ماجرای پاترول مشکی و عاشورا*

یک حرکت ارزشمندی در اربعین حسینی امسال انجام دادیم و رفتیم کلکچال. جاتون خالی انگار آسمون جر خورده بود و هی برف می اومد و بعضن تگرگ و بعضن حتی چیزهای سفت تر. البته خودم می‌دانم “ایرونی گری” است توی این هوا کوه رفتن، ولی خب ما هم ایرونی هستیم بهرحال. پایین وضعیت هوا انقدر ناجور نبود و هرچی می‌رفتیم بالاتر بدتر می‌شد و محشری بود برای خودش. خدا عمرشان بدهد پناهگاه بالا باز بود و نیمرو براه، وگرنه یحتمل همانجا می‌افتادیم و دفن می‌شدیم. البته همین پناهگاه روز عاشورا بسته بود. بطور کلی فرض نانوشته‌ای هست که عاشورا همه در حال سینه زنی هستند و لذا لزومی به باز بودن پناهگاه کلکچال نیست. معدودی هم که سینه نمی‌زنند می‌توانند بمیرند.

بحث عاشورا شد و یاد داستانی افتادم که البته یک کمی زشت هم هست، و پسرخاله مرحومم در ایام شباب برایم تعریف کرده بود. البته بعدن فهمیدم که احتمالن دروغ بوده. کلن پسرخاله ام خیلی چیزها برای من تعریف می‌کرد و من هم با دهانی باز همه را پذیرا بودم و هیچ وقت در حقانیت شان شک نمی‌کردم. بعدها که عقل‌رس شدم و راجع به خیلی از این ماجراها فکر کردم، فهمیدم که احتمالن ساخته‌های ذهنی آن بنده خدا بوده اند. البته اون دیگه نبود که ازش سوال کنم. بگذریم و بریم سر داستان:

گویا در ازمنه ماضی در یکی از عاشوراها (یا شاید تاسوعاها) توی دزاشیب یک پاترول دودر مشکی پارک بوده و روی تمامی شیشه‌هایش را پارچه‌های سیاه عزاداری و یا حسین کشیده بودند و هیچی از داخل این پاترول معلوم نبوده. ظهر عاشورا دسته ای توی دزاشیب در حال گذر بوده و دسته با صدای طبل و سنج به صورت ریتمیک سینه می‌زده و خلاصه غوغایی بوده. اصولاً دسته از خودش بیخود بوده و چیزی جز نینوا و کربلا نمی‌دیده و داشته آرام آرام از کنار پاترول مذکور رد می‌شده. البته به جز چند نفر که حواس‌شون خوب جمع سینه‌زنی نبوده. آن چند نفر متوجه می‌شوند که علاوه بر خودشان و دسته‌شان، پاتروله نیز در حال حرکات موزون است، و خلاصه دسته‌ای ها می‌ریزند دور پاترول و پارچه‌های سیاه را می‌کنند، و در کمال ناباوری می‌بینند که یک دختر و پسر جوان از خدا بی‌خبر درون پاترول مشغول مهرورزی هستند. بقیه داستان را خوب یادم نمی‌آید. احتمالن چیزی شبیه این بوده: پسره کوهون لخت در دزاشیب شروع به فرار می‌کند و دسته‌ای ها هم با علم از پی اش.

خودم می‌دانم که این داستان از لحاظ منطقی هزار عیب دارد. ولی مطمئنم اگه الآن هم زنده بود و برایم چیزی تعریف می‌کرد باز هم با همان بلاهت سالیان پیش باور می‌کردم.

پانویس: زمانی که ما جوان بودیم یک “پاترول مشکی دودر” توپ‌ترین ماشین موجود روی کره زمین بود، و مثل الآن برادران نوریانی و ری‌شهری هنوز زحمت نکشیده بودند و به وفور آخرین مدلهای بی ام و وارد بازار ایران نشده بود. آن موقع همه چیز جور دیگری بود: با دیدن موز بغض می‌کردیم و موجی از درد و لذت معده‌های خالی‌مان را فرا می‌گرفت. همه کفش ملی می‌پوشیدیم و با آمدن کفش “نهرین” بچه پولدارها مشخص شدند. شکلات فقط از خارج می‌آمد و ما فقط شکلات گاوی و آدامس خرسی داشتیم. هفت سنگ و تیله بازی می‌کردیم و با آمدن آتاری به مرز جنون رسیدیم. نمی‌دانستیم مدلی غیر از کچل هم در سلمونی وجود دارد، و خیلی مسائل دیگر که در پانویس جایش نیست.

* بله، قدیمی است

Advertisements

5 Responses to “ماجرای پاترول مشکی و عاشورا*”


  1. 1 مهندس بيكار دسامبر 13, 2010 در 12:49 ب.ظ.

    مثل هميشه خيلي روان نوشتي

  2. 2 هانا دسامبر 13, 2010 در 8:05 ب.ظ.

    اتفاقن همین دیروز داشتم بررسی میکردم که موز ابهتی داشت وقتی ما بچه بودیم(شما که بچه بودین همون بغض رو خوب اومدی!)چی شد که یهو اینهمه از اقتدار افتاد؟؟؟دیگه گوجه فرنگیم ازش گرونتر شد..ما که همیشه موزا تو خونمون رو به گندیدگی که میزاره مامانه به زور شیر موز به خوردمون میده!!

  3. 3 ساحل دسامبر 14, 2010 در 11:11 ق.ظ.

    پسر خاله ات چرا مرد؟

  4. 5 صبا فوریه 8, 2014 در 10:28 ب.ظ.

    دیوونه…خرس تنهای دیوونه ی در اقلیت باهوش …


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




KHERS’s Twitter

  • تنها خوبى اينترنت ضعيفم اينه كه توى اينستا همون عكساى محو رو لايك ميزنم و سر ميدم ميرم پايين زودتر كارم تموم شه. 1 day ago
  • بعلت ترک سیگار شامه‌م انقدر تیز شده که گاهی فکر می‌کنم این دیگه دماغ نیست، شمشیره. 3 days ago
  • قاطی کردن سالاد کهنه و نو جرمه. 3 days ago
  • اصل پول و سود پول دو تا چيز متفاوتن. 4 days ago
  • @better_el من گفتم؟ 😑 4 days ago

بایگانی

Blog Stats

  • 1,089,202 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: