I was here before

خرچ خرچ. نگاه به قبض کارت اعتباری. جولای دو هزار و هشت. با ماژیک زرد فسفری روی قیمت مشروب ها خط کشیده بودم. احتمالن می خواستم ببینم تو ماه چقدر خرج مشروب میشه. خرچ خرچ. پاره اش کردم. دارم پارتیشنم رو تمییز میکنم. توی کشو ها پر از کاغذهایی است که معلوم نیست واسه چی هنوز تجزیه نشدن. چرکنویس های تمرین درسی که دو سال پیش پاس کردم. قبض برق و اینترنت و بانک.

تزم رو دادم صحافی. هنوز دانشگاه میام ولی هفش روز دیگه سفرم شروع میشه و این راهرو ها و منشی ها و ماکروویوهای دانشگاه که سه سال مذبوحانه تلاش کردن غذامو گرم کنن (ولی آخرم موفق نشدن) میشن تاریخ. هی می خوام از این روزا بنویسم ولی هی هیچی ندارم. بالاخره سه سال و نیمه که دانشگام، حالا غلط یا درست، کار و زندگی و خانوادمو ول کردم و یه جورایی هدف همه این بالا و پایینا یه چنین زمانی بوده دیگه، نه؟ زمان فارغ التحصیلی. برنامه داشتم شب دفاعم یه کنیاک صد دلاری بزنم به بدن. برنامه داشتم یه مهمونی نسبتن گنده بگیرم. هیچکدومو انجام ندادم. به جاش بعد از ظهر دفاعم به سنگین ترین خواب پونزده سال گذشته زندگیم فرو رفتم. مثه خوابهای بعد از ظهر دوران مدرسه بود. همه وجودم تو عرق و احتمالن تف غرق بود. بعد با صدای انفجاری از خواب پریدم که متاسفانه منشاء انسانی داشت.

امروز متوجه شدم توی این سه-چهار ساله گذر زمان رو نفهمیدم. این روزها که ماجرا تموم شده، تازه انگار دارم همشو یه جا می فهمم. یهو فهمیدم سه سال و نیمه اینجام. بیست و شش ساله اومدم و الآن بیست و نه سالمه. بدی درس همینه دیگه. واحد گذر زمان دیگه ساعت و ماه و سال نیست. از این مدرک به اون مدرک تازه آدم به خودش میاد. توی فاصله بین دو تا مدرک کله شو میاره بیرون واسه نفس گیری. مدرک به مثابه نشونه هایی که لای تقویم زندگی میزارم.

یهو فهمیدم از الآن به بعد توی دنیای به این بزرگی هیچ مسئولیت و برنامه ای ندارم. اگه فارغ التحصیلی یه چیز خوبی داشته باشه آرامشه. الآن انقدر آرومم که بعضی وقتها می ترسم کلن متوقف بشم. وقتی پیاده میرم پارک لب دریا، نمی فهمم چقدر توی راهم، چقدر وایسادم روی پل محبوبم و ریل های قطار رو نگاه کردم، چقدر از لای درختها زل زدم به دریا. اگه خورشید غروب نمیکرد احتمالن هنوز همونجا مونده بودم. زندگیم روی دور کنده. منو چه به کنیاک، مگه فیفتی سنتم من؟ اگه هوا مهربون باشه بعد از ظهر ها میرم لب دریا راه میرم و قهوه می خورم. اصن به جای کنیاک تصمیم گرفتم یه هدیه دیگه به خودم بدم. میخوام حواسمو جمع کنم. دیگه نمیخوام جوری توی چیزی غرق بشم که زندگیمو یادم بره. میخواد اون چیزه کار باشه یا درس باشه یا مهاجرت باشه یا هر چیز دیگه ای. الآن دقیقن می دونم توی زندگی چیا خوشحالم میکنن و واقعن دلیلی نمی بینم که نخوام زندگیمو به سبک خودم ادامه بدم.

 

Advertisements

7 Responses to “I was here before”


  1. 1 Caspian آوریل 1, 2011 در 10:45 ب.ظ.

    Pokhte tar harf mizani khers jan.

  2. 2 آیه آوریل 2, 2011 در 6:29 ق.ظ.

    خب خرس به نظرم داری یه تغییر اساسی می کنی.
    «دیگه نمیخوام جوری توی چیزی غرق بشم که زندگیمو یادم بره. میخواد اون چیزه کار باشه یا درس باشه یا مهاجرت باشه یا هر چیز دیگه ای. الآن دقیقن می دونم توی زندگی چیا خوشحالم میکنن و واقعن دلیلی نمی بینم که نخوام زندگیمو به سبک خودم ادامه بدم.»
    اینا نشونه اینکه سنت داره میره بالا خرس. تمایلت کم کم به تغییر کم میشه.ریسک پذیریت رو از دست میدی. وخیلی طول نمیکشه که میشی یه پیرمرد حراف تو تاکسی!!!!!
    اما به خاطر همه اینا هم باید بهت تبریک گفت. خیلی ها رو می شناسم که تا آخر عمرشون هم بلاخره نمی فهمن چی خوشحالشون میکنه؟ کجایی زندگیشون وایستادن؟
    حق با توه هر آدمی باید برا خودش یه سبکی داشته باشه حتی اگه سبک آدم کشتن باشه! آره جونم!

  3. 3 zadsarv آوریل 2, 2011 در 5:29 ب.ظ.

    چه مرتبه بالاییه این که بدونی تو زندگی دقیقن چی خوشحالت می کنه. راستش من هنوز اینو نمی دونم. معلقم. اما از یه چیز مطمئنم. خوشحالی توی زندگی از رفتن و رسیدن های مکرر به دست میاد. یه چیزی کوچیک و شدنی بذاری جلوت . بری و بهش برسی، یه مدتی باهاش حال کنی و دوباره کاسه کوزه رو جمع کنی به سمت هدف نه چندان بزرگ بعدی.
    برقرار باشی خرس.

  4. 4 Sara آوریل 7, 2011 در 7:20 ب.ظ.

    Key mishe manam faregh sham, he’yyy

  5. 6 ناشناس اوت 20, 2011 در 3:59 ق.ظ.

    khers kash ye meghdar bishtar dar in mored mineveshti, fek mikonam in darde moshtarake khelihayi mesle ma bashe k keshvar o zendegishun o raha karan va bara edame tahsil mohajerat kardan, kheili ba sohbataye aye movafegh nistam, ehsas mikonam ke dar amal to in sharayet gharar nagerefte va be hamin dalil shayad in neveshteye to barash kheili ghabele dark nabashe! be har hal kheili khube k be khodet ye esterahat dadi k be zendegit fek koni, vali fek nemikonam in be khatere bala raftane sen bashe balke daghighan natijeye style zendegi e khassi hast k maha k kharej az kheshvar hastim majburim behesh tan bedim.

  6. 7 Hadis ژانویه 12, 2012 در 5:56 ب.ظ.

    بعد از مدتها پیدات کردم و الان چند ساعت نشستم یک بند همهٔ پستهات رو خوندم.

    یکی‌ دو تا پست آخرت رو خوندم بعد شناختمت و برگشتم از آخر شروع کردم یعنی‌ نوشته‌های قدیمی‌تر. به این پست که رسیدم گریه‌ام گرفت! بخاطر اینکه از زنت جدا شدی. یهو حالم بد شد وقتی‌ دیدم اینجا چه آروم بودی و همه چی‌ خوب بوده حتما.


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




KHERS’s Twitter

  • @Shimuszm اگه اسم قهرمانم پولس بود اونوقت اسم رمانم رو می‌ذاشتم «پاییز پولس». واج‌آرایی و ازین حرفا. 18 hours ago
  • روس‌ها نسخه‌ی جوگیرتر ایرانیان. 18 hours ago
  • تقسیم طبقاتی جدید تهران: راننده‌های اسنپ مشتریای اسنپ 18 hours ago
  • یه ماه وقت دارم یه گزارشی بنویسم. ۲۰ روز گذشته. بدیهیه که روز ۳۳ دست بقلم خواهم شد. 18 hours ago
  • RT @aeen_norouzi: مثلا خواسته‌ی اصلی مردی که توی کافه داشت کلیپ می‌دید و قهقهه می‌زد در واقع این بود: من رو ببینید. من بهش خیره شده بودم ا… 21 hours ago

بایگانی

Blog Stats

  • 1,067,739 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: