I’m gonna start a revolution from my bed

امروز، امروز مجموعه ای از خبرهای خوب و بد بود. امروز در حالی که با نامیدی فزاینده ای داشتم اسلایدهای دفاعم رو آماده می کردم، یک ایمیل از استادم گرفتم که تبریک نصفهنیمه ای بهم گفته بود بابت قبولی آخرین مقاله ام. این خبر خوبی است. حالا با توپ پر می روم سر دفاع. لازم نیست که شش ماه دیگر برگردم لا و لوی کارهایم و به ایرادات بنی اسراییلی داور جواب بدهم. اگر دلم بخواهد حتی امکانش رو دارم که بعد دفاع، کامپیوترم رو فرمت کنم و بروم پی کارم. تازه، قبولی مقاله هم عین آدمیزاد بود. ظرف سه ماه جوابم رو دادند، فحش کشم نکردند، تعریف کردند. دوتا سوال الکی و ایراد تایپی هم گرفته اند که در حکم این است که لال از دنیا نرفته باشند. این برای آدمی مثل من قدم بزرگی است. آدمی مثل من سر اولین مقاله اش پدرش در آمد و استادش مقاله را زورچپون کرد و بعد هم هی زد توی سرم که مقاله با زور اون قبول شده. بعد این یکی مثل کره، مثل دمبه، مثل هلوی پوست کنده.

 

امروز همه اش غوطه توی شادی نبود. امروز رسمن گفتند که میم و کاف (مک) رو گروگان گرفته اند. بدون حکم قضایی، بدون همان حفظ ظاهر پوشالی پایبندی به قانون. من مک رو دوست ندارم. ولی آدمهای محترمی هستند. بعضی وقتها هم دوستشون دارم. از نظر فکری، شاگردان مردودی بودند که الآن دوازده گرفته اند. هنوز خیلی مونده به ۱۸ و ۱۹. ولی توی این قحط الرجال، پیشرفت و استقامت شان ستودنی است. تازه دارم ابهت خبر رو می فهمم. مک رو گرفتند. از دو سال پیش بحث بود که مک رو بگیرن چی میشه؟ چرا مک رو نمی گیرن؟ اصن نکنه مک با خودشون هستن؟ الآن مک روگرفتن، و من هر چی فردا رو نگاه می کنم چیز خوبی نمی بینم. دروغ چرا، اصلن هیچی نمی بینم. اصلن هیچی نمی فهمم. چون یک گه گیجه آروم و عجیب و مظطرب کننده ای گرفتم. هی فکر می کنم فردا چی میشه*.

 

وقتی خبر خوب رو شنیدم به اهالی آفیس گفتم بریم قهوه مهمون من. من ابن الوقت هستم. اگه همون موقع شال و کلاه کرده بودند کل استارباکس رو می ریختم به پاشون. ولی یکی کار داشت، یکی با یاس از پنجره به طوفان بیرون نگاه کرد، یکی برنامه روزش رو مرور کرد، اما هیشکی به نیش باز من نگاه نکرد، هیشکی احساسات پاک و لطیف من براش مهم نبود. به جایش زنگ زدم به زنم. قرار و مدار شب رو گذاشتم. رفتیم مارتینی و شام. سر مارتینی دوم یه آسیب شناسی جامعی از جمبش ارائه دادم. گفتم اون کپرنشین توی خاش، صد ساله که داره تو همین بدبختی دست و پا میزنه. چرا صد سال؟ کل تاریخ مکتوب بشریت، اون توی کپرش لولیده و تولید مثل کرده. دقیقن آدم داستان های اورول هستش که حکومت فقط واسش عوض میشه و اون هنوز توی کپرشه. سر مارتینی سوم از روی همون صندلی دم پنجره، یک انقلاب تمام و کمال انجام دادم. انقلابی که امواجش مثل سونامی کل دنیا رو گرفت. گفتم که درد ما و دنیا «وراثت» هستش. حالا گیریم توی چهار تا کشور دنیا حکومت مورووثی نیست و دموکراسیه، اما پول که موروثیه، ملک که موروثیه، و به طبعش طبقه اجتماعی موروثیه. بله، توی هر صد سال یه کپرنشین با آی کیو ۱۸۰ هم پیدا میشه که از خاش میره شریف و بعد هم برکلی و بعد هم ناسا، و بچه هاش هم به همین ترتیب. اما کپرنشین متوسط تا ابد کپرنشین متوسط می مونه. همینطور که آتش من تندتر می شد، بارون هم تند تر می کوبید به شیشه های رستوران. طبیعت هم داشت تایید می کرد. بعد گارسن با دست پر آمد. پاستا، دوای هر ذهن بیمار، هر روح نا آرام، هر شکم گرسنه.

*بله، گزینه ی دیگر این بود که به جای روده درازی صبر می کردم تا فردا ببینم چی میشه.

Advertisements

4 Responses to “I’m gonna start a revolution from my bed”


  1. 1 Hebrown مارس 1, 2011 در 8:30 ق.ظ.

    تو تبريك نصفه نيمه ننوشته بود very impressive!؟ D:
    ولي خداييش انصاف نيست براي قبولي مقاله بچه ها رو فقط قهوه مهمون كني. من مقالم قبول مي شد برا بچه ها ويسكي Ardbeg مي خريدم

  2. 3 صبا فوریه 11, 2014 در 8:50 ب.ظ.

    مک هنوز بعد از سه سال وضعش همونه…. تو مقاله دیگه ای دادی؟


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




KHERS’s Twitter

  • @Shimuszm اگه اسم قهرمانم پولس بود اونوقت اسم رمانم رو می‌ذاشتم «پاییز پولس». واج‌آرایی و ازین حرفا. 20 hours ago
  • روس‌ها نسخه‌ی جوگیرتر ایرانیان. 20 hours ago
  • تقسیم طبقاتی جدید تهران: راننده‌های اسنپ مشتریای اسنپ 20 hours ago
  • یه ماه وقت دارم یه گزارشی بنویسم. ۲۰ روز گذشته. بدیهیه که روز ۳۳ دست بقلم خواهم شد. 20 hours ago
  • RT @aeen_norouzi: مثلا خواسته‌ی اصلی مردی که توی کافه داشت کلیپ می‌دید و قهقهه می‌زد در واقع این بود: من رو ببینید. من بهش خیره شده بودم ا… 23 hours ago

بایگانی

Blog Stats

  • 1,067,747 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: