Free, as a burp

روز به روز شل تر و بی حال تر می شم برای نوشتن. چهار سال پیش که شروع کردم یه ذهنیتی داشتم. بعد یکی-دوسال کلی ذهنیتم عوض شد. برای کسی مهمه که ذهنیت اولیه چی بود و بعد یکی-دو سال چی شد؟ قطعن نه. یادمه یک زمانی خودم را مجبور می کردم حداقل هفته ای یک پست بنویسم حتی اگر حسش را هم نداشتم. مثلن برای اینکه توی فرم بمونم. انگار نوشتن فوتبال است و منم کریم باقری ام. یک زمان هایی رو هوا سوژه بلاگی می زدم. همه زندگیم شده بود گشتن دنبال سوژه. زنم می گفت اصلن بعضی کارها رو انجام میدم فقط برای اینکه در موردش بنویسم. مثال؟ ماجرای مسافر زدن را می گفت. شایدم درست بگه. حداقل بعد نوشتن پستش دیگه مسافر زدن از سرم افتاد. بعدن ها که به پست های قدیمی تر نگاه می کردم، فهمیدم حالا چنان سوژه های آسی هم نبوده اند که فکر می کردم. اصلن نمی نوشتم شان هم به کسی بر نمی خورد. الآن ها نه قید یک هفته دارم، نه توی بلاگم زندگی می کنم. خواننده هم به اون معنی وبلاگ قبلیم ندارم. یک پنجم شدن. شایدم یک ششم. شده بودم در حد بلاگفای هشتاد وشش. اول ترسیدم. فکر کردم حتمن سر یکی-دو ماه ولش می کنم. ولی اتفاق عجیبی که افتاد این بود که حتی با علم به اینکه نوشته ام جای دوری نمی رود، باز هم حس بلاگ نوشتن داشتم. احساس کردم زندانی بودم که آزاد شدم. توی سرما دستهایم را باز کردم و بال بال زدم که بروم بالا، و به زنم می گفتم ببین دیگه برام مهم نیست، دیدی از قید و بند «خواننده» آزاد شدم؟ دارم پرواز می کنم. حیف که قبلش انقدر توی دکه عربه فلافل و حمص و تبولی و پپسی غیر رژیمی زده بودیم که وسط نطق مارتین لوترکینگ-وارم سه تا آروغ مشتی زدم. همین چیزهای ریز است که من آدم بزرگی نمی شوم، وگرنه محتوای نطقم آتشین بود اما دریغ از فرم ارائه اش.

Advertisements

14 Responses to “Free, as a burp”


  1. 1 پیپ خسته ژانویه 5, 2011 در 6:01 ب.ظ.

    برای ما یه دونه ای خرس عزیزم.از یه جایی به بعد واسه خواننده خود شما مهمی.نه چیزی که می نویسی.یعنی این که یه دققه اومدیم خودتو ببینیم بریم.هی نرو توی آشپزخونه

  2. 3 مهندس بيكار ژانویه 5, 2011 در 7:42 ب.ظ.

    پيپ راست ميگه خرس عزيز. ديگه شما واسه ما يه مفهوم ديگه اي داري. وبلاگ جاي خود ولي ما شما رو به چشم يه دوست بسيار نزديك ميبينيم!… نه ديگه اونقدر نزديك! :D

  3. 4 ریحانه ژانویه 5, 2011 در 8:06 ب.ظ.

    خب طبیعیه این حالتا .. منم 5 سال پیش که شروع کردم خیلی جو گیر بودم . از همین کارا که میگی هم میکردم . به همه‌ی آدمای اطرافم به عنوان سوژه نگاه میکردم . وبلاگمم از نظر بیننده و خواننده و کامنت گذار خیلی زیاد داشت . مثل الان نبود که وضعمون ..
    بعد، یه مدت به یاس فلسفی رسیدم .ول کردم وبلاگ نویسی رو ، ولی این هوسش بد جوری بعضی وقتا آدمو اذیت میکنه . اینه که نمیشه ولش کرد . تو هم بنویس . بی خیال سوژه ناب و خواننده ی وحشتناک .یه خواننده مثل من داشته باشی بسسسسسه :D اهم.
    ( البته مشالا از نظر بیننده که وضعت خوبه ، چی میخوای دیگه ؟؟؟!)

  4. 5 azade ژانویه 5, 2011 در 8:23 ب.ظ.

    من تازمانی که قدیمی بودی جزو خواننده های قرص و محکمت بودم معمولن هم کامنت میذاشتم و برای پست جدید روز شماری میکردم این افت رو در انگیزت از زمانی که خرس شدی احساس میکنم خودمم گودرخوان شدم دیگه کامنتا تبدیل به لایک شدن ولی فک میکنم بعد چند سال نوشتن این اوج و فرود طبیعیه و البته این احساس استقلال از خواننده هم عالیه و مطئنم که به بهتر نوشتنت کمک میکنه در ضمن اینکه هنوز خواننده های وفاداری داری که همچنان مشتاق نوشته های تو هستن

  5. 6 اسیه ژانویه 5, 2011 در 11:10 ب.ظ.

    سلام
    خواننده اگه خواننده باشه اینقدر میگرده تا وبلاگتو پیدا کنه اقای خرس نفهمیدیم چرا بعد اون مطلب وبلاگ را پاک کردین ولی بازم میایم و میخونیم

  6. 7 فلفل قرمز ژانویه 6, 2011 در 4:19 ق.ظ.

    آقا جان لایکهای گودر را حساب نمیکنی جز خواننده هات؟؟؟؟ بنویس. دلمون تنگ میشه. سوژه هات هم آسن. ما هم فن شماییم

  7. 8 caspian ژانویه 6, 2011 در 11:07 ق.ظ.

    ,
    khers ia gheir e khers sakhte joda shodan az neveshte haat.
    edame bede lotfan.

  8. 9 thenewcomer ژانویه 6, 2011 در 1:39 ب.ظ.

    A subject for a blog post suddenly grabs you, and you can’t rest until you’ve written it, or burped it out. It might not happen for a week, or ten days, or it might suddenly happen three times a day and you have to restrain yourself from bloggin too much, to give your dear readers (!) a chance to catch up with your precious outpourings…

  9. 10 پیمانکار -سید محمد حسن ژانویه 6, 2011 در 8:54 ب.ظ.

    من توی کامنت قبلی از کلمه «ای شلوغ» استفاده کردم که الان می بینم کار خیلی بدی کردم ببخشین

    کاش آن بلاگفا را پاک نمی کردین کاش می دانستین پست شما را که از سفرتون به سکوی نفتی نوشته بوین را چند بار خواندم

    واقعا یک زمانی با طنز خیلی چیز ها را می گفتین که الان کم دیده میشه تو نوشته هاتون

  10. 12 خر ژانویه 7, 2011 در 10:02 ق.ظ.

    سلام. مخلصیم. آقا ما چهارسال داریم با وبلاگت زندگی می کنیم. واقعا» جرقه ای در زندگی من بود.

  11. 13 barayeto ژانویه 8, 2011 در 10:02 ق.ظ.

    دیوونه..برا همین چیزست که وبلاگت اینقدر خوبه…

  12. 14 ستاره ژانویه 9, 2011 در 7:36 ب.ظ.

    حالا ننوشتی هم قرار نیست به ما تحت کسی بر بخوره.یه وقتایی انصافا جالب می نویسی.ولی یه وقتایی عجیب حرف مفت میریزی رو کیبورد نکبتت.


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




KHERS’s Twitter

  • @Shimuszm اگه اسم قهرمانم پولس بود اونوقت اسم رمانم رو می‌ذاشتم «پاییز پولس». واج‌آرایی و ازین حرفا. 18 hours ago
  • روس‌ها نسخه‌ی جوگیرتر ایرانیان. 18 hours ago
  • تقسیم طبقاتی جدید تهران: راننده‌های اسنپ مشتریای اسنپ 18 hours ago
  • یه ماه وقت دارم یه گزارشی بنویسم. ۲۰ روز گذشته. بدیهیه که روز ۳۳ دست بقلم خواهم شد. 18 hours ago
  • RT @aeen_norouzi: مثلا خواسته‌ی اصلی مردی که توی کافه داشت کلیپ می‌دید و قهقهه می‌زد در واقع این بود: من رو ببینید. من بهش خیره شده بودم ا… 21 hours ago

بایگانی

Blog Stats

  • 1,067,739 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: