دستهایش

سال اول دانشگاه یک درسی داشتیم به نام زمین شناسی مهندسی. یک واحد آزمایشگاه هم داشت. من آز زمین بالاترین نمره لیسانسم، یعنی اولین و آخرین نوزده و نیم ام را گرفتم. اتفاق عجیبی بود. در حدی که یکی از بچه درسخوان ها آمد و بهم بابت نوزده و نیم ام تبریک گفت. شاید فکر می کرد که من هم بچه درسخوانی هستم و می توانیم دوستهای خوبی برای هم باشیم. ولی خب چرخ روزگار جور دیگری چرخید. سر و کارم دیگر خیلی با نوزده و نیم نبود. بیشتر دنبال این بودم که با اساتید صحبت کنم و هشت هایم را نه و نیم رد کنند تا احتمال مشروطی کم شود. واقعن هم حربه موثری بود.ترم دوم با معدل دوازده و یازده صدم جستم. رفیقم با یازده و نود و هشت صدم مشروط شد. روی سکو های دانشگاه وینستون لایت دود می کرد و به در و دیوار فحش می داد. همکلاسی درسخوان هم دیگر مناسبت تبریک گفتن پیدا نکرد و به مرور دوستهای مناسب خودش را پیدا کرد. البته سالها بعد از آن دوران همین چند ماه پیش دوباره توی فیسبوک بهم برخوردیم و دوستهای خوبی برای هم شدیم. حتی روی دیوارم هم نوشت که چرا به ما سر نمی زنی. حالا مثلن یک جهنمی است توی اسکاندیناوی قاطی وایکینگ ها و من هم جهنم دیگری دم قطب قاطی اسکیمو ها. ولی خب جغرافی را نادیده گرفتیم و روی دیوار هم آرزوی دیدار کردیم.

 

عجیب تر از نوزده و نیم آز زمین البته آن کلاس ده تا دوازده صبح سه شنبه، خود زمین شناسی بود. من با پاک کن پلیکان «زمین» و «سی» را از جلد سفید رنگ کتاب پاک کرده بودم و شده بود کتاب «شنا برای مهندسیناحساس باحالی و متفاوتی می کردم. هر کسی هم که می دید خنده ای تحویلم می داد. راستش ایده را هم از یک «باحال» سال بالایی دزدیده بودم. درست همانطور که نیوتن روی دوش ارشمیدس نشست و تئوری زد و سیب کند. بعد احساس کردم به اندازه کافی باحال نشدم و سرم را گذاشتم روی آرنجم و مثلن خوابیدم. یعنی شبها که شما هشت شب توی خوابگاه جیش بوسلالایی ما داریم کارهای خفن می کنیم و وقت نداریم بخوابیم و به جایش سر کلاس می خوابیم*. درس هم که برامون مهم نیست و آخر ترم جزوه شما رو کپی می کنیم و دو ساعت خر می زنیم و به خاطر هوش فوق العاده قبول می شویم. افتادیم هم ایرادی ندارد، حواشی باحال بودن است. ولی خب خوابم هم نمی آمد. همینطور که استاد داشت حرف می زد جشمهایم را باز کردم و چشمم به دو تا نیمکت جلوتر ردیف کناری افتاد. محسن و علی کنار هم نشسته بودند. محسن لطیف حرف می زد، المپیادی فیزیک بود، هیکل نحیفی داشت. علی قمی بود و تو پر. هر دو تا پشمالو با ریش توپی. محسن پشمهای پشت دست علی را در جهت خوابشان ناز می کرد. علی هم آن یکی دستش لای پای محسن بود. جفت شان هم خیلی جدی به تخته و دهان استاد خیره شده بودند. غلط نکنم حتی جزوه هم می نوشتند**. ولی خب، من که آن حیوان وحشی توی تخم چشمهایشان را می دیدم. من که تمنا را می دیدم. از بس احمق بودم با زانو کوبیدم به بغلی ام که نظری بینداز و ببین که چه خبر است. فهمیدند. گفتم المپیادی فیزیک بود و باهوش. سریع جمع و جورش کردند.

 

سال سوم علی ازدواج کرد. سال پنجم که بودیم روزی چندتایی توی کلاس خلوتی نشسته بودیم. محسن هم آمد. ساز روی کولش بود. نمی دانم چطور هوس کرد برای ما بزند. مفصل زد. دست و پنجه نرمی داشت. می لغزید روی سیم های ساز. و من ناخودآگاه یاد آن کلاس زمین شناسی افتادم و ماجرای دست هایشان.

 

*بماند که بعدها فهمیدم زهی خیال باطل و خفانت خوابگاه در مخیله ما نمی گنجیده.

** آره، علی سه تا دست داشت (در راستای رئالیسم جادویی)

 

Advertisements

13 Responses to “دستهایش”


  1. 1 ایلناز دسامبر 7, 2010 در 10:02 ق.ظ.

    چقدر تلخ بود این حکایت و این اجبار به «سریع جمع و جور کردن» قضیه… دلم خیلی سوخت برای هردوشون :/

  2. 2 مهندس بيكار دسامبر 7, 2010 در 1:30 ب.ظ.

    «خفانت» غلطه! «خفونت» درستشه.

  3. 3 زیتا دسامبر 7, 2010 در 5:55 ب.ظ.

    من هم ورژن چادری سیبلویش رو شنیدم. یارو استدلالش هم این بوده که هر چی باشه از اونی که با پسر نامحرم معاشرت می کنه بهترم که !

  4. 4 هانا دسامبر 7, 2010 در 6:18 ب.ظ.

    دارم فکر میکنم کی میشه این روزای خفقان انگیزناک دانشگاه بگذره و منم بشینم بنویسم اون زمان که دانشجوی دوره ی لیسانس بودیم….
    امروز روز دانشجو بود…
    حتی روز دانشجوایی که گی بودن…
    حتی روز دانشجوایی که لاییک بودن…
    اما امروز، فقط بسیج ،امروز را برای خودشان گرامی داشتند!!امروز را..!!

  5. 5 ArOma دسامبر 8, 2010 در 12:13 ب.ظ.

    اه . اگه زنش بفهمه چقدر جندشش میشه حتما !
    بعد من الان یه سوال اساسی هم توی ذهنم به وجود اومده که نمیتونم بپرسم :(

  6. 6 دختر ه مو مشكي دسامبر 8, 2010 در 8:24 ب.ظ.

    واسه من همين الانمش كه يه ترم ونيمم مونده دانشگاه خاطره شده از بس بچه ها حرف از رفتن ميزنن.خيلي خوب نوشته بودي دوست عزيز:)

  7. 7 خر دسامبر 9, 2010 در 8:05 ق.ظ.

    بدو برو لینکش کن

  8. 8 نازی دسامبر 10, 2010 در 6:03 ق.ظ.

    من یه بار تو مدرسه همچین صحنه ای رو دیدم.من به جای اون دو تا ضربان قلبم به هزار رسید و ترسیده بودم.

  9. 9 پیمانکار دسامبر 16, 2010 در 8:11 ب.ظ.

    میدانی ایت را چند بار خوانده ام؟

  10. 12 محمد ژانویه 5, 2011 در 6:44 ب.ظ.

    من این زمین شناسی رو با محیط زیست هم زمان امتحان داشتم، محیط زیست رو کامل نوشتم شدم ۱۵، این رو سفید دادم، شوهر عمه‌م با استاد آشنا بود، زنگ زد براش و ۱۷ یا ۱۹ شدم، داد بهم یعنی، صفر هم نمی‌شدم
    دانشکده فنی ما هم نرکده بود، ولی شاخک‌های من خوب کار نمی‌کرد لابد، الانم خوب کار نمی‌کنه

  11. 13 کاپیتان بابک مه 8, 2012 در 9:30 ق.ظ.

    نوشته گیرا بود ولی از اون پشم مالیدن حالم بهم خورد. خوب بود می رفتن حوضه علمیه این دوستان


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




KHERS’s Twitter

  • خوشخواب، قاتل کمر (بین خطوط: چند ماهه رو زمین می‌خوابم) 32 minutes ago
  • مدتیه فیلم نمی‌بینم، هر از گاهی یه کم از فیلمایی که قبلاً دیدمو دوباره می‌بینم. 33 minutes ago
  • سوالی که با تماشای عکسای قدیمی زیاد از خودم می‌پرسم: چجوری از این [با انگشت به عکس اشاره می‌کند] خوشم میومد؟ 34 minutes ago
  • RT @nadernariman: سخت تر از کار تو معدن کارگر معدنیه که باید آخوند معدن رو تحمل کنه https://t.co/qpiUT8niOw 38 minutes ago
  • اگه خود جان لنون زنده بود احتمالا از اون عينكا نميزد. 6 hours ago

بایگانی

Blog Stats

  • 1,056,793 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: