خواص خرما

از وقتی ازدواج کردم بابام دنبال موقعیته که ثابت کنه من داماد بدی هستم. منم اصراری ندارم که عکسش رو ثابت کنم ولی وجدانی حداقل ها رو همیشه انجام میدم. امسال دایی زنم توی اتوبان قم تصادف کرد و مرد. یه راننده وانت تریاکی از پشت دوبار می کوبه بهشون و دایی زنم گویا جا در جا مرده. خوبی قضیه این بود که اینا کلن باهم مشکل داشتن و تقریبن قطع ارتباط بودن، جوری که من کلن طرف رو تابحال ندیده بودم. طبعن زنم هم خیلی ناراحت نشده و عمده غمش واسه اینه ایران نیست و از راه دور قضیه رو شنیده. من کاملن درکش می کنم، چون پارسال از توی کامنت های وبلاگ خواهرم فهمیدم که شوهرعمه ام مرده. حالا من اصلن کوچکترین احساسی به اصغر –شوهر عمه ام- نداشتم و سرگذشتی هم با هم نداشتیم. تازه، چند ماه قبلش هم یکی از رازهای خانوادگی مان برملا شده بود و فهمیده بودم خیلی وقت پیش ها توی یک مهمونی اصغر کنار مادرم نشسته بوده و داشته از فروشنده های انگلیسی تعریف می کرده و می گفته کلن تماس دست باهم زیاد دارند، و در همین حین دستش رو میزاره روی ران مادرم. مادرم هم دستش رو پس میزنه و میگه اما من فروشنده های انگلیسی نیستم. (پدرم هم احتمالن خودشو زده به کوچه علی چپ.) با این سبقه و به عنوان پسر ارشد من حتی باید از مرگ اصغر خوشحال میشدم ولی درست برعکس، انگار غم کل دنیا افتاده بود روی سینه ام. انقدر ناراحت شدم که حتی زنگ زدم به عمه ام و تسلیت گفتم (بله، این کار عجیبی بود چون اصولن من رابطه ای باهاشون نداشتم). خلاصه اینکه من میفهمم شنیدن خبر مرگ حتی نوبادی ترین آدمها هم توی خارج سخته.

 – ببین، بابا، فردا ساعت پنج الغدیر ختمه، میای؟

 – آره، اصن همه مون باید بریم، زشته. اصن تو چرا بهشت زهرا نرفتی؟

 – نگفتن بهم.

 – دروغ نگو، دیروز که مادرزنت زنگ زد گفت.

 – بابا به خدا زنگ زد فقط برنامه مسجدو گفت.

 – اصن تو تا شنیدی خبرو، دیگه باید بری اونجا، پیش اونا، چرا اینجایی اصن؟

 – کجا برم آخه؟ اصن من یارو رو نمیشناسم، ندیدمش تاحالا. به مادرزنم هم گفتم هر کاری هست بهم بگه، منم بیکارم و ماشین دارم… خرما، حلوا، پارچه نویسی، هرچی. خودش چیزی نگفت.

 – نه فایده نداره، زشت شد اینجوری. باید بری اونجا همینجور باشی، شب اصن بمون اونجا. زشته به خدا اینجوری.

 بالاخره بهش گفتم که باباجون اینا کلن سر ارث و میراث مشکل داشتن و کلن رابطه ای نداشتن. شاخو ورداشت.

 ختم ساعت پنج تا شش و نیم بود. بابام سانس قبلش هم توی همون مسجد یه ختم دیگه باید می رفت. ازش می پرسم چجوری برنامه رو ردیف کنیم. میگه بیا با هم ختم اولی رو بریم بعدم بمونیم تا ختم دوم.

 – نه بابا، اینجوری باید کل یک ساعت و نیم رو بمونیم مسجد. حوصله ندارم. تو ختم اول رو برو و برگرد بعد با هم یه جوری بریم که به آخر ختم دایی زنم برسیم.

 – بابا جون، زشته، من واسه خودت میگم. می خوای تو خونوادشون زندگی کنی. تو اصن باید بری دم در مسجد وایسی.

 – مگه من صاحب عزام؟ من اصن هیشکی رو نمیشناسم اونجا.

 خلاصه قبول کرد که فقط بیست دقیقه آخر مراسم رو بریم. آماده شدم که بریم. سرتاپام رو با تاسف برانداز میکنه و میگه «اینجوری؟»

 – چشه مگه؟ میدونی که لباس رسمی نیوردم… دیگه باید با همین جین و کتونی بیام.

 – جین به جهنم. برو سیاه بپوش. مجلس عزاست. نمی فهمی؟

 – بخدا سیاه ندارم. خودت هم که راهراه آبی-سفید پوشیدی. اون بد نیست؟

جواب نمیده دیگه. فقط بدو میره تو اتاقا و بعد پنج دقیقه با یه پیرهن آبی آسمونی نخ نما بر میگرده. «بیا اینم پیرهن مشکی.» معلومه یه زمانی سورمه ای بوده. بهش میگم باز همین پیرهن سبز و سفید خودم شرف داره به اون. دوباره میره تو اتاقا. رفته سر کمد برادرم. تو دلم خدا خدا میکنم که به بطری مشروبی، چیزی بر نخوره. برگشته یه پیرهن کتون مشکی کمر-کرستی پرت میکنه تو صورتم. مبارزه فایده نداره. میدونم اینو بپوشم تو راه تبخیر میشم. تیر ماه تهران با هیشکی سر شوخی نداره. پیرهنو دم مسجد تنم می کنم و به زور دکمه های وسطشو می بندم. شکم و ممه هایم چفت شده اند توی پارچه کلفت پیرهن. طرح مه آلودی از بدنسازی شده ام که چند سالیه با پودر و دمبل خداحافظی کرده و حالا فقط قلمبه هایی در جاهایی نادرست براش یادگار موندن.

دم در مسجد خرما و گردو و سن ایچ گذاشتن. نکردن حداقل گردوها رو بچپونن لای خرماها. مشت دست چپم پر از خوراکیه. کیسه کفشام تو دست راستم. اه، ریدم. یادم رفته بود باید دست بدم و تسلیت بگم و مجبور میشم کیسه کفشو بزنم زیر بغلم. مطمئنم صف صاحب عزاها دارن با چشمایی متاسف محتویات مشت دست چپم رو بررسی می کنن. کاشکی انقدر دله نبودم. می مردم خرما و سن و ایچ نمی خوردم؟

رفتیم ته سالن نشستیم. ازش می پرسم این چه سیستم داغونیه که خوراکیا رو تعارف نمی کنن و به جاش میزارن دم در؟

– اونا واسه اینه که عزادارا وقتی میرن بیرون ور دارن. نه مثه تو… هنوز نیومده پریدی رو سینی خرما…

جوابش قانع کننده س ولی من کماکان سیستم قدیمی رو بیشتر می پسندم. چرا سنت هایی که با سعی و خطا بدست اومدن رو انگولک کنیم؟ این چه اصراریه که بشر مدرن به هر چیز دوست داشتنی باید یه انگولی بده؟ پونصد سال تاریخ پشت «نحوه عرضه خرما و گردو توی ختم» به پشیزی نمی ارزه؟

گردو و خرما رو ازم می گیره و میچپونه گوشه لپش. من می مونم و سن ایچ گرمی که تا قطره آخرشو می چلونم توی حلقم. مثه اینکه توی انتقاد از «نحوه پخش خوراکی» با هم همنظریم. اینو از حرکتهای منظم و متین فکش روی مخلوط گردو و خرما می فهمم. طفلکی مثکه قند خونش پایین افتاده بود و با خرما ردیف شد، چون توی مسیر برگشت دیگه داماد خوبی شده بودم.

Advertisements

7 Responses to “خواص خرما”


  1. 1 ناشناس ژوئیه 4, 2011 در 3:38 ب.ظ.

    این خوب نبود… نه از لحاظ نوشتار نه از لحاظ موضوع

  2. 2 ت ز ژوئیه 5, 2011 در 1:44 ق.ظ.

    خیلی قشنگ بود.

  3. 3 شیرین آوریل 24, 2012 در 7:44 ق.ظ.

    خیلی خندیدم. توی محل کارم به طور ناخودآگاه صدادار خندیدم. اگر اخراجم کنند تقضیر توست.

  4. 4 R ژوئن 10, 2012 در 1:20 ق.ظ.

    ببین من هرازگاهی هی میام این پستتو می خونم و حال می کنم :ی خیلی خووووووووووووووووووووبه

  5. 6 ناشناس اوت 8, 2012 در 7:55 ب.ظ.

    دمت گرم باحال بود.واقعی بود؟


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




KHERS’s Twitter

  • @Shimuszm اگه اسم قهرمانم پولس بود اونوقت اسم رمانم رو می‌ذاشتم «پاییز پولس». واج‌آرایی و ازین حرفا. 20 hours ago
  • روس‌ها نسخه‌ی جوگیرتر ایرانیان. 20 hours ago
  • تقسیم طبقاتی جدید تهران: راننده‌های اسنپ مشتریای اسنپ 20 hours ago
  • یه ماه وقت دارم یه گزارشی بنویسم. ۲۰ روز گذشته. بدیهیه که روز ۳۳ دست بقلم خواهم شد. 20 hours ago
  • RT @aeen_norouzi: مثلا خواسته‌ی اصلی مردی که توی کافه داشت کلیپ می‌دید و قهقهه می‌زد در واقع این بود: من رو ببینید. من بهش خیره شده بودم ا… 23 hours ago

بایگانی

Blog Stats

  • 1,067,747 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: