نبات

یک آباژور آن یکی کنج خانه روشن است. چراغ هود اجاق هم روشن است.

برام کتاب بخون.

می‌روم سر وقت کتابخانه محقر.

چی می‌خوای؟ می‌خوای چن صفحه از وسطای عقاید یک دلقک واست بخونم؟ یا اتوبوس پیر براتیگان؟

اتوبوس پیر.

دلقکو نمی‌خوای؟

نه تازگیا دوباره خوندمش.

خب خوبه که، یادته دیگه. من که صد سال پیش خوندم. فقط یادمه یه دلقک افسرده‌ای بود.

نه، همون اتوبوس پیر رو بخون.

میگرن داره و توی اتاق تاریک روی تخت لوله شده. از رویش می‌پرم به سمت خودم و چراغ مطالعه را روشن می‌کنم. داد و بیداد می‌کند.

خب چیکار کنم؟ تو تاریکی که نمی‌تونم بخونم.

برو دم در اتاق بشین بلند بخون.

صندلی تابی‌ام را می‌کشانم دم در اتاق. نور هود و آباژور کافیست. اولِ کتاب با روان‌نویس مشکی برایش نوشته‌ام. نوشتم که یک شب سرد زمستانی این را برایت می‌خوانم.

پنکه رو بزن بوگند گوشت و قورمه سبزی میاد. در قابلمه رو ببند.

درش بسته‌س. بو نمی‌ده. [بلند می‌شوم و می‌روم سر وقت دیگ] خیلی چیز کره‌ای شده [دهانم را به پهنای مورد نیاز قاشق چوبی باز می‌کنم و خورشت خالی می‌خورم] تازه جا افتادهمی‌خوای یک کم؟ [می‌دانم نمی‌خواهد و دیگ را جا می‌دهم توی یخچال.]

خودم را آرام روی صندلی تاب می‌دهم و برایش داستان قهوه را می‌خوانم. قبلاً کنارش تیک زده‌ام. آخر داستان به سلیقه قدیمم تبریک می‌گویم. صدای ناله‌های نامفهومی از اتاق می‌آید. به تجربه می‌دانم که علامت رضایت از داستان است. و بعدش ناله‌ها تبدیل می‌شوند به درخواست چای.

چای سیاه نداریم. تموم شده. یک کم خاکه‌هاش مونده کف قوطی. یه دونه از چایی گیاهیای خودمو واست درست می‌کنم.

از اون کثافتا نمی‌خوام.

کثافت نیست بابا. فرهنگ درکشو نداری.

صدایش محو می‌شود. دو تا چایی ترش درست می‌کنم. برایش نبات می‌اندازم. طبق معمول قاشق چایخوری‌ها کثیف هستند. به دقت با چنگال هم می‌زنم. مراقبم نوک چنگال به کف لیوان نخورد وگرنه قلبم تیر می‌کشد. به جنس بد نبات‌هایی که مادرش فرستاده فکر می‌کنم و اینکه چقدر نیاز به هم زدن دارد. «اگه نبات زعفرونی سحرخیز دسته‌دار بود یه ربع پیش حل شده بوداصن خطر چنگال هم دیگه نداشتیمچیه این فرستاده؟ پست‌ترین نوع نبات، حل نمی‌شه که، سنگهفکر و خیال مادرزنم با برخورد چنگال به کف لیوان پاره شد، قلبم تیر کشید و نصف چایی‌ها هم ریخت روی کابینت.

توی آیپادم دنبال سوناتاهای پیانوی بتهوون می‌گردم. ده ماه پیش که زیر آوار هیکل سنگین استاد راهنمایم بودم این آلبوم را از تورنت دانلود کرده بودم. یک بابایی زیرش سه صفحه کامنت گذاشته بود در مورد نوازندگی ویلهلم کمپف و تفسیرش از بتهوون. می‌گفت اختلاف نظر هست بین علما روی آهنگها. بعضی‌ها زمینی نگاه می‌کنند و می‌نوازند و بعضی‌های فرازمینی. یادم می‌آید توی اوج کارهای پایان‌نامه‌ام سر صبحی داشتم شر و ورهای یارو را می‌خواندم. شاید اعتراضم بوده به کم‌فهمی‌ام از درس و زندگی و موسیقی. چایی را می‌دهم دستش.

این کثافت چیه؟ چرا مزه آب انار داغ می‌ده؟

چایی ترشه عزیزم. هیبیسکوس. نباتش هم که مال مادرته. داغیش هم که خب داغه دیگه.

یه قرص دیگه بهم بده. یه دونه از اون قرمز کوچولوها.

نمیشه دیگه. یه چارصدِ مایع خوردی دیگه. بسه. می‌میری. عملی می‌شی.

بر می‌گردم روی صندلی‌ام و داستانی دیگر را شروع می‌کنم. وسطهای داستان می‌بینم صدایی از اتاق نمی‌آید. لیوان نصفه چایی را گذاشته پای تخت. بالش‌ها را بغل کرده و بالاخره خوابش برده. اثر کدامشان بود؟ براتیگان؟ صدای من؟ بتهوون؟ چایی ترش؟ یا نبات‌های مادرش؟

Advertisements

10 Responses to “نبات”


  1. 1 شهرزاد اوت 13, 2011 در 2:06 ب.ظ.

    من می دونم که همسرت رو دوست داری، ولی محض رضای خدا چرا این طوری راجع بهش می نویسی؟
    من حسم در مورد این نوشته ت مثل نوشته مردایی بود که با زن چاق و وحشی ای که درکشون نمی کنه زندگی می کنن

  2. 3 alireza اوت 13, 2011 در 2:48 ب.ظ.

    دوستت دلریم

  3. 4 zadsarv اوت 13, 2011 در 6:51 ب.ظ.

    به شهرزاد: اما من از نوشته احساس خوب گرفتم . احساس خوبت نسبت به همسرت و زندگی ات.
    می گم استاد داری تو مرزهای جدیدی وبلاگ می نویسی . خیلی خوبه. یه رویایی دارم که فکر کنم خودت هم بهش فکر می کنی شیطون. بهترین وبلاگ فارسی .

  4. 5 ت اوت 14, 2011 در 6:04 ب.ظ.

    اثر صدات بوده چون آدم وقتی میگرن داره نه تحمل نور داره نه صدا، ببین صداتو چقده دوس داره که خواسته تو اوج درد و نیاز به سکوت بشنوتش

  5. 6 زیتا اوت 16, 2011 در 6:07 ق.ظ.

    ببین زنت خیلی خوش به حالشه که وقتی میگرن داره تو براش براتیگان می خونی. وقتی من خراب میگرنم شوهرم به طرزباورنکردنی نامریی می شه.شاید هم بهتره بگم که من براش کاملا نامریی می شم. انگار من و میگرن رو به حال خودمون می زاره تا اینکه بالاخره یکیمون اون یکی رو از پا در بیاریم.

  6. 7 ناشناس اوت 17, 2011 در 1:18 ق.ظ.

    ای خرس! خسته نشی می دوی!

  7. 8 یه آدم معمولی اوت 18, 2011 در 2:50 ب.ظ.

    سلام
    بعضی از میگرن ها هست که یه چیزی شروع کنندشه که اگه اون شروع کننده رو پیدا کنی و ازش جلوگیری کنی خیلی از سردردها برطرف میشه. مثلا من یکیو میشناسم که به آب پرتقال و مرکبات حساسیت داره.
    امیدوارم این به خانومت کمک کنه


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




KHERS’s Twitter

  • @Shimuszm اگه اسم قهرمانم پولس بود اونوقت اسم رمانم رو می‌ذاشتم «پاییز پولس». واج‌آرایی و ازین حرفا. 18 hours ago
  • روس‌ها نسخه‌ی جوگیرتر ایرانیان. 18 hours ago
  • تقسیم طبقاتی جدید تهران: راننده‌های اسنپ مشتریای اسنپ 18 hours ago
  • یه ماه وقت دارم یه گزارشی بنویسم. ۲۰ روز گذشته. بدیهیه که روز ۳۳ دست بقلم خواهم شد. 18 hours ago
  • RT @aeen_norouzi: مثلا خواسته‌ی اصلی مردی که توی کافه داشت کلیپ می‌دید و قهقهه می‌زد در واقع این بود: من رو ببینید. من بهش خیره شده بودم ا… 21 hours ago

بایگانی

Blog Stats

  • 1,067,739 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: