آزمایش

اولین هفته از استراحت شش ماهه ام (بخوانید یک ساله ام) شروع شده. آمده ام تورنتو پیش زنم و قاچاقی توی اتاقش زندگی می کنم. رادو صاحبخانه روس است که هنوز او را ندیده ام ولی قرار است هر وقت دیدمش بگویم که همین دیشب آمده ام و فردا شب هم رفع زحمت می کنم. البته رادو که دقیقن می داند من نه روز اینجا لنگر خواهم انداخت چون اتاق روبرویی مال دوست دختر پسرش است و آن سلیطه آمارم را دارد. از اول هم با من سر ناسازگاری داشت. روز اول که پاورچین داشتم می رفتم دستشویی با یک شرت، و بعد برگشتم دیدم به چارچوب درش تکیه داده و مرا نگاه می کند. بعد از من هم رفته بود و در توالت را باز گذاشته بود. یعنی مثلن اعلام جنگ سرد؟ توالت مشترک است دیگر خانم، انقدر ادا نیار. حالا این باز خوب است، دختر است و امروزی است و لاغر است و مراقب هیکلش است و طبعن سر و کارش زیاد به آشپزخانه نمی افتد. امان از آن پسر فرانسویه. از نه صبح تا دوازده ظهر توی آشپرخانه است. خیلی سوسیس دوست دارد. اجاق هم که هود ندارد و لذا من اینجا هر روز بخور سوسیس می گیرم. سوسیس درست و حسابی هم که نمی خورد. از این آشغال نازکها می خورد که بوی گندش تا ابد توی راهروهای مرطوب و تاریک خانه می ماسد. رفتم سر یخچال سوسیس ها را دیدم که می گویم. روی بسته سوسیس ها طرز تهیه اش را نوشته بود: در محل کارخانه گوشتیران یک چرخگوشت صنعتی داریم که دهانه بسیار گشادی دارد. مسئول خط تولید با چوبدستی اش انواع و اقسام حیوانات را به سمت دهانه گشاد می راند و از آن ور سوسیس بیرون می آید. نوش جان. حالا سوسیس خوری اش به کنار. لخت می ایستد کنار اجاق و آشپزی می کند. فکر نمی کنی پشم و پیلی ات می ریزد اینور و آنور؟ من هم یکربع دیگر همانجا می خواهم نیمرو درست کنم. خب یک لباس تنت کن. البته به چشم برادری هیکل تراش خورده ای دارد. کفگیری دستش است و آرنجش را به لبه دیوار تکیه داده و به سوسیس هایش خیره شده. خانه هم که خالیست. چرا نروم و از پشت بغلش نکنم؟ چه عاملی جلویم را گرفته؟ شرم شرقی؟ مگر قرارمان این نبود که این یک سال «آزمایش» هم داشته باشیم؟ چه می دانم، شاید زمانی دیگر. اصلن این پوزیشن یک کم خطرناک هم است. من اولین بارم است و یکهو دیدی هول شدم و به جای اینکه آرام بهش نزدیک شوم، خودم را به سمتش پرتاب کنم و بعد دوتایی بیفتیم توی ماهی تابه پر از روغن داغ. که البته شاید هم نمادی از آتش جهنم است.
روزها یک کتاب توریستی و یک کتاب غیر توریستی و یک موز می گذارم توی کیسه پارچه ایم و راه می افتم توی شهر. ساعت ها راه می روم و بعد یک کافه پیدا می کنم و ساعت ها اونجا می تمرگم، کتاب می خوانم، قهوه می نوشم و به جریان زندگی نگاه می کنم که از جلوی چشمهایم می گذرد و مرا با خود نمی برد. زنان چاقی را می بینم که نهار سالادهای گرانقیمت می خورند. گوشه های تاریک و بادگیر ساختمانهای بلند اداری را می بینم که کارمندی دون پایه توی سایه هایش قایم شده و سیگار می کشد. دانشجو ها و کوله پشتی های نامتناسب و سنگین شان را می بینم. بعضی شان تنها و مصمم هستند و در مسیر پیشرفت گام بر می دارند. پیشرفت هرچه سریعتر به سمت آخر خیابان. بعضی هایشان گروهی در حال بگو و بخند هستند. از قهقهه جلف شان می دانم که بحث چیست. اصلن بحثی نیست. ژانر است، کلوپ است، کلوپ دانشجویان باطراوت و فان. همه جای دنیا هم شعبه دارد و عضویتش هم آسان است: خنده های نعره آسا و شوخی دستی. شغل جدیدم را دوست دارم. هنوز کاملن به زیر و بمش آشنا نشده ام ولی شاید اصلن زیر و بمی هم ندارد. تماشاچی بودن که دیگر فوت و فن و قلق نمی خواهد. مگر قرارمان این نبود که این یک سال «آزمایش» هم داشته باشیم؟ تا حالا بازیگر بودم. الآن می خواهم تماشاچی باشم.

Advertisements

9 Responses to “آزمایش”


  1. 1 همایون آوریل 13, 2011 در 7:05 ب.ظ.

    جالبه! نمیدونم چرا، ولی خوندن این پست یه جورایی وسوسه میکنه آدم رو به خودکشی! نمیدونم چرا!

  2. 2 جوجو آوریل 14, 2011 در 2:28 ق.ظ.

    هه هه هه! کاملا با همایون موافقم!
    شاعر میگه: درد بی دردی علاجش آتش است…

  3. 3 فهیم آوریل 14, 2011 در 2:47 ق.ظ.

    امیدوارم متوجه باشه که فوق العاده مینویسی… عالی

  4. 4 rampole آوریل 14, 2011 در 7:24 ق.ظ.

    خیلی خوشم اومد از نوشته ات…
    لینکت می کنم ، اگه بعدا گند زدی پاکت می کنم،خوب؟

  5. 5 کیوسک آوریل 14, 2011 در 12:41 ب.ظ.

    آقا شما که وبلاگت فیلتره باز چرا بعضی کلمه ها را سانسور می کنی

  6. 7 Sara آوریل 16, 2011 در 8:36 ق.ظ.

    Khers jan to takiiiiii kheyli khub bud

  7. 8 متولد ماه دی آوریل 17, 2011 در 5:39 ب.ظ.

    توپ بود. مواظب آتیش جهندم هم باش.
    من بیشتر نگران تو و دوست دختر پسر صاحبخانم وگرنه اعتقاد دارم اون آزمایشها بهت نمیاد

  8. 9 Kaveh اوت 18, 2011 در 2:09 ق.ظ.

    Agha damet kheili garmeh. khoob minevisi. roohert shad.


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




KHERS’s Twitter

  • خوشخواب، قاتل کمر (بین خطوط: چند ماهه رو زمین می‌خوابم) 34 minutes ago
  • مدتیه فیلم نمی‌بینم، هر از گاهی یه کم از فیلمایی که قبلاً دیدمو دوباره می‌بینم. 35 minutes ago
  • سوالی که با تماشای عکسای قدیمی زیاد از خودم می‌پرسم: چجوری از این [با انگشت به عکس اشاره می‌کند] خوشم میومد؟ 36 minutes ago
  • RT @nadernariman: سخت تر از کار تو معدن کارگر معدنیه که باید آخوند معدن رو تحمل کنه https://t.co/qpiUT8niOw 41 minutes ago
  • اگه خود جان لنون زنده بود احتمالا از اون عينكا نميزد. 6 hours ago

بایگانی

Blog Stats

  • 1,056,793 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: