گودبای اشلی

فقط چون که شب اول ژانویه بود تاریخ دقیقش یادم مانده. شاید هم چون اول ژانویه لوس و حوصله سر بری بود یادم مانده. با چند تا دختر ایرانی رفتیم تماشای آتش بازی و اسکیت سواری مردم. برای آتش بازی که دیر رسیدیم. از لحنم معلوم است که خیلی دلم سوخت؟ با چند تا دختر جوان توی سرما لرزیدیم و صحبت های مودبانه کردیم. بعد هم باهاشون رفتیم شام بخوریم. یک آبجوب گنده سرکشیدم شاید مرارت شب توی الکل حل شود، کمرنگ شود. نشد.

 

چهار صبح اول ژانویه با صدای جیغ دختر همسایه بیدار شدیم. می دانم داستان برایت تکراری است. بله، دوباره با دوست پسرش درگیر شده بود. رفته بود سر موبایل پسره و می گفت چرا بعد دعوای قبلی به کیتی اسمس زدی که شرمنده شدی و اینا. بعد سه بار در اتاق خواب شان را کوبید به هم. لولاها ناله می کردند. چند فقره شکستنی پرتاب کرد به سمت دیوار. بله، دیواری که با اتاق خواب ما مشترک است. ما هم ناله می کردیم از این شانس گه مان. همسایه بی شعور هم چیز نکبتی است، در حد شرت تنگ، ساندویچ کم سس، ناخن گوشه کرده، سردرد در کنار گلودرد و چیزهای نکبت دیگر.

 

چند بار مشتم را زیر پتو گره کردم که بکوبم به دیوار. یاد سالار شهدا و آزادگان و پر دل و جرات ها کردم، ولی آخر سر هم نکوبیدم. فکر کنم یک ارتباط ملایمی با حس ترس از خارجی و شهروند درجه یک و دویی دارد. همسایه جوانمردی پیدا شد و عربده ای کشید. به هیچ جایشان نگرفتند و مبارزه شان را ادامه دادند. چهار و چهل زنم زنگ زد به سرایدار. یک جور بدی جواب داد که بهش مربوط نیست و وظیفه پلیسه. وقتی سرایدار توی ساختمان روبرویی زندگی بکند همین میشه. توی اینترنت دنبال شماره پلیس گشتم. آروم شده بودند. منم خوابیدم. زنم رفته بود کف هال روی یک پتو سفری خوابیده بود.

 

دوباره ترکیدند. موبایل رو برداشتم و زنگیدم. تا گفتم دعوای زناشوییه یکهو واسه اپراتور جالب شد. انگار از سر شب فقط شکایت از مهمونی های دانشجویی داشتند. هی می پرسید تهدید هم داشتن؟ گفتم زنه فقط تهدید میکنه که بره. ده دقیقه بعد دم در بودند. یک پلیس زن و یک مرد. با تفنگ و دستبند و باتوم و هیبت و همه چیز. بهش گفتم حواسشون باشه معلوم نشه ما شاکی بودیم، تو عالم همسادگی زشته. گفت باشه. نشسته بودیم توی هال و من زانوهایم را می مالیدم. اندی با مشت می کوبید به درشان و می گفت باز نکنید در رو می شکونیم. اگر از سنگ صدا در میومد از این همسایه هامون هم در میومد. من فکر می کردم الآنه که پلیس خود ما رو خفت کنه که اسکل شان کردیم. آمدند سراغمون. آخرین بار کی صداشون رو شنیدین؟ همدیگه رو تهدید می کردن؟ نه والله. منم ترسیده بودم. گفتم نکنه همدیگه رو کشته باشن. پلیس هم از همین می ترسید.

 

دوباره گرومب گرومب کوبیدن به در. کل ساختمان بیدار شده بود. بیست دقیقه فکر کنم همینطور گذشت. اندی پلیس احمقی بود. بابا اگر اینا می خواستن باز کنن که تا حالا کرده بودن. دست بردار، منفجر شد اعصابمون. سرایدار آمد درشان را باز کرد. از پشت زنجیر کرده بودند. اندی رفت انبر آهنبر آورد و زنجیر را بریدند. باز صدایی نمی آمد. با زیر شلواری و پالتو دور خانه رژه می رفتم. لیوان گذاشتم روی دیوار ببینم صدایی می آید یا نه. هیچی. فقط صدای آرام اندی بود.

 

دو ساعت بعد اندی نشسته بود خانه مان و داشت گزارش می نوشت و ما باید امضا می کردیم. کلی تشکر کرد که خبرشان کردیم. می گفت دامستیک وایولنس جرم جدی است و چشمپوشی ندارد. استدلالش ساده و درست بود. می گفت «زوج ها دعواهای خفن زیاد دارند و بعد ده دقیقه همه چیز خوب می شود و بوس و لیس و اینا. اما هر بار هی تجمعی وحشی تر می شوند و حواسشون نیست و توی اون شرایط روحی، آسیب جدی و چاقو و قتل هم بیخ گوش شان است. برای همین ما اولین کاری که می کنیم این است که از هم جدایشان می کنیم و پارتنر خشن تر را می بریمبله، اشلی را از خانه انداختند بیرون. صدایش را هم شنیدیم که مارک را تهدید می کرد. حالا قضیه دادگاهی می شود و شاید ما هم شاهد بشویم. اندی می گفت که رفتیم تو خواب بودند. اصلن بیهوش. بعد هم که روایتی متفاوت ارایه داده اند: گفته اند یک مهمان داشتیم که با اون درگیر شدیم. من که سینه پر درد را باز کردم و شرح ماجرای قبلی شان را هم دادم.

 

زنم می گوید نباید دخالت می کردیم. از اینور من احساس شهروند مسئول برم داشته است. بهش می گویم بابا جان، مثلن قضیه ممدخانی هم همین بوده دیگه. بیست بار دعوا کردند و تهدید کردند، دفعه آخر طرف یکهو قاطی کرده و دست به چاقو شده (تازه بر فرض قاتل بودن طرف). اگر همان دفعه اول که ظرف خرد شد و دعوا بالا گرفت، قانونی بود که پلیس را می انداخت وسط، دیگه کار به چاقو و بعد اعدام هم نمی رسید. بماند که درد ما هم از اول برهم خوردن آرامش خودمان بود، وگرنه اگر فقط دو تا تهدید مرگ و دوتا شیشه شکستن بود که ما هم فقط غرولندی می کردیم و پهلو به پهلو می شدیم و ادامه خواب را تخته گاز می رفتیم. بله، اینطور شهروندان مسئولی هستیم ما. البته از بعد این ماجرا انقدر آرام شده اند که حسرت می خورم از بی خوابی هایی که این چند ماهه کشیدم. باید زودتر زنگ می زدم. دیگر خبری از ثکث کثافت سه نصفه شب و هیپ هاپ دو نصفه شب و قهقهه های بی ملاحظه شان هم نیست.

دعوای اول مارک و اشلی

Advertisements

15 Responses to “گودبای اشلی”


  1. 1 پیپ خسته ژانویه 10, 2011 در 6:02 ق.ظ.

    یه بار من وسط یکی از این دعواهای ایرانی به طرز بسیار ناخواسته ای گیر کردم.مردک معتاد بود.البته نه از آن مفنگی ها.بچه پولدار بود،شیشه می کشید.توهم زده بود که زنش می خواهد از کشور فرار کند.کار خیلی بالا گرفت.هم زنه را می زد و هم من را.زنگ زدیم پلیس اومد.حمال اومده تو نشسته بعد تنها راه حلی که ارائه میده میگه خب چرا بچه دار نمی شین؟!!!!!زندگیتون شیرین میشه دیگه هم دعوا نمی کنید.
    یعنی نزدیک بود بزنم پلیس رو له کنم

  2. 2 مهندس بيكار ژانویه 10, 2011 در 11:01 ق.ظ.

    اي ول خوب خودتو نشون دادي…
    متنت رو هم توپ نوشتي خصوصن پاراگراف آخر رو.

  3. 3 m.n.sh ژانویه 10, 2011 در 11:58 ق.ظ.

    حالا برای انتقام گیری نیان سراغت !!!

  4. 5 قوطی ژانویه 10, 2011 در 12:04 ب.ظ.

    اه اه ، جمله ی آخرت حالم رو بهم زد «باید زودتر زنگ می زدم. دیگر خبری از ثکث کثافت سه نصفه شب و هیپ هاپ دو نصفه شب و قهقهه های بی ملاحظه شان هم نیست.» واقعَن خوشحالی ازین بابت ؟

    • 6 KHERS ژانویه 10, 2011 در 1:56 ب.ظ.

      ببین آره خب خوشحالم. حداقل هفته ای دو شب ساعت 2 الی 4 با صدای ثکث شون بیدار می شدیم. ثکث عادی هم نبود خیلی صدا می دادن و خیلی هم طول می کشید. آپارتمان خودشونه ولی ولی خب منم هشت صبح باید پشت میزم باشم. در مورد آهنگ هم همینطور. دیگه دوازده شب به بعد باید یک کم ملاحظه کنن. همونطور که ما و بقیه همسایه ها هم حواسمون هست…

  5. 7 caspiansea ژانویه 10, 2011 در 12:17 ب.ظ.

    kheili bahaal bood. man mamulan khodam vared e amal misham vali mesle inke in doostan faghat ba police aroom mishodan! kholase khaste nabashi!

  6. 8 ArOma ژانویه 10, 2011 در 1:58 ب.ظ.

    پس این که به پلیس زنگ میزنن و پلیس میاد در خونه واقعیه ؟!! من فکر کردم فقط تو فیلما این جوریه .
    اینجا که معمولا پلیس هیچ موردی رو مربوط به خودش نمیدونه …

  7. 9 thenewcomer ژانویه 10, 2011 در 1:59 ب.ظ.

    Well, at least you had a very EXCITING new year!!!!

  8. 10 آیه ژانویه 10, 2011 در 10:13 ب.ظ.

    چه دل گنده ای داری تو مهندس ! واقعن زنگ زدی ؟!!
    می دونی دارم به دعوا های خودم و الف فکر می کنم تو این چند وقته بعد از ازدواجمون . فک می کنم این همسایه هامون اگر چه خیلی ازگل هستند اما مردونگی می کنن اصن به روی خودشون هم نمی یارن .

    • 11 KHERS ژانویه 10, 2011 در 11:20 ب.ظ.

      بابا زندگیمونو سیاه کرده بودن دیگه! کلن آدمای بی ملاحظه ای بودن و بویی از فرهنگ آپارتمان نشینی نبرده بودن.
      در مورد دعوا، من خودم (حتی قبل از شنیدن تئوری اندی) هر وقت کارمون جوری بیخ پیدا می کرد که خودم میفهمیدم کنترل یکی مون داره از دست خارج میشه، سریع محلو ترک می کردم. راستش واقعن احساس خطر می کنم. خشم در اون حد بحرانی، احساسیه که به صورت فیزیکی ازش فرار می کنم.

  9. 12 نازلی ژانویه 11, 2011 در 12:05 ب.ظ.

    دمت گرم که زنگ زدی.آخه یکی به من بگه چرا باید ملاحظه آدمهای احمق بی ملاحظه رو کرد؟ جز اینکه این آدمها هیچوقت نمیفهمند چقدر برای بقیه مزاحمند فایده ای نداره.بعدشم رفاه اجتماعی یعنی همین، یعنی پلیس میتونه ماجرا رو به خیر و خوشی حل کنه.

  10. 13 آیه ژانویه 11, 2011 در 3:28 ب.ظ.

    باهات موافقم ترک محل رو امتحان کردم جواب میده . فقط چند دفعه تو ماشین بودم می خواستم ترک محل کنم ! خب نمی شد دیگه .
    بعد من تجربه کردم این جور موقع ها اونکی حالش بهتره و می تونه خودش و شرایط رو کنترل کنه باید رعایت حال اون یکی رو بکنه .

    بخشید تئوری اندی چیه ؟

    • 14 KHERS ژانویه 11, 2011 در 6:57 ب.ظ.

      آره تو ماشین خیلی بده!
      تئوری اندی همونه که تو پاراگراف یکی مونده به آخر نوشته بودم. همون که میگه خشونت تجمعی و اینا…

  11. 15 جیران ژانویه 13, 2011 در 5:51 ب.ظ.

    جالبه که اونجا پارتنر خشن تر رو میبرند.اینجا همیشه مرده رو میبرند.ببین خوب کاری کردی زنگ زدی.باید همه عادت کنند به این کار.میدونی چند تا قتل اتفاق میفته هر سال همینجوریا؟


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




KHERS’s Twitter

  • @Shimuszm اگه اسم قهرمانم پولس بود اونوقت اسم رمانم رو می‌ذاشتم «پاییز پولس». واج‌آرایی و ازین حرفا. 20 hours ago
  • روس‌ها نسخه‌ی جوگیرتر ایرانیان. 20 hours ago
  • تقسیم طبقاتی جدید تهران: راننده‌های اسنپ مشتریای اسنپ 20 hours ago
  • یه ماه وقت دارم یه گزارشی بنویسم. ۲۰ روز گذشته. بدیهیه که روز ۳۳ دست بقلم خواهم شد. 20 hours ago
  • RT @aeen_norouzi: مثلا خواسته‌ی اصلی مردی که توی کافه داشت کلیپ می‌دید و قهقهه می‌زد در واقع این بود: من رو ببینید. من بهش خیره شده بودم ا… 23 hours ago

بایگانی

Blog Stats

  • 1,067,747 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: