سفرنامه فلوریدا

از صبح تا همین یک ساعت پیش مشغول تعویض هتل بودم. طبق معمول چون ویزایمان دقیقه ۹۰ به دستمان رسید، نشد که عین آدم هتل رزرو کنیم لذا چهار شب اقامتمان توی دیزنی لند تقسیم شد بین دو تا هتل: یک شب اول و بعد سه شب باقیمانده. زنم هفت صبح تاکسی گرفت و رفت کنفرانس. نمی دانم چرا مرا از پرزنتیشن اش معاف کرد. من هم سوال نکردم و تا ده صبح لای ملافه های سفید هتل خر-غلت زدم. ده و ربع شروع کردم به استفاده از امکانات مجانی اتاق هتل. اینها عبارت بودند از دوش، صابون و قهوه. شب قبلش هم علیرغم خستگی هواپیما، مثل ندید بدیدها خیره شده بودم به تلویزیون که داشت مستندی درباره آقای فرتزل نشان می داد -بله، ما تلویزیون کابلی نداریم و از تلویزیون به مثابه ابزاری برای تماشای فیلمهای هنری که به روشی غیر هنری دانلودشان کرده ایم یا از کتابخانه امانت گرفته ایم (یا هر روش مجانی دیگر) استفاده می کنیم. آقای فرتزل همان جانور اتریشی است که دخترش را ۲۴ سال تمام توی زیر زمین خانه اش زندانی کرد و بهش تجاوز کرد و شش تا بچه پس انداخت و بنا به دلایل نامعلومی سه تایشان را آورد طبقه بالا پیش خودش و زنش ازشان نگهداری کرد و سه تای دیگر را توی همان زیرزمین مخوف نگه داشت. یاس فلسفی نسبت به آینده بشریت، خشم، یا فحش؟ آدمها هنوز کلمات گویایی برای بیان احساسات شان نسبت به فرتزل پیدا نکرده اند. شاید تنها کسی که توی این دنیا دیدگاه شسته روفته ای نسبت به این ماجرا داشته باشد مادرم است که با نیمچه لبخندی اشاره می کرد که چنین فاجعه ای توی غول فرهنگی اروپا یعنی اتریش اتفاق افتاده.

الآن کنار دریاچه ای مصنوعی نشسته ام و آرام آرام ساندویچ کوبایی سق می زنم و آرامتر از آن آب+جوی مکزیکی می نوشم. مرد ابلهی سوار قایقی در ده متری من است. مدام قلاب ماهیگیری اش را پرتاب می کند طرف من و هر بار فکر می کنم قلابش می خورد به چشمم. او هم می فهمد و خوشحال است که در حیطه آزادی اش می تواند بریند به اعصاب من. حتی یکبار قلابش خورد به نرده فلزی کنار دست من و لقمه وسط جویدن یخ زد توی دهانم. برگشتم و چپ اندر قیچی نگاهش کردم و زیر لب فحش دادم. آیا ترسید؟ نه، بلکه سریع قلابش را جمع کرد و دوباره پرت کرد سمت من. این بار بطری نیمه خالی آب+جو را سبک و سنگین کردم، وسط پیشانی اش را نشانه گرفتم و با تمام قدرت به سمتش پرتاب کردم. بطری چرخید و چرخید و همینطور وسط چرخش آب+جو ها می ریختند توی دریاچه و ماهی های لجن خوار به سطح آب می آمدند تا گلویی تازه کنند، و بعد بطری با صدای پخی به پیشانی مرد خورد. تصویر قرمز شد، مرد با بهت به دست خونی اش نگاه کرد و عقب عقب رفت و شاتالاپ، افتاد توی آب. ماهی های لجن خوار با قدرشناسی نگاهم کردند و به سمت پیکر مرد ابله شنا کردند.

بیماری ای که جدیدن بهش مبتلا شده ام، بیماری سوسیالیسم سطحی است. سین سین، یعنی وقتی توی طبیعت بی نقص و مصنوعی فلوریدا هستی مدام به این فکر می کنی که چرا هر چه گارسن و جاروکش و باغبان و جاکش و راننده و غیره هست همگی یا سیاه پوست هستند یا مال آمریکای لاتین. سین دوم بیماری سین سین برای این است که علیرغم عذاب وجدان دائمی، کوچکترین گامی برای اصلاح وضع موجود بر نمی داری. از خودت هم شروع نمی کنی. با تکیه به موقعیت/ثروت خانواده توی طبقه متوسط دست و پا می زنی و صرفن روزهایی که اوقات فراغت اجازه می دهد به بی عدالتی دنیا خرده می گیری و همراه با جان لنون working class hero را دم می گیری.

بیماری دیگری که جدیدن بهش مبتلا شده ام اعصاب داغون است. یک ربع به یازده صبح روی چمدان فیروزه ای رنگم نشسته بودم و به زنم فحش می دادم و تلاش می کردم سه تا سگک باقیمانده چمدانم را ببندم -طبعن زنم آن موقع داشت آخرین دستاوردهای علمی اش را به جهانیان عرضه می کرد و توی اتاق هتل نبود که فحش ها را بشنود. بماند، چرا سه تا سگک؟ چون که سگک چهارم را پارسال توی سفر ایران از دست دادم. می توانم حتی تصورش کنم: باربر عقده ای که با تمام قوا چمدانم را پرتاب کرده روی نوار نقاله… انگار جام جهانی بسکتبال است و چمدان قلمبه من توپ اسپالدینگ و آن احمق هم مایکل جردن. خلاصه، سگک چهارم پکیده. اما یکی دیگر از عوارض سین سین این است که تلاش می کنی مصرف زده نباشی و از چمدان معیوبت تا جای ممکن کار بکشی؛ دقیقن تا آن روزی که که توی یک فرودگاهی چمدانی فیروزه ای رنگ با دهانی باز روی نوار نقاله آرمیده و توجه مسافران منتظر را به شرت های رنگ و وارنگ خرس جلب می کند. بگذریم. نشسته بودم روی چمدانی که به علت بی مبالاتی زنم خیال بسته شدن نداشت. ۳۵ فقره تاپ، سه کیسه شرت و سوتین، چهار جفت کفش، سه تا شلوار راحتی، ۶۰ قوطی آرامبخش و مسکن… اینها تنها بخشی از محتویاتش بودند. تو بودی بسته می شدی؟ ریاضی اگر حساب کنی شاید حجم چمدانم کافی بود. ولی دوست نداشت بسته شود تا حماقتمان را به رخمان بکشد و من درکش می کنم. و برای همین نگاه صحیح اش است که علیرغم سه-سگکه بودن هنوز بهش وفادارم.

یک استخر اصلی هست. سرسره آبی دارد، نجات غریق دارد، بار دارد، برای بچه ها پینگ پنگ و فوتبال دستی دارد. طبعن جای شلوغی است. کسی که روی تخت های کنار استخر دراز کشیده و کتاب خفنی دستش گرفته بیشتر توی ژست است، وگرنه تمرکز که توی این هیاهوی بچه ها ممکن نیست. چند تا استخر محقر هم توی مجتمع پخش است. قانون نانوشته ای است که آدم بزرگها می آیند استخرهای محقر و کتاب می خوانند و شکم و باسن گنده شان را به دستان پرمهر آب استخر می سپارند. همیشه احمق هایی هستند که قانون های بدیهی را زیرپا می گذارند. مثل آن ماهیگیر ناکام. امروز جیمز با من سر ناسازگاری داشت. جمیز توی آب کم عمق شیرجه می زد و پدر و مادر و خواهرش دعوایش می کردند. مادرش می ترسید که جیمز با کله به کف استخر بخورد و تا آخر عمر فلج شود. هیچ چیز در این دنیا بدتر از پسربچه ننری که فهمیده توجه چند نفر را جلب کرده نیست. چرا، یک چیزی هست: خانواده ننر-پرورِ بچه که با دمپایی خیس به جان جیمز نمی افتد و ادبش نمی کند، نه تنها ادبش نمی کند بلکه سناریو پر سر و صدا و منزجر کننده شان را به مدت ۴۵ دقیقه ادامه می دهند. غیر قابل باور است. هر چی به پدر جیمز که ریش ستاری داشت کجکی نگاه کردم افاقه نکرد. آخر سر جمع کردم و رفتم؛ دنیای به کام پررو هاست. عوضش برای تئوری قدیمی ام -مبنی بر اینکه کلن آدمی با ریش ستاری آدم داغونی است- مثال میدانی جدیدی پیدا کردم. حالا تئوری ام به سه تا مثال قوی متکی است: جواد خیابانی، ستار و پدر جیمز.

Advertisements

2 Responses to “سفرنامه فلوریدا”


  1. 1 Moji آوریل 19, 2011 در 8:15 ب.ظ.

    :))

    آقا باحال مینویسی دمت گرم…

  2. 2 Mahsa اوت 17, 2016 در 9:22 ب.ظ.

    یعنی خیلی خوبی. هزار تا کار دارم نمیذاری که برم، میخ شدم اینجا


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




KHERS’s Twitter

  • @Shimuszm اگه اسم قهرمانم پولس بود اونوقت اسم رمانم رو می‌ذاشتم «پاییز پولس». واج‌آرایی و ازین حرفا. 18 hours ago
  • روس‌ها نسخه‌ی جوگیرتر ایرانیان. 18 hours ago
  • تقسیم طبقاتی جدید تهران: راننده‌های اسنپ مشتریای اسنپ 18 hours ago
  • یه ماه وقت دارم یه گزارشی بنویسم. ۲۰ روز گذشته. بدیهیه که روز ۳۳ دست بقلم خواهم شد. 18 hours ago
  • RT @aeen_norouzi: مثلا خواسته‌ی اصلی مردی که توی کافه داشت کلیپ می‌دید و قهقهه می‌زد در واقع این بود: من رو ببینید. من بهش خیره شده بودم ا… 21 hours ago

بایگانی

Blog Stats

  • 1,067,739 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: