سنگک

من این روزها فقط استراحت می کنم. دو تا کتاب و دو تا مجله پایین تختم هستند که به تناوب روزی پانزده خط ازشان می خوانم. بعد ایکس باکس می زنم. بازی مورد علاقه ام تیکن است. مبتدی ها فکر می کنند بازی های رزمی مهارت خاصی نمی خواهند و فقط باید روی کلیدهای دسته بکوبی تا حریفت را ببری. زهی خیال باطل. اگر بهم نزدیک باشی مشت ساده جواب می دهد. اگر بهم بچسبی یک فن مخصوص می زنم: مثل یک گونی سیب زمینی پشندی از روی زمین بلندت می کنم، پرتت می کنم به پشت سرم و بعد با لگدهای پی در پی نمی گذارم از زمین بلند شوی. اگر کمی دورتر ازم باشی فقط یک لگد فیلیپینی ساده حواله ات می کنم. اگر فاصله مان زیاد باشد فن مخصوص دیگری می زنم که معمولن با یک خیز به سمتت شروع می شود، با ترکیبی از مشتهای چپ و راست ادامه پیدا می کند و در نهایت با یک هوک چپ رعدآسا جنازه ات به گوشه زمین می افتد. می بینی؟ اصلن بدون فکر نیست. منتها چون سرعت فکر و تصمیم گیری و عکس العمل در حد ابرکامپیوترهای ناسا است کل این فرایند به نظر «مبتدی» ها بدون فکر می آید. از آنطرف روشنفکرنماها بازی های رزمی را باعث تباهی روح و روان آدمی می دانند. نیاز به پاسخ است؟ الآن خود من با این درجه از کمالات و هنر مثال نقض این تئوری نیستم؟

توی تیکن برادرم من را می برد و من خواهرم را، اما خواهرم می تواند برادرم را «پرفکت» ببرد. این چگونه ممکن است؟ ترجمه این توالی در زندگی واقعی این است که من درسم تمام شده و علافم، خواهرم دنبال ویزا است و علاف است و برادرم دنبال تغییر رشته است و علاف است. به عنوان علاف بزرگ، من خواهر و برادرم را نصیحت می کنم. به خواهرم می گویم بی خیال خارج بشود و بماند پیش پدر و مادر پیرم. اینجوری برادرم هم تنها نمی ماند. بهش می گویم مشکلش «سوشال ایلینیشن» است و با خارج رفتن حل نمی شود. خواهرم سوال نابجایی دارد مبنی براینکه چرا خودم پیش پدر و مادر پیرم نمی مانم. پاسخ: به همان دلیل که شلوغی ها را دنبال می کنم، اما از توی اینترنت. به برادرم می گویم هرچه سریعتر انصراف بدهد و برود سربازی و بعد هم کار. ایده «دانشگاه برای تعویق سربازی» جزو آن ایده هایی است که باعث و بانی اش را به شدت لعنت می کنم. فرم دیگر این ایده «دانشگاه برای تعویق زندگی» است که خود من تا حالا اسیرش بوده ام. این ایده ها مسموم هستند. الآن خود من حاضرم یک بار دیگر از لیسانس شروع کنم و ادامه بدهم و ده سالی توی دانشگاه باشم، «دانشجو» باشم، اما کار نکنم.

بغیر از نصیحت و استراحت، پیاده روی و کوه و خرید نان سنگک می روم. صبح چهارشنبه ای که هاله سحابی را کشتند من توی صف سنگکی بودم. داشتم به این فکر می کردم که توی این سالها علاوه بر صف های سنتی «چن تایی» و «تکی»، صف دیگری هم به صورت رسمی اضافه شده: صف «دوستان». صف دوستان سالیان سال بوده که وجود داشته اما نامرئی بوده. قدیمها از در پشتی نانوایی به صف دوستان سرویس می دادند. امروزه مشتریان صف دوستان با سرهایی بلند و سینه هایی ستبر، آرنج زنان راهشان را از میان ما باز می کنند، جلو می آیند و سلامی بلند خدمت شاطر عرض می کنند و بعد آرام چیزی زیر گوشش می گویند. جوری قیافه می گیرند انگار دارند راز مهمی را پچ پچ می کنند، اما ما می دانیم که گفتگوی شان حول تعداد سنگک و مقدار خشخاش دور می زند. آن روز صبح بیست دقیقه ای بود که منتظر چهار تا سنگک خشخاشی بودم. بالاخره شاطر دو تا سنگک برشته را به آرامی گذاشت روی میز. شاید همین که نانها را پرتاب نکرد نشانه ویژه بودن این دو فقره سنگک بود. من و مادرم با بهت دیدیم که سنگک ها برخلاف بقیه نانها «دو رو خشخاشی» هستند. باور کردیم که آدمهای خوش شانسی هستیم و با احتیاط و خوشحالی شروع کردیم سنگک ها را ناز کنیم و سنگ ها را ازشان بکنیم. هنوز اولین سنگ را نکنده بودیم که صدای کلفتی گفت «بفرما». با حجب و حیا گفتم «ئه، آقا مال شماس!؟». بدنساز گنده ای بغلمان ایستاده بود. جوابمان را نداد؛ همان طنین «بفرما»یش کافی بود. فقط نانها را کشید سمت خودش. او یکی از مشتریان صف «دوستان» بود. ده دقیقه بیشتر هم منتظر ماندیم و «دوستان» دیگری را هم دیدیم که آمدند و نان گرفتند و رفتند، و بالاخره شاطر لطف کرد و چهار تا سنگک بی حال و یک رو خشخاشی مان را سمت صورتمان نشانه گرفت و پرتاب کرد. آن موقع هنوز اس-ام-اس قتل هاله برای حفظ آرامش تشییع جنازه پدرش به دستم نرسیده بود، وگرنه در همان صف نانوایی جمله ای که شاه کلید مشکلات جامعه شناسی است را با حالتی ناراضی و عقل کل بیان می کردم: «ای آقا، همه چیزمون باید به همه چیزمون بیاد دیگه… آقا، این ملت… پوف»

About these ads

5 Responses to “سنگک”


  1. 1 caspiansea ژوئن 6, 2011 در 1:23 ب.ظ.

    iran ee???fek kardam dari europe o migardi…o

  2. 2 شین شین ژوئن 6, 2011 در 7:15 ب.ظ.

    من هم نفهمیدم شما مگه خارج از ایران نبودید؟ خانومتون دکترا نمیخوند؟
    در هر حال متنتون خیلی خوب بود. حقیقتاً که همه چیزمون به همه چیزمون میاد

  3. 3 yadan ژوئن 7, 2011 در 3:38 ق.ظ.

    جالب بود همین که می‌خواستم لینکت رو بردارم بفرستم بالاترین نوشته بالا رو دیدم که لطفا بالاترین نفرستید کلی‌ خندیدم حالا می‌شه سبب رو هم بفرمایی !؟

  4. 4 تس آپه ژوئن 7, 2011 در 9:22 ق.ظ.

    خرس ِ بزرگ! (که البته با خرس ِ گنده تفاوت محتوایی دارد)
    عالی بود.

  5. 5 پیپ خسته ژوئن 8, 2011 در 11:49 ق.ظ.

    خرس جان می گفتی ستاد استقبال واست تشکیل میدادیم.چه بی خبر؟
    و ای کسانی که تیکن بازی می کنید، آیا می پندارید که فیفا کنندگان از شما کمترند.به درستی که در اشتباهی سهمگین هستید


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




KHERS’s Twitter

بایگانی

Blog Stats

  • 630,079 hits

grizzly.khers@gmail.com


دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 550 مشترک دیگر بپیوندید

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: