هاشم

بارها و بارها این صحنه را دیده بودم: توی مهمانی‌ها بعد از نهار یا شام دهانش را اندازه غار باز می‌کرد و با خلال دندان یا بعضن ناخنش غذاهای مانده لای دندانهایش را در می‌آورد و البته با دست چپش جلوی دهانش را می‌گرفت تا مثلن پوششی باشد برای این عمل کثیفش. چون جلوی دهانش را می‌گرفت به خیال خودش خیلی متمدن و باکلاس هم بود. بارها و بارها خواستم صورتش را نشانه بگیرم و بشقابم را مثل فریزبی به سمتش پرت کنم، تا دیگر دندانی برای پاک کردن برایش باقی نماند. این البته تنها دلیل تنفرم از دایی‌ام هاشم نیست. تازه بعد از اینکه به این نتیجه رسیدم که هاشم  علیرغم تحصیلات عالیه‌اش آدم مبتذل و درجه سه-چهاری است، یادم افتاد که یک عمر این مراسم نفرت انگیز خلال کردن دندانهایش هم روح و روان این خانواده و بالاخص مرا آزرده کرده.

هاشم در کودکی پدرش را از دست داده و همین نکته باعث معافیت خیلی‌ها توی این فامیل شده. هم معافیت از سربازی و هم معافیت از داشتن شعور و آداب معاشرت اولیه. هر گندی که می‌زنند و داد بقیه هوا می‌رود، صدای مادر و خواهرانشان لطیف و آرام می‌شود و به ما آسیب‌دیدگان یادآوری می‌شود که هاشم (و برادرانش) پدر بالای سرشان نبوده. البته هاشم با اختلاف زیادی در صدر جدول ازگل‌های فامیل جا خوش کرده و خیال جُم خوردن هم ندارد. هاشم را در نوجوانی فرستادند اروپا و او هم به سرعت جذب جلسات مسلمان‌های سنی دو آتشه شد. احتمالن همانجا بود که تصمیم گرفت ریش خوشگلش را نتراشد. دکترای جامعه‌شناسی دارد، شایعه است که یک لیسانس مهندسی هم دارد، انگلیسی و عربی را مثل بلبل صحبت می‌کند و طبعن فارسی صحبت کردنش هم مثل آدمیزاد نیست و جا و نابجا عربی و انگلیسی وسطش می‌پراند. یک بار ازش سوال شده مرجع تقلیدت کیست. با بهت و ناراحتی و پس از کمی مکث جواب داده که «خودم… کسی رو قبول ندارم». سال‌هاست می‌خواهد یک ترجمه و تفسیر قرآن بنویسد. (سوال: آیا این کتاب به میزان کافی بررسی نشده است؟ پاسخ: خیر.) سال‌هاست که از این دانشگاه به آن دانشگاه شوت می‌شود؛ چون زیرآب همکار می زند و بطور متوسط ۹۵٪ دانشجویانش درسش را می‌افتند. این اواخر گویا خانه‌نشین شده بود. البته خواهرها و دور و بری هایش می‌گویند از هاروارد و یِیْل پیشنهاد کرسی استادی دارد اما نمی‌رود. چند سال پیش کتابش چندتا سکه جایزه گرفت و درجا همه را به حسن نصرالله تقدیم کرد. بعد از سال ۸۴ به صورت ضمنی و زیرلبی فهمیدیم طرفدار ان است. بعد از سال ۸۸ فکر کنم کسی ماجرا را انگولک نکرد تا روابط پوشالی خانوادگی چند سال دیگر هم ادامه پیدا کنند.

راستش اینکه من مشکلی با هاشم نداشتم. مادامیکه تفکراتش به من کاری نداشت همدیگر را می‌دیدیم و طبعن فقط پشت سرش بهش می‌خندیدیم. تازه، نه تنها با هاشم مشکلی نداشتم، بلکه در دوران نوجوانی با صدایی بغض‌آلود از خدا می‌خواستم که کاشکی هاشم پدر من بود. به نظرم هاشم پدر نمونه بود: پسرِ هاشم باید به صورت هدفمند کتاب می‌خواند، باید حکایت‌های گلستان می‌خواند و خلاصه‌اش را می‌نوشت و به هاشم می‌داد و در موردش بحث می‌کردند. پسرِ هاشم تابستانش پر از کلاس‌های فوق برنامه بود؛ همه شان هم هدفمند. بسکتبال برای قد کشیدن، فوتبال، قرآن، کاراته.  هاشم پسرش را برای امتحان‌های ورودی مدارس آنچنانی آماده می‌کرد. پدر من چی؟ پدر من توی بیابان‌های جنوب پرسه می‌زد و کارمند متعهدی بود (البته من هر لحظه منتظر ظهور خواهر و برادرهایی جنوبی‌ هستم، یک حسی دارم که پیرمرد یک خانواده اقماری هم آن طرفها دارد). ما هم بدون برنامه هدفمند تابستان را هدر می‌دادیم. هفت‌سنگ را عاشقانه دوست داشتم اما شب جمعه که پسرِ هاشم را می‌دیدم به بیهودگی و ابتذال زندگیم پی می‌بردم.

آن دوران گذشت و برآیند تربیت هدفمند هاشم این شد که پسرش علاقه زیادی به حشیش پیدا کرد و الآن هم کلن بچه‌هایش با هاشم کاری ندارند. البته هر ازگاهی دوباره لبخندی حواله هاشم می‌کنند به هوای اینکه ماشینی، آپارتمانی، چیزی ازش بکنند. تا حالا که هاشم پولها را سفت دوخته زیر جاجیم‌های کهنه‌اش. نگرانی زاد و رود هاشم هم قابل درک است؛ فکر کن بعد از صد و بیست سال که هاشم از پیش‌مان رفت، یک کاغذ دودگرفته‌ای از توی بند و بساطش پیدا شود و دو-سه دستگاه آپارتمان را بخشیده باشد به حسن نصرالله. آن موقع تمام حشیش‌های مراکش هم چنین ضایعه‌ای را کمرنگ نمی‌کند.

همه اینها به من چه؟ چه شد که نام و یاد هاشم دلم را بهم می‌ریزد؟ فکر کنم از دم خارج رفتن من قضیه شروع شد. خداحافظی‌ یخ‌تر و بی‌روح تر امکان نداشت، نه تبریک برای پذیرش دکترا، نه هیچی. (بماند که چند ماه بعدش متذکر شده بودند که کیفیت دانشگاهم پایین است.) سر جمع کل خداحافظی‌مان چهار کلمه بود: «خداحافظ هاشم»، «خداحافظ خرس». هشت ماه بعدش برگشتم و خب، شنیده بود که توی کانادا بدون ازدواج با دوست‌دخترم زندگی می‌کنم. اولش توی پارکینگ خانه مادربزرگم دیدمش. فکر کردم مرا ندیده. سریع راهش را کشید و رفت. توی خانه بود که فهمیدم این آدم با من مشکل پیدا کرده. سلام و احوالپرسی در حد حداقل‌ها. همه فهمیده بودند، و بعدن همه بازخواستم کردند که چرا هاشم را تحویل نگرفتم:

– باباجون بخدا من تحویلش گرفتم، خودش کونشو کرد بهم و روشو کرد به دیوار…

– باشه مادر جون، می‌دونی که حساسه، از بچگی خب تو اون شرایط که خودت می‌دونی… یک کم ملاحظه‌شو بکن دیگه… به خدا زشته تو فامیل.

– من که سلام علیک کردم باهاش! چیکار کنم دیگه؟ فک کنم سر قضیه دوسدخدرم داره اینجوری میکنه… چارپایه اسلام انگار به لرزه افتاده… یه سر دینه اینا می‌رسه به رختخواب ما انگار.

– نه مامان جون، این حرفا چیه. تازه، عمه‌ت هم می‌گفت تو پارکینگ هاشمو دیدی بش سلام نکردی.

– بخدا خودش تا منو دید فرار کرد. من فکر کردم شاش داره انقد تند دویید. اصن وقت نشد سلام کنم.

هاشم لپ‌تاپ خریده بود و بلد نبود باهاش کار کند. امر شد که من بروم و راهش بیندازم. (آه، امان از دست این پولتیک‌های پوسیده خانواده‌های ایرانی برای آشتی دادن آدمها.) اول مِن و مِن کردم ولی بالاخره راضی شدم. طبعن هاشم پیچاند و تلفن‌ها را جواب نداد. دقیقن همان حسی که بهم می‌گوید پدرم توی جنوب یک خانواده اقماری دارد، دقیقن همان حس به روشنی بهم می‌گفت که درد هاشم زندگی پارتنری من است. من برگشتم کانادا و سه-چهار ماه بعد تازه مادرم مُقر آمد که «آره، دایی‌ت مثکه سر همون قضیه مشکل داشته، البته منم گفتم بهش ربطی نداره و کارش درست نیست».

از همان زمان من مذبوحانه تلاش کردم  اطرافیانم را متوجه شخصیت پلید هاشم بکنم. نشد که نشد. متاسفانه هنوز مدرک، ارج و قرب خودش را دارد. آدمها خیلی راحت‌تر به یک بدنساز می‌گویند حمال تا به یک استاد دانشگاه. سری بعد لیف هاشم به تن خواهر بزرگم خورد. دم رفتنش برای ادامه تحصیل دوباره نه تبریکی، نه چیزی. فقط یک کامنت اضافه مبنی بر اینکه اسم دانشگاه را نشنیده، لابد از بس که نا‌معروف است.

– نگفتم؟ نگفتم این هاشم عقده‌ایه؟ مردک به تو چه کی کجا درس می‌خونه؟ تو کیفیت دانشگاها رو ارزیابی می‌کنی؟ چون خودت با بورس دولتی یه دکترا از یه دهی تو بلغارستان گرفتی دیگه شدی مرجع؟ یا چون حق‌التدریسی توی اون دانشگای جوک به بسیجیای چماق‌کش درس میدی شدی صاحبنظر؟

– بابا جون، خرس، منظوری نداشته. چون خواهرتو خیلی دوس داره، فقط دوس داره که بره هاروارد و یِیْل، میگه هرجا غیر اون بره استعدادش حیف میشه… واسه این اون حرفو زده.

من احساس پیامبری را داشتم در میان قومی از گمراهان. کسی قصد نداشت عقده و ابتذال هاشم را بفهمد. باز گذشت تا همین سفر اخیرم به تهران که این بار لیفش به تن خواهر کوچکم خورد. مهمانی خانوادگی بود، مثلن به افتخار من. از دو روز قبل از مهمانی تلفن‌ها و پیغام‌ها و پسغام‌ها شروع شد. این بار آقا هاشم ناراحت بودند از پوشش نامناسب خواهرم. با پادرمیانی آخرش اینطور شده بود که «حالا یک شالی، چیزی، بندازه سرش جلوی این پسرخاله‌ها و شوهرخاله‌ها، بالاخره نامحرمن، بعضی مهمونا معذب میشن خب…» و البته این بعضی مهمانها آقا هاشم بودند.

بعد از مدتها به خانواده‌ام افتخار کردم. همه خیلی محکم مخالفت کردند و آخر سر هم مهمانی را نرفتیم. دیگر تنها نیستم.

Advertisements

8 Responses to “هاشم”


  1. 1 mahgoon ژوئیه 15, 2011 در 12:04 ق.ظ.

    امان از دست عوامي كه لباس خواص را به تن مي كنند تا عوام را به خطا بيندازند و براي خود خاصيت بخرند.

  2. 2 Bahar ژوئیه 15, 2011 در 2:52 ق.ظ.

    تو همه خانواده‌ها از این تحفه‌ها پیدا می‌شن. دایی منم یه‌دونه پسر قند و عسل وسط سه خواهر همین جور آدم گهیه

  3. 3 احسانا ژوئیه 15, 2011 در 6:33 ق.ظ.

    قلم بسیار زیبایی داری خرس!
    تا آخر داستان رو راحت پیش رفتم.

    باید خودمو بهم بگیرم تا بتونم 4خط بخونم ولی نثرت اینقد شیواس که تا تهش خم به ابروم نیومد.
    نمی خوام با گفتن فلان جا مشکل داشت قصه رو به کام خودم و خودت تلخ کنم.دوست ندارم نقد کنم چون لذت بردم و همین برای من کافی ست.
    مرده شور هاشم های این مرزوبوم را ببرد ایضاٌ !

  4. 4 پنگول ژوئیه 15, 2011 در 6:37 ق.ظ.

    معمولا مطالب بلند رو نمی‌خونم ولی این آقا هاشم منو درگبر خودش کرد.
    اصل داستان که منجر به از تنهایی در اومدنت شد رو زود تموم نکردی؟
    احساس کردم یه جور عجله داشتی که داستان رو زودتر ببندی.

  5. 5 `jeiran ژوئیه 16, 2011 در 7:41 ب.ظ.

    وای خیلی قشنگ مینویسی
    من عاشق نوشته هاتم بچه!!!

  6. 6 محمدرضا ژوئیه 21, 2011 در 6:00 ق.ظ.

    ‫معرکه بود

  7. 7 سولماز ژوئیه 25, 2011 در 8:42 ب.ظ.

    دیگه طنز کلامت ته کشید یعنی؟

  8. 8 ناشناس ژوئیه 31, 2011 در 10:06 ب.ظ.

    عزیزمی با این فونت ننویس چشمم کنده شد


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




KHERS’s Twitter

  • @Shimuszm اگه اسم قهرمانم پولس بود اونوقت اسم رمانم رو می‌ذاشتم «پاییز پولس». واج‌آرایی و ازین حرفا. 18 hours ago
  • روس‌ها نسخه‌ی جوگیرتر ایرانیان. 18 hours ago
  • تقسیم طبقاتی جدید تهران: راننده‌های اسنپ مشتریای اسنپ 18 hours ago
  • یه ماه وقت دارم یه گزارشی بنویسم. ۲۰ روز گذشته. بدیهیه که روز ۳۳ دست بقلم خواهم شد. 18 hours ago
  • RT @aeen_norouzi: مثلا خواسته‌ی اصلی مردی که توی کافه داشت کلیپ می‌دید و قهقهه می‌زد در واقع این بود: من رو ببینید. من بهش خیره شده بودم ا… 21 hours ago

بایگانی

Blog Stats

  • 1,067,739 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: