اکباتان

من از سه-چهار سالگی تا شانزده سالگی ام را در آپارتمانی توی بلوک ب-2 اکباتان زندگی کردم. من که نه، پدر و مادرم زندگی می کردند و ما هم لای دست و پای شان می لولیدیم و بزرگ می شدیم. فاز سه که چه عرض کنم، آن زمان حتی فاز دو هم وجود خارجی نداشت. یعنی تازه آرام آرام داشت پا می گرفت. تازه ما فاز یکی ها اصلن قبول شان نداشتیم. همانطور که فامیل شمیران نشین مان ما را آدم حساب نمی کردند، دلخوشی ما هم این بود که فاز دویی هست که ما از آنها برتریم. دلیل برتری ما چه بود؟ این بود که اگراز بالا به فاز یک نگاه می کردی میدیدی که ساختمانها را جوری چیده اند که نوشته شده «جاوید شاه». فکرش را بکن. ببین آلمانیها آن موقع به چه نکاتی فکر کرده بودند. شایعه هم نبود، اینها را خلبانهای ایران ایر که قبل از فرود توی مهرآباد از روی اکباتان رد می شدند گفته بودند. همه شان که نه، یکی از خلبانها که فامیل دور محمود اینها –همکلاسی و همنیمکتی ام- بود گفته بود. خودش از پشت عینک ری بن خلبانی اش دیده بود که به روشنی نوشته شده «جاوید شاه». اگر از بالا به فاز دو نگاه می کردی چه می دیدی؟ یک خط ممتد و لوس. چون معمار مربوطه، فاز دو را به صورت دیواری دوازده طبقه طراحی کرده بود. به بیان دیگر، در آرمانشهری که تیرباران قانونی است، معمار فاز دو بی برو گرد مستحق جوخه اعدام بدون محاکمه است. اگر از بالا به فاز سه نگاه می کردی چه میدیدی؟ هیچی. یک تل خاک. فاز سه، حتی وقتی که ساخته شد در حد اکباتان نبود. معدود دوستان فاز سه ایم ترجیح می دادند بگویند از آپادانا هستند تا خفت فاز سه ای بودن را تحمل کنند.

هنوز که هنوز است اکباتان فضای سبز مرغوبی دارد. چنارهای بلند و چمن های آفریقایی و فضاهای بزرگ بازی. با این همه فضای سبز و مادری که بعد از ظهرها با محبت ما را به بیرون خانه می انداخت تا خودش هم نفسی بکشد، عجیب نیست که من در رشته های دوچرخه سواری، هفت سنگ، فوتبال، روبرت و زو به درجه استادی رسیدم. الآن هم که تن لش شدم برای این است که اکباتان زندگی نمی کنم. سال دیگر هم که برنامه دارم برگردم اکباتان، نیمی اش برای سلامتی ام است. این بار به جای مادرم، همسرم را با خودم می برم که دم غروب مرا از خانه بیرون بیندازد تا نفسی بکشد و من هم عضله ای تکان بدهم. (بله، من همان مرد کلاسیک ایرانی هستم که الگوی شخصی اش پدرش است و الگوی شخصی زنش هم مادرش است، این قرارداد نانوشته ای است که هر زن مزدوجی جایی و زمانی در عالمی دیگر امضا کرده و یواش یواش متوجهش می شود.)

اکباتان برای من پر از اولین هاست. مثلن اولین باری که علاقمند دختری به نام آفرین شدم. با سرعت رکاب می زدم و سعی میکردم مثل باد از جلویش رد شوم، شاید که سرعتم توجهش را جلب کند. ولی متاسفانه توجهش جلب نشد. آفرین هیچ وقت نفهمید، هیچ کس دیگری هم هیچ وقت نفهمید و اصولن من هم غیر از رکاب زدن سریع با دوچرخه بی ام ایکس قرمز رنگم کاری نکردم. شاید ایراد از مدل دوچرخه ام بود. شاید اگر یک دوچرخه کوهستان بیست و چهار دنده یا حتی یک بی ام ایکس مشکی با ترمز پایی داشتم و خط ترمز می کشیدم برایش، اوضاع جور دیگری پیش رفته بود و حداقل آفرین وجود مرا بین شش میلیارد ساکن کره زمین متوجه شده بود. ولی خب نشد. هی موهای بلندش را محکم تر بست و متوجه نشد. هی مدل شلوار جین اش را عوض کرد و باز متوجه نشد. پاچه گشاد رفت و راسته آمد، سورمه ای رفت و یشمی آمد، یشمی رفت و لیزری آمد اما باز هم آفرین بایسیکلران را ندید. امروز در آستانه سی سالگی که دارم خاطراتم را جمع و جور می کنم، گفتم اینجا بنویسم شاید بالاخره ببیند. از این موضع پختگی که به سرگذشتم نگاه می کنم به نظرم رسیده که شاید بد نبود به جای «دوچرخه سواری پرسرعت» از گزینه «حرف زدن» استفاده می کردم. هم انرژی کمتری می برده و هم کم خطرتر بوده. بهرحال دوچرخه سواری پرسرعت نوجوانی پر-هورمون لای پیلوتی های بتنی اکباتان شاید حادثه ساز می شده. مخصوصن اینکه بعد از هر بار عبور از کنار آفرین بنا به دلایل نامعلومی چشمهایم را هم می بستم. وای، اگر روی یکی از آن ستونهای بتنی شتک شده بودم…

چند سال قبل از اینکه آفرین با بی توجهی اش له ام کند، مازیار با جثه نسبتن سنگین اش به صورت فیزیکی له ام کرد. بین دبستان «معلم شهید» و آپارتمان مان خیابانی بود که یک ورش باشگاه فوتبال راه آهن بود و یک ورش باشگاه فوتبال پاس. (بی ارتباط با قضیه له شدن، ولی پژمان مدعی بود که سالی یک بار استقلال توی باشگاه راه آهن تمرین می کند، و پارسال –سال 69- توانسته بود از عابد زاده امضا بگیرد. چند خط کج و کوله را به عنوان امضای عابدزاده با افتخار به من نشان می داد که  البته با توجه به شناختی که الآن از عابدزاده داریم هیچ بعید نیست واقعن آن چند خط میخی امضای واقعی خود احمدرضا بوده باشد.) یادم نمی آید کدام خط قرمز را رد کرده بودم، کدام هنجاری را شکسته بودم؛ آیا به میزان کافی به مازیار آلوچه تعارف نکردم؟ آیا نصف بیشتر ساندویچم که بوی عشق پدر می داد را بهش تقدیم نکرده بودم؟ آیا بهش فحش داده بودم؟ یادم نیست. ولی بهرحال مازیار کل طول خیابان را دنبالم دوید و من هم دونده قابلی بودم اما با این حال دم مخابرات بودیم که بهم رسید. به پشت روی زمین خوابیده بودم و مازیار روی شکمم نشسته بود و از لای دستهایی که صورتم را پوشانده بودند معذرت خواهی کردم. جالب اینکه اولین و آخرین باری توی زندگیم بود که یک معذرت خواهی ساده همه چیز را حل کرد. مازیار از آن به بعد «بزرگتر» جمع ما شد و حتی چندین سال بعد من اسم ماهی ام را -که همین چند هفته پیش توی بی کسی و تنهایی مرد- گذاشتم مازیار. الآن که از پس اینهمه تجربه نگاه می کنم می گویم «دم مازیار گرم، بازم آدم خوبی بود». اولن که با له کردنم مرا برای بحران له شدن توسط آفرین آماده کرد. بعدش هم کاشکی همه گنده لاتها با یک معذرت خواهی از روی شکم آدم بلند می شدند.

Advertisements

23 Responses to “اکباتان”


  1. 1 لیدا مه 14, 2011 در 4:28 ق.ظ.

    ای هم اکباتانی عزیز…خیلی خوب بود

  2. 2 آلما مه 14, 2011 در 6:29 ق.ظ.

    ما هنوز هم توی اکباتان زندگی می کنیم و البته از اون دسته آدمهایی هستیم که شما از موضع بالا به ما نگاه می کردید… همان خط صافی ها… فاز دویی های بینوا…
    عیب نداره داداش… این خاک اکباتان بدجوری گیرایی داره… هر کاری می کنیم نمیتونیم ترکش کنیم و البته هرکسی که ترکش کرده دوباره دلش میخواد برگرده…
    موفق باشی همشهرکی

  3. 3 داروگ مه 14, 2011 در 8:47 ق.ظ.

    اکباتان
    اکباتان عزیز من ، نیویورک تهران (_ به قول سینا دادخواه).
    ما هم هنوز اکباتانیم و فاز جاوید شاه .
    ذره ذره نوشتت تو روحم حل شد.
    نمیشناسمت ولی جات رو تو اکباتان خالی می کنم از این به بعد چون گیرایی این دیوارهای بتنی رو خوب می شناسم.

  4. 4 shaghayegh مه 14, 2011 در 8:52 ق.ظ.

    raje be in ghesmat ke mikhay bargardi Iran bishtar begoo.
    merci!

  5. 5 سین جیم مه 14, 2011 در 10:26 ق.ظ.

    خوب است خاطرات کودکی آدم در کوچه باشد. خاطرات کودکی من هم بیشتر در کوچه ها و همراه با دوچرخه سواریهای گرسرعت بود اما این پست آخری که نوشتم مربوط به خاطرات خیلی تلخ است….و شاید به این جمله آخر تو هم بی رببط نباشد. به گنده لاتها…به مرامشان

  6. 6 نیایش مه 14, 2011 در 5:42 ب.ظ.

    برای یک اکباتانی..برای یک ب دوئی..برای کسی که مازیار بچه معروف بلوکش بوده و آفرین دوست دوران کودکیش .این نوشته یکسره خاطره انگیز بود..من نیایش هستم..شاید منو بشناسی..حتی شاید در یک ورودی زندگی میکردیم..این رو از چشم اندازی که برای خونتون توصیف کرده بودی میگم…
    این نوشته ات خاطره هایی رو که رسوب کرده بود توی ذهنم رو دوباره برام زنده کرد..
    اسمت رو نمی دونم..اولین باریه که با بلاگت مواجه شدم..اونم توی گودر…
    دوست دارم بدونم کی هستی و اسمت چیه.فقط به خاطر تجربه های یکسانی که از ب2 داریم..فقط همین…شاید همدیگه رو یادمون اومد..

  7. 7 ناگهان بالتازار مه 14, 2011 در 5:44 ب.ظ.

    همه جاي اكباتان سراي من است !!!
    من ساكن فعلي بلوك B2 هستم. بلوك چنارهاي سربه فلك كشيده
    قهرمان سه دوره گل كوچيك !!! برنده فينال با A3 !!!!

    بازگشت پرافتخارت رو تبريك ميگم.
    با توجه به سن و سالت بايد شاهين فيض و گيسو و رضا خوشحسا و . . . رو بشناسي ؟!؟!؟! نه ؟!؟!؟!
    شايد هم حميد افضلي و . . .
    كدوم ورودي بودي ؟!؟!!

  8. 8 محمد مه 14, 2011 در 6:34 ب.ظ.

    اون يارو رو يادته آلوچه و ذغال اخته و… ميفروخت هميشه يه اوركت آمريكايي تنش بود؟ مدرسه تعطيل ميشد دم در بود

  9. 9 ناشناس مه 14, 2011 در 6:38 ب.ظ.

    عالی بود.
    سپاسگزاریم اینجاش خیلی عالی بود.
    یادم نمی آید کدام خط قرمز را رد کرده بودم، کدام هنجاری را شکسته بودم؛ آیا به میزان کافی به مازیار آلوچه تعارف نکردم؟ آیا نصف بیشتر ساندویچم که بوی عشق پدر می داد را بهش تقدیم نکرده بودم؟ آیا بهش فحش داده بودم؟ یادم نیست.

  10. 10 فهیمه مه 14, 2011 در 6:38 ب.ظ.

    عالی بود.
    سپاسگزاریم اینجاش خیلی عالی بود.
    یادم نمی آید کدام خط قرمز را رد کرده بودم، کدام هنجاری را شکسته بودم؛ آیا به میزان کافی به مازیار آلوچه تعارف نکردم؟ آیا نصف بیشتر ساندویچم که بوی عشق پدر می داد را بهش تقدیم نکرده بودم؟ آیا بهش فحش داده بودم؟ یادم نیست.

  11. 11 mahshid مه 15, 2011 در 12:29 ق.ظ.

    salam man az oon rohhaye hastam ke miam to webloget!hala khastam salami bekonam be ham shahraki aziz ma a4 bodim albate !

    mamanam ina! hanoozam hastand manam ke aslan iran nistam .vagean hanooz ham ashege ekbatan hastam:)

  12. 12 brief-encounter مه 15, 2011 در 4:48 ق.ظ.

    اتفاقن ما هم تو اکباتان خونه داشتیم
    ولی بابام اجاره داده بودتش و آخرشم فروختش
    میگفت محیطش خوب نیس
    :)
    واسه همینم وقتی بزرگ شدیم فهمیدیم چه آدمهای خوبی بار اومدیم

  13. 13 سروناز مه 15, 2011 در 5:15 ق.ظ.

    این چه کاریه با آدم می کنید آخه
    منم دلم می خواد برگردم

  14. 14 ستاره روشن مه 15, 2011 در 7:22 ق.ظ.

    حجاب اجباری لغو باید گردد
    رئیس پلیس امنیت اخلاقی جمهوری اسلامی از بسیج ٧٠ هزار مزدور «برای برخورد با مظاهر بدحجابی در خیابان‌ها و مراكز عمومی و تفریحی» خبر داده است. نباید تسلیم زورگوئی ارتجاع شویم. باید در برابر این رژیم ضد زن مقاومت ‌کنیم. آزادی در انتخاب پوشش، حق زنان است. باید در هر جایی که پلیس به زنان تعرض می‌کند، به مقابله دستجمعی برخیزیم.
    حجاب اجباری لغو باید گردد. تبعیض علیه زنان نابود باید گردد. زنان باید از حقوق برابر با مردان برخوردار باشند.
    به جنبش نان و آزادی بپیوندید و با سازماندهی شبکه‌های اجتماعی، مبارزه را زیر پرچم جنبش نان و آزادی، سازمان دهیم.
    از صفحه فیس بوک «جنبش نان و آزادی» دیدن کنید.
    صفحه خبری و تبادل نظر «جنبش نان و آزادی» در فیس بوک – اینجا را کلیک کنید
    آدرسهای ای- میل جنبش نان و آزادی: nan_azadi@yahoo.com
    nan.wa.azadi@gmail.com

  15. 15 سراب ساز سودا ستیز مه 15, 2011 در 7:29 ق.ظ.

    من دوران کودکی ام را در همان فاز یک گذرانده ام. در همان دبستان و راهنمایی از چند نفری شنیده بودیم که فاز یک از بالا شبیه یک چیزهایی در مورد شاه می شود. خیلی هم کیف می کردیم که عجب مغز و هوش و درایت و خلاقیتی بوده که دیگر نیست. اما وقتی وارد دبیرستان شدم و اخلاق «حرفهایی که می شنوی را با فکر خودت ثابت کن» در من متبلور شد، به این فکر افتادم که چطور می شود این مسئله وجود داشته باشد؟ فاز یک با ده بلوک، C را بگذاریم کنار، می ماند 5 تا A و 4 تا B !! تیپ تمام Aها شبیه هم و تمام Bها شبیه هم بود. Bها 18 تا ورودی داشتند با فرم قرار گرفتن مشخص و Aها هم اگر اشتباه نکنم 15 تا. چطور می شود که اینها همه شکل یکسانی داشته باشند و بتوانند بنویسند جاوید شاه؟؟؟ بعد که تهران آنقدر گنده شد که بالاخره اکباتان را هم توی نقشه کشیدند، دیدم بله، اصلا همچین چیزی که گفته می شود نه ممکن است، نه وجود دارد. یک عمر گولمان زده بودند!

  16. 16 محسن اکبرزاده مه 16, 2011 در 8:48 ب.ظ.

    سلام بر اهالی دوست داشتنی اکباتان. من چند روزی بیشتر اونجا نبودم. اما به عنوان معماری که مسئول تصحیح نقشه های کتاب «ساختمان های بلند مرتبه ایران» بوده عرض می کنم نقشه هیچ کدوم از بلوک های اکباتان به صورتی نیست که نوشته باشه جاوید شاه. عزیزم! کدوم مهندس معماری میاد کلی دیاگرام هندسی ِ دسترسی و حوزه بندی و سایه اندازی رو بریزه به هم که بنویسه جاوید شاه! شاه اگه از این مرضا داشت که با برج آزادی این کارو می کرد. با مجوعه آزادی همچین کاری می کرد. جز مجسمه ها هیچ جایی خودشو زور چپون نکرد. در ضمن تنها مخاطب ای نونشته می شد کی اونوقت؟ خلبان ها؟ خب می داد عکسشو روی نما کار کنن. نه روی نقشه هوایی. به هر حال اگر هم بابت حس نوستالژی دوس داشتی نقشه های اکباتانو داشته باشی ایمیل می کنم خدمتت گرامی

    • 17 KHERS مه 17, 2011 در 9:14 ق.ظ.

      درست می فرمایید. من به شوخی اونو نوشتم چون قدیما یه همچین شایعه ای بود، ولی خب همونطور که شما گفتی واقعیت نداره. فکر کنم تقصیر من بود که یک کم جدی نوشتمش و گویا خواننده متوجه طنز ماجرا نمیشه. خلاصه اینکه حرف شما کاملن درسته.

  17. 18 ناشناس ژوئن 11, 2011 در 10:04 ق.ظ.

    سلام….
    خیلی نوشتتون قشنگ بود.نمیدونم چرا اما اکباتان یه حس غریبی واسه زندکی داره.حسی که جاهای دیگه تهران تجربه نکردمش. زندگی توش جریان داره و همه آدما رو توش میبینی بدون اینکه استرسی داشته باشن.از محیطش گرفته تا آدماش همه آروم و شاد و پاکن.دل کندن از اکباتان خیلی سخته. من عاشقشمممممممممممممم.

  18. 19 ساناز ژوئن 11, 2011 در 10:09 ق.ظ.

    سلام….
    خیلی نوشتتون قشنگ بود.نمیدونم چرا اما اکباتان یه حس غریبی واسه زندکی داره.حسی که جاهای دیگه تهران تجربه نکردمش. زندگی توش جریان داره و همه آدما رو توش میبینی بدون اینکه استرسی داشته باشن.از محیطش گرفته تا آدماش همه آروم و شاد و پاکن.دل کندن از اکباتان خیلی سخته. من عاشقشمممممممممممممم.

  19. 20 هادي ژوئیه 1, 2011 در 1:00 ب.ظ.

    به عنوان كسي كه از ٢ سالكي تا ١٤ سالكي اكباتان بوده ٦ سال A5 ٦ سال هم فاز ٢ كل نوشتتو لمس كردم، فقط اولين سيكار زندكيمو ٧ سالكي اونجا كشيدم شايد به خاطر همينا از اكباتان رفتيم…

  20. 21 ناشناس نوامبر 16, 2011 در 12:26 ب.ظ.

    man afarineto mishnasam

  21. 22 ناشناس نوامبر 16, 2011 در 1:06 ب.ظ.

    fekr konam man afarineto mishnasam:) alan dooste samimie mane,age doost dari baram peigham bezar ta…:)

  22. 23 Nayer ژانویه 22, 2015 در 12:14 ق.ظ.

    فکر میکنی اینجا چی داره که برگردی, قشنگی ایران واسه همون وقتا بود که اکباتانی بودی


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




KHERS’s Twitter

  • RT @i_entry: کاش مثل قدیم دوباره خرس حمله کنه به تایملاین. 1 day ago
  • تنها خوبى اينترنت ضعيفم اينه كه توى اينستا همون عكساى محو رو لايك ميزنم و سر ميدم ميرم پايين زودتر كارم تموم شه. 5 days ago
  • بعلت ترک سیگار شامه‌م انقدر تیز شده که گاهی فکر می‌کنم این دیگه دماغ نیست، شمشیره. 6 days ago
  • قاطی کردن سالاد کهنه و نو جرمه. 6 days ago
  • اصل پول و سود پول دو تا چيز متفاوتن. 1 week ago

بایگانی

Blog Stats

  • 1,089,955 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: