ژنهای خوب

امسال هم مثل هر سال، مثل یک خارجی خوب، وقتی آمدم ایران رفتم دندان‌پزشکی. نه برای پُر کردن، نه برای کشیدن، بلکه برای چک‌آپ و جِرم‌گیری. تازه، جرم‌گیری هم بهانه بود. ترس از «دندان‌پزشکی در خارج» از سه سال پیش در من نهادینه شد، زمانی که دوست‌دخترم ۷۰۰ دلار برای یک پُر کردن سُلفید. بعد از آن ماجرا من بهداشت دهان و دندان را جدی‌تر می‌گیرم. یادم می‌آید هفته بعد از این ماجرا با کورنومتر می‌رفتم دستشویی تا مطمئن شوم حداقل سه دقیقه مسواک می‌زنم. چه بسیار شبهایی که با لگد در دستشویی را باز کردم و عربده کشیدم سرش که «نشده، سه دقیقه نشده، بازم می‌خوای ۷۰۰ دلار دیگه پیاده شی؟ من ندارم بدما، از بابات بگیربعد اصن زشته، به خدا زشته تو بابات دکتره و بعد وضعت اینه… [در این لحظه دست راستم را از دم رانم بالا می‌آوردم، شستم را می‌خواباندم کف دستم و با چهار انگشتِ به‌هم چسبیده به صورت رفت و برگشتی سرتاپایش را نشان می‌دادم و همزمان صداهایی مثل پف، فش و چش از دهانم خارج می‌کردم] آخه درسته؟ از اون پدر خجالت بکش…»

بعد از ازدواج فراوانی حملات چریکی‌ام کاهش نیافت، گرچه از شدت‌شان کاسته شد. در این دوران بعضاً پشت درِ دستشویی کمین می‌کردم و وقتی بیرون می‌آمد با ناخنم آرام روی شیشه ساعت تق‌تق می‌کردم و برش می‌گرداندم تا بقیه سه دقیقه‌اش را مسواک بزند.

امسال هم مثل هر سال صرفاً برای این رفتم دندان‌پزشکی تا از یک متخصص بشنوم که دندانهایم ایرادی ندارند. توهم اینکه جنس دندان‌هایم خوب است از ۱۰ سالگی در من ایجاد شد، زمانی که مادرم از دندان‌پزشکی انگلیسی نقل قول می‌کرد که بهش گفته «جنس دندان‌هایت از ۹۹٪ انگلیسی‌ها بهتر استواقعاً تردید دارم که ژن‌های سرطانی مادرم بهم ارث رسیده باشند، ولی خب تقریباً مطمئنم که ژن دندان را برده‌ام. این توهم ژنِ دندانِ خوب هر سال به آبیاری مجدد نیاز دارد و چه کسی بهتر از دندان‌پزشک سر کوچه که با ۴۰ تومان هم جرم‌گیری می‌کند و هم این نیاز به شنیدن خوب بودن دندان‌هایم را ارضا می‌کند؟ یواش یواش متوجه شده‌ام یک مجموعه‌ای از افتخارات دارم: دندانهایی که خراب نمی‌شوند، چشمهایی که علیرغم سالها خودارضایی ۱۰/۱۰ هستند، پشت سر گذاشتن دوران کودکی و نوجوانی بدون حتی یک شکستگی استخوان، پوستی با قابلیت ترمیم بالا و الخ. خیلی از این موارد را در قیاس با زنم کشف کرده‌ام؛ او کلکسیونی از شکستگی‌هاست، بعد از هر آفتاب گرفتن کنار ساحل ۴۸ روز پوستش سوخته است و تازه بعد از روز ۵۶ام شروع به پوست‌اندازی می‌کند، عینکی است و معمولاً عینکش توی سینما همراهش نیست، و مواردی از این قبیل. ویترین افتخاراتم مبتذل و همگانی نیست، غیرقابل دسترس است، وگرنه این روزها هرکسی دانشجو است و پُرآی‌کیو است و خوش‌تیپ است و اینها.

کاخ رویاهایم، ویترین افتخاراتم، تنها با سه حرکت به لرزه افتاد. اولیش این تصمیم احمقانه بود که بروم فوتبال، به هوای درمان هنگ‌اوور. دومیش اینکه دروازه‌بانی کنم، از بس که تنبلم و سومیش هم توپی که زوزه‌کشان به سمتم می‌آمد. الآن شش ماه است که کله اطرافیانم را خورده‌ام از بس که از بدی‌ها و خطرات فوتبال و والیبال (و کلاً هر ورزش پرهیجان تیمی) که ما آماتورها انجام می‌دهیم گفته‌ام. واقعاً هم خطرناکند. داستان چند تا پای شکسته، زانوی برگشته و رباط کشیده شده و جراحی‌های خوفناک پشت‌بندشان را شنیده‌ای و بر خودت لرزیده‌ای؟ اینها ورزش‌های حرفه‌ای هستند و آمادگی بدنی حرفه‌ای لازم دارند، با ماهی یک‌بار فوتبال سالنی به این آمادگی نمی‌رسیم. ماهی یک‌بار فوتبال سالنی به جای اینکه ورزش باشد و کمک به تندرستی بکند، بیشتر یک شوک است برای بدنی که سی روزِ قبلش را پشت میز نشسته. علاوه بر این، مشکل این ورزشها الگوگیری ذهن ما آماتورهاست. آمادگی جسمانی‌مان رقت‌انگیز است اما وسط کارزار که هستیم، صحنه‌هایی از فینال جام جهانی و جام باشگاه‌های اروپا و شوت‌های انفجاری لوییس فیگو و کریستیانو رونالدو در ذهن‌مان نقش می‌بندد. تازه بعد از اینکه به جای توپ لگدمان به بیضه حریف اصابت کرد به خودمان می‌آییم. وقتی نعره‌هایش را می‌شنویم و لش‌اش را می‌بینیم که روی زمین لای کف و خون غلت می‌زند یادمان می‌افتد که ما فقط پشت میزنشین‌هایی هستیم که داریم بازی خطرناکی می‌کنیم.

انگشت کوچک دست چپم دو سال پیش کج شد، آن هم حین والیبال با زنم. به روشنی خاطرم هست، کنار دریا و روی زمین چمن بودیم. نسیم دریا لای موهایش بود و لابد همین قدرتش را دو چندان کرده بود. بلند شد توی هوا و هر آنچه داشت و نداشت را گذاشت توی آبشارش. حین ضربه فریاد کشید، توپ هم مظلومانه فریاد کشید اما فقط من صدایش را شنیدم. توپِ بیچاره توی هوا چرخید و چرخید، مستقیم به سمتم می‌آمد، و لابد توی دلش می‌گفت مامورم و معذور. می‌دانستم که آسیب خواهد زد. اما شتاب توپ و ابهت نعره‌ی زنِ آنطرف میدان میخکوبم کرده بود و قادر به حرکت نبودم. کیسه بوکسی بودم که رسالت تاریخی‌اش مشت خوردنی جانانه بود. به جای اینکه ساعد بگیرم هول شدم و توپی که با سرعت به میان‌تنه‌ام نزدیک می‌شد را با پنجه گرفتم. انگشتانم در هم پیچیدند.

بعد از ظهر یکشنبه توی اورژانس نشسته‌ام و فکر می‌کنم به سیر وقایع مبتذلی که آخرش به یک انگشت کوچک دستِ چپِ ورم کرده انجامیده. همان انگشتی که قبلاً توی والیبال آسیب‌دیده بود، این‌بار توی فوتبال پُکید. «اگه انگشتم شیکسته باشه چی؟ آخه من که هیجام نمی‌شکست. تا حالا هیجام نشکستهآخه امکان نداره شکسته باشه. من استخونا و دندونام خوبن، از ۹۹٪ انگلیسیا بهترنمیشم عین تو دیگهای وای

توی راهرویی طویل به انتظار نشسته‌ بودیم. انگشتم زُق‌زُق می‌کرد. به خاطر ترس از شکستگی روحیه‌ام را باخته بودم. علاوه بر اینها دو تا دختر کانادایی کنار دستم یک ریز و بلند بلند حرف می‌زدند. رسماً یاوه. آنقدر یاوه که حتی یادم نیست چه می‌گفتند. نمی‌دانم قانونی هست یا نه که جلوی این کارشان را بگیرد، ولی بعضی چیزها قانون طبیعی‌اند، نانوشته‌اند. به نظر من دنیا جای بهتری می‌شود اگر کمی بیشتر به طبیعت‌مان بها بدهیم. مثلاً طبیعت من این بود که انگشتم را لای صفحه کتابم نگه دارم و با شیرازه کتاب ۳۵۳ صفحه‌ایم بکوبم روی سر دخترها. می‌توانستم ریتم فرود آمدن شیرازه را با دو بخشِ واژه «ساکت» هماهنگ کنم؛ سا [فرود ضربه اول] کِت [فرود ضربه دوم]. هنوز انگشتم خوب لای کتاب جاگیر نشده بود که دختر و همراهش را صدا کردند. پشت‌بندش پرستاری با یک سطل گچ رفت توی اتاق‌شان و من متاسفانه خوشحال شدم. هنوز دو خط از کتاب نخوانده بودم که دختر بغلی با صدای تودماغی‌اش زنگ زد به دوستش. توی ۳۵ دقیقه‌ای که پای تلفن بود کل مناسبات شهری ادمونتون را با شهر ما مقایسه کرد. از کوچکی شهر ناراحت بود. پیش‌بینی می‌کرد به زودی حوصله‌اش سر برود چون شهر مراکز خرید بزرگ و شهربازی‌های بزرگ ندارد. لا و لوی حرفهایش گفت که دیشب داشته می‌رفته خانه و حس کرده که پابرهنه راه برود و امروز صبح بلند شده و دیده یک شیشه رفته کف پایش و حالا آمده بیمارستان. از مجازات این یکی منصرف می‌شوم؛ این یکی به صورت سرِخود به خودش آسیب می‌زند و نیازی به شیرازه کتاب و تادیب ندارد. شاید هم توی اینها نشانه‌هایی هست برای من؟ ببینم دنیا پر از ابله است و از دست حماقت خودم اینقدر ناراحت نباشم؟

انگشت کوچک سه بند دارد. دو تا انتهای استخوان هم دوتا برآمدگی دارد شبیه گوشهای میکی‌ماوس. بند دوم انگشتم، یکی از گوش‌های میکی‌ماوسش شکسته. دکتر هم انگشت مصدوم را با چسب بسته به انگشت سالم کناری‌اش. یک جور آتل طبیعی، و قرار است اینجوری جوش بخورد. نه گچی، نه چیزی، فقط درد و فرو ریختن توهم ژن‌های خوب.

Advertisements

1 Response to “ژنهای خوب”


  1. 1 مهتاب اوت 10, 2011 در 5:15 ق.ظ.

    خوببببب


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




KHERS’s Twitter

  • @Shimuszm اگه اسم قهرمانم پولس بود اونوقت اسم رمانم رو می‌ذاشتم «پاییز پولس». واج‌آرایی و ازین حرفا. 20 hours ago
  • روس‌ها نسخه‌ی جوگیرتر ایرانیان. 20 hours ago
  • تقسیم طبقاتی جدید تهران: راننده‌های اسنپ مشتریای اسنپ 20 hours ago
  • یه ماه وقت دارم یه گزارشی بنویسم. ۲۰ روز گذشته. بدیهیه که روز ۳۳ دست بقلم خواهم شد. 20 hours ago
  • RT @aeen_norouzi: مثلا خواسته‌ی اصلی مردی که توی کافه داشت کلیپ می‌دید و قهقهه می‌زد در واقع این بود: من رو ببینید. من بهش خیره شده بودم ا… 23 hours ago

بایگانی

Blog Stats

  • 1,067,747 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: