوتاه نشده؟ بیننده با خودش چی فکر می‌کنه؟ اصن چطوره شلوار بلند بپوشم؟ اصن بیننده‌ای هست که علاقمند من باشه؟ من که خودم دونده‌ها رو زیاد نگاه می‌کنم. بده؟ نباید نگاه کنم؟ دونده‌ای که آخرین مدل نایکی رو پاش کرده و با بالاتنه لخت وایساده کنارم پشت چراغ عابر و درجا می‌زنه که سرد نشه، من نباید اینو نگاه کنم؟ من تازه دوست دارم همونجا از پشت بپرم رو کولش. بگم منو با خودت ببر توی زندگیت. بیا با هم بدوییم توی کوچه‌هایی که کناراش درختای کُپل و سبز سایه انداختن رو پیاده‌روهاش.

کیلومتر اول رو با وقار دوییدم. سر و سینه بالا. کله به صورت پریودیک به چپ و راست می‌چرخه و یه لبخند نورانی رو به آدمای دور و بر ساطع می‌کنه. لبخندِ یه آدم ورزشکار، یه آدم سالم، یه آدم خوشحال. آدمی که مال این دنیا نیست، تنها ارتباطش با این کره خاکی کفشاش هستن که آسفالتو با خشم گاز می‌زنن. با خشم، چون دوس دارن جدا شن، بپرن، پرواز کنن.

کیلومترهای بعدی رو نفهمیدم چطور گذشت. سرعتم انقدر زیاد بود که برگ درختا رو جدا جدا نمی‌دیدم؛ یه ردِ سبز می‌دیدم. کیلومتر ۲۳ با خودم می‌گم «پسر، حیفه به خدا، با این بدن حیفه به خدابعد حال می‌ده لامصب، چیه همه زندگیم مثه یه کرم خاکی تو یه آپارتمان بلولم؟ طبیعت خوبه. درخت، خورشید، لبخند به مردم، ورزشفکرشو کن: پنج تا دیگه برم می‌شه ماراتن. اصن چرا از الآن کار نکنم واسه ماراتن سال دیگه؟ شاید واقعن زمینه اصلیم ورزشه؟»

دروغ گفتم عین سگ. کیلومتر دوم خیلی دردناک بود. تحقیر شدم. نماینده عضله‌ها داشت بهم می‌خندید. «دیدی نره‌خر؟ دیدی ریدی؟» ریه‌ام تیر می‌کشید. دنده‌‌هام مثه چنگال عقاب ریه‌ها رو فشار می‌دادن. حتی چربی‌های شیکمم درد گرفته بود. از بس که بالا و پایین می‌شدن. شاید یک شرکتی چیزی شبیه سوتین ورزشی برای شکم ما هم طراحی کرده باشه؟ یا شاید بهتره با طناب ببندمش؟ بهرحال خیلی تکون تکون می‌خوره و دردش یه طرف، اما با این دامنه نوسان می‌ترسم کنده بشه کلاً. شاید بد نباشه خودم به این ایده فکر کنم و عملیاتی‌ش کنم. بهر حال درسته که نایکی و آدیداس به شما قبولوندن که همه دونده‌ها سیکس پک دارن، اما واقعیت اینه که ما شکم‌داران هم گاهی می‌دوییم.

فکر کنم کیلومتر دوم رو نتونستم به انتها برسونم و وسطاش دیگه راه رفتم. بعد هم که رسیدم به پُلم و وایسادم عبور قطارای باری رو نگاه کنم. دهنم مزه سگ می‌داد ولی این باعث نشد که به غذا فکر نکنم. یاد اون شبهکوکویی افتادم که هفته قبل توی یه کافه‌ای خورده بودم. کافه‌چی گفته بود چیک پیز داره یا اسپلیت پیز؟ این فرق مهمیه، چون اولیش می‌شه نخود و دومیش می‌شه لپه. برای من فرق مهمیه، چون چند وقته که به بیماری قدیمی پدرم مبتلا شدم. طفلکی بیماری عجیبی داره: هرچی هر جا می‌بینه سعی می‌کنه نمونه‌شو توی خونه درست کنه. با توجه به اینکه آشپز درجه دویی هستش ما اهالی خونه دهنمون زده می‌شد. معمولاً هم دستور رو بومی‌سازی می‌کنه و چیزایی که نداره رو جایگزین می‌کنه. اگه غذا سس سویا می‌خواست به جاش رب انار می‌زد و از زرنگیش خوشحال بود. یادمه زمانی تلاش کرد کالباس خونگی درست کنه. جزییات رو نمی‌گم، اما جوری بود که خودش یه راست کل‌شو گذاشت پشت در. حتی تو سطل ننداخت، کلاً با ظرفش گذاشت پشت در. یا مثلاً یه زمانی کلید کرده بود کره بادوم زمینی درست کنه. شکست هم ناامیدش نمی‌کرد، ادامه می‌داد و ادامه می‌داد و فقط بحث این بود که تا چه مدت می‌شه از خوردن کره بادوم زمینی‌ش به بهانه‌های مختلف زیرآبی رفت. چون بی‌برو برگرد همه باید می‌خوردن و تایید می‌کردن. آدم تیزیه و اگه تابلو زیرآبی می‌رفتی یهو می‌فهمید و ناراحت می‌شد و یه مدت قهر می‌کرد و واسمون کالباس خونگی درست نمی‌کرد. باید جمع می‌شدیم و می رفتیم سراغش، «بابا خیلی دوست داشتیم، چرا چن وقته دیگه کالباس خونگی درست نمی‌کنی؟ چرا کره بادوم‌زمینی درست نمی‌کنی؟ من صبحا اونو نخورم چشام باز نمی‌شه…»

شونزده سالگی با خودم عهد بستم که هیچوقت اینطوری نشم. اما الآن ۲۹ سالمه و دقیقن همونطوری شدم. توی مسیر برگشت به خونه به جای ماراتن به کوکوم فکر می‌کردم. قبل از دوش یه پیمونه لپه و یه پیمونه لوبیا چیتی و یه سیب‌زمینی رو گذاشتم آب‌پز شن. از دوش اومدم و دوتا تخم‌مرغ روشون شکوندم و نمک و کاری و زردچوبه زدم و با همزن دستی مادرزنم هم زدم. همزن دستی هرز می‌چرخید و صدای مسلسل می‌داد، اما کوکوهای گنده‌ی طلایی صدایم می‌کردند. من هم بهشون لبخند می‌زدم و دسته‌ی هرز رو می‌چرخوندم. بی‌خیال مشکلات پیش‌پا افتاده‌ای مثل کیفیت همزن دستی مادرزنم شده بودم.

دم غروب ساندوچ کُپلم رو گاز می‌زدم و توی این فکر بودم که چقدر استحقاق این گازهای گنده رو دارم، چقدر دوییدم و چقدر کالری سوزوندم و چقدر به چرخه متوازنی دست یافته‌ام: ورزش سنگین، غذای حسابی، سلامت تن و روان. فقط می‌دونم که ماراتن بعدیم باز هم شش ماه دیگر خواهد بود.

Advertisements

7 Responses to “رانر”


  1. 1 zadsarv اوت 16, 2011 در 7:27 ق.ظ.

    داداش برو یه آزمایش بده . احتمالا خواهی دید که حتی در همین بیست و نه سالگی هم اوضاع یک سری فاکتورها زیاد خوب نیست. تو این چند وقته چند تا از دوستام دچار قند خون و کلسترول و این چیزها شدن. این کاوچ پوتیتو بودن رو نمیشه مدت طولانی ادامه داد. بدن به فاک میره. ورزش رو باید اجبارا انجام داد. خواهی نخواهی. البته تو گیاه خواری میکنی احتمالا اوضاعت بهتره

  2. 2 zadsarv اوت 16, 2011 در 7:29 ق.ظ.

    ضمنا الکی سن خودتو نیار پایین . من 31 رو هم تموم کردم بنا بر این جنابعالی هم به زودی 30 رو تموم می کنی. 30 سالته

  3. 3 شین شین اوت 16, 2011 در 2:18 ب.ظ.

    وای از خنده روده بر شدم. این ماجرای غذا درست کردن و بومی سازی غذاها آخر خنده بود. من هم تازگی شروع کردم به دویدن. هر دفعه رو به موت میشم ولی با سماجت دارم ادامه میدم. این پاراگرافی رو که نوشته بودی 23 کیلومتر دویدی رو که خوندم یعنی دست و پام شل شد از غصه بیعرضگی خودم. خوب شد خالی بندی بود. من یه دقیقه میدوم یه دقیقه راه میرم. فکر کنم وقتی آماتوری نباید به خودت خیلی سخت بگیری.

  4. 4 Helen اوت 21, 2011 در 4:16 ب.ظ.

    من که طاقت دویدن ندارم. بگو ده متر.
    پیاده‌روی بهتر نیست؟ همچین آهسته و پیوسته.

  5. 5 adashkhan اوت 24, 2011 در 1:29 ب.ظ.

    جناب خرس عزیز من حدود 1 ساعتی هست که کونم رو چسبوندم به صندلی و دارم نوشته هات رو می خونم. متوجه شدم که از قید و بند خواننده آزاد شدی ولی از آنجا که خان مودبی هستم، نهایت تشکر و دمت گرم را با خلوص یک کنیاک 100 دلاری خدمت جنابعالی ابراز و ارسال می دارم. حضرت خرس یار و یاورتان باشد

  6. 6 bienteha اوت 24, 2011 در 7:54 ب.ظ.

    بامزه نوشتی! بعضی قسمتها رو که کاملا درک می کنم…

  7. 7 فهیمه آوریل 16, 2012 در 10:25 ب.ظ.

    باورم نمیشه پیدات کردم …خدا پدرو مادر نسوان رو بیامرزه..دروغ نگم ازاول که شروع کردم به خوندن ماه دوم که رسیدم شناختمت مگه میشه این نوشتنو یادم بره الانم یه ساعتو نیمه دارم یه سره میحخونم


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




KHERS’s Twitter

  • RT @i_entry: کاش مثل قدیم دوباره خرس حمله کنه به تایملاین. 1 day ago
  • تنها خوبى اينترنت ضعيفم اينه كه توى اينستا همون عكساى محو رو لايك ميزنم و سر ميدم ميرم پايين زودتر كارم تموم شه. 5 days ago
  • بعلت ترک سیگار شامه‌م انقدر تیز شده که گاهی فکر می‌کنم این دیگه دماغ نیست، شمشیره. 6 days ago
  • قاطی کردن سالاد کهنه و نو جرمه. 6 days ago
  • اصل پول و سود پول دو تا چيز متفاوتن. 1 week ago

بایگانی

Blog Stats

  • 1,089,955 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: