سفرنامه پراگ

مهماندار به زبان ناآشنایی گفت که تا چند دقیقه دیگر فرود می‌آییم. من جزئیات حرفش را نمی‌فهمیدم، ولی چه چیزی غیر از این گفته بود؟ مهماندار غیر از این چه چیزی می‌گوید؟ اول پرواز که جلیقه نجات و درهای خروج اضطراری را توضیح می‌دهند، وسطش تذکر کمربند می‌دهند و آخرش هم سفر خوشی را برایمان آرزو می‌کنند. کاش به جای اینها از طمع هواپیمایی‌ها می‌گفتند که ما را توی فضایی که برای کشت و پرورش خیار هم کافی نیست جای می‌دهند. هیچوقت فلسفه درهای خروج اضطراری را هم نفهمیدم. قرار است وسط آسمان به نوبت از هواپیمای در حال سوختن بپریم پایین توی اقیانوس و زنده بمانیم؟

مهماندار حرفش تمام نشده و من به خودم زمزمه می کردم که عجب گهی خوردم. با یک کوله‌پشتی راه افتاده‌ام و یک کاغذ مچاله هم توی جیبم است که پنج تا کلمه روزمره به زبان چک رویش نوشته‌ام. سلام می‌شود «آهوییک تعارفی هم می‌شود «دوبری نووپشت کاغذم آدرس هاستل را نوشته‌ام و خط اتوبوس و مترویی که باید بگیرم.

دور و برم را می‌پایم ببینم دزدی در اطراف هست یا نه. احتیاط واجب است و بهرحال کیف‌پولم را می‌گذارم جیب جلوی جینم. ترس از دزد از کودکی در من نهادینه شده. تمام شبهای دوران کودکیم مشغول فرار کردن از دست دزد و گاهی هم تیراندازی بهش بودم. بعد هم گلویم خشک می‌شد و نفس‌زنان از خواب می‌پریدم و قُلپی آب یخ از کاسه روحی کنار تختم می‌خوردم. درست است که پدرم توی این ۲۹ سال زندگی سرجمع ۱۵ جمله باهام حرف زده، ولی همین ظرافتهای رفتاری‌اش مهرش را در دلم کاشته؛ صبح به صبح کاسه روحی را آب می‌کرد و می‌گذاشت توی فریزر. کاسه یخ از سرِ شب یواش یواش آب می‌شد و عطشِ پس از نبرد با دزدان را هیچ چیزی مثل قُلپی از آن آب فرو نمی‌نشاند.

کوله‌ام را از روی نوار نقاله بر می‌دارم. من نوارنقاله‌هراسی دارم و پنج دقیقه‌ای کوله سبک و گران‌قیمتم را بازرسی می‌کنم. چیزیش نشده و اگر هم شده بود کاری نمی‌شد کرد. به کی شکایت می‌کردم؟ اگر هواپیمایی‌ها حرف حساب گوش می‌کردند که اینگونه کابین هواپیما را به سمبل جامعه طبقاتی تبدیل نمی‌کردند: ۱۲ مسافر درجه یک دو حلقه توالت دارند و ۱۲۰ مسافر درجه دو در آرزوی وصال به یک حلقه توالت صف می‌کشند و پامرغی می‌روند و آخرش هم می‌افتیم توی چاله هوایی و باید سریع برگردیم توی قفس‌هایی با پشتیِ عمودی. با همین روند پیش برویم روزی را می‌بینم که درجه یک‌ها هر کدام زیر تخت‌شان یک لگن بلور دارند و آلت‌شان با شلنگ به ظرف بلور وصل شده. اینجوری دیگر مجبور نیستند از لای پتو خارج شوند و بروند دستشویی. ولی یک پیغامی هم برای آقای هواپیمایی دارم: قدرت توده را دست کم نگیر، یک روز آن پارتیشن زپرتی فرو می‌ریزد و ما ۱۲۰ تا بی‌سر و پا کاخ‌ درجه یک‌تان را تاراج می‌کنیم. لیوانهای نازک یکبار مصرف‌مان را زیر پا خرد می‌کنیم و با لبانی تشنه‌تر از حسین می‌رویم سراغ آب‌پرتقال‌ها و شامپاین‌هایی که یک عمر دیده‌ایم درجه یک‌ها آرام می‌نوشند، می‌رویم سراغ پتوهایی که کلفت هستند و بوی عقِ مانده بچه نمی‌دهند. پتوهای‌تان را عمامه می‌کنم روی سرم و رقص ناقصی دارم اما از هم‌رزمانم دریغش نمی‌کنم. دماغ و دهانم را می‌گیرم و زور می‌زنم و صورتم بنفش می‌شود، بعد از گوش چپم آب‌پرتقال فواره می‌زند و از گوش راستم شامپاین. تشویق و خنده حضار و فروتنی من. بعد هم احتمالاً فرودِاضطراریلازم می‌شویم. اقیانوس سرد با مهربانی ۱۳۲ فروند لش را می‌پذیرد و درجه یک و دو برایش فرقی ندارد. برای همه کف اقیانوس جا هست؛ کوکا خورده کنار شامپاین خورده.

اینترنت گفته بود که جوان‌هایشان انگلیسی بلدند. شمرده شمرده و با ترس از دختری ایستگاهم را پرسیدم. خیلی سلیس جوابم را داد. آیا ممکن است ماجرایی بین ما اتفاق بیفتد؟ هرچی نباشد من یک مرد تنهایم، او هم دختری است که توی اتوبوس کتاب می‌خواند و من هم کتاب دوست دارم و کوله‌پشتی‌ام هم گران است و موهایم هم تیره است و مادرم از قدیم می‌گفت اروپایی‌ها رنگ ما را دوست دارند. تازه، جواب سوالم را هم داده بود. لبخند نزده بود ولی اروپای شمالی‌ها سرد هستند چون آب و هوا سرد است. شاید سوال من دلش را گرم کرده و لبخندش فقط نمود بیرونی پیدا نکرده؟ بهرحال تیپ من گویای انگیزه‌ام است، هر مسافرِ تنهایی دنبال یک «ماجراست». تاریخی هم که نگاه کنیم دلیل وفور فاحشه در شهرهای توریستی، وفور ماجراجوهای ناکام است، ماجراجوهایی که هالیوود زحمت سناریوی «ماجرایشان» را کشیده اما پس از چند روز ممکن است متوجه بشوند سناریو یک ایراداتی دارد و غیرعملی است و اینگونه پایشان به فاحشه‌خانه‌ها گشوده می‌شود.

از ایستگاه مترو می‌آیم روی زمین. سرم را بالا می‌گیرم و میخ‌کوب شخصیتِ شهر می‌شوم. بیست دقیقه‌ای روی نیمکتی می‌نشینم، آفتابِ دهِ صبح بهاری را می‌بلعم و عمدتاً تابلوهای کافه‌ها و رستوران‌هایی که قیمت آبجو زده‌اند را مطالعه می‌کنم و پس از تبدیل کرون به دلار لبخندی بر لبم می‌نشیند. (روزهای بعد که کشف کردم تهیه آبجو از سوپرمارکت حتی به صرفه‌تر هم هست لبخندم به قهقهه‌ای مستانه تبدیل شد.) آرام آرام هاستلم را پیدا می‌کنم. یازده صبح است و بقیه پول را می‌دهم و کلید اتاق را تحویل می‌دهد. به لیوان آبجوی نیمه‌خالیش اشاره می‌کنم، «هاهاها، از صبح شروع می‌کنید!؟» تقریباً جوابم را نمی‌دهد. حق دارد. اگر من کارمند جایی بودم و ارباب رجوعِ ندید بدیدم به لیوان چایی‌ام اشاره می‌کرد و با شیطنتی مبتذل می‌پرسید «از صبح شروع می‌کنین!؟» من احتمالاً ته مانده چایی را توی صورتش می‌پاشیدم، تازه جوری که قاشق چایی‌خوری هم بخورد کنار چشمش و گریه‌کنان برود ردِ کارش و تازه خوشحال هم باشد که کور نشده. توی اتاق خیلی به خودم نهیب زدم، «خرس، خودتو جمع کن، این تیپ شوخی‌ها مال شوهرخاله‌ته، از همونا که وقتی می‌گفت رون‌مونو می‌کندیم تا صدایی بین خنده و گریه ازمون خارج بشهنکن، تو شخصیت داری

دانه به دانه توصیه‌های اینترنت به دردم خورد، مثلاً گوش‌گیرهای صنعتی که با خودم برده بودم. علیرغم اندازه کوچک‌شان، رنگ نارنجی فسفری‌شان نشان از سطح خفونت‌شان داشت. روی قوطی‌شان نوشته بود ۳۲ دسیبل و این پر سر و صداترین هم‌اتاقی دنیا را هم به گربه‌ای نرم و بی‌صدا تبدیل می‌کند. به گمانم کارگران معادن حین انفجار از اینها استفاده می‌کنند. البته استفاده‌شان مهارت می‌خواهد چون دنیا را آنقدر ساکت می‌کند که گوش آدم از فرط بی‌صدایی سوت می‌کشد. ای کاش همه حواس انسان به همین سادگی قابل خاموش کردن بودند. این را ساعت سه نصفه شب آرزو کردم، وقتی که از بوی پای هم اتاقی جوان اسپانیایی‌ام که تازه از کلاب برگشته بود از خواب پریدم. بیدار نشدم بلکه پریدم. تجربه‌ چنین بویی را نداشتم. با اینکه بو رگه‌هایی آشنا داشت، اما کلیت ماجرا را وقتی فهمیدم که دیدم دوست خوبم درِ چمدانش را باز کرده و مشغول رتق و فتق کیسه لباس‌های چرکش است. کهنگی و تنوع بو از همین جا ناشی می‌شد و گرنه یک جفت جوراب ناقابل که چنین اثر دردناکی ندارد.

یازده شب است و سوار اتوبوس دارم می‌روم به کنسرت پُست‌راک کوچکی که توی حاشیه شهر برگزار می‌شود. اتوبوس ۱۰ دقیقه‌ای است که از جاهای گوگول‌مگولی و توریستی شهر خارج شده. متروهای مامانی که کنار چرخشان جاروبرقی اتوماتیک برای نظافت حاشیه خیابان دارند، جایشان را به قطارهای باری زهوار در رفته‌ای داده‌اند که آرام از کنار دیوارهای بتنی پر از گرافیتی‌های ترسناک عبور می‌کنند. قلعه‌ها و کاتدرال‌های کارت‌پستالی جایشان را به بلوک‌های آپارتمانی چرک توی محوطه‌هایی محصور با توری مرغی داده‌اند. بالاخره می‌رسم. کشتارگاهی قدیمی را تبدیل کرده‌اند به یک جور کلاب کوچک. کمتر از صد نفر هستیم. ابرِ چگالِ علف بالای سر جمعیت ساکن مانده. بالاتر از ابر، چند صندلی را برعکس به سقف نصب کرده‌اند. این شیرین کاری دکوراتور داخلی است. می‌دانم آخرین شب زندگیم است، یا حداقل آخرین شبی که همه اعضای بدنم را دارم. نگرانم که شب چطور از این ناکجاآباد برگردم. بر می‌گردم بیرون و می‌نشینم کنار جدول. از پسری در مورد مسیر برگشت و اتوبوس‌های نصف‌شب می‌پرسم. مترجم است مثل بلبل انگلیسی حرف می‌زند. این هم اقبال من است که حتی توی حومه‌های پراگ هم نمی‌توانم پُز انگلیسی بدهم. چپق سرخپوستی‌شان را می‌چرخانند و گویا من را هم از خودشان می‌دانند. یکی‌شان می‌خواهد برود کنکوردیا درس بخواند.

نرو باباجون، جهنمه سرده.

اتفاقن واسه همین می‌خوام برم. دوس دارم. سرما، برف، یخ، جنگل، تنهاییآدم توی تنهایی خیلی چیزا می‌فهمه

باهاش هم ‌عقیده‌ام اما فقط در حد حرف و خنده، نه اینقدر مصمم و خل. صداهای داخل بلندتر شده. می‌رویم داخل و گروهِ خدا فضانورد است* شروع کرده به نواختن. جمع خراب است. وسط آهنگ دوم متال‌هدهای روانی مثل یک پاندول انسانی از کمر خم می‌شوند و رو به بلندگوهای عظیمِ کنارِ سن هدبنگ می‌زنند و توی هر رفت و برگشت موهای صاف و تا دم کمرشان می‌سابد کف زمین. دیدی چه غلطی کردم؟ این متال‌هدها همه نژادپرست و ناسیونالیست افراطی هستند و امشب مهمان‌شان هستم؛ احتمالن یکیدو ضربه چاقو و چند تا لگد با پوتینهای سیاهشان که نوکش فلز کار گذاشته‌اند. آنهم چه زمانی؟ دقیقاً حالا که دکتر شده‌ام و افتخار فامیل و خامه خانواده شده‌ام، الآن که مي‌خواهم مثل گل بشکفم و درس‌های خوانده را پس بدهم و بشوم رییس بخش تحقیقات شِل و توتالپشتم را می‌چسبانم به ستونی بتنی که حداقل از پشت بهم حمله نکنند. توی خانواده خوبیت ندارد. بگذار حداقل جنازه که رسید تهران پشتم سالم باشد، بگذار از روبرو بزنندیواش یواش تی‌اچ‌سی و بخور دوستان و نوای موسیقی فضانوردها کار خودش را می‌کند. همراه با تصویری که پروژکتور انداخته پشت سر گروه، خلبان هواپیمایی بمب‌افکن می‌شوم. دشمن تیراندازی می‌کند، دمبم آتش گرفته و دارم سقوط می‌کنم. دهانم خشک شده، دست می‌اندازم بغلم. خبری از کاسه آب یخ روحی‌ام نیست. دستم به ستون بتنی می‌خورد.

روز ششم و توی هاستلی دیگر با ویکتور آشنا شدم. دم در جوینت می‌کشید و سر صحبت باز شد. هم سن خودم بود، آشپز بود از سانفرانسیسکو و از کارش استعفا داده بود. سه ماه از سفرش گذشته بود و آخر سر می‌خواست برود ورشو پیش مادر الکلی‌اش، ولی فعلن مقصد بعدیش آبهای گرم کرواسی بود. در نهایت می‌خواست رستوران خودش را توی پورتلند بزند چون آنجا همه چیز ارزانتر است. چهار روزی که با ویکتور پریدم تصویر دیگری از پراگ دیدم. رستوران‌ها و بارهای عالی محلی بلد بود و مرا به یک خوک‌خور قهار تبدیل کرد. البته تمایلات گیاهی‌ام را هم مدنظر داشت و وعده‌های توی هاستل را با پاستا و کرپ‌های گیاهی پر می‌کرد. تازه روز سوم بود که ازم پرسید چکاره‌ام. به نظرم تحصیلاتم مزاحم رابطه‌مان می‌شد. ویکتور نمادِ کول بود و من نماد اسکل. سرم را پایین انداختم و زیرلب گفتم «تازه دکترامو گرفتم و فعلن دارم استراحت می‌کنمبه جاییش نگرفت قضیه را. ایمیل رد و بدل کردیم و طبعن ایمیلی به هم نزدیم. ویکتور رفت، ولی یک بخش از من است که مصرانه دوست دارد ویکتور بشود ولی می‌داند که دیر شده.

*از اینجا اسمشون به گوشم خورده بود.

Advertisements

5 Responses to “سفرنامه پراگ”


  1. 1 ناشناس ژوئیه 27, 2011 در 8:29 ب.ظ.

    عالی می نویسی برادر

  2. 2 سیما ژوئیه 28, 2011 در 6:13 ق.ظ.

    اووووووف، خوب بود. زیاد!
    فکر کنم هر کی پاش به دانشگاه رسیده و یه کم زیادی توش مونده، یه قدری دلش می خواد ویکتور باشه. اما بله دیر شده انگار…

  3. 3 مهتاب اوت 1, 2011 در 12:03 ب.ظ.

    سلام
    شما همون #### نیستید؟به خاطر مازیارو اکباتان……میگم به خصوص سبک نوشتن.

  4. 4 مهتاب اوت 1, 2011 در 12:32 ب.ظ.

    سلام
    شما همون #### نیستید؟به خاطر مازیارو اکباتان……میگم به خصوص سبک نوشتن.
    خودشییییی؟؟

  5. 5 smiley اوت 13, 2011 در 11:53 ب.ظ.

    خواب از سرم پروند پستت. حساب آبجومون شد 3 تا


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




KHERS’s Twitter

بایگانی

Blog Stats

  • 1,056,024 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: