سفرنامه چالوس

بالاخره طلسمش شکست و رفتیم. برادرم پیچاند و نیامد. چون همانطور که می دانید الآن فصل امتحانات است و دانشجوها مشغول درس و دود چراغ هستند. البته مشکل برادر من دود سیگار و مادرم بود: نمی تواند یا نمی خواهد توی راه سیگار نکشد و کلن حوصله مادرم را هم ندارد. ما از مسیر دربندسر و دیزین رفتیم و افتادیم وسط جاده چالوس. پدرم می گفت 60 کیلومتر نزدیکتر است و ترافیک تهران را هم ندارد. شصت را که به نظرم بیخود می گفت، ولی خب مسیرش جالب است. کل راه خودم راندم و طبعن خودم دی جی بودم. دی جی ای با اختیارات محدود، چون سالهاست که سر «نوار» توی ماشین بحث است. اینطور به نظر می رسد که برآیند ناله های شجریان و ضجه های جک وایت می شود موسیقی کلاسیک. البته فولدری برای مواقع خواب آلودگی هم داشتم. در این فولدر به صورت دو تا در میان آهنگ های بیتلز یا سایمون اند گارفونکل هست. هر وقت اینها می آیند همگی با تاسف سر تکان می دهیم که موسیقی خارجی هم مال زمان پدر و مادرم… ای داد، همه چیز از دست رفت.

توی دره سرسبز دیزین داشتیم با چهارفصل هد می زدیم و وقتی هم حوصله مان سر می رفت مثل فون کارایان ارکستری خیالی را رهبری می کردیم و همگی می خندیدیم. این علامت رمزی تمسخر شوهرخاله مان است. چون شوهرخاله مان فون کارایان فامیل است؛ وقتی پولدار شد بی خیال مختاباد و نوارهای علامه جعفری شد و شنیده شده که فقط موسیقی کلاسیک گوش می کند. و حتی گزارش شده توی یکی از مهمانی ها وقتی یکی دیگر از فامیل های پولدارمان وارد شده سریعن به سمت سیستم صوتی خیز برداشته و ویوالدی را روشن کرده و دستهایش را توی هوا تاب داده. و بدین گونه تنها با یک حرکت به تالار افتخار اسکلان تازه به دوران رسیده راه یافت.

علیرغم اینکه همین چند هفته پیش در نشست سالیانه مان با اقوام عنوان شد که آب خزر به شدت آلوده است من نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و پریدم توی دریا. این نه به خاطر بی احترامی به آن نشست، بلکه به خاطر احترام بی حساب و کتابم به دریاست. دیدن موج و شنیدن صدایش یک طرف، اما من باید لای کف ها غلت بخورم و صدای شکستن موج را هم موقع زیر آبی رفتن بشنوم. باید موج بکوبد به پشتم و من با تعجب بگویم که «اگه یک کم محکم تر بود مهره هام جابجا میشدنا…». توی نشست گفتند که برخلاف تصور عامه، آلودگی دریا به خاطر ادرار و فضولات هموطنان شمالی نیست بلکه از آلودگی صنعتی کشورهای شوروی سابق است. راستی، یادت می آید یک زمانی برنامه داشتیم و باور هم داشتیم که با یک تیوپ کامیون و یک بطری آب شنا کنان می شود تا شوروری رفت؟ انقدر لفتش دادیم تا شوروی از هم پاشید و الآن هم که سواحلش آلوده است. ساحل خودمان هم نکبتی است و لای دو تا مجتمع مسکونی 50 متر ماسه مانده و یک جویبار فاضلاب هم که کنارش جاری است و به چشم آشغال ها و پلاستیک ها را می بینی که می ریزند توی دریا، اسمش را گذاشته ایم ساحل. تازه، عین روز برایم روشن است که همین دو تا مجتمع هم موقع ساخت از دریا به عنوان سطل زباله استفاده کرده اند. همین الآن گونی های خالی سیمان را گهگاهی شناور روی آب می بینی. شک نکن توی آرمانشهری که بعد از این بی شرف ها قرار است ردیف شود، من راننده بولدوزری هستم که دارد نواری به عرض 70 متر کنار دریا را تخریب می کند. صدها مرد شکم گنده با روب دوشامبرهای زرشکی که همگی شبیه شوهرخاله ام هستند از لای آوار ویلاهای مخروبه شان فرار می کنند و به سمتم حمله می کنند، اما من کتابچه ای توی مشتم است و سرشان فریاد می کشم «قانون اساسی! دریا و ساحلش مال همه مردم است…» و شوهرخاله هایم سرافکنده و با مف های آویزان متواری می شوند. من هم خوشحالم، چون کتابچه توی مشتم در حقیقت دفترچه خاطراتم بود اما شوهرخاله هایم نفهمیدند.

پدر و مادرم بعد از دو روز باید می رفتند. ماشین را گذاشتند برای ما و من هم به جایش برایشان دو تا غازی نان و پنیر و فلفل رشتی گرفتم که توی راه دلشان ضعف نرود و بردمشان ترمینال سواری های چالوس. پدرم کرایه سه نفر را داد و کل صندلی عقب را گرفت که با مادرم راحت باشند، و بعد جوری ما را پیروزمندانه نگاه می کرد انگار که شوهرخاله ام است. هر کی نداند فکر می کند اینها عجب گوریل انگوری های عظیم الجثه ای هستند. ولی واقعیت این است که توی این سن و سال جفت شان آب رفته اند و حتی اگر مسافرِ سومِ صندلی عقب خود شوهرخاله ام با تمام صد و بیست کیلو وزنش بود، باز هم جا برای اینها کافی بود و دوازده تومن الکی این وسط فنا شد. البته به من چه؟

هنوز پدر و مادرم عوارضی کرج را رد نکرده بودند که برادرم با دو لیتر عرق کشمش سوار اتوبوس شب روی تهران-چالوس شد تا به ما بپیوندد. (این عرق ها عمومن با نام های زوریک، زوریخ، رازیک، رازمیک و جدیدن گورگن و در بطری های آب معدنی به متقاضیان عرضه می شوند.) چهار صبح بهم زنگ زد. خواب نبودم، جنازه آدمی بودم که انگار سالهاست مرده. شکمی مالامال از آش ماش* به علاوه بستری در مسیر نسیم خنک شبانگاهی… چطور موبایل جواب بدهم؟

من برنامه های مفرحی برای خواهر و برادرم ریخته بودم. مثل نمک آبرود. البته قصدم این بود که پیاده تا بالا برویم و از تله کابین استفاده نکنیم. مسیر پاخور به سمت بالای کوه را پیدا نکردیم، چون چیز مسخره ای به نام «سورتمه» علم کرده اند که دم و دستگاه و ریل هایش ورودی مسیر پیاده را بسته. لابد پیاده دوست ندارند. یا باید با اتاقک های فلزی بروی بالا یا هیچی. مسیر دیگری پیدا کردم و دو ساعتی راه رفتیم و چند فقره مار هم از جلویمان عبور کردند. خواهر و برادرم برآشفتند. هر چه توضیح دادم که مارهای شمال سمی نیستند فایده نداشت. هر چه گفتم ما آمده ایم خانه مارها و ما مهمان جنگل هستیم اثر برعکس داشت. شروع کرده بودند به جیغ و داد و تخطئه من. مدعی بودند من احمقی هستم که موجودی خیالی به اسم «شوهرخاله» ساخته و به این بهانه که شبیهش نشوم روز به روز از سکنات آدم های نرمال دور می شوم. توضیحاتم فایده ندارد. در ادامه شب و بعد از گرم شدن سرها حملاتشان به گذشته ام نشانه می رود. قبل از ازدواج چه غلطهایی کرده ام؟ دانه به دانه برایشان می شمارم، ولی خب با استانداردهای این روزها کارنامه قابل عرضی ندارم. هی توضیح می دهم که بابا جان زمانه فرق می کرد… الآن توی هر بن بستی که بروی صندلی عقب تمام ماشین ها ملت مشغول سیکستی ناین هستند. منِ بیل-تو-کمر-خورده روی یک پشت بامی با خانمی کنار هم نشسته بودیم و انگشت های کوچکمان با سرعت حلزون بهم نزدیک می شدند، آخر سر هم قبل از وصال ناخن ها مادرش با لگد در لرزان پشت بام را باز کرد و فردایش پیغام داد که یا زودتر ازدواج کنید یا «خدافظ». زمانه دیگری بوده. کما اینکه همان دست های ترسان ماها بوده که شماها امروز اینطور بی مهابا جولان می دهید. باز هم توضیحاتم فایده نداشت. صحنه عبور و مرور مارها زخم خودش را زده بود و با توضیحاتم چیزی قابل حل نبود.

بیست و چند سال پیش من پسرک چاقالویی بودم که با پدر و مادرش رفت کته کبابی امید؛ یک رستوران محلی توی کوچه پس کوچه های چالوس. اینجا من زدم زیر گریه چون جای کر و کثیفی بود و میز روبرویمان آقایی دستش را تا مچ توی دماغش کرده بود و مثل مته می چرخاند. منی که سالها بعد خودم قهرمان قابلی توی این رشته شدم و حتی زنم را هم بارها و بارها به گریه انداختم… من که اینها یادم نبوده، پریشب نجار سر کوچه اینجا را پیشنهاد کرد و شام رفتیم کته کبابی امید. اسمش برایم آشنا بود، محیطش برایم آشنا بود. حالتمان هم آشنا بود: آن موقع پدر و مادرم ما را گریه کنان می کشاندند، حالا من شده ام آدمی که دنبال تجربه های «بکر و محلی» توی بازارهای بوگندو و غذاخوری های کر و کثیف هستم و آنتی ژیگولی هستم و خواهر و برادر کوچکم را می کشانم این جور جاها.

* می دانم، حتی شوهرخاله ام هم توی این هوا آش ماش نمی خورد. من هم می خواستم ماش ها را نیم پز کنم به هوای سالاد، اما امان از این سریالهای هالیوودی که زیادی نشستیم سرش و برای همین ماشها آش شدند.

Advertisements

6 Responses to “سفرنامه چالوس”


  1. 1 محمد ژوئن 16, 2011 در 8:10 ب.ظ.

    از دیزین دقیقن 50 کیلومتر فاصله کمتر هست، چندین بار فاصله‌ها رو مقایسه کردم

    فاضلاب انسانی نوشهر و چالوس هم الان می‌ره تصفیه می‌شه

  2. 2 barayeto ژوئن 17, 2011 در 3:51 ب.ظ.

    وای عجب نوشته ی محشری.. خیلی خیلی خوب بود….یه جورایی شبیه یه فصل از یه رمان بود.

  3. 3 کیقباد ژوئن 20, 2011 در 6:43 ب.ظ.

    درود بر شما. آمدم جهت عرض ارادت . خسته نباشید

  4. 4 sahar ژوئن 28, 2011 در 11:21 ب.ظ.

    سلام

    خرسِ عزیز چند تا پوستتو خوندم حسّ کردم این سبک نوشتاری واسم آشناست.یه کم عقب جلو کردم دیدم بعضی‌ اتفاقاتو قبلا یه جا خوندم.خلاصه الان فک می‌کنم که این وبلاگ همون وبلاگ ؟؟؟ هستش!

    وقتی‌ گم و گور شدی خیلی‌ اینور‌و انور دنبالت گشتم!

    به هر حال بازم لذت بردم از نوشته‌هات!
    البته شاید هم دچار توهّم شدم ولی‌ حدس میزنم که خرس همون؟؟؟ باشه.

  5. 6 saed نوامبر 10, 2012 در 7:00 ب.ظ.

    ​​


    ​پیش پای شما تو آشپزخونه بودم​​


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




KHERS’s Twitter

  • @Shimuszm اگه اسم قهرمانم پولس بود اونوقت اسم رمانم رو می‌ذاشتم «پاییز پولس». واج‌آرایی و ازین حرفا. 18 hours ago
  • روس‌ها نسخه‌ی جوگیرتر ایرانیان. 18 hours ago
  • تقسیم طبقاتی جدید تهران: راننده‌های اسنپ مشتریای اسنپ 18 hours ago
  • یه ماه وقت دارم یه گزارشی بنویسم. ۲۰ روز گذشته. بدیهیه که روز ۳۳ دست بقلم خواهم شد. 18 hours ago
  • RT @aeen_norouzi: مثلا خواسته‌ی اصلی مردی که توی کافه داشت کلیپ می‌دید و قهقهه می‌زد در واقع این بود: من رو ببینید. من بهش خیره شده بودم ا… 21 hours ago

بایگانی

Blog Stats

  • 1,067,739 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: