مرا هم به کشورتان راه بدهید

محمد خردادیان از آن سلبریتی های ایرانی است که همیشه خودش و اخبارش بدون دلیل خاصی سر راهم قرار گرفته اند و پنج دانگ از حواسم را مشغول کرده اند. من اهل رقص ایرانی نیستم. یعنی نه بلدم و نه ازش لذت می برم. قدیم تر ها کلن با هر نوع رقصی مشکل داشتم. چون برایم یادآور تولدها و مهمانی هایی بود که من عمیق توی صندلی فرو می رفتم و دستی مقابل صورتم با اصرار از من تمنا می کرد که «بیام وسط». حتی چراغ ها را خاموش می کردند که امثال من «بیان وسط». یعنی ما دوشیزگان رقص-اولی بودیم که از شرم و خجالت باید توی تاریکی خودمان را به آغوش پرخطر پیست رقص می انداختیم. بدبختی اینکه هیچوقت دوشیزگی ام هم به نحو درستی رفع و رجوع نشد. طی این سالها دوشیزگی ام به وقاحت تبدیل شد. الآن اگر دستی به سویم دراز شود شک نکن که پریده ام وسط و دارم توی اسپات لایت عضلات خشکم را به نحو ناموزونی تکان می دهم. معمولن آهنگ به نصف نرسیده آلودگی بصری به حدی می رسد که پارتنر رقصم خودش از وسط جمعیت یک اسکل تک پر را پیدا می کند و ما سه-نفره می رقصیم. من این سیگنال را خوب می شناسم. کجای دنیا سه نفره می رقصند؟ رقص سه نفره تنها یک معنی دارد: من مختارم (بخوانید بهتر است) که بروم روی صندلی ام بنشینم یا کنار میز خوراکی ها بنزین بزنم. و البته من آدم «از تو به یک اشاره از من به سر دویدن» هستم. سیگنال ها را با تمام وجود درک می کنم و البته این بی آبرویی سه نفره برایم قابل هضم است. ته تهش فقط جمع سه نفره مان شاهد این ماجرا بوده.

در سر دیگر طیف بی آبرویی، ضایع شدن در یک «حلقه» رقص است. از اینهایی که پانزده نفر حلقه زده اند و دست می زنند و به نوبت یکی می رود وسط و هنرنمایی می کند: یکی برک دنس می زند، یکی باباکرم می رقصد، برای دیگری قالیچه را جمع می کنند تا هلیکوپتری بزند و الخ. من تا سرحد مرگ از حلقه می ترسم. اینجا دیگر خبری از جمع دوستانه سه نفری مان نیست. آلودگی بصری پخش می شود به تک تک افراد پیرامون حلقه، و دو-سه تا عمر طولانی لازم است تا پرفورمانس به یادماندنی ام از یادها برود. برای همین وقتی کنار حلقه ایستاده ام حرکاتم به شدت حساب شده هستند تا مبادا توجه کسی بهم جلب شود و دعوتم کند وسط حلقه. استراتژی یکسانی ندارم و به صورت دینامیک و ریل تایم حرکاتم را با فاز حلقه تنظیم می کنم. ممکن است در لحظاتی به شدت دست بزنم تا رضایت خودم را از جایگاهم نشان بدهم. ممکن است دستانم را به دور شانه های کناری هایم بیندازم و یکی در میان لگدهای رو به جلو بیندازم (تلاش برایشبیه سازی رقص لزگی)، ممکن است در گوش بغل دستی ام چیزی بگویم تا خودم را مشغول جلوه بدهم. بهرحال باید این حس را ایجاد کنم که از جایگاهم پیرامون حلقه راضی هستم و تمایلی به اسپات لایت ندارم. تا حالا هم موفق بوده ام.

محمد خردادیان کجا رفت؟ محمد خردادیان یک بار چند سال پیش توجهم را جلب کرد که زندانی اش کردند و رفت اوین. هر بار که به سمت سعادت آباد می راندم بی اختیار به دیوارهای نامهربان زندان نگاه می کردم و نگران محمد می شدم. یعنی اونجا هم می رقصه؟ توی انفرادیه؟ اذیتش نکنن هم سلولیا؟ حموم رو چیکار میکنه؟ اگه صابونش افتاد زمین چی؟ حالا گیریم توی سلول جا باشه اندازه کافی، شلوار کردی ساتن صورتی نداره که بپوشه واسه رقص… خوشبختانه خردادیان آزاد شد و من توانستم به مسائل مهمتر زندگی مثل درس و کار و ازدواج فکر کنم. امسال دوباره من و محمد به هم رسیدیم. محمد مجری و داور برنامه «دنس» است و از بین کاندیداها بهترین شان را انتخاب می کند. دیگر خبری از لباس کردی نیست و به جایش جین ذغالی چسبان و تی شرت بدن نمای سیاه که رویش نوشته های نامنظم دارد می پوشد. نمی فهمم موهایش را مدل دار زده یا گری گرفته؟ پسِ کله اش تکه های خالی دیده می شود و فیلمبردار هم با اصرار کچلی ها را نشان مان می دهد. دختری از درسدن سفر کرده به کلن فقط برای شرکت در «دنس». آهنگ عربی می گذارد و تک تک استخوانهای بدنش به لرزه می افتد. نیش محمد باز شده. شعارش «ایرونی بمون، ایرونی برقص» است و طبعن موسیقی شرقی را بیشتر دوست دارد. مخصوصن به نسبت کاندیدای قبلی که با آهنگ انریکه رقصید. تایید و رضایتش را در دست زدنهای پرشورش می بینم. می خندد و دست می زند. بعد کنترلش را از دست می دهد و خودش می آید وسط. خدایا، چقدر گنده است، چقدر چاق است، این فیزیک بدنی به درد وزنه برداری یا نهایتن کشتی می خورد. ای کاش لااقل تی شرتش را سفت چپانده بود توی شلوارش تا هی گاه و بیگاه شکم سفیدش به ما چشمک نمی زد. انگار شکمش یک موجود زنده با اراده ای مستقل است و قفس تی شرت را نمی پسندد. در جلسه بعدی برنامه به اوج می رسد. فینالیست ها معرفی می شوند و محمد خودش سنگ تمام می گذارد. آمده وسط، قر می دهد و دست کاندیداهای بازنده را می گیرد و می آورد وسط. چهره های غمگینِ بازنده های چاق یواش یواش باز می شود. لبخند می زنند. بحث برد و باخت نیست، آمده ایم خوش باشیم و با محمد باشیم و برقصیم. اینجا کجاست؟ اینها کی هستند؟ چرا همه می رقصند؟ چقدر خوشحالند. باشه، «ایرونی» بمونید، ولی به نظرم شما یک کشور جدا می خواهید. یک جایی مثل اسراییل باید درست کنیم برای شما؛ به ریاست جمهوری محمد خردادیان. اه چقدر دور هستم از اینها. اه چقدر فاشیست شدم یهو. نمی دانم. مبهوت بودم و کمی هم منزجر. بعد ناگهان بی خیالی خواستنی ای توی خنده هایشان دیدم. یکهو متحول شدم. محمد می داند از زندگی چه می خواهد و راضی است. اصلن فراتر از راضی. کارمند خسته ای که ماهواره اش را کانال-کانال می کند و یکهو سر محمد خردادیان هنگ می کند راضی است. خود محمد سوپر راضی است. از خودش، از قیافه اش، از کارش، از دور و بری هایش، از تاریخ و فرهنگ ایرونی اش. حالا به کل آن سالن حسودی می کنم. به خنده هایشان. به رضایت شان. به شبه-کشور شادی که همه شان شهروندش هستند. من پاسپورت آنجا را ندارم. من شهروند شبه-کشور ناراضی های میان-مایه هستم. خانواده ام هم بوده اند و من به ارث برده ام. من هم خواهم بود.

Advertisements

12 Responses to “مرا هم به کشورتان راه بدهید”


  1. 1 سیما مه 21, 2011 در 5:23 ب.ظ.

    گمان نکنم چنین جاهایی ویزا بدهند، من دوره ای تلاش کردم با رقصیدن و فیلم هندی خود درمانی کنم برای راضی بودن، اصصصصصصصصلا نشد!

  2. 2 Darieh مه 21, 2011 در 6:02 ب.ظ.

    عالی بود این نوشتت مهندس جان. خیلی بندرت دیدم کسی بتونه غیرمستقیم و غیرشعاری مسائل اجتماعی مهم رو اینطوری به نقد بکشه.
    سرت سلامت و قلمت پربار باد

  3. 3 Yasmine مه 21, 2011 در 6:15 ب.ظ.

    این بهترین چیزیست که طی هفته ها خوندم، از اونایی هم هستم که مارتین امیس میخونن. عالیه، عالی، آفرین، مرسی

  4. 4 محمد مه 21, 2011 در 7:39 ب.ظ.

    کابوس عروسی‌های دوستانم، حلقه‌ی رقص، بیا وسط، منِ خشکِ رسمی

    چه وحشتناک

  5. 5 محمد مه 21, 2011 در 7:40 ب.ظ.

    دیدگاه من چشم به راه بررسی است.

  6. 6 من مه 21, 2011 در 10:48 ب.ظ.

    محمد خردادیان را حتی کمتر از این می شناسم که شلوار کردی صورتیش را دیده باشم اما … بسیار زیبا نوشتی هموطن. من هم مدتی است تقاضای پناهندگی کرده ام. شرایط ویزا و اقدام رسمی ندارم. حالم خرابتر از این حرفهاست!

  7. 7 caspiansea مه 23, 2011 در 9:27 ق.ظ.

    kheili ghashang neveshT khers jaan. kheili…

  8. 8 فهیمه مه 25, 2011 در 8:31 ق.ظ.

    faghat khastam lal az donya naram.aali neveshte budi

  9. 9 madox مه 25, 2011 در 11:29 ق.ظ.

    سلام،
    مسئله ی رقصیدن را من هم داشته ام. بزرگتر که شدم اگر مشروب نبود که با دلایل مسخره یی سر و تهش را هم می آوردم و اگر مشروب هم بود که دیگر نمی فهمیدم چه گندی می زنم.
    نوشته ات جذاب، عمیق و به مقدار زیاد دوست داشتنی بود.
    ممنون.

  10. 10 پیپ خسته مه 26, 2011 در 9:13 ق.ظ.

    خیلی خوب بود مهندس.خیلی خوب. این کشور ویزا نداره.هر موقع خودت بخوای می تعونی بیای توش.منم یه مدت طولانی دنبال ویزاش گشتم تا بالاخره فهمیدم کشور اوپنیه کلا.ورودش اصلا به اون سختیا که فکر می کنی نیست

  11. 11 ارد مه 27, 2011 در 4:47 ق.ظ.

    جایت خالی یک بار محمد را در تنها باری که رفتن کلاب دیدم و ای کاش که ندیده بودم. شاید همین شد که دیگر پا به کلاب نذاشتم!

  12. 12 Farzad مه 27, 2011 در 9:05 ب.ظ.

    Dorod bar shoma. be onvane kasi ke modatio to alman bode, mikham begam ke nasle ma onja ham ke bashe lezat nemibare. bavar konin. na to disco hash na to bar, hamishe hes mikoni ke ye vasleye nachasbi. on jame irani e be ghole shad, age varede zendegishon beshi, ke man shodam, khaili afsordetar az on chizi hastand ke neshon midan. bavar konin. tajrobe ke man be dast avordam ine ke mohem kaifyate zendegie hala harkoja ke bashe. kash mishod hame ye 2-3 sal mitonestan beran oropa ta dige be omide zendegi to onja zendegie haleshono kharab nemikardan.
    ba eradat va arezoye sarafrazi baraye hame irani


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




KHERS’s Twitter

  • خوشخواب، قاتل کمر (بین خطوط: چند ماهه رو زمین می‌خوابم) 34 minutes ago
  • مدتیه فیلم نمی‌بینم، هر از گاهی یه کم از فیلمایی که قبلاً دیدمو دوباره می‌بینم. 35 minutes ago
  • سوالی که با تماشای عکسای قدیمی زیاد از خودم می‌پرسم: چجوری از این [با انگشت به عکس اشاره می‌کند] خوشم میومد؟ 36 minutes ago
  • RT @nadernariman: سخت تر از کار تو معدن کارگر معدنیه که باید آخوند معدن رو تحمل کنه https://t.co/qpiUT8niOw 41 minutes ago
  • اگه خود جان لنون زنده بود احتمالا از اون عينكا نميزد. 6 hours ago

بایگانی

Blog Stats

  • 1,056,793 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: